۱۳۹۷ بهمن ۸, دوشنبه

Political Irrationality from Nietzsche to Gröfaz



ریش­خند عقلانیت سیاسی از نیچه تا عالی­جناب گروفاس





علی­محمد اسکندری­جو

برخی بر حسب عادت درباره موضوعی کم­اهمیت زیاد می­نویسند، عده­ای نیز به عادت بد اما درباره موضوعی خطیر کم می­نویسند. این جستار بلند (اما نه به درازای شب دشنه­های بلند برلین) می­کوشد درباره فریدریش نیچه فیلسوف خطرناک و عالی­جناب گروفاس کم ننویسد تا شاید درنگی کنیم بر آن شب قدّاره­های بلند برلین که می­گویند به فرمان عالی­جناب با رمز "نیچه" آغاز گشت. پیداست این میراث دشنه­های شوم به خاورمیانه هم که این سال­ها خاور خون شد رسیده است. حال که عالی­جناب در آب به زیر خاک رفت شاید نخستین رئیس جمهور ایران با روایت آن شب قداره­ بندان و ریش­خند عالی­جناب به عقلانیت سیاسی، تلنگری هم به حافظه جمعی ما ­زند تا هم­چنان در نسیان (فراموشی) تراژیک تاریخی نباشیم؛ عقلانیتی که به ما می­آموزد چه زمانی یک دوره دل­خراش تاریخ را به یاد آوریم و چه زمانی آن را فراموش کنیم. زندگی با خاطره انبوهی از فجایع هرگز زیبا نیست و زیستن با فراموشی و بخشش هم امکان ندارد. شگفتا! چراغ حافظه تاریخی ملت ایران به "زبان" فروزان شده است نه به زمان.
ورود دیرهنگام نیچه به ایران – همانند انقلاب مشروطه – از راه روسیه ممکن شده است. دلیجان منزجر از سنّت و سوسیالیسم­ نیچه هنگام عبور از دیار "پوشکین" و پیش­از رسیدن به سرزمین ما آمیخته به "شرف" و شهادت ارتدوکسی می­شود و عدالت و وجدان را در کرانه "جنوا" جا می ­گذارد. حال که این شرف­اندوزی وشهادت­طلبی روسی در گذر از لایه­های حافظه بی­زمان ما نیز به آثار نیچه افزوده شده تا "وجدان" او در همان کرانه شیرین جنوا و تبعید خودخواسته وی باقی بماند، آیا رواست آن وجدان غربی را در برابر این شرف شرقی قربانی کنیم؟ کدام ساده اندیش ایرانی بر قامت این منتقد عقلانیت مدرن خرقه انداخت و او را سایه­نشین طوبی و هم­نشین شیخ سرخ ساخت؟ مگر حماسه خونین و تراژیک "کمون پاریس" سال 1871 بهانه­ای نشد که نیچه رنجش و انزجار شدید از فرهنگ و آمال فرودستان را در "میلاد تراژدی" خالی کند؟
فریدریش نیچه فیلسوفی­ست که هم نیچه را به خطر می­اندازد و هم فلسفه را؛ متفکری که برخی می­پندارند آنگاه که او زمان و تاریخ را به پرسش کشید نه تنها آلمان بلکه دنیا را هم به مخاطره انداخت. حال کیست نیچه و این جهان منحط او را از نیچه نجات دهد؟ پنداری بر بالین فرهنگ نزاری که دچار "مالیخولیا" هم شده است نیچه­ای باید که نسخه زرتشت بنویسد تا فرهنگ فربه شود که در جنگ جهانی سلاخی شود. گرچه نیچه نیز خود سرنوشت تراژیکی داشت اما به درستی نمی دانم که او را  باید "تراژدی" اندیشه بدانم یا کُمدی فلسفه.

فریدریش نیچه با پُتک بر ستون­های عقلانیت و اندیشیدن منطقی و "سیستماتیک" می­کوبد؛ ایده­آل استدلالی او بر منطق ارسطویی (قیاس اِقترانی) یا دیالکتیک سقراط، هراکلیت و هگل استوار نیست چرا که گزینه­نویسی (افوریسم) هرگز مناسب استدلال منطقی نیست. به باور نیچه اصولا روش­مند اندیشیدن و سیستماتیک نوشتن نشانه ضعف یک متفکر است. بنابراین او را با فیلسوفان و عقلانیت سیاسی یونان چه کار؟ این آلمانی منزجر از سنّت و مدرنیته در فاجعه فراموشی وجود (Sein Fergessenheit) و در عالم احساس و استعاره همواره شیدای "دیونیزوس" الهه شراب یونان است. نیچه در خلوت خرابات آتن سرگردان شده تا شاید جلوه­هایی از آن حیات غریزی و خرد گریز این فرقه شادان را بیابد. این فیلولوگ شیفته یونان باستان حتی به سراغ حکیم فیثاغورث هم نمی­رود که لااقل در جهان­بینی به منطق هندسی و حسابی (عددی) باور دارد؛ حکمتی که حساب و هندسه را مبنای تقارن هستی با حیات عقلانی می­داند. آن هنگام که میراث تمدن یونان به روم می­رسد مفهوم لاتین عقل (Reason) و مشتقات آن در واقع از همان معنای حساب و حساب­گری در حکمت فیثاغورثی مشتق ­شده سپس به زبان و فرهنگ لاتین وارد می­شود. به بیانی ساده در اروپا عاقل آن است که حساب­گر باشد و عواقب کنش سیاسی و اجتماعی خویش را ارزیابی کند؛ به این سیاق است که اندیشیدن عقلانی ادامه راه حکمت فیثاغورثی­ می­شود. حال نیچه که فقه­اللغه (فیلولوژی) خوانده و بر زبان و فرهنگ یونان اشراف دارد چرا در کتاب "میلاد تراژدی" از میان آن همه فرقه­های یونان به سراغ یک فرقه عاری از عقل دیونیزوسی می­رود؟

نیچه در "چنین گفت زرتشت" از زبان پیامبر ایرانی می­نویسد: "تا باز نگردیم و همچو گاوان نشخوار نکنیم، به ملکوت اعلا نخواهیم رفت." آنگاه جمعی از پارسیان هند در دولت رایش آریایی به دست­بوسی الیزابت نیچه می­روند برای سپاس از برادری که چنین زرتشتی را به جهان هدیه داد! ناگفته پیداست از میان بیست جلد آثار فریدریش نیچه کتاب "چنین گفت زرتشت"شاهکار این آلمانی است، گرچه وی پیش­تر در کنسولگری آلمان در تورین ایتالیا سلب تابعیت کرده بود تا دیگر آلمانی نباشد. در هر دو جنگ جهانی پاره­ای از این کتاب در کوله­پشتی هزاران­ سرباز آلمانی، جیره جنگی بود که نشان می­دهد در جنگ و صلح چگونه همان زرتشت استعاری ایران قربانی عقلانیت سیاسی نا بخردان می­شود.

