۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

The Hedgehog's Dilemma; Perplexed Identity, Religion and Culture

The Hedgehog's Dilemma; Perplexed Identity, Religion and Culture

A. M. Eskandari Joo  

در برزخ خارپشت: هویت، حیران دین و فرهنگ

در غرب دوران گذار از دین به فرهنگ یا از آسمان به زمین، به عبارتی از سنت به مدرنیته یا از خدا به انسان، دوران تغییر گشتاور هویت جمعی از فاز متافیزیکی (ملکوت) به فاز فیزیکی (ناسوت) دورانی بسیار سهمگین و خونین و پر هزینه گشته است. این گذار هولناک دیر یا زود به خاورمیانه (که همواره خاور خون می شناسم) نیز خواهد رسید تا هویتی که اینک به باور فیلسوف آلمانی "آرتور شوپنهاور" پنداری در برزخ خارپشت گرفتار آمده است رزوی رها شود. هویتی که چنان در برزخ دین و فرهنگ افتاده که نه می تواند از این دل بکند و نه از آن و نه از هر دو.



آنگاه که دین و فرهنگ در انسان به هم می رسند پس دو پاره از هویت او می شوند.به بیانی، دین و فرهنگ برای آنکه در انسان جمع شوند باید از پل هویت او عبور کنند. اصولا تعریف "هویت" آسان نیست اما عموما آن را به همسانی یا این همانی برداشت می کنند. به این سیاق، من دیروز همان "من" امروزم که به لحاظ فرهنگی یا دینی دیگران تغییر محسوسی در من نمی بینند. معادله دین و فرهنگ یک پیوند دو سویه است که مرز بین این دو هیچگاه ثابت نیست بلکه سیال است. این مرزبندی البته شکل کیفی دارد و نه کمی. حال که انتظار ما از فرهنگ ایرانی آن است که زندگی را برای ما شایسته زیستن کند پس پرسش این است که چرا از دین یا از ایدیولوژی همچنین انتظاری نداشته باشیم که زندگی ما را ارزش زیستن ببخشد؟


تعین هویت من و تو یا معطوف به فرهنگ است یا اینکه (خواهی نخواهی) معطوف به دین خواهد شد. برخی ادعا می کنند که صرفا هویت آنها بار فرهنگی دارد و از بار دینی رها گشته است که البته این ادعای آنان نیازمند چالش است. کسی که هویت دینی دارد لزوما به این معنا نیست که او مذهبی و ملزم به انجام فرایض دینی ست بلکه این تعین هویتی می تواند به معنای عضو آماری از یک فرقه مذهبی باشد که از این فرقه ها در این سیاره فراوان یافت می شوند و همه نیز می پندارند "حق" تنها نزد آنان است و بس! هویت گرچه یک ویژگی فردی "من" در برابر یک جوهر فردی "تو" دارد اما همزمان این هویت یک مولفه یا یک بُردار جمعی نیز دارد.


دین (ایدیولوژی) و فرهنگ به زندگی انسان ارزش، هدف و معنا می دهند؛ خارج از این سه معیار، زیستن نه معنا دارد و نه ارزش دارد و و نه هدف خواهد داشت. آداب و سنن برآمده از دین و فرهنگ است که انسان را به فراسوی غریزه (زیست جمعی جانوری) سوق می دهد. انسانی که عاری از اینها باشد پس همواره در مرداب غریزه گرفتار است. نگرانی سارتی، هایدگری "angst" انسان مدرن این است که حیات او در این گودال غریزه چگونه می تواند دارای ارزش و معنا و هدف نیز باشد. من و تو که در این مرداب گرفتاریم پس چگونه می توانیم ادعای یک زیستن فرهنگی یا یک زندگی دینی داشته باشیم؟ برخی فرهنگ را گنجینه ارزش، هداف و آرمان می دانند، برخی نیز دین را سرچشمه اخلاق، معنا و هدف زندگی می شناسند. آنگاه من گودنشین که نه این را دارم و نه آن را پس چگونه می توانم به آن زیستنی تظاهر کنم که و مدعی شوم که (یا) این را دارم و یا آن را. 


