۱۴۰۵ شهریور ۵, پنجشنبه

درنگی بر زبان در گذار مقیم به شهروند Isocrates. Reflection on language, Residency and Citiznship





علی محمد اسکندری جو، نویسنده نیچه زرتشت



ایسقراط نخستین اندیشمند یونانی در تاریخ است که تفاوت مقیم (resident) یک کشور بودن با شهروند (citizen) همان کشور شدن را با تقید به فضیلت ها و اجتناب از رذیلت های شهری (و نه روستایی) به زیبایی شرح می دهد؛ او به ما می آموزد همان قدر که خواهان حقوق شهروندی هستیم باید به همان اندازه (نه کم و نه بیش) نسبت به شهر و کشوری که در آن زندگی می کنیم مسولیت حس کنیم و تعهد (obligation) ملی یا شهروندی داشته باشیم.

ایسقراط بود که زبان یونانی را "گشتاور" فرهنگ و تمدن ساخت؛ او بود که زبان رسمی را یکی از معیارهای سنجش هویت یونانی قرار داد. به این سیاق، بنابر قانون اساسی یونان باستان، هر شخص که یونانی سخن نمی گفت پس "بربر" خوانده می شد. البته بربر به معنای وحشی و شخص بی فرهنگ نیست بلکه به معنای بیگانه (اجنبی) است گرچه اندکی بار منفی اجتماعی نیز دارد. 

بربرها و برده ها عموما مقیم یونان بودند، آنها هرگز "شهروند" نمی شدند تا حق رأی داشته باشند؛ در آتن تنها سی هزار شهروند و حدود دویست هزار نفر مقیم (بربر و برده) زندگی می کردند که کلیه بناهای با شکوه نیز دست آورد آنهاست.

در این درنگ کوتاه نباید ایسقراط (Isocrates) این سخنور سوفسطایی را با همان سقراط منطق منش که به جرم فریب دادن جوانان آتن محاکمه گشته و شربت "شوکران" نوشید اشتباه گرفت. چاره چیست؟ امروز ما ایرانیان همان اندازه با ایسقراط ناآشناییم که با سقراط آشناییم. در جامعه شهری نیز معمولا همانقدر از تقید به فضائل شهروندی دوریم که از تشخیص تفاوت اساسی و حقوقی بین دو مفهوم مقیم و شهروند دور هستیم.                                         

زبان صرفا "ابزار" برقراری ارتباط و ارسال پیام بین من و تو نیست بلکه زبان یک میراث کهن فرهنگی و هنری و سیاسی برای همه است. زبان آفریننده هویت و نماد حس تعلق خاطر و همبستگی ما در سراسر ایران است. زبان همانند پرچم، نشان و نماد تاریخ مشترک ایرانیان است. در فرآیند سرسام آور جهانی شدن که به مرزهای فرهنگی و سیاسی آسیب می زند، زبان تنها نیروی "ارگانیک" است که در برابر این موج ویرانگر می تواند استوار بایستد.

نباید به اشتباه تصور کنیم که زبان رسمی یک ابزار ایدئولوژیک شده است که می خواهد توجیه گر اقتدار سیاسی در کشور باشد. پیداست هرگونه تعلق خاطر جمعی ما فقط معطوف به خاک ایران نیست بلکه موازی با خاک این سرزمین، معطوف به زبان نیز هست. آن گونه که ملت تاریخ دارد زبان نیز تاریخ دارد، پس ملت واحده و زبان واحده زاییده ایدئولوژی افراطی نیست.

بااین حال برخی ملت های واحده (کانادا، هند، فنلاند، سوئیس، بلژیک…) بجای یک زبان بلکه دو زبان و یا حتی سه زبان رسمی دارند. در قانون اساسی کشور فنلاند به روشنی آمده است که زبان سوئدی به موازات زبان فنلاندی دارای همان جایگاه و اهمیت است. به بیانی ساده، شهروند فنلاندی همواره فنلاندی ست حتی اگر به دو زبان سوئدی و فنلاندی بگوید و بنویسد. یک سوئدی هرگز فنلاندی نمی شود با وجودی که به آن زبان اشراف دارد. 

در پیوند با نقش و اهمیت زبان رسمی در راهیابی فرهنگی و تثبیت هویت ملی اشاره کنم منظور از زبان البته که "Lingua Franca" نیست زیرا این زبان فقط نیاز ارتباط روزانه ما را روا می کند. این زبان را می توان آموخت بدون آنکه تعلق خاطری به آن داشت. زبان رسمی اما آن است که من و تو "مالک" آن هستیم و نه صرفا آموزنده آن. 