به باورم ما نیز در ایران از یک بیماری یا یک عارضه نیچه­ای رنج می­بریم. شاهکار او که ارزش استتیک بسیار دارد را با دقت می­خوانیم؛ کتابی که گویی با قلم سحر نگاشته شده اما به یاد آوریم سخن "توماس مان" را که نیچه با زرتشت چه کرد. گویی ما هم به آفت نیچه مبتلا شدیم و دامنه شهرت او چنان گسترده است که نمی­خواهیم اعتراف کنیم "لااقل" در این کتاب چندان خبری از خرد سیاسی یا فرهنگی نیست. کتابی که به باور "گئورگ لوکاچ" روسی پروژه نیچه است در خدمت به بورژوازی و برای ستیز با آرمان­های جنبش سوسیال دموکراسی اروپا. فریدریش نیچه هیچ اعتنایی به کارل مارکس ندارد، در میان هزار جلد کتاب­ باقی­مانده در کتاب­خانه موزه نیچه نیز کتاب قطور "کاپیتال" مارکس یا "هجدهم برومر" او یافت نمی­شود. پس­از قیام تراژیک "کمون پاریس" گویی نیچه آثار مارکس را غیر منطقی و لایق همان فرودستان فرهنگ منحط اروپا می­پندارد؛ او از
"دموکراسی" و فرهنگ توده­ای بیزار است و این طبقه را شایسته شرکت در انتخابات و شریک در سرنوشت جمعی خویش نمی­داند.
پروژه نیچه، ستیز بی­امان با عقلانیت یا همان رئال پولتیک "بیسمارک" صدراعظم امپراتوری آلمان است؛ او نه سیاست خوانده و نه اقتصاد می­داند. پنداری جهان سیاست برای نیچه یک دنیای انتزاعی و رمزآلود است که نباید از دروازه آن گذشت؛ به این سبب وی به سراغ فرهنگ، اخلاق و هنر می­رود و سیاست را نزد هگلیست­های چپ و راست آلمان رها می­کند. نیچه آنگاه از فلاخن نقد چنان تیر زهرآگینی به سوی پاشنه آشیل آلمان متحد پرتاب می­کند تا ویرانگر فرهنگ منحط این ملت شناخته شود. این فیلولوژیست برجسته اما به لطف نبوغ آلمانی خویش گاهی به آغوش پیامبر ایران هم پناه می­برد یا در خلسه شهد و شراب دیونیزوس یونان غرق می­شود و یا آنکه در "چنین گفت زرتشت" به عقلانیت سه آلمانی (مارکس، انگلس، بیسمارک) ریش­خند می­زند. نیچه به زعم خویش در نبرد علیه فرهنگ مدرن آیا به جای رخش نجیب "آپولون" بر اسب لوس و لنگ دیونیزوس نشسته است؟
مخالفان نیچه او را "شبه فیلسوف" یا فیلسوف جعلی (بدَلی) می­خوانند چرا که اصولا در فلسفه از رندی و ایهام و ابهام و مجاز خبری نیست؛ زبان و اندیشه که در فلسفه می­تازند نباید دو پهلو بگویند و بنویسند. نمی­توان رندانه­صفت و تیغ زنگی به دست در میانه میدان، خون خدا ریخت و آنگاه در سوگ او نشست و مویه کرد. رندی هنر "حافظ" ایران است که از سمرقند و سهیلا  تا بخارا و ثریا به هندو لب آن ترک شیرازی اسیر است. شاعری که در گلگشت مصلاّ  ما را نسل به نسل در حسرت گشودن راز رندانه آن دُردانه می­کشد. حاتم­بخشی خاک و خون این ملت و آن دولت فقط در ضمیر خیال­پرداز ادیب شیراز جای دارد و نه در ذهن نیچه فیلسوف خطرناک. هرگاه ملتی بخواهد به حکیمی فرزانه ببالد، به شاعری حماسی که نه نیچه باشد و نه حافظ می­بالد؛ به اسطوره­ای که در پیکار با فرهنگ بیگانه توانست سهراب و سیاوش را در حافظه جمعی ملت جاودانه سازد.
از آنجا که نیچه چندان مشارکتی در حوزه فلسفه متعارف منطقی ندارد و اندیشه و قلم او نیز سرشار از آرایه ادبی­ست که نشان از نبوغ برجسته این فیلولوگ می­دهد پس مشکل بتوان این نویسنده را در ردیف فیلسوفان محض (Speculative) صوری نشاند که می­کوشند به گونه­ای روش­مند و عقلانی پاسخی برای تناقض زمانه خویش بیاندیشند. برای نمونه اینکه بیسمارک صدراعظم ایالات متحده آلمان به بهانه انقلاب فرهنگی (Kulturkampf) چندین سال علیه سلطه کلیسای کاتولیک پیکار می­کند که حتی پاپ هم جایز الخطاست و اصولا واتیکان حق ندارد او را معصوم (Infallible) و مقدس اعلام کند که در مدارس آلمان این تقدس پاپی تدریس شود، حال آیا نیچه بجای ستایش عقلانیت سکولار بیسمارک باید علیه دولت وی تیغ زنگی بکشد؟ اگر چنین است چرا او خدا پرستان آلمان را به چاندلا (پایین­ترین طبقه اجتماعی هندی) تشبیه می­کند و فرهنگ مسیحی را شبیه گلّه­ها می­شناسد؟ مگر بیسمارک عظمت و مشروعیت پاپ را از آسمان روم به برلین پایین نکشید؟ حال چرا این نیچه معتقد به "هیرارشی" این­گونه تناقض زمانه را پاسخ ­می­دهد؟ اصولا متفکری که نتواند نیروی محرکه جامعه خویش را بشناسد و بجای آن در آغوش اتوپیای اسطوره­ باستانی آرام بگیرد آیا سزاوار سرزنش است؟
مارتین هایدگر معتقد است نیچه اعلامیه درگذشت مقدس­ترین "هستی" تاریخ را نوشت: "خدا مرده است." تا یک نیهیلیست شود. دیگر این خدا "لا یزال" نیست؛ پروردگار را معمولا در نیرو و قدرت مطلق او توصیف نمی­کنند بلکه وی را در عدالت (حقیقت) مطلق او بیان می­کنند. بااین حال نیچه، هم به این خدای عدالت و هم به آن خدای حقیقت کافر است. این سوگ­نامه خدا نیز در واقع سرود پیروزی او برای بی­اعتبار ساختن همه ارزش­های اخلاقی برآمده از توحید است؛ سرودی بر علیه آرمان­های سوسیالیسم و علیه اخلاق بودیستی شوپنهاور نیز است گرچه که هر سه می­خواستند زندگی ما را ارزش زیستن ­دهند. پنداری نیچه متفکری­ست متافیزیکی که نیهیلیسم را سوار بر اگزیستانسیالیم ساخته و آن را ارج می­نهد تا در زمین، راه برای حضور لشکر پست­مدرن هموار شود.
برای نخستین بار در تاریخ معاصر این استعاره من نیچه­ای دلالت بر یک من کبیر "تاریخ­ساز" دارد. در ضمیر نیچه این من (کوروش، اسکندر، قیصر، ناپلئون) است که زمان را وارد تاریخ می­کند. پنداری هر ملتی که داریوش و اسکندر ندارد پس در دام زمان تقویمی باقی­ست. البته تاریخ می­تواند یک ملت را بیمار یا بیدار کند؛ زنهار! ملتی که نتواند بین تاریخ شکوهمند و تاریخ انتقادی تفاوتی بیابد یا به عبارتی جامعه­ای که تاریخ را ذوقی و متألهه (Transcendental) کند پس به سرنوشت عالی­جناب گروفاس محکوم می­شود. در آغاز هزاره آریایی "رایش سوم" که دولتش مستعجل شد، آدولف هیتلر مشهور به "عالی­جناب گروفاس" خویش را مظهر این من برتر آریایی می­شناسد که رسالتی مشروع، مقدس و تاریخی بر دوش دارد که اقوام پست غیر آریایی را به انقیاد امپراتوری رایش در آورد. گویی او تجلی وصیت­نامه نیچه است. اینک آیا روح و روان ما از تماشای سرنوشت تراژیک عالی­جناب، تطهیر (Katarsis) می­شود؟ پیداست هیتلر سال­ها پیش در نگارش کتاب "نبرد من" از نبرد نیچه الهام گرفته بود.
گروفاس البته عالی­جنابی­ست "خاک­پوش" که در آلمان فرمانده جاویدان کل نیروی­های مسلح نظام رایش سوم نامیده می­شود. کنایه "گروفاس" نیز اختصار همان عنوان بلند فرمانده کل قواست. بنابراین برای حفظ جان وی یک گارد جاویدان هم برستیغ کوه در کنار اقامت­گاه وی تشکیل می­شود. ایده هزینه­ساز گارد ویژه البته به دربار ایران هم رسید؛ به کشوری که کمتر از ده سال سه نخست­وزیر آن ترور ­شدند و به پادشاه آن سؤقصد شد و دو نخست وزیر باقی­مانده هم با درجه­ای ارفاق از ترور آنها خودداری شد.
عالی­جناب گروفاس فرمانده­ای مقتدر است که در جهان­بینی نیچه می­توان او را "ابَرمرد" ایده­آل یا به تعبیر وی هیولای بلوند (Blaue Bestie) نیز نامید. هیولایی آریایی که جایگاه مشروع او قائم به "خدا" یا مسیح او نیست بلکه قائم به خویش است؛ این حاکم مطلق (Sovereign) به تنهایی شارع ارزش و اخلاق ­نیهیلیستی نیز می­شود. نیهیلیسمی که هم به مردگان نظر دارد و هم به زندگان که چگونه زندگی کند و بجنگد و بمیرد در جهانی که قائم به خدا نیست؛ فاشیست­ها و نازیست­ها در چنین نظام معطوف به عالی­جناب بود که پیکار کردند و جان باختند.
پیداست این پروژه سیاسی بیولوژیک تنها گناه نبوغ و هنر استعاری نیچه نیست بلکه الیزابت نیچه نیز گناهکار است که از آدولف هیتلر (سرجوخه دون­پایه در جنگ بین­الملل اول) چنین چهره برجسته آریایی می­سازد؛ عالی­جناب گروفاس یا هیولای بلوند که محبوب و مطلوب توده میلیونی­ می­شود. گناهی که پیداست عقوبتی سخت در تاریخ دارد. این نگرش وابسته و دلبسته به خون و خاک به یاری "کارل اشمیت" در ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیسم آلمان تئوریزه شده است؛ همان اشمیت معروف که این­سالها بعضی در اینجا و آنجا مرکّب قلم او را توتیای چشم ­می­کشند و "الهیات سیاسی" او را پی در پی می­خوانند. پس­از جنگ جهانی دوم پاره­ای از رسوبات این ایدئولوژی نژادی به خاورمیانه بویژه مصر، عراق، سوریه، لیبی ولبنان سرازیر می­شود. روایتی هولناک از یک جهان­بینی نیچه­ای که به باور لویی التوسر (فیلسوف سابقا چپ فرانسوی) در واقع یک روایت منطقی آلمانی نیست بلکه یک فرا روایت "Meta-narrative" نیچه­ای زاییده پست­مدرن­های ساختار شکن است که از کاپیتالیسم، سوسیالیسم­ و دموکراسی بیزارند.