فرهنگ می تواند هم "شارح" دین باشد و هم آن را تفسیر کند؛ آژند مذهب اما به گونه ای ست که ما نمی توانیم به کرامت یا به دعایی آن را بدست آوریم یا اینکه با شعبده بازی و طرفه العینی از جلد دین بیرون جهیم و به زعم خویش رها شویم. فرآیند شکل گیری هویت من و تو به شکلیست که در انتخاب آن آزاد نیستیم بلکه باید بپذیریم که بازیگرانی هستند که قبای این هویت دینی را به قامت ما می دوزند.

ملت های گوناگون هر سال شاهد جلوه ها، مراسم و اعیاد فطر و فطیر یا کریسمس و پاک هستند. باور ندارم فردی با شرکت در جشن دینی یا سوگواری مذهبی نشان دهد که "من" دینی ندارد بلکه فقط من فرهنگی دارد. پنداری اینجا دین و فرهنگ همانند ظروف مرتبطه می شوند که هویت انسان در آن شناور است و او چیستی و کیستی خویش را در تعادل این ظروف می یابد. به عبارتی در یک کلانشهر مدرن (و نه در کلان روستای تهران!) نگاه من به خویش منطبق بر نگاهی ست که تو بر من داری و برعکس؛ بدین شکل من و تو به عنوان دو شهروند یک هویت "متقارن" داریم که بر پیشانی این هویت یک مای مشروع حک شده است. 

حال چنانچه دین نتواند پاره مهمی از هویت ما باشد آیا فرهنگ می تواند بخشی مهمی از آن باشد؟ پاسخ به این پرسش آسان نیست و بستگی دارد که درک و برداشت ما از مفهوم فرهنگ چیست و اینکه از فرهنگ چه انتظاری داریم. ما میدانیم دین چیست و آنچه از آن دین (خواه ایرانی و خواه بیگانه) می خواهیم و آنچه  از آن نباید بخواهیم. گرچه ما با دین سکولار شده (ایدیولوژی) نیز تکلیف خویش را روشن ساختیم و از مزایا و مضرات ایدیولوژی آگاه شدیم اما هنوز درباره "فرهنگ" به یک اجماع ایرانی نرسیدیم و راه و دور و درازی در پیش است. از فرهنگ تعاریف بیشمار داده شده که می توان تعاریف و تفاسیر گوناگون را بر دو محور شرقی و غربی چرخاند.


گشتاور فرهنگ در غرب لزوما دین نیست بلکه غرب "طبیعت" محور است؛ من به عادت دیرینه این فرهنگ غربی را "وجدان گرا" می نویسم. در شرق و روسیه اما گشتاور فرهنگ، دین و بویژه مذهب ارتدوکسی ست که معطوف به "شرف" یا به عبارتی شرف اندوز است. برای درک این تفاوت فرهنگی (قیاس شرف و وجدان) لازم است اینجا به یک نمونه تاریخی از شرف اندوزی روسی اشاره کنم: در دوران اتحاد جماهیر شوروی آنها در لهستان، چک، آلمان شرقی و مجارستان بر روی دگراندیشان اسلحه گشودند و توپ و تانک سرازیر شهرها کردند اما در دوران "گورباچف" و کودتای علیه دولت او همان سربازان شوروی به تظاهر کنندگان روسی شلیک نکردند حتی به بهای سقوط کرملین.


به سبب این انتخاب طبیعی ست که که در شرق، فرهنگ غربی را نیهیلیستی می دانند. جوهر این نیهیلیسم هر چه باشد هم به حیات انسان نظر دارد و هم به مرگ او. به بیانی، هم فرهنگ مردگان است و هم فرهنگ زندگان. آنجا مردگان چنان سهمی دارند که گویی زنده اند. در آغاز دوران مدرن و ،آیند دولت ملت سازی، آلمانی ها خلا دین را با سرنوشت مردگان یا همان "تاریخ" پر کردند. این باستان گرایی آلمانی در دوره رضاشاه به ایران رسید تا شاید کفه هویت ملی و میهنی ما سنگین تر از کفه عشیرتی، ایلیاتی، قومی ما شود.