زبان فارسی هرگز روسی، آلمانی یا انگلیسی نخواهد شد. امروز انگلیسی یک زبان "Lingua Franca" است و ما هیچ ادعای مالکیتی و یا تعلق خاطری به آن زبان نداریم و نباید هم داشته باشیم. درباره نقش زبان در شکل دادن هویت و حاکمیت ملی شایسته است دو قرن به تاریخ بازگردیم که ملت آلمان چگونه در فرآیند ایجاد یک دولت ملت توانست به یاری "زبان" اندک اندک از یک ملت مقیمی یا قومی (Ethnic Nation) به یک ملت شهروندی (Civic Nation) دگرگون شود. پس از یونان باستان آلمان نخستین کشور پیشرفته جهان است که زبان را "گشتاور" دولت ملت مدرن قرار داده است.

سخن پایان اینکه در اهمیت زبان و تفاوت مقیم و شهروند که معطوف ایران زمین باشد می توان نوشت: کیست تیر در چله کمان زند آنگاه که "آرش" از یاد رفته باشد. کیست کسری را یاد کند آنگاه که سیاوش در چاه افتاده باشد. راستی، در دور دست قطاری دیدم که "تهمتن" می برد و چه آهسته می رفت تا مبادا بشکند شیشه تنهایی سهراب. حال که یونان به سبب جفای فرهنگی یک "سقراط" به سقراط بدهکار است، پس در ایران زمین چرا ما هم از بلندای الوند تا چشمه جیهون یک آرش به آرش بدهکار نباشیم. افلاطون بر دیوار "آکادمی" می نوسد: "اگر هندسه نمی دانی، اینجا نیا" آیا امروز می توان بر دروازه کلانشهرها نوشت: "اگر فضایل شهروندی نمی دانی، پس وارد شهر نشو."



         استکهلم 

۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

سپیدجامگان حزب توده در مرداد

 

 

علی محمد اسکندری جو

در پایان مرداد هستیم، ماه مشروطه، ماه "مصدق" و شایسته نیست تنها به نامی و یادی از این دو در آن ماه اکتفا کنیم. مگر نه اینکه پیر ایران (به بیان اخوان ثالث) در شهریور بازداشت شده زیر بازجویی ست اما به کدام جرم؟ هرگاه تاریخ می خوانم یک "اگر" بزرگ برای همواره در ضمیرم بازتاب می شوند؛ بارها کوشیدم پاسخی برای این قید شرطی بیابم که اگر چنان می شد (که نشد!) آنگاه تاریخ چگونه ورق می خورد. 

این اگر معطوف تاریخ معاصر ایران و آن کودتای ننگین است، اینکه اشرف پهلوی پس از مشورت با سازمان سیا و (ام. آی. سیکس) انگلیس مخفیانه از تبعید به ایران بازگشت تا برادرش را به انجام کودتا راضی کند، چه می شد (اگر) خبر ورود او زودتر به وزیر امور خارجه "دکتر حسین فاطمی" می رسید تا با هشیاری مانع ورود نابهنگام وی به تهران و دیدار با برادرش در دربار شود. 

برخی هم اصرار دارند "ثریا اسفندیاری" دو رگه ایرانی آلمانی و زیباترین ملکه جهان و دومین همسر محمدرضا پهلوی (از بخت بلند شاه نخستین همسر او نیز بنام فوزیه فاروق، دورگه مصری فرانسوی به اعتراف نشریات آن زمان زیباترین ملکه زمان بود) را عامل اصلی رضایت شاه به انجام کودتا می دانند. بی گمان نمی توان این ادعا را تایید کرد چرا که طراحان کودتا بخوبی از نفوذ اشرف پهلوی در دربار و نزدیکی او با شاه اطلاع داشتند که ناچار وی را مخفیانه و بدون اجازه دولت ایران به تهران فرستادند.

در پیشنویس طرح کودتا که توسط "دونالد ویلبر" معروف به معمار کودتا (او در واقع آرشیتکت بناهای باستانی و فارغ التحصیل از دانشگاه پرینستون امریکا بود) در مورد نقش سفیر وقت امریکا در ایران "لوی هندرسون" و ارتباط او با اشرف پهلوی اندکی اشاره شده است. کودتایی که بند بند آن با هماهنگی مثلث تهران، نیکوزیا (قبرس) واشینگتن تنظیم شده بود و تعلل و عدم موافقت محمدرضا شاه ظاهراً باعث گشت که انجام آن چند هفته به تاخیر بیافتد.