جوزف گوبلز نفر سوم حزب و وزیر شعار و اشعار، هرمان گورینگ جانشین رهبر و رودولف هِس معاون اسبق هیتلر هر سه از نیچه الهام گرفته و برخی شب­ها در حضور عالی­جناب محفل زرتشت خوانی دارند. این اعضای بلندپایه حزب برخلاف توماس مان (برنده نوبل ادبی) زرتشت آریایی نیچه را همچو "بوزینه­" نمی­بینند که روزها در دشت و جنگل سرگردان است و شب­ها از بیم بهایم از درختی بالا رفته لابلای شاخه­ها پنهان ­می­شود.

ایده و مفهوم "زمان" به عنوان عنصر سازنده "تاریخ" در سده نوزدهم در کشور نوپای آلمان تئوریزه و تبیین می­شود سپس موج این تاریخ­گرایی اروپا را فرا می­گیرد. آنگاه جوامع کهن به تقلید از ناسیونالیسم بیسمارک، برای هویت­یابی به ناچار تاریخ مکانیکی را رها کرده به ریسمان زرّین این تاریخ ملی و مقدس آویزان می­شوند. نتیجه آنکه لهستان جوان، ایتالیای جوان، بلغارستان و رومانی جوان، صربستان و یونان جوان بر نقشه سیاسی اروپا نقش می­بندند.

پیداست در سده بیستم میلادی امواج این تاریخ نیچه­ای به سرزمین ما هم آمده و در زمان رضا خان است که تاریخ ملی ارزش پیدا می­کند؛ از آن­پس فقط اسکندر مقدونی، کبیر نیست بلکه در پی کاوش­های ایرا­ن­شناس آلمانی "ارنست هرتزفلد" در تخت جمشید آشکار می­شود که داریوش و کوروش ایران هم کبیراند. آنگاه پروژه ملی­شدن و هویت­یابی بر محور شکوه­ باستان شتاب می­گیرد و سرزمین ما هم در پی لهستان، یونان، ایتالیا و ترکیه، ایران جوان نامیده شده و رضاخان هم رضاشاه کبیر و بنیان­گذار ایران نوین می­شود آن­گونه که ژنرال "مصطفی ­کمال" پدر ترکیه نوین و ژنرال "گاریبالدی" هم پدر ایتالیای نوین شدند. اگر بیسمارک، نیچه و هرتزفلد در تاریخ نبودند تا آن­را به زمان بارور کنند آیا این کشورهای کهن دوباره جوان می­شدند؟

رضا خان برای نجات یک­پارچگی ایران، نظامی در کشور پیاده کرد که به باور عده­ای یک ضرورت بود تا به این سیاق، در اقصی نقاط میهن توده­های عظیم قومی عشیرتی با خرده فرهنگ­های گوناگون به تدریج دارای "حسّ" شهروندی و ملی شده و با یک شیب بسیار کم، از ممالک محروسه ایلیاتی، عشیرتی، قومی، قبیله­ای به سوی یک نظام دولت ملتی دگردیس ­شوند. این دگردیسی که در آغاز این سده ایرانی شروع شده گهگاه با مانع برخورد کرده و بعضی گرایش­های  "مرکز گریز" شیب این شتاب را خوش ندارند.