بیسمارک صدراعظم آهنین آلمان با تکیه بر حافظه جمعی چنان فرایند دولت ملت سازی را با شتاب آغاز کرد که در یک دوره بیست ساله، آلمان به قدرتمندترین کشور در اروپا تبدیل شد؛ پنداری شنل "تاریخ" بر قامت ناسیونالیسم آلمان چه نیک جلوه کرده است. تاریخ باستان در آغاز دوره پهلوی بگونه بسیار آمرانه و از بالا (دربار شاهنشاهی) وارد فرآیند دولت ملت سازی می شود سپس با احتیاط فراوان (مبادا موجب تحریک دین داران شود) به عنوان "کاتالیزور" در این فرآیند نقش بازی می کند. 

در سرزمین ما ولگاریزه شدن مفهوم فرهنگ و کاربرد بی هنگام آن، باعث گشته که نتوان رابطه این مفهوم را با دین، هنر و زبان آشکار ساخت. رایج است که فرهنگ را به اشتباه در کنار هنر بکار می بریم تا نشان دهیم که ایرانی با فرهنگ لزوما انسانی با هنر نیز هست. خطای دیگر اینکه فرهنگ را مترادف مفهوم "تمدن" می شناسیم؛ در حالی که تمدن به لایه های مادی و سطحی شهر و شهروندان دلالت دارد اما فرهنگ معطوف باطن و روح یک ملت است. نمادها و مظاهر سرد و سیمانی شهرسازی از سنگ و پولاد و بتُن، معمولا نشان تمدن یک ملت است. چرا و چگونه زیستن یک ملت (خواهی شرف اندوز یا خواهی وجدان محور) را یا فرهنگ و یا دین و به تعبیر آلمانی روح "Geist" همان ملت تعیین می کند. به این سبب است که به باور "آسوالد اشپنگلر" اندیشمند محافظه کار آلمانی، تمدن سرد و مادی و  سطحی می شود و فرهنگ هم گرم و معنوی و عمیق.

در غرب دوران گذار از دین به فرهنگ یا از آسمان به زمین، به عبارتی از سنت به مدرنیته یا از خدا به انسان، دوران تغییر گشتاور هویت جمعی از فاز متافیزیکی (ملکوت) به فاز فیزیکی (ناسوت) دورانی بسیار سهمگین و خونین و پر هزینه گشته است. این گذار هولناک دیر یا زود به خاورمیانه (که همواره خاور خون می شناسم) نیز خواهد رسید تا هویتی که اینک به باور فیلسوف آلمانی "آرتور شوپنهاور" پنداری در برزخ خارپشت گرفتار آمده است رزوی رها شود. هویتی که چنان در برزخ دین و فرهنگ افتاده که نه می تواند از این دل بکند و نه از آن و نه از هر دو.

دویست سال پیش آرتور شوپنهاور سرنوشت آلمان را به برزخ خارپشت تشبیه کرد که ملت باید یا دین را بپذیرد یا فرهنگ را. بی دلیل نیست آنجا که شرف روسی هست، از وجدان آلمانی خبری نیست و آنجا که وجدان آلمانی هست از شرف روسی خبری نیست. به راستی روسیه در اوکراین چه می کند/ ایا از شرف روسی دفاع می کند یا به وجدان آلمانی می تازد؟

استکهلم، تابستان 2026

۱۴۰۵ خرداد ۴, دوشنبه

خاورمیانه و میراث غریب سقراط

پاره دوم: 

آنها که چندان غم سقراط و دیالوگ دیالکتیکی او را ندارند اما می کوشند تا به آستان حکمت متعالیه "prennial wisdom" سری بسایند؛ همانان که می خواهند از این جهان ناسوتی بگذرند و به مدار ملکوتی نطری بیاندازند؛ برای همان دیالوگ گریزان وطنی که شیفته و شیدای عالم مثالی "mundus imaginalis" سید حسین نصر و هانری کربن و لویی ماسینیون هستند آرزو کنیم که به آن آرزو رسند.


