۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

سپیدجامگان حزب توده در مرداد

 

 

علی محمد اسکندری جو

در پایان مرداد هستیم، ماه مشروطه، ماه "مصدق" و شایسته نیست تنها به نامی و یادی از این دو در آن ماه اکتفا کنیم. مگر نه اینکه پیر ایران (به بیان اخوان ثالث) در شهریور بازداشت شده زیر بازجویی ست اما به کدام جرم؟ هرگاه تاریخ می خوانم یک "اگر" بزرگ برای همواره در ضمیرم بازتاب می شوند؛ بارها کوشیدم پاسخی برای این قید شرطی بیابم که اگر چنان می شد (که نشد!) آنگاه تاریخ چگونه ورق می خورد. 

این اگر معطوف تاریخ معاصر ایران و آن کودتای ننگین است، اینکه اشرف پهلوی پس از مشورت با سازمان سیا و (ام. آی. سیکس) انگلیس مخفیانه از تبعید به ایران بازگشت تا برادرش را به انجام کودتا راضی کند، چه می شد (اگر) خبر ورود او زودتر به وزیر امور خارجه "دکتر حسین فاطمی" می رسید تا با هشیاری مانع ورود نابهنگام وی به تهران و دیدار با برادرش در دربار شود. 

برخی هم اصرار دارند "ثریا اسفندیاری" دو رگه ایرانی آلمانی و زیباترین ملکه جهان و دومین همسر محمدرضا پهلوی (از بخت بلند شاه نخستین همسر او نیز بنام فوزیه فاروق، دورگه مصری فرانسوی به اعتراف نشریات آن زمان زیباترین ملکه زمان بود) را عامل اصلی رضایت شاه به انجام کودتا می دانند. بی گمان نمی توان این ادعا را تایید کرد چرا که طراحان کودتا بخوبی از نفوذ اشرف پهلوی در دربار و نزدیکی او با شاه اطلاع داشتند که ناچار وی را مخفیانه و بدون اجازه دولت ایران به تهران فرستادند.

در پیشنویس طرح کودتا که توسط "دونالد ویلبر" معروف به معمار کودتا (او در واقع آرشیتکت بناهای باستانی و فارغ التحصیل از دانشگاه پرینستون امریکا بود) در مورد نقش سفیر وقت امریکا در ایران "لوی هندرسون" و ارتباط او با اشرف پهلوی اندکی اشاره شده است. کودتایی که بند بند آن با هماهنگی مثلث تهران، نیکوزیا (قبرس) واشینگتن تنظیم شده بود و تعلل و عدم موافقت محمدرضا شاه ظاهراً باعث گشت که انجام آن چند هفته به تاخیر بیافتد.

به نظر می رسد علت اینکه سازمان سیا برخلاف روال معمول سی ساله افشای اسناد محرمانه، حتی تا سال دو هزار میلادی که دونالد ویلبر درگذشت نام بسیاری از ایرانیانی که در این کودتا نقش داشته را همچنان مخفی نگهداشت، این باشد که حیثیت "بازماندگان" این اشخاص آسیب نبیند. شاید هم به لحاظ اخلاقی (و نه سیاسی) ایرانیان کودتای بیست و هشت مرداد 1332 در آغاز چندان تمایلی به شرکت در سرنگونی این دولت "مشروطه" نداشتند.

دونالد ویلبر احتمالا توانسته بود مقامات سازمان سیا و نیز وزارت امورخارجه (به خاطر نقش لوی هندرسون سفیر در تهران) را قانع سازد که تا نسل سوم و شاید هم تا نسل چهارم از افشای نام ایرانی ها خوداری کنند. برای نمونه، حتی سفیر وقت امریکا که از بازیگران اصلی طرح کودتا بود و در طول ماموریت در ایران به تخمین خویش حدودا شصت بار با محمدرضا شاه و به همین تعداد نیز با دکتر مصدق جداگانه دیدار داشته است حتی در کتاب خاطراتش نقش خود را افشا نمی کند و نمی نویسد که چرا و چگونه با هواپیمای اهدایی نیروی دریایی امریکا که پس از پایان جنگ جهانی دوم و ترک ایران، در اختیار سفارت قرار داده شده بود، جناب سفیر بارها به بهانه مرخصی از ایران خارج شد تا در کوران "جنگ سرد" مبادا جاسوسان روسی به مقصد و نیت او از علت واقعی این سفرها آگاه شوند. اندرسون فقط در یک جا اشاره به تعطیلات تابستانی در سواحل دریای مدیترانه و کوه های آلپ می کند آنهم به مدت سه ماه و دیدار با اشرف پهلوی؛ همان سه ماه سرنوشت ساز منتهی به کودتا.