به نظر می رسد علت اینکه سازمان سیا برخلاف روال معمول سی ساله افشای اسناد محرمانه، حتی تا سال دو هزار میلادی که دونالد ویلبر درگذشت نام بسیاری از ایرانیانی که در این کودتا نقش داشته را همچنان مخفی نگهداشت، این باشد که حیثیت "بازماندگان" این اشخاص آسیب نبیند. شاید هم به لحاظ اخلاقی (و نه سیاسی) ایرانیان کودتای بیست و هشت مرداد 1332 در آغاز چندان تمایلی به شرکت در سرنگونی این دولت "مشروطه" نداشتند.

دونالد ویلبر احتمالا توانسته بود مقامات سازمان سیا و نیز وزارت امورخارجه (به خاطر نقش لوی هندرسون سفیر در تهران) را قانع سازد که تا نسل سوم و شاید هم تا نسل چهارم از افشای نام ایرانی ها خوداری کنند. برای نمونه، حتی سفیر وقت امریکا که از بازیگران اصلی طرح کودتا بود و در طول ماموریت در ایران به تخمین خویش حدودا شصت بار با محمدرضا شاه و به همین تعداد نیز با دکتر مصدق جداگانه دیدار داشته است حتی در کتاب خاطراتش نقش خود را افشا نمی کند و نمی نویسد که چرا و چگونه با هواپیمای اهدایی نیروی دریایی امریکا که پس از پایان جنگ جهانی دوم و ترک ایران، در اختیار سفارت قرار داده شده بود، جناب سفیر بارها به بهانه مرخصی از ایران خارج شد تا در کوران "جنگ سرد" مبادا جاسوسان روسی به مقصد و نیت او از علت واقعی این سفرها آگاه شوند. اندرسون فقط در یک جا اشاره به تعطیلات تابستانی در سواحل دریای مدیترانه و کوه های آلپ می کند آنهم به مدت سه ماه و دیدار با اشرف پهلوی؛ همان سه ماه سرنوشت ساز منتهی به کودتا.

نکته دیگر اینکه یک ایده یا یک بهانه سخیف به عنوان دلیل اصلی انجام کودتا انتخاب شد که ربطی به ملی شدن صنعت نفت نداشت. هنگامی که "آورل هریمن" فرستاده ویژه "ترومن" رئیس جمهور امریکا به منظور پیدا کردن راه حلی وارد ایران شد، هر دو بار هم هواداران "حزب توده" تظاهرات عظیمی علیه امریکا به راه انداختند و حتی توانستند کارگران پالایشگاه آبادان را همزمان به اعتصاب بکشانند و در تهران و اصفهان مقابل سفارت و کنسولگری امریکا هزاران تظاهر کننده حزبی را به رخ بکشند. اندکی دقت و ظرافت در پژوهش تاریخ معاصر این حزب "سفید جامگان" را افشا می کند که چگونه ناخواسته و شاید هم ندانسته آب به آسیاب کودتا ریختند و روس هراسی را در ایران بشدت ترویج دادند. شعار مرگ بر شاه و زنده باد "استالین" آنهم مقایل سفارت امریکا و دفاتر کنسولگری این کشور در تهران و اهواز و اصفهان آیا بهترین بهانه روس هراسی نیست؟ از سوی دیگر، در آغاز دهه 1950 میلادی جوانان سوسیالیست اروپا برای جلوگیری از یک جنگ هسته ای هولناک، ایده مشهور به "سپید جامگان" را با تظاهرات خیابانی در استکهلم به اجرا گذاشتند اما جالب است که در ایران و از طریق رسانه های چپ (شوروی) تظاهراتی برپا می شود آنهم علیه امریکای هسته ای و نه علیه شوروی اتمی! 

برپایی این تظاهرات بخشنامه ای به سفارش رایزنی سیاسی سفارت شوروی با پوشیدن پیراهن سفید توسط هواداران حزب توده (که در بسیاری از تصاویر آن زمان مشهود است) بهانه بسیار به موقع "روسوفوبیا" را به هندرسون سفیر امریکا بخشید. بی سبب نیست که سفیر پس از شکست کودتای اول (در بیست و پنج مرداد) و پیش از کودتای دوم که عجولانه با همان هواپیمای معروف وارد تهران می شود، دکتر مصدق حتی پسرش را برای استقبال از وی به فرودگاه می فرستد تا شاید سفیر امریکا لب بگشاید اما هندرسون چندین ساعت با نخست وزیر دیدار می کند بدون آنکه اشاره ای کند. 