دیالوگ زمان بُر است زیرا در زمان صرفه جویی می کند؛ دیالوگ زمان بَر است به این دلیل که که ابتدا باید فرهنگ سازی شود و در مدرسه و دانشگاه اصول و قوانین و آداب و اهداف آن آموزش داده شوند تا جوانان ورزیده و آبدیده شوند. طرفه اینکه دیالوگ مانند "کنکور" نیست که صدها موسسه اینجا و آنجا همچو قارچ برویند و با صرف هزینه سرسام آور جوانان را آماج دیالوگ کنیم تا هم اندیشی را بیاموزیم! از کجا استاد و آموزگار دیالوگ را تامین کنیم؟ در خاورمیانه که دیالوگ را مترادف "محاوره" می داند و با حدیث و سوره آن را تا خدا بالا می کشد و هیچ غم سقراط نیز ندارد آیا نباید از غرب "مستشار" دیالوگ وارد کند؟ تا هنوز در کدام مدرسه علمیه و کدام استاد دانشگاه حتی یک جلد کتاب یا یک مقاله با معیار آکادمیک درباره مزایا و مضرات دیالوگ نگاشته شده است؟

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد


براستی دیالوگ را بیش از آنکه بخواهیم درک کنیم باید زندگی یا به عبارتی تجربه کنیم. ما ایرانیان گرفتار در خاورمیانه (که منطقه را سالهاست خاور خون می نامم) باید از مومنان مذهب ارتدوکسی روسی بیاموزیم که آنها (برخلاف پروتستان سکولار و لائیک) مسیحای مریم را مطالعه نمی کنند بلکه زندگی می کنند. بنابراین ما ناگزیر از تمرین و ممارست در دیالو هستیم تا معیارها و اهداف و الگوریتم آن در ذهن و ضمیر ما ملکه شود.

دیالوگ جاده اصلی رسیدن به بصیرت "insight" است؛ این حکمت تنها برای فرد نیست بلکه برای جمع است. حال آنها که چندان غم سقراط و دیالوگ دیالکتیکی او را ندارند اما می کوشند تا به آستان حکمت متعالیه "prennial wisdom" سری بسایند؛ همانان که می خواهند از این جهان ناسوتی بگذرند و به مدار ملکوتی نطری بیاندازند؛ برای همان دیالوگ گریزان وطنی که شیفته و شیدای عالم مثالی "mundus imaginalis" سید حسین نصر و هانری کربن و لویی ماسینیون هستند آرزو کنیم که به آن آرزو رسند. آنگاه برای آنان نسخه شهودی در معرفت اخروی "esoteric" باید نوشت که شاید با عنایت غیبی و و مراقبه و مکاشفه "" شاید شبی همنشین شیخ سرخ و شیخ شبستر شوند. شبی بی سقراط و بی صادق و بی دیالوگ! 

اشاره کردم ایده اصلی فرآیند دیالوگ در واقع سازندگی و هم اندیشی جمعی ست؛ در دیالوگ باید هشیار باشیم سخنان مخاطب اصطلاحا "پولاریزه" نشود زیرا ذهن و ضمیر شرقی ما به گونه ای پرورش یافته که بی جهت بر نطر و رای خویش پافشاریم و حاضر به انعطاف و قدمی به عقب نشینی نیستیم. آنگاه دیگر شاهد یک دیالوگ دیالکتیکی سقراطی نیستیم بلکه شاهد بحث و جدل و جدالیم که سرانجام آن جنگ قدرت و قدرت نمایی ست.

به این نوع اشوب و شانتاژ و زد و خورد فیزیکی و ناسزاگویی اصطلاحا دیالوگ گلادیاتورها می گویند. من در پارلمان برخی از کشورها شاهد این "لمپنیسم" گلادیاتوری و گاهی خونین نیز بودم. از طریق دیالوگ است که درک می کنیم آنچه دیگران می گویند و نیز می دانیم آنچه را که نمی گویند اما باید بگویند. ما در دیالوگ نظاره گر "ژست" مخاطب و حرکات دست و سر و دهان او هستیم تا با شخصیت و منش و روان او آشنا شویم. بااین حال نباید دیالوگ گریز یا دیالوگ هراس باشیم آنهم به این دلیل غیر موجه که مبادا شخصیت و روحیات ما بر دیگران آشکار شود.