اینکه رضا شاه و دولت­مردان و مشاوران ناسیونالیست او از بیسمارک صدر اعظم آلمان و یا از عالی­جناب گروفاس الگوبرداری ناقص کردند آیا سیاستی عقلانی و ملی بوده یا نابخردانه و ضد ملی را به درستی نمی­توانیم پاسخ دهیم چرا که هنوز نمی دانیم که این "تاریخ" آریایی، ملت ما را بیدار کرده است یا بیمار. پیش­تر در این نوشتار اشاره داشتم که نخست باید بیاموزیم که کدام دوره را فراموش کنیم و کدام یک را چه زمان به یاد آوریم. شاید اینجا حق با نیچه این فیلسوف خطرناک باشد که پیش­از انتخاب بین نظام جمهوری یا سلطنتی آلمان، به سوی فرهنگ بویژه هنر رفت و نبوغ خویش را در آنها تخلیه کرد. گرچه دو فرهنگ نیچه و بیسمارک هر دو سکولارند و سنخیتی با "تمدن" ندارند اما فرهنگ نیچه هنر محور است و تنها نظر به اشراف و فرادستان دارد در حالی­که فرهنگ (Bildung) بیسمارک پرورش محور است و نگاه به ملت و رئال پولیتیک (عقلانیت سیاسی) دارد. این میراث بیسمارک در دوره اقتدار عالی­جناب گروفاس به ایران می­رسد و امروز مراد از قشر فرهنگی همان آموزگاران و دبیران آموزش و پرورش است که تکیه بر دانش و پرورش رایگان همه آحاد ملت دارد. به­عبارتی، تمدن دلالت بر لایه­های مادی، سرد و بیرونی یک جامعه مانند شهر و شهرسازی دارد حال آنکه فرهنگ نظر به لایه­های گرم درونی و معنوی ملت دارد. بنابراین ترکیب یا مترادف دانستن دو مفهوم تمدن و فرهنگ نشانه پرورش رایگان ملی نیست.