سفیر در این دیدار اعتراض دارد که چرا توده ای ها تظاهرات ده هزار نفری از سفیدپوشان را در برابر کنسولگری به راه انداخته اند و هشدار می دهد اگر نخست وزیر اقدامی نکند احتمال سقوط دولت او توسط ایادی شوروی بسیار جدی خواهد شد! طنز یا طُرفه (irony) تاریخی اینکه جناب سفیر چراغ به چپ می زند اما به راست می پیچد! پیچیدنی نابخشودنی که آرمان های والای انقلاب مشروطه و یک دولت منتخب و دموکرات و ملی را در ضمیر هر ایرانی آزاده شکست.

باری، این نوع تظاهرات "نابهنگام" سپیدجامگان حزب توده که بی گمان تعداد بسیار زیادی از آنان از زنان و مردان دلسوز و عدالت خواه این مرز و بوم بودند، آنقدر بهانه محکمه پسندی برای سرویس های جاسوسی انگلیسی و امریکایی فراهم آورد که حتی "هندرسون" را یک روز پیش از کودتای دوم، در یک "برزخ" یا دو راهی اخلاقی گرفتار کرده بود که به تنها نخست وزیر پاک نهاد مشروطه ایران می خواسته غیر مستقیم هشدار دهد که این آخرین دیدار آنهاست و دولت او، فردا شبی در خاک و خون خواهد نشست؛ خانه و کاشانه وی نیز ویران گشته و او هم بازداشت و در دادگاه نظامی محکوم به زندان خواهد شد. در حیرتم برخی از فرزندان آن "سفیدپوشان" توده ای در پیوند با روسوفیل ها، حال که چندیست چراغ به "شرق" می زنند مبادا ناگهان به غرب بپیچند! شاید این "کنایه" قلیایی من، تلنگری باشد بر رفقا که روزی "جبران مافات" آن کودتا کنند و اندکی مشروطه خواه و ایران دوست شوند و بجای "استالین" یادی از پاک ترین نخست وزیر مشروطه ایران دکتر مصدق کنند گرچه نرود میخ آهنین در سنگ!

دیریست هنگام درنگی بی درنگ بر این اگرها و افسوس ها و افسون های تاریخ، به یاد "سهراب" کاشانم که سرود:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناورباشیم

استکهلم، تابستان 2026

۱۴۰۵ تیر ۲۷, شنبه

تاریخ را ترور نکنیم: دین و دربار و دولت در تیر



 

 علی محمد اسکندری جو، نویسنده نیچه زرتشت



دین تاریخ دارد به این سبب که یا خدا دارد یا گوهر قدسی. بنابراین بدون آن موجود مقدس، تاریخ که هیچ، هستی هم ارزشی ندارد. به این سیاق، چرا دولت نیز نباید تاریخ داشته باشد؟ آیا تاریخ دولت نامقدس است؟ اگر چنین نیست، چرا هر "تیر" که از راه می رسد پنداری ایرانی دچار "نسیان" می شود و فراموش می کند آنچه که نباید فراموش کند. در حالی که اولیای دین تا ابد مقدس و عاری از "نقد" می شوند آیا اولیای دولت هم تا ابد مقدس و عاری از نقد می شوند؟ 


تاریخ معاصر ما هر سال در تیر ماه به همان پرسشی باز می گردد که پیش تر پاسخ آن را دریافت کرده است؛ بااین حال در هر بازگشت گویی پاسخی متفاوت می طلبد. این روزهای وانفسای خاورمیانه که همواره آن را "خاور خون" می نویسم و می خوانم، به گذشته بیش از زمان حال گرایش دارم گرچه به آینده بهتر همیشه ایمان دارم. این یادداشت کوچک هم به یاد پیر ایران، نخست وزیر پاکدست، دکتر محمد مصدق است که در اصطکاک دربار و دولت، در اواخر تیرماه 1331 خورشیدی ناچار استعفا داده و خانه نشین می شود تا به زعم "دربار" کشتیبان را سیاستی دگر آید گرچه دولت مستعجل گشت. به راستی آیا سزاوار است ملکه مادر (تاج الملوک) نخست وزیر جدید "احمد قوام" را سفارش دهد؟

بارها هشدار دادم که گفتار و کردار و پندار نخست وزیر ارزش نقد و ارزیابی تاریخی دارد و اولیای دولت (برخلاف اولیای دین) هرگز مقدس نیستند؛ پس هیچ ایراندوست فرهیحته نیز ادعای قدسی سازی و یا "کیش شخصیت" از دکتر مصدق ندارد. دولتمردی که در کوران جنگ سرد بین استالین و هریمن منافع ملی ایران را بر منافع شخصی اولویت داده است. نخست وزیری که هیئت دولت را همانند شرکت سهامی رانت و تاراج نپنداشته که اجازه دهد دوستان و یاران و آشنایان از نمد دولت، کلاهی بسازند.