نکته دیگر اینکه یک ایده یا یک بهانه سخیف به عنوان دلیل اصلی انجام کودتا انتخاب شد که ربطی به ملی شدن صنعت نفت نداشت. هنگامی که "آورل هریمن" فرستاده ویژه "ترومن" رئیس جمهور امریکا به منظور پیدا کردن راه حلی وارد ایران شد، هر دو بار هم هواداران "حزب توده" تظاهرات عظیمی علیه امریکا به راه انداختند و حتی توانستند کارگران پالایشگاه آبادان را همزمان به اعتصاب بکشانند و در تهران و اصفهان مقابل سفارت و کنسولگری امریکا هزاران تظاهر کننده حزبی را به رخ بکشند. اندکی دقت و ظرافت در پژوهش تاریخ معاصر این حزب "سفید جامگان" را افشا می کند که چگونه ناخواسته و شاید هم ندانسته آب به آسیاب کودتا ریختند و روس هراسی را در ایران بشدت ترویج دادند. شعار مرگ بر شاه و زنده باد "استالین" آنهم مقایل سفارت امریکا و دفاتر کنسولگری این کشور در تهران و اهواز و اصفهان آیا بهترین بهانه روس هراسی نیست؟ از سوی دیگر، در آغاز دهه 1950 میلادی جوانان سوسیالیست اروپا برای جلوگیری از یک جنگ هسته ای هولناک، ایده مشهور به "سپید جامگان" را با تظاهرات خیابانی در استکهلم به اجرا گذاشتند اما جالب است که در ایران و از طریق رسانه های چپ (شوروی) تظاهراتی برپا می شود آنهم علیه امریکای هسته ای و نه علیه شوروی اتمی! 

برپایی این تظاهرات بخشنامه ای به سفارش رایزنی سیاسی سفارت شوروی با پوشیدن پیراهن سفید توسط هواداران حزب توده (که در بسیاری از تصاویر آن زمان مشهود است) بهانه بسیار به موقع "روسوفوبیا" را به هندرسون سفیر امریکا بخشید. بی سبب نیست که سفیر پس از شکست کودتای اول (در بیست و پنج مرداد) و پیش از کودتای دوم که عجولانه با همان هواپیمای معروف وارد تهران می شود، دکتر مصدق حتی پسرش را برای استقبال از وی به فرودگاه می فرستد تا شاید سفیر امریکا لب بگشاید اما هندرسون چندین ساعت با نخست وزیر دیدار می کند بدون آنکه اشاره ای کند. 

سفیر در این دیدار اعتراض دارد که چرا توده ای ها تظاهرات ده هزار نفری از سفیدپوشان را در برابر کنسولگری به راه انداخته اند و هشدار می دهد اگر نخست وزیر اقدامی نکند احتمال سقوط دولت او توسط ایادی شوروی بسیار جدی خواهد شد! طنز یا طُرفه (irony) تاریخی اینکه جناب سفیر چراغ به چپ می زند اما به راست می پیچد! پیچیدنی نابخشودنی که آرمان های والای انقلاب مشروطه و یک دولت منتخب و دموکرات و ملی را در ضمیر هر ایرانی آزاده شکست.