اگر نیچه نبود تا زمان را به تاریخ تزریق کند و چنانچه "ارنست هرتزفلد" آلمانی اسرار آرامگاه کوروش را آشکار نمی­کرد آیا در سراسر خاورمیانه مفهوم "تاریخ" هیچ ارزشی داشت و اجداد ما از حوادث و فجایع حتی یک نسل پیش از خود آگاهی داشتند؟ یک­ و نیم قرن پیش چنانچه شرکت آلمانی "زیمنس" خط ارتباطی از برلین تا دهلی نو نمی­کشید که تیرهای تلگراف آن از چند قدمی آرامگاه کوروش بگذرند و اگر ایران­شناس آلمانی، داریوش و کوروش را به ایران تقدیم نمی­کرد آنگاه اقوام و ایلات و عشایر ما جدای از این تاریخ تقویمی آیا هیچ حس (آگاهی) تاریخی ملی هم داشتند؟ آن زمان که "واسموس" آلمانی و رئیس­علی دلیر تنگستان، ایمنی خط لوله نفت و کشتیرانی انگلیس در بوشهر و کارون را به خطر انداختند نخستین گام برای رهایی از یک تاریخ مکانیکی و رفتن به سوی تاریخ متعالی و ملی برداشته شد. گامی دیگر در این گذار تاریخی شکست "شیخ خزعل" ویرانگر بحرین و سوداگر بوشهر توسط رضاخان است. شیخی که برابر اسناد آرشیو وزارت خارجه بریتانیا از یک لژ درجه سه فراماسونی (ویژه دون پایگان هندی­ و شیوخ حاشیه خلیج فارس) نشان و رتبه هم دریافت کرده بود.
عالی­جناب گروفاس در نگاه به تاریخ اغلب معترض است که آلمان دین اشتباه را اختیار کرده است و همانند ژاپن مذهب "شینتو" را بر نگزید که پیروانش در راه دفاع از میهن با شجاعت جان می­بازند. به باور عالی­جناب اگر رستاخیز و بهشت را از مسیحیت تقطیر کنیم در نتیجه یک "جان نثار" در این دین پیدا نمی­شود که آماده جان­بازی باشد؛ آنهایی هم که در جنگ­های صلیبی هزاران کیلومتر از استکهلم تا اورشلیم تاختند همه از شوق بهشت و غنایم بود نه از ذوق مسیح مصلوب. نیچه نیز در کتاب "تبارشناسی اخلاق" اصولا مسیحیت را یک فاجعه تاریخی نامیده و معتقد است عیسای مریم، تاریخ را از مسیر درست (یونانی) منحرف ساخته است؛ تاریخی که با خروج آدم و حوا از بهشت آغاز می­شود و با بسته شدن دروازه آن راه بازگشت تا پایان تاریخ بسته است. بی­دلیل نیست که او پیکر آن پیامبر بر بالای صلیب را نشانه استیلای تراژیک تاریخ مکانیکی (تقویمی) می­داند. البته عالی­جناب گروفاس هم از چنین تاریخی بیزار است؛ با وجودی که پاپ و واتیکان پنهانی به هیتلر اندک ارادتی داشتند اما او در دیدار از رم به دیدار آنها نرفت.
پس­از پایان جنگ جهانی پاره­ای از میراث نژادی و غرب ستیز عالی­جناب گروفاس در خاور میانه پراکنده می­شود. با زایش "پان­عربیسم" در مصر و لیبی و  ایده آرمانی "ملل متحده عربی" شاهدیم که جمال عبدالناصر آرامش نسبی ژئوپولتیک منطقه را به مخاطره انداخته و ناگهان در دنیای عرب نام خلیج فارس را تغییر می­دهد. از سوی دیگر "میشل عفلق" سوری در عراق و سوریه کپی­برداری از شاکله حزبی عالی­جناب گروفاس را آغاز می­کند؛ او حزب سکولار "بعث" را با تشکیل هسته­های کوچک محلی و سلسله مراتب حزبی فاشیسم هیتلری (هوادار، سمپات، کاندید، کارآموز، سرگروه، ارشد) در این دو کشور را گسترش می­دهد. میشل عفلق سپس با الهام از نازیسم آلمان اقدام به تشکیل "میلیشی­یا" برای اردوکشی خیابانی می­کند؛ همان الگوی دشنه­های بلند که شب­های به یاد ماندنی برلین را خونین کرد. البته این الگوی فالانژی بعدها در مصر و لبنان و لیبی گسترش پیدا کرد. سال­ها بعد با نفوذ و دخالت عناصر شوروی در عراق، رفقای افراطی در جناح چپ حزب بعث، تنش ­با ایران را افزایش می­دهند.
 نقش و تاثیر ایده­های عالی­جناب گروفاس در خاور خون پیداست: در سال 1320 خورشیدی با اشاره و پشتیبانی لجستیکی او یک کودتای خونین در بغداد رخ داد که البته تاثیر مستقیم بر سرنوشت سیاسی ایران نیز داشت. آنگاه این دولت کودتایی به ریاست "رشید علی گیلانی" با یورش نیروهای انگلیسی در بغداد سقوط می­کند و نخست­وزیر با برخی اعضای کابینه بطور پنهانی به ایران می­گریزند. کودتاگران از آنجا به جنوب کشور رفته از طریق مسیر دریایی به آلمان گریختند. رشیدعلی گیلانی پس از دیدار و مشورت با عالی­جناب یک دولت عراقی در تبعید تشکیل می­دهد. در زمان جنگ این اقدام دولت ایران به انگلیس گران آمده و به بهانه نفوذ جاسوسان آلمانی و خطر انفجار پالایشگاه آبادان رضا شاه را از سلطنت خلع و سپس "تحت الحفظ" به جزیره موریس در جنوب اقیانوس هند می­فرستد تا مبادا او نیز مانند نخست وزیر عراق برای تشکیل دولت در تبعید به آلمان یا ایتالیا پناهنده شود.
وقوع کودتای ضد انگلیسی در بغداد و فرار اعضای کابینه کودتا به ایران آن­هم هنگام دیدار وینستون چرچیل از اورشلیم و نظارت بر ایمنی و امنیت خط لوله نفتی موصل به حیفا، نخست­وزیر انگلیس را نگران ساخت که ممکن است افسران جوان و میهن­پرست ایرانی (بویژه تیمسار فضل­الله زاهدی که بازداشت و در ارودگاه مخفی اسرای انگلیسی در اطراف اراک زندانی شد) نیز به تأسی از عراق اقدام به کودتا علیه شاه جوان و بی­تجربه کنند. شگفتا! همین افسر میهن­پرست ده سال بعد علیه دولت ملی ایران به ریاست دکتر مصدق کودتا می­کند. شگفت­تر اینکه نخستین کشوری که دولت برآمده از کودتای خونین عراق را به رسمیت می­شمارد همان گرجی معروف "جوزف استالین" رهبر اتحاد جماهیر شوروی­ست؛ همان که پنداری تجلی عقلانیت سیاسی شده و در اتحاد با انگلیس، ایران را اشغال می­کند اما پس­از خاتمه جنگ و به پاس قدرشناسی، میهن ما را ترک نمی­کند!
از نیچه تا عالی­جناب خطی مستقیم از "اراده" تا اقتدار کشیده شده است؛ فرازها و فریادهای ویرانگر او علیه دموکراسی و پارلمان در شب­ دشنه­های بلند برلین از سوی­ عالی­جناب شنیده می­شود. آیا گناه این فیلولوگ شوریده­سر است که برای ظهور آن هیولای بلوند از "سپیده دمان" تا "میلاد تراژدی" می­نویسد تا سرانجام آدولف هیتلری را به جهان عرضه کند؟ البته هیچ اندیشه­ای در شوره­زار زبان نمی­روید؛ زبان واژگون و ویران­شده بزرگترین مانع تفکر است. حال کدام زبان و فرهنگ برومندی در خاور میانه یافت می­شود که بتواند گوی عقلانیت را از غرب برباید؟ ایدئولوژی سوسیال ناسیونالیسم آلمان که فلسفه و فرازهایی از نیچه را بر پایه استیلای نژاد آریایی استوار می­سازد آیا از عیار عقلانیت سیاسی تهی نمی­شود؟ حال این جهان­بینی هولناک که توسط میشل عفلق با کمونیسم استالینی ترکیب می­شود تا هیولایی به قامت "صدام حسین" تولید ­کند آیا نیش­خند به عقلانیت سیاسی نیست؟ هیولایی دیگر در پاکستان (ضیاء­الحق رئیس­جمهور اسبق) فرمان می­دهد در همه کتاب­های درسی علوم بنویسند نقطه جوش آب ان­شاء­الله (اگر خدا بخواهد) صد درجه است! به واقع نمی دانم در پاکستان این فرایند دینی­ساختن "علم" متوقف شده یا جوانان این کشور نگون­بخت هم­چنان می آموزند مجموع زوایای داخلی مثلث اگر خدا بخواهد صد و هشتاد درجه می­شود. حال که از نیچه و گروفاس عبرت گرفتیم پس برای آنکه لااقل به عقلانیت متعارف نیز نیش­خند و ریش­خند نزنیم آیا باید نگاه به شرق داشته باشیم یا به غرب؟

استکهلم، زمستان 2019

Nicheye_zartosht@yahoo.com





۱۳۹۷ آذر ۲۶, دوشنبه

ایسقراط در مکتب سقراط




برای من مسئولیت اجتماعی در واقع یک ایده و یا یک باور اخلاقی­ست که ضریب و غلظت "تعهد" مرا نسبت به جامعه­ام نشان می­دهد. به لحاظ اجتماعی متعهد بودن یعنی اخلاقاً (و نه قانوناً) همه ما شهروندان باید نسبت به مسائل اقتصادی، اجتماعی و محیطی خویش حساس و هشیار باشیم. پیداست این اصطلاح "مسئولیت اجتماعی" را نباید یک مفهوم انتزاعی یا انفعالی تصور کنیم که کاربرد میدانی ندارد و ناظر بر کردار و رفتار ما در جامعه نیست. گفتمان تعهد اجتماعی فقط مناسب تئوری های جامعه شناسی و بحث­های ملالت­ آور آکادمیک نیست که دانشجو را به انگیزه کسب نمره به کلاس آورد.

بی­گمان این هشیاری و حساسیت اخلاقی نسبت به دیگر هموطنان برآمده از آن تعهد اجتماعی­ست که جایگاه فرد فرد ما به عنوان شهروند این سرزمین را نشان می­دهد. بنابراین هشیاری و تعهد اخلاقی ما ایرانیان نسبت به آنچه در جامعه می­گذرد نباید صرفا جنبه فردی و انفرادی داشته باشد بلکه همه نهادهای عمومی و خصوصی تولیدی، خدماتی و بانکی را نیز شامل می­شود. اینکه من در مقابل اجتماع باید "پاسخگو" باشم و از عواقب کردار و رفتارم آگاه گشته و نسبت به شهر و ایرانی که در آن زندگی می­کنم نیز تعهد داشته باشم تنها مختص دوره معاصر و مدرن ما نیست بلکه به دوره باستان و به قرون پیش از میلاد و به مکتب سقراط و شاگرد او ایسقراط باز می­گردد. به شهادت تاریخ، سنگ بنای زندگی قانونمند و کلان جمعی (شهری) در آنجا نهاده شده است و نخستین نظریه پردازان و اندیشمندان جامعه شهری هم در آتن و در مکتب سقراط پیدا شدند.
به درستی از دوره مشروطیت که فرآیند "دولت/ملت سازی" در ایران آغاز می­شود و ما نیز آن را آغاز تاریخ معاصر ایران می شناسیم همواره به دنبال آنیم که چگونه به موازات شهر و شهرنشینی این نهال تعهد جمعی را متناسب با زیست شهری بارور و فربه کنیم. ما تا کنون با آرای "ایسقراط" درباره مسئولیت اجتماعی و تعالیم او در تربیت یک شهروند متعهد و مسئول چندان آشنا نگشتیم که دقیق بدانیم این شهروند کیست و تعهد اجتماعی او چیست و در برابر این مسئولیت، او از چه حق و حقوق اجتماعی برخوردار است. اینکه اندک اندک از روستا مهاجرت کنیم و مستقیم در حاشیه شهر مأوا کنیم و کلان شهری بزرگ با صدها مسائل ایمنی و آموزشی و بهداشتی و محیطی بسازیم آنگاه لزوما آیا با آداب شهروندی و شهرنشینی و تعهد اجتماعی نیز آشنا شده­ و به حق و حقوق خویش می­رسیم؟