علت اصلی اختلاف دولت و دربار در تیر ماه درخواست نخست وزیر از محمدرضا شاه برای پست وزارت جنگ و از سوی دیگر ارسال لایحه به مجلس شورای ملی برای تصویب اعطای شش ماه اختیارات ویژه به نخست وزیر است که باعث استعفای دکتر مصدق و خانه نشینی موقت او می شود. دخالت امرای لشکری در امور کشوری باعث شد که نخست وزیر برای کنترل ارتش پست وزارت جنگ را به عهده بگیرد. 

در بازگشت به دولت، دکتر مصدق ایده فروش اوراق قرضه با بهره شش درصد را پیاده کرد تا بتواند از عهده بودجه عمرانی و جاری کشور برآید که متاسفانه علیرغم کوشش دولت اما فروش این اوراق با استقبال چندانی روبرو نگشت.

اینک پرسش تاریخی از آیت الله کاشانی رئیس مجلس شورای ملی (که هرگز وارد مجلس نشد و امور را به معاون اول سپرده بود) که دغدغه من است: در سی تیر 1331 که با اشاره آیت الله هزاران نفر در تهران و شهرستان ها به طرفداری از دکتر مصدق به خیابان آمدند و شعار دادند: "از جان خود گذشتیم. با خون خود نوشتیم، یا مرگ یا مصدق" پس چرا هنگام فروش اوراق قرضه در بانکهای سراسر کشور آیت الله با یک اشاره و یا یک فتوای فقهی از عامه امت مسلمان نخواست که در آن ایام تحریمی به کمک دولت بشتابند و اوراق قرضه را در بانکهای درو کنند تا بودجه لازم برای پرداخت حقوق ماهانه نیروهای کشوری و لشکری فراهم شود؟


اگر ربا یا بهره حرام است پس چرا امروز ا.وراق قرضه علیرغم فتوای فقیهان و مفتیان اما در سراسر خاورمیانه (خون) به فروش می رسد؟ اگر آیت الله کاشانی فقط با یک اشاره یا فتوا برای تامین هزینه دولت در فروش اوراق قرضه شرکت می کرد پس آیا در مرداد سال 1332 آن کودتا یا حادثه تلخ ترازیک رخ می داد؟ 

آن زمان که دامنه نفوذ سیاسی آیت الله کاشانی از مصر تا پاکستان گسترده بود پس چرا در این خصوص تعلل کرد؟ آیا محمدرضاشاه حادثه سی تیر را کودتای دولت و دین علیه دربار پنداشته که در مرداد سال بعد دین و دربار علیه دولت کودتا کنند؟ 

 

نسل جوان ایران با خواندن همین چند پاراگراف که آوردم آیا نباید هر تیرماه به علل بازگشت نافرجام نخست وزیر مشروطه ایران بیاندیشد؟ مگر نه اینکه برای ملت ما "آزادی" هم مثل استقلال یک "ضرورت" است. براستی آیا چنین است؟ آنگاه جوان ایرانی که دیپلمه می شود بدون آنکه درباره دکتر مصدق یا تیمورتاش و یا علی اکبر داور حتی یک صفحه انشائی نوشته باشد و بدتر از آن، جوانی که لیسانسیه شده بدون اینکه با این دولت مشروطه سکولار آشنا شده باشد، آنگاه او چگونه می تواند در راهیابی فرهنگ ایرانی سهیم باشد؟ مگر بدون ستار مشروطه و مصدق سکولار می توان هویت ملی و حافظه جمعی را پاس داشت؟

بنابراین، اگر عرق ملی داریم پس تاریخ را ترور نکنیم و شخصیت های برحسته را ارج نهیم و تمثال و تصویر آنها را در کنار پرچم برافراشیم و از "ترّهات" علیه آنها بپرهیزیم.


استکهلم، ژوئیه 2026