دیالوگ را در ساده ترین شکل می توان یک ارتباط منطقی دنیوی "mundane" دو یا چند طرفه (و نه شهودی و الهامی) تعریف کرد زیرا اصولا ارتباط معنوی یا ایزوتریک لزوما هیچ یک از الزامات دیالکتیک سقراطی را ندارد و نبایدهم داشته باشد چرا که عالم متافیزیک بر جهان فیزیکی منطبق نیست. دیالوگ مسیر یکطرفه نیست که فقط نظر و رای من باید بر کرسی بنشیند زیرا "حقیقت" نزد من است نه نزد تو یا دیگران.

سقراط به این امر واقف بود و روش دیالکتیکی او هرگز ابزاری برای افشاگری و رسوایی بی مایگان و کم مایگان یونانی نبود که امروز بخواهد ابزاری برای رسوایی و بد اخلاقی کم مایگان و بی مایگان در رسانه ها و فضای مجازی باشد. دیالک سقراط در پی آن بود که شجاعت و شهامت آنچه را می دانیم و آنچه را هم که نمی دانیم، در میان جمع داشته باشیم و تنها و تنها در جستجوی "حقیقت" باشیم نه آنکه به دنبال اقتدار و برتری بر این و آن باشیم و فخر و فضل فروشی کنیم آنهم به بهانه دیالوگ!


استکهلم، بهار 2026





 

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

خاورمیانه و میراث غریب سقراط

 


علی محمد اسکندری جو، نویسنده نیچه زرتشت

پاره نخست

اگر فرهنگ حیران است و زبان نیز ویران، چنانچه زیستن و ماندن در چنین فرهنگی را نه می دانی و نه می خواهی، پس صادق بخوان شاید "هدایت" شوی. زیستن در فرهنگی که الگوریتم آن واژگون است چندان آسان نیست. به باور سقراط در یک فرهنگ و نظام بیمار و الیگارشیک آنگاه زندگی "درد" می شود و مرگ نیز درمان آن. به عبارتی، تاوان زیستن در چنین نظامی "جان" سقراط است که باید قربانی شود تا خدایان "المپ" خشنود و آرام شوند. بی سبب نیست که در شوره زار زبان هیچ اندیشه ای نمی روید، چه رسد آنکه "دیالوگ" سقراطی بخواهد درمان آن فرهنگ منحط شود.

آنچه امروز به اشتباه "گفتگو" یا محاوره تصور می کنیم در واقع مترادف دیالوگ نیست بلکه همان "converstation" استکه به فرانسه آن را "parlance" می شناسند. این گونه سخن معمولا در منزل، بازار، اداره، پارک یا تریا مصرف دارد. روایت است سقراط هم روزها در "آگورا" یا همان بازارچه آتن زیر سایه رواق می نشست و با آزادگان و بردگان صحبت یا محاوره داشت، نه دیالوگ. در زبان عربی دیالوگ سقراط را اشتباها معادل محاوره از ریشه حوار پنداشته و عذر بدتر از گناه آورده و در "ویکی پدیا" با اشاره به چند آیه همان محاوره ترجمه کردند؛ حال آنکه هدف و معیار دیالوگ یونانی به معنای تدبیر جمعی و با هم اندیشیدن است به شرطی که من و تو در یک جایگاه فرض شویم. بنابراین، دیالوگ نمی تواند محاوره بین انسان و خدا باشد زیرا نظر به جایگاه متعالی (transcendental) آفریننده دیالوگ یا هم اندیشی بین انسان و خدا ممکن نیست.

این خلط مفهومی نزد نخبگان و اینتلیگنسیای (روشنگران) عرب زبان مشهود است. شاید روزی دنیای عرب با دیالوگ که سنت کبیر یونانی ست و الگوریتم و هدف آن نیز همفکری و چاره جویی جمعی برای درک حقیقت است (آنهم به یاری منطق یا logos) آشنا شود و محاوره را رها کند. برپایه آثار بجا مانده از شاگردان سقراط بویژه زنفون و افلاطون امروزه می دانیم که سقراط گاهی شب هنگام با دوستان و یاران به ضیافت (symposium) می نشست و حال ملالی نیست که در میهن ما "سمپوزیوم" را هنگام روز و بعضا به صرف ناهار برگزار می کنند!