باری، این نوع تظاهرات "نابهنگام" سپیدجامگان حزب توده که بی گمان تعداد بسیار زیادی از آنان از زنان و مردان دلسوز و عدالت خواه این مرز و بوم بودند، آنقدر بهانه محکمه پسندی برای سرویس های جاسوسی انگلیسی و امریکایی فراهم آورد که حتی "هندرسون" را یک روز پیش از کودتای دوم، در یک "برزخ" یا دو راهی اخلاقی گرفتار کرده بود که به تنها نخست وزیر پاک نهاد مشروطه ایران می خواسته غیر مستقیم هشدار دهد که این آخرین دیدار آنهاست و دولت او، فردا شبی در خاک و خون خواهد نشست؛ خانه و کاشانه وی نیز ویران گشته و او هم بازداشت و در دادگاه نظامی محکوم به زندان خواهد شد. در حیرتم برخی از فرزندان آن "سفیدپوشان" توده ای در پیوند با روسوفیل ها، حال که چندیست چراغ به "شرق" می زنند مبادا ناگهان به غرب بپیچند! شاید این "کنایه" قلیایی من، تلنگری باشد بر رفقا که روزی "جبران مافات" آن کودتا کنند و اندکی مشروطه خواه و ایران دوست شوند و بجای "استالین" یادی از پاک ترین نخست وزیر مشروطه ایران دکتر مصدق کنند گرچه نرود میخ آهنین در سنگ!

دیریست هنگام درنگی بی درنگ بر این اگرها و افسوس ها و افسون های تاریخ، به یاد "سهراب" کاشانم که سرود:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناورباشیم

استکهلم، تابستان 2026

۱۴۰۵ تیر ۲۷, شنبه

تاریخ را ترور نکنیم: دین و دربار و دولت در تیر



 

 علی محمد اسکندری جو، نویسنده نیچه زرتشت



دین تاریخ دارد به این سبب که یا خدا دارد یا گوهر قدسی. بنابراین بدون آن موجود مقدس، تاریخ که هیچ، هستی هم ارزشی ندارد. به این سیاق، چرا دولت نیز نباید تاریخ داشته باشد؟ آیا تاریخ دولت نامقدس است؟ اگر چنین نیست، چرا هر "تیر" که از راه می رسد پنداری ایرانی دچار "نسیان" می شود و فراموش می کند آنچه که نباید فراموش کند. در حالی که اولیای دین تا ابد مقدس و عاری از "نقد" می شوند آیا اولیای دولت هم تا ابد مقدس و عاری از نقد می شوند؟ 


تاریخ معاصر ما هر سال در تیر ماه به همان پرسشی باز می گردد که پیش تر پاسخ آن را دریافت کرده است؛ بااین حال در هر بازگشت گویی پاسخی متفاوت می طلبد. این روزهای وانفسای خاورمیانه که همواره آن را "خاور خون" می نویسم و می خوانم، به گذشته بیش از زمان حال گرایش دارم گرچه به آینده بهتر همیشه ایمان دارم. این یادداشت کوچک هم به یاد پیر ایران، نخست وزیر پاکدست، دکتر محمد مصدق است که در اصطکاک دربار و دولت، در اواخر تیرماه 1331 خورشیدی ناچار استعفا داده و خانه نشین می شود تا به زعم "دربار" کشتیبان را سیاستی دگر آید گرچه دولت مستعجل گشت. به راستی آیا سزاوار است ملکه مادر (تاج الملوک) نخست وزیر جدید "احمد قوام" را سفارش دهد؟

بارها هشدار دادم که گفتار و کردار و پندار نخست وزیر ارزش نقد و ارزیابی تاریخی دارد و اولیای دولت (برخلاف اولیای دین) هرگز مقدس نیستند؛ پس هیچ ایراندوست فرهیحته نیز ادعای قدسی سازی و یا "کیش شخصیت" از دکتر مصدق ندارد. دولتمردی که در کوران جنگ سرد بین استالین و هریمن منافع ملی ایران را بر منافع شخصی اولویت داده است. نخست وزیری که هیئت دولت را همانند شرکت سهامی رانت و تاراج نپنداشته که اجازه دهد دوستان و یاران و آشنایان از نمد دولت، کلاهی بسازند.