ایسقراط در واقع نشان می­دهد توازن و تعادل اجتماعی هر شهر تابعی­ست از تعامل یا تضارب فرد با دولت شهر که در ترازوی شهروندی سنجیده می­شود تا عیار تعهد و مسئولیت او نسبت جامعه آشکار شود. در عصر طلایی آتن، این شهر آنچنان در همه زمینه­های شهری، فلسفی، فرهنگی و بویژه هنری (از جمله هنر شهروندی با تکیه بر مسئولیت اجتماعی) پیشرفت سرسام آوری داشت که پس از بیست و سه قرن هنوز کل جهان معاصر ما نتوانسته به اندازه همان دوره کوتاه سی ساله آتن و به حجم آنها آگاهی و هنر اجتماعی تولید کند. بی­سبب نیست که مردم شناسان، باستان شناسان، شهرسازان و جامعه شناسان از سراسر جهان به دیدن آتن می روند و در خرابه های شهر به دنبال آثار سقراط و ایسقراط می گردند که آنها چگونه در آگورا (میدان اصلی شهر) مردم را در خصوص آداب شهرنشینی و مسئولیت اجتماعی آگاه می­ساختند و حق و حقوق فرد فرد آنان را یادآور می شدند.

از مشروطه تا امروز مطبوعات ایران هم می­کوشند به عنوان "موتور محرکه" یا به عبارتی لوکوموتیو اجتماع باشند که قطار شهر و شهروندی را هدایت می­کنند. حال اینکه نشریات تا چه اندازه کامیاب یا ناکام شدند از حوصله این یادداشت کوتاه خارج است اما بی­شک رسانه­ها همچنان بازیگر عصر شهروندند. به بیان دیگر، آنچه ایسقراط در "آگورا" نسبت به فضائل و رذائل اجتماعی گفت و گفت، مطبوعات ایرانی هم در زمینه اخلاق و مسئولیت اجتماعی نوشتند و نوشتند. به این سیاق، دولت­ها آن قوانینی را که به زعم خویش به سود جامعه است را تولید و اجرا می­کردند و مطبوعات نیز به نوبه خویش در مزایا و مضرات آن قوانین آگاه سازی می­کردند. در اطاعت از قانون، این مطبوعات هستند که همانند ترازویی تقریب و تضریب شهروندان نسبت به اجرای قوانین را می­سنجند و منعکس می­سازند.

احترام و ستایش من از جنبش مشروطه به سبب همین توجه اجداد ما به مسئولیت و تعهد اجتماعی­ست که تاریخ معاصر جمعی ما از آنجا سرچشمه می­گیرد. مشروطه بود که بذر شهروندی را در ضمیر جمعی و حافظه تاریخی ما کاشت که در برابر هموطنان خویش از حق و حقوقی برخورداریم در حالی که نسبت به ایران نیز مسئولیت و تعهداتی داریم که تا پایان حیات باید پای­بند آن باشیم. امروز اما این "حس" یا به عبارتی این آگاهی شهروندی که برآمد آن همان تعهد و مسئولیت اجتماعی است که میراث مشروطه به شمار می­رود، بر دوش مطبوعات کم رمق و بویژه رسانه های صوتی و تصویری گذاشته شده است که فرد فرد جامعه را هشدار و آموزش دهد که از مسئولیت و تعهد اخلاقی خویش نسبت به ایران شانه خالی نکنیم. من تنها مقیم یا ساکن (Resident) ایران نیستم بلکه شهروند (Citizen) این سرزمینم و ضمن آنکه از حقوق و مزایا و ایمنی شهروندی برخوردارم باید که به همان اندازه نسبت به شهر و میهنم نیز مسئول و متعهد باشم. شاید هم این مهم نیست که ایران برای من چه کرده است بلکه این مهم است که من برای میهن چه می­کنم. اجداد تا آنجا که توانستند در دوره مشروطیت کوشیدند که ما از زیست مقیمی و ساکنی به زیست شهروندی دگرگون شویم. حال پرسش اساسی این است که ما آیا همچنان در همان حالت مقیمی درجا زده­ایم و تعهد و مسئولیتمان به همان اندازه ساکنین و ساکتین است یا آنکه به سوی شهروندی دگردیسی کرده­ایم و به تعهد اجتماعی خویش نیز بخوبی آگاهیم.





























۱۳۹۷ آبان ۱۱, جمعه

ناقوس­ها بی­صدا می­شکنند: درنگی بر تفرقه دینی در کی­یف و کرملین





علی­محمد اسکندری­جو

در تاریخ می خوانیم سزار امپراطور روم سوار بر اسب وارد مجلس سنا می­شود و فریاد می­زند اسب من هم می خواهد سناتور شود! امروز اما چرا در تاریخ نمی خوانیم که قزاق روس سوار بر اسب وارد مسجد سپهسالار می­شود و فریاد می­زند اسب من هم می خواهد قزاق شود! اینک بین "اینکی تاتوس" اسب امپراطور "کالیگولا" سزار روم با اسب آن قزاق روس دوره مشروطه آیا تفاوتی هست؟ به راستی آیا این همان اسبی نیست که ایرانی را در مجلس شورا لگد مال کرد؟ آیا اسب سزار افسانه است و اسب قزاق هم افسانه؟ اگر چنین است پس خیزش ایرانیان و پخش اطلاعیه و "شب نامه" مبارزان مشروطه که خبر از اسب در مسجد می­دهد آیا همه افسانه است؟ بنابراین نه قزاق روسی و نه مسجدی و نه مشروطه ای و نه اسبی!