در سنت یونانی به منظور انجام یک دیالوگ لازم بود همانند دیگر شرکت کنندکان در ولیمه (ضیافت!) آتنی سقراط نیز هنگام ورود به آنجا یک بطری از باده و پاره نانی و پارچه خوراکی همراه بیاورد. البته در ولیمه ها گاهی "شاهد" و شاهد بازی نیز رخ می داد که سقراط پیر هم آز آن بهره مند می شد. بنابراین نخستین پارامتر در الگوریتم دیالوگ یا سمپوزیوم همانا زمان و مکان مناسب است. نمی توان در اتوبوس و تاکسی و تریا دیالوگ برقرار کرد.

نزدیکترین معادل فارسی برای پیام و هدف دیالوگ به باورم باید همفکری و درک "اختلاف نطر" یا تفاوت نگرش پیرامون یک موضوع منتخب باشد. دیالوگ صرفا با هم سخن گفتن نیست بلکه هدف باید هم اندیشی و تدبیر جمعی برای درک درست مفاهیم است. از سوی دیگر، پیشوند "dia" یونانی تنها اشاره به عدد دو ندارد زیرا در دیالوگ حداکثر ده نفر می توانند شرکت کنند به گونه ای که نوبت سخن برای همه حاضران فراهم شود بدون آنکه دچار خستگی و فرسایش روح و روان یکدیگر شوند.

شایسته است در دیالوگ، قاضی منشانه با مخاطب برخورد نکنیم و هیچ یک از حاضران حق ندارند با پیش فرض مثبت یا منفی و غیر اخلاقی نسبت به شخصیت و منش یکدیگر وارد دیالوگ شوند. در ساحت مقدس دیالوگ، مقام و منصب و ثروت دنیوی و کمال معنوی هیچ ارج و منزلتی ندارند؛ هیچ صاحب شهرتی حق ندارد از موضع بالا یا اقتدار سخن بگوید و استدلال بیاورد چرا که حرمت دیالوگ را شکسته و روح سقراط را می آزارد. هر شخص یا مقامی که نظر صادق و نیت پاک در دیالوگ دارد، بیش از آنکه متکلم وحده باشد باید "شنونده" دو سویه باشد.

روایت است زمانی که سقراط در جمع نویسنده، نظامی، شاعر، هنرمند و تاجر به دیالوگ می نشست مغلهیم بسیار کلی فلسفی (عدالت چیست؟ فضیلت یعنی چه؟ عشق، آزادی و زیبایی را چگونه تعریف و درک کنیم؟) انتخاب می شد. پرسش و پاسخ و استدلال باید در چارچوب الگوریتم و منطقی و منطبق بر موازین عقلی (نه ایمانی) بیان می شدند. هیجان و غلیان احساس، خشم و نفرت، حب و بغض باعث از مسیر دیالوگ می شد. حال پرسش منطقی این است: آیا در رسانه های دیداری و شنیداری و یا در دنیای مجازی (کلاب هاوس، اتاق زوم...) آیا به راستی می توان یک دیالوگ با معیار سقراطی یافت؟

ادامه دارد...

استکهلم، بهار 2026

۱۴۰۵ فروردین ۳, دوشنبه

حماسه ملی و نسیان جمعی ما

 


علی محمد اسکندری جو


هگل فیلسوف آلمانی در یکی از سلسله درس گفتارهایش در دانشگاه برلین که بعدها به شکل یک رساله با عنوان "فلسفه تاریخ" منتشر شد به کنایه می گوید: "تاریخ را می خوانیم که از تاریخ هیچ نیاموزیم." او به تلخی اشاره دارد که ملت ها و دولت ها نه تنها چندان از تاریخ نمی آموزند بلکه کنش و رفتار سیاسی آنها نشان می دهد که گویا قرار نیست حتی در آینده نیز از تاریخ درس بگیرند.