علت اصلی اختلاف دولت و دربار در تیر ماه درخواست نخست وزیر از محمدرضا شاه برای پست وزارت جنگ و از سوی دیگر ارسال لایحه به مجلس شورای ملی برای تصویب اعطای شش ماه اختیارات ویژه به نخست وزیر است که باعث استعفای دکتر مصدق و خانه نشینی موقت او می شود. دخالت امرای لشکری در امور کشوری باعث شد که نخست وزیر برای کنترل ارتش پست وزارت جنگ را به عهده بگیرد. 

در بازگشت به دولت، دکتر مصدق ایده فروش اوراق قرضه با بهره شش درصد را پیاده کرد تا بتواند از عهده بودجه عمرانی و جاری کشور برآید که متاسفانه علیرغم کوشش دولت اما فروش این اوراق با استقبال چندانی روبرو نگشت.

اینک پرسش تاریخی از آیت الله کاشانی رئیس مجلس شورای ملی (که هرگز وارد مجلس نشد و امور را به معاون اول سپرده بود) که دغدغه من است: در سی تیر 1331 که با اشاره آیت الله هزاران نفر در تهران و شهرستان ها به طرفداری از دکتر مصدق به خیابان آمدند و شعار دادند: "از جان خود گذشتیم. با خون خود نوشتیم، یا مرگ یا مصدق" پس چرا هنگام فروش اوراق قرضه در بانکهای سراسر کشور آیت الله با یک اشاره و یا یک فتوای فقهی از عامه امت مسلمان نخواست که در آن ایام تحریمی به کمک دولت بشتابند و اوراق قرضه را در بانکهای درو کنند تا بودجه لازم برای پرداخت حقوق ماهانه نیروهای کشوری و لشکری فراهم شود؟


اگر ربا یا بهره حرام است پس چرا امروز ا.وراق قرضه علیرغم فتوای فقیهان و مفتیان اما در سراسر خاورمیانه (خون) به فروش می رسد؟ اگر آیت الله کاشانی فقط با یک اشاره یا فتوا برای تامین هزینه دولت در فروش اوراق قرضه شرکت می کرد پس آیا در مرداد سال 1332 آن کودتا یا حادثه تلخ ترازیک رخ می داد؟ 

آن زمان که دامنه نفوذ سیاسی آیت الله کاشانی از مصر تا پاکستان گسترده بود پس چرا در این خصوص تعلل کرد؟ آیا محمدرضاشاه حادثه سی تیر را کودتای دولت و دین علیه دربار پنداشته که در مرداد سال بعد دین و دربار علیه دولت کودتا کنند؟ 

 

نسل جوان ایران با خواندن همین چند پاراگراف که آوردم آیا نباید هر تیرماه به علل بازگشت نافرجام نخست وزیر مشروطه ایران بیاندیشد؟ مگر نه اینکه برای ملت ما "آزادی" هم مثل استقلال یک "ضرورت" است. براستی آیا چنین است؟ آنگاه جوان ایرانی که دیپلمه می شود بدون آنکه درباره دکتر مصدق یا تیمورتاش و یا علی اکبر داور حتی یک صفحه انشائی نوشته باشد و بدتر از آن، جوانی که لیسانسیه شده بدون اینکه با این دولت مشروطه سکولار آشنا شده باشد، آنگاه او چگونه می تواند در راهیابی فرهنگ ایرانی سهیم باشد؟ مگر بدون ستار مشروطه و مصدق سکولار می توان هویت ملی و حافظه جمعی را پاس داشت؟

بنابراین، اگر عرق ملی داریم پس تاریخ را ترور نکنیم و شخصیت های برحسته را ارج نهیم و تمثال و تصویر آنها را در کنار پرچم برافراشیم و از "ترّهات" علیه آنها بپرهیزیم.