حال چاره چیست جز آنکه برای فهم درست از ایران و تشخیص اهریمن از اهورا و نیز برای شناخت کالیگولا و تزار روس (نیکلای دوم که فرمان بمباران مجلس شورا را به کلنل لیاخوف تلگراف زد) باید تاریخ بخوانیم یا به عبارتی باید "تاریخ خوانی" را در این سرزمین بی­کتاب احیا کنیم. مگر نه این است کتابی که خوانده نشود اصلا کتاب نیست. به این سیاق، بدون تاریخ آیا تشخیص اهورا از اهریمن ممکن است؟ در این نوشتار کوتاه به بهانه ناقوس هایی که بی صدا شکستند، اشاره دارم به حادثه ای در ماه اکتبر سال جاری؛ حادثه­ای هولناک که تفرقه در دین انداخت و خبر آن در میان موج خبر خشم جهان از مُثله شدن آن روزنامه نگار بی پناه و نگون بخت در کنسولگری استانبول چندان شنیده نشد. حادثه ای که در آینده نیز پیامد شومی در پی خواهد داشت؛ آینده ای که روزی تاریخ می شود و تاریخی که پنداری امروز است. شاید هم "تاریخ" آینده حکایت شکستن بی صدای ناقوس ها را باز روایت کند. شگفتا! این خبر هم از همان استانبول بود که کرملین را بیمناک ساخت؛ یک شهر و دو خبر از واقعه هولناک.

در شب بیستم اکتبر سیاه سال جاری پاتریارک ارتدوکسی ترکیه فتوای جدایی "مرجعیت" کی­یف از کرملین را صادر کرد، شبی که شاید مسیح کنار پوتین به شدت گریست. صد سال پس از لنین رهبر بلشویکی که به فرمان او ناقوس­ها از بام هزاران کلیسا فرو افتادند و بی­صدا شکستند و هزاران کشیش تیرباران و تبعید و ناپدید شدند، پاتریارک اعظم قسطنطنیه "بارتلومه" فتوایی خطرناک صادر کرد که خشم و تاسف و انزجار رهبران کلیسا و کرملین را در پی داشت. برپایه فتوای بارتلومه از این پس کلیه امور مذهب ارتدوکسی (جمع­آوری وجوهات شرعی، دریافت خیرات و نذورات، نظارت بر موقوفات، تاسیس و اداره مدارس علمیه در سراسر اوکراین) دیگر زیر نظر پاتریارک کریل مرجع اعظم ارتدوکس­ها در کلیسای جامع مسکو نخواهد بود و از او در هیچ امری از امور مومنان مسیحی "استفتا" نخواهد شد. از این روز هم­چنین چاپ و انتشار آثار مذهبی، اعزام مبلغین به شهر و روستا، مرجع تشخیص مقام شهید و اعلام مرتبه قدیس (که تمثال او در کلیسا و منزل مومنین نصب می­شود) فقط در حوزه اختیار پاتریارک کلیسای جامع کی­یف "میخائیل پیلارت" است. به بیانی، کی­یف از مسکو جدا شده و در حوزه شرعی و استحفاظی پاتریارک قسطنطنیه قرار داده می­شود.

روس­ها می­دانند که هزار سال پیش مسیحیت (شاخه ارتدوکس یونانی) از راه کی­یف و کریمه به مسکو آمده است. پوتین حتی کریمه را "گهواره" هویت روسی و اسلاوی می شناسد. پنجاه سال پس از سقوط امپراتوری بیزانس و فتح قسطنطنیه توسط دولت عثمانی در سال 1453 میلادی مذهب ارتدوکسی در مسکو استوار و نهادینه می­شود. چندان شگفت آور نیست که اقتدار و تثبیت این فرقه در کرملین و مذهب "تشیع" در ایران همزمان رخ می دهد. روس­ها دیگر از آن تاریخ "شاه" ندارند و بااین مقام بیگانه اند بلکه تزار (روسی شده واژه سزار به معنای امپراطور) دارند. حضور تزار نشان می­دهد مسیحیت ارتدوکسی به مثابه مذهب حَقه ابراهیمی، بدون حجت بر زمین باقی نمی ماند بلکه اوست که پنداری حجت بر زمین می­شود و هدایت خلق و پاسداری از توحید را به عهده دارد. به بیان دیگر، پس از سقوط روم اول توسط اقوام وحشی اروپا (وندال­های آلمانی، اتریشی و مجاری) و سقوط روم دوم در قسطنطنیه توسط مسلمان­ها آنگاه نوبت روم سوم (مسکو) می­رسد که بیرق امپراطوری مسیحی را در مسکو برافراشته نگه دارد.

پس از فروپاشی شوروی و برآمدن "ولادیمیر پوتین" از بام کرملین و تئوریزه کردن ایده روم سوم توسط "الکساندر دوگین" روسیه می کوشد وحدت جهان ارتدوکسی را حفظ کند. در پانصد سال گذشته (منهای دوره شوروی) اتوریته نظام در کرملین بر محور همین ایده روم سوم در مسکو استوار است. این ایده فرهنگی توانست مسیحیت را روسی و اسلاوی کند به این معنا که در این سرزمین هر که روس است پس ارتدوکس و اسلاو است و هر که ارتدوکس نیست پس روس نیست. از بیست سال پیش در روسیه با حضور پیدا و پنهان "الکساندر دوگین" در کرملین و انتشار گسترده آثار او در بین نهادهای نظامی و امنیتی روسیه، فرآیند دنیاگرایی (سکولاریسم) در این سرزمین بی انتها با شکست روبرو گشته است.

در این میان بازسازی جایگاه پاتریارک اعظم مسکو و پیوند این مقام روحانی با حلقه اول قدرت در کرملین باعث گشت سه جریان سکولاریسم، مدرنیسم و لائیسیته همواره در روسیه عقیم شوند. مسکو گرچه در اروپاست اما هرگز غربی و اروپایی نیست و هیچگاه پاره ای از فرهنگ و تمدن اروپا به حساب نیامده است. به این سیاق، روسیه امروز یک کشور سکولار همانند آلمان و فرانسه نیست بلکه یک کشور نسبتا مذهبی همانند نیجیریه و اندونزی است. بی جهت نیست که کشیشان و اسقف های روسی با گذشت سیصد سال از دوره تزار پطر کبیر سازنده شهر زیبا و مدرن سن پطرزبورگ که کوشید روسیه را به اروپا نزدیک سازد اما آنها او را لعن و نفرین می­کنند. از سوی دیگر روسها نیکلای دوم آخرین تزار روس که پیش از ترور به زیارت "قدمگاه" قدیس به کلیسای جامع کی­یف رفته بود را "شاه شهید" می شناسند؛ آخرین تزار روس توسط پاتریارک مسکو حتی "قدیس" نیز شناخته شده و به مقام اعلای حواری عیسای مریم هم نائل گشته است. در نظر روس ها تفاوت این تزار و آن تزار به فاصله دو تمدن شرق و غرب است که یکی را لعن و نفرین می­کنند و دیگری را مدح و ستایش.