حال حکایت حماسی ملی شدن صنعت نفت توسط دولت دکتر محمد مصدق نخست وزیر ایران است که در چند سال گذشته پنداری به "آفت" هگلی مبتلا شده است. به این سیاق، آیا قرار نیست در آستانه هر بهار از این پیر پاکدست ایران یادی کنیم؟

این یادداشت کوتاه برای درس آموزی از سازوکار فرآیند ملی سازی صنعت نفت توسط دولت مصدق نیست بلکه صرفا برای قدرشناسی از این اشراف زاده پاک نهاد است؛ آزاد مردی که نگرش و درک او از نهاد "دولت" این نبود که این نهاد باید یک شرکت سهامی خاص باشد برای رانت و تاراج و تقسیم دارایی و منابع ملی کشور بین دوستان و خویشان و نزدیکان و خودی ها! 

پس از جنگ دوم جهانی و برخلاف نظام های رنگارنگ خاورمیانه که عموما "دولت" را نوعی شرکت سهامی با مسئولیت محدود پنداشته و حساب های بانکی داخلی و خارجی اعضای کابینه را از این خوان بی پایان انباشته بودند اما نخست وزیر پاک نهاد ایران، نه تنها حقوق دولتی دریافت نمی کرد (یا حتی در صورت دریافت آنرا بین فرودستان تقسیم کرده) بلکه حتی هنگام سفرهای خارجی هم بسیار محتاط بود و "حق ماموریت" و اضافه حقوق دریافت نمی کرد.

در میانه جنگ سرد بین شرق و غرب دکتر مصدق پرچم استقلال اقتصادی ایران را برافراشت. او به نیکی می دانست که به لحاظ فنی و مهندسی، اداره این صنعت عظیم از عهده اندک متخصصین ایرانی بر نمی آید؛ به همین علت پس از مشاوره با "یالمار شاخت" مستشار هوشمند آلمانی (رئیس بانک مرکزی و وزیر اسبق اقتصاد و دارایی آلمان) با آگهی در رسانه های خارجی توانست 300 مهندس و تکنسین نفت و شیمی را به استخدام دولت درآورده و آماده اعزام به ایران کند. اقدامی هوشمندانه و شایسته که در دقیقه نود با تلاش پشت پرده سفیر انگلیس در آلمان و اعتراض دولت کارگری انگلیس به آلمان و ایتالیا ناکام ماند. اینک برخی این تصمیم شایسته نخست زیر را مستمسک (دست آویز) قرار داده و رایزنی نخست وزیر ایران با دکتر یالمار شاخت (آنهم هفت سال پس از پایان جنگ دوم جهانی) را از نشانه های گرایش رئیس دولت به سوی برلین و ناسیونال سوسیالیسم می دانند و یا او را به پوپولیسم متهم می کنند! این اشخاص اتهام زننده گویی به "ولگاریسم" و لقوه قلم هم مبتلا هستند. 

تیمسار سرلشکر "رزم آرا" نخست وزیر پیشین به حق در مجلس گفته بود که هنوز ایران آمادگی اداره فنی تخصصی پالایشگاه آبادان را ندارد اما دکتر مصدق که پس از ترور تیمسار رزم آرا اختیار دولت را در دست گرفت از همان ابتدا و مخفیانه رایزنی درباره اداره فنی این صنعت را آغاز کرده بود. نخست وزیر ایران با الهام از دولت بریتانیا که صنایع سنگین فولاد و معادن را در سراسر انگلیس "ملی" اعلام کرده بود، او نیز اقدام به ملی کردن صنعت نفت ایران کرد.

بی گمان دکتر مصدق "مصونیت" تاریخی ندارد و هرگز "مقدس" و  معصوم هم پنداشته نشده که عاری از نقد شده باشد. با این حال اما دور از داوری و انصاف است که برخی بی محابا اینجا و آنجا می کوشند نام و یاد این پاکدست میهن را در صفحه تاریخ معاصر مخدوش کنند و یا زشت تر آنکه به بهانه نقد دولت مصدق، این آزادمرد میهن را بجای نقد سازنده اما با عبارات پلید مورد حمله قرار دهند. البته با یک جستجوی ساده در جهان مجازی، پاسخ مناسب من نسبت به طامات و ترهات خصمانه را خواهند خواند.

بیست و نهم اسفند روز ملی شدن صنعت نفت، روز بزرگداشت صرفا یک حماسه نیست بلکه آغاز یک جنبش سیاسی نیز هست. اسناد جنگ سرد و جولان شرق و غرب بویژه در خاورمیانه نشان می دهند که اقدام دولت ایران گویی بیشتر بار سیاسی داشته برای خروج ایران به عنوان یک کشور نیابتی (proxy) در خاورمیانه بود، همانجا که این روزها "خاور خون" خوانده می شود. بنابراین قطع ید از نفوذ هولناک شرکت نفت ایران و انگلیس در امور داخلی کشور و نیز افشای نام عوامل و مزد بگیران پیدا و پنهان این شرکت بیگانه در فرآیند تصمیم سازی مجلس و دولت و دربار ایران از اهداف ملی شدن بود.

حال که ما هم به پیروی از هگل، تاریخ می خوانیم که از آن هیچ نیاموزیم اما آیا حتی این حق را نیز نداریم که "مصدق" را بخوانیم؟ آیا زشت نیست که برخی همچنان مصدق را از "چپ" می خوانند؟ البته ملالی نیست که کعبه گاهی کرملین می شود! 

به نام و یاد این پیر پاکدست ایران بیاییم از "سقراط" حکیم لااقل درسی بیاموزیم و وارد یک "دیالوگ" ایرانی شویم و برای یافتن "حقیقت" به سوی یک هم اندیشی جمعی برویم تا روشن شود که روز بیست و نهم اسفند اسفند همواره نخستین گام در خروج ایران از این پراکسی است، گرچه قرار نیست از آن درسی بیاموزیم! 


استکهلم، مارس 2026

وبلاگ نیچه و زرتشت نیچه و زرتشت: کیمیاگر حلقه اِرانوس Alchemist of Eranos Circle

۱۴۰۴ اسفند ۵, سه‌شنبه

قلم قلیایی در نقد اصلاح طلبان دکامبریست



علی محمد اسکندری جو، نویسنده "نیچه زرتشت"


سی سال نوشتم ما ایرانیان گرچه روسی نمی خوانیم اما باید "روسیه" را بخوانیم زیرا به باور من آینده ایران، گذشته غرب نیست که فردای ایران، دیروز روسیه خواهد شد. این کشور از عهدنامه گلستان تا امروز گاهی پیدا و گاهی پنهان در ایران هست. حضور روسیه در سرزمین ما زمانی سخت افزاری (جنگ، تجاوز و اشغال) است و زمانی هم نرم افزاری به شکل ارسال ایده ها و پیشنهادهایی برای مقابله با دگراندیشان که روسوفیل های وطنی دریافت می کنند. بنابراین به هر علتی اگر امروز روسیه را نخواهیم، کرملین اما ما را رها نخواهد کرد. حیرت آور آنکه یکی از وزرای حلقه نیاوران (که از تجریش تا آسمان نظر می دهد) ادعا کرده هیچ لکه سیاهی در تاریخ روابط ایران و روسیه وجود ندارد! پس بنا به شاهکار شیخ رنجور اجل:

هر کس بطریقی دل ما می شکند

دوست جدا بیگانه جدا می شکند

به بهانه دو صدمین سال سرکوب جنبش اصلاح طلبی روسی این رنج نامه جدلی (polemic) را که البته معطوف به جدال بی امان حافظه جمعی با تاریخ است را ناگزیر با قلم قلیایی (alkaline) می نویسم به یاد سه الکساندر (پوشکین، گریبایدوف و هرتسن) که در ایران گاهی اولی را می ستاییم و از دومی همواره بیزاریم در حالی که با سومین الکساندر نیز ناآشناییم آنهم به این دلیل "موجه" که عموما نه روسی می خوانیم و نه روسیه را! 


البته الکساندر چهارمی هم