استکهلم، ژوئیه 2026

 

۱۴۰۵ تیر ۱۷, چهارشنبه

در برزخ خارپشت: هویت، حیران دین و فرهنگ


مارتین هایدگر، فیلسوف عارفان سکولار

پاره نخست:

مارتین هایدگر آلمانی، فیلسوف فیلسوفان نیست بلکه او را می توان فیلسوف عارفان،

سنت گرایان و محافظه کاران دانست؛ فیلسوفی که پنداری تاریخ فلسفه را "واژگون"

ساخته یا به عبارتی از پایان به آغازخوانده است تا به "هراکلیت" برسد؛ فیلسوفی که

مخروط تفسیر "exegesis "را هم واژگون کرد و طرحی نو از تأویل کشید. هایدگر

هرگز نمی پرسد: هستی چیست؟ بلکه می پرسد معنی هستی یعنی چه؟ بااین پرسش او

را تفسیر در دین را از مسیر تأویل در فلسفه تا ابد جدا می سازد. فیلسوفی که در پایان

عمر در دو راهی دازاین و سوزاین )sosein )گرفتار شد. این جستار به یاد واپسین

هشدار هایدگر به جهان اندیشه است.

این فیلسوف آلمانی پیش از مرگ در سال 1976 در نامه ای به حلقه هایدگر در امریکا

بار دیگر موضوع "فراموشی وجود" را یادآور می شود؛ موضوعی سترگ در شاخه

هستی شناسی که چهل سال دغدغه او بود. فیلسوف عارفان سکوالر در این پیام که

پنداری پاره ای از وصیت نامه اوست درباره انحراف فلسفه از مسیر اصلی خویش

)متافیزیک( هشدار می دهد. او شاهد رشد شتابان تکنولوژی و نقش تکنیک در ایجاد

نگرانی )angst )در روان انسان است. به باور این فیلسوف قاره ای، انسان به آن

میزان در محاصره تکنولوژی گرفتار است به همان میزان هم به لحاظ وجودی دچار

فراموشی از اصل خویش می شود. به این سبب او در نامه ای به اعضای امریکایی حلقه

هایدگر از آنها انتظار دارد که فلسفه را به مسیر اصلی )متافیزیک( بازگردانند.

اینک که فلسفه به شدت به سوی "علم" منحرف شده است پس حلقه هایدگر و سنت

گرایان محافظه کار به چه می اندیشند؟ در آفرینش یک ایده یا یک مفهوم جدید در حوزه

اندیشه، شاید فیلسوف آلمانی از جهان بی نیاز باشد اما بعید است که دنیا از اندیشمند

آلمانی بی نیاز شود. فلسفه و علم )آلمانی باشند یا نباشند( هر دو به دنبال یافتن "حقیقت"

هستند. بااین حال، فلسفه مانند علم ابزاری ندارد که در البراتوار با آزمایش و خطا بتوان

عیار حقیقت را با آن سنجید. پس به چه دلیل فلسفه به سوی علم کمانه زده است؟ در

حوزه آکادمیک با وجودی که فلسفه در مدار علم )بویژه روانشناسی( می چرخد اما از هایدگر تا امروز پنداری فلسفه در مدار حکمت "einsicht "قرار گرفته است؛ حکمتی

که نگران از رشد سرسام آور تکنولوژی هوش مصنوعی ست.

می گویند فیلسوف اوست که مفهومی جدید بر خرمن اندیشه هدیه دهد، نه اینکه بر آنچه

فیلسوفان گذشته نوشتند آنها حاشیه بنویسند. در آلمان فلسفه به پایان نرسیده است و از

حاشیه نویسی هم خبری نیست. آلمان ثابت کرده است که در دویست سال گذشته ایده ها

و مفاهیم جدیدی به بازار اندیشه عرضه کرده است.

درباره اهمیت مارتین هایدگر برخی باور دارند که او می اندیشد به آنچه که به آسانی به

اندیشیدن نیاید. برخی هم این کیمیاگر حوزه نتولوژی

ا را به عنوان روشنگر یا همان ُ

طاهر هستی )lichtung )می شناسند و بعضی هم او را تجسم یا نماد حقیقت هستی

)wahrheit )می دانند. در ایران این فیلولوگ آلمانی را به عنوان خالق مفهوم هستی

)dasein )می شناسند.

Stockholm, Summer 2026