 حال اوکراین برپایه این فتوای پاتریارک قسطنطنیه، رخصت شرعی یافته که از سایه هژمونیک مسکو خارج شود و مسیحیت ارتدوکسی را "ملی" اعلام کند تا لاقل پیوندی با مسکو نداشته باشد. بنابراین با این اعلان نا بهنگام بارتلومه ایده امپراطوری روس سوم به زعامت ولادیمیر پوتین دیگر چندان ارزش و توجیهی ندارد. به این سبب پوتین فرمان تحریم مقامات اوکراین را امضا کرده است. علت اینکه چرا در بحران مذهبی بین کی­یف و کرملین امروز شاهد دخالت پاتریارک استانبول و فتوای او هستیم آن است که ارتدوکس­های جهان هیچگاه فتح استانبول و کلیسای جامع آن در سال 1453 را مشروع ندانسته و به رسمیت نمی شناسند و حتی این شهر را به نام قدیم آن می­خوانند. ارزش و جایگاه روحانی و معنوی پاتریارک کلیسای استانبول آنقدر اهمیت دارد که حتی اعلام "یک جانبه" مسکو به عنوان پایتخت خلافت جهان ارتدوکسی باز هم نتوانسته از ارج و منزلت پاتریارک استانبول بکاهد.

رنجش و انزجار و خشم کرملین از پاتریارک بارتلومه هم به همین علت است. حال تنها امید روس­ها دعا در کلیسا است که این روحانی پیر به زودی دعوت حق را لبیک گوید و فتوای او هم با وی به گور رود و بی اثر شود. از سوی دیگر "ولادیمیر گوندایف" پاتریارک مسکو طی یک اقدام تلافی جویانه فتوا داده است که زیارت شهر مقدس آتوس (جمهوری کوچک خودمختار در کشور یونان و مشهور به واتیکان ارتدوکس­ها) به این دلیل که باید ویزای ورود به این جمهوری از اداره زیر نظر پاتریارک قسطنطنیه درخواست شود را برای روسها ممنوع ساخته و به لحاظ شرعی این سفر زیارتی را جایز نمی داند.

در مسیحیت ارتدوکسی، هیرارشی مقام و منصب روحانی از یک راهب ساده تا پاتریارک اعظم به گونه ای طراحی شده که همواره "هژمونی" روسیه نسبت به دیگر کشورها مشهود و محسوس باشد بجز این سفر زیارتی به منطقه کوهستانی آتوس که اداره امور آن و بویژه جمع آوری نذورات و وجوهات شرعیه زوّار ارتدوکسی باید در اختیار پاتریارک استانبول باشد. با این حال فتوای خطرناک بارتلومه گستره هژمونیک مسکو در اوکراین را پس از سه قرن در هم شکسته است.

پاتریارک مسکو هم­چنین تهدید کرده بود که چنانچه بارتلومه فرمان استقلال مرجعیت (Autocephaly) کلیسای جامع کی­یف از روسیه را صادر کند، مسکو این فتوا را "مشروع" ندانسته و به ناچار ممکن است از جهان ارتدوکسی جدا شود و به راه خویش رود. علت اینکه مسکو می خواهد در امر دین "خودزنی" کند و پس از چند قرن زعامت ارتدوکسی اینک تصمیم یک­جانبه به طرد و تکفیر (Excommunication) خویش گرفته را باید در قرن ها تلاش کلیسای کی­یف و بویژه در حوادث سال 2014 و پس گرفتن شبه جزیره "کریمه" توسط روسیه دید. علت را باید در آن کلیپ ویدیویی جست که اسقف روسی با مسح چهره افسران، سربازان و تانک­های روسیه وجود آنان را متبرک می­سازد تا به مرزها اعزام شوند و در ایجاد جمهوری خودمختار کریمه به برادران و خواهران روسی خویش در آن شبه جزیره کمک کنند؛ تلاشی پر هزینه که سرانجام ملت و دولت روسیه را در گرداب تحریم "نرم" غرب گرفتار کرد. امروز در پی­آمد فتوای خومختاری مرجعیت کی­یف از مسکو سنگ بنای تفرقه در جهان ارتدوکسی نهاده شده است. شکستی که البته ریشه در اشغال کریمه و تبعید رهبر قوم تاتار به خارج از جزیره نیز دارد؛ قومی مسلمان که در جزیره خویش به تبعید رفته است. اوکراین امروز دو پاره گشته؛ عده ای از مسیحیان در کلیسای حامی روس به سوی مسکو دعا می­کنند و عده ای نیز به سوی کی­یف.

وحشت و نگرانی کرملین از آثار این تفرقه آنجاست که پاتریارک اعظم استانبول می تواند با یک فتوای شرعی تمام دارایی منقول و غیر منقول کلیساها و مدارس علمیه هوادار روس را ضبط کند و یا از دولت اوکراین بخواهد که بودجه سالانه این نهادهای مذهبی و آموزشی را قطع کند. مشکل دیگر آن است که اوکراین شاید مومنانی که به کلیسای حامی مسکو می روند را به عنوان "ستون پنجم" دشمن معرفی و یا محاکمه کند. در این میان گرچه "پروشنکو" رئیس جمهور اوکراین قول مساعد داده که چنین نمی شود اما این روزها او در خبرها می خواند و می­بیند که چگونه کلنگ ساخت کلیساهای جدید در شهر و روستا بر زمین زده می­شود. پیداست برخی از رسانه های افراطی روسی در یک فرافکنی کلیشه ای این فتوای "اتو سفال" جنجالی را نشانه دخالت صهیونیسم بین الملل و آمریکای جهانخوار و لژهای فراماسونری دانسته که بر روی تصمیم پاتریارک قسطنطنیه اعمال نفوذ داشتند.

نکته پایانی درباره تفرقه دینی و جدایی شبه جزیره کریمه تا آنجا که پیوندی باایران دارد اینکه دو سال پیش علی­رقم درخواست کتبی رئیس سنای روسیه از مجلس و دولت ایران برای به رسمیت شناختن جمهوری خودمختار کریمه، دولت روحانی اما لااقل در این مورد تا کنون سکوت کرده تا مبادا با رسمیت شناختن جمهوری خودمختار کریمه خشم اتحادیه اروپا و امریکا را بر انگیزد. تا امروز فقط کره شمالی، سوریه و ونزوئلا کریمه را به رسمیت شناخته اند. بی­گمان روسیه نیز چند ماه پیش به هنگام تعیین رژیم حقوقی دریاچه خزر این سکوت ایران و عدم تمایل دولت را ناعادلانه پاسخ داد.

ظاهرا کرملین به این نکته بی توجه است که ایران نیز می توانست مانند آذربایجان و ترکمنستان (که از توهم کرملین نسبت به ناتو آگاهند) با مانور بر روی برگ "ناتو" در این دریاچه، سهم بیشتری از خزر را از روسها طلب کند گرچه دولت چنین نکرد. مگر نیم قرن گذشته در همین خلیج فارس همواره ناوگانی و نیرویی از ناتو حضور نداشته؟ آیا قرار است ایران هم به همان اندازه روسیه نسبت به ناتو وحشت داشته باشد؟ اگر چنین نیست، پس چرا در خزر این برگ را نادیده گرفتیم؟ شاید هم پیامد این تفرقه دینی، در آینده کسی شکستن بی صدای ناقوس ها را از آن سوی تاریخ خزر باز روایت کند.

استکهلم، پاییز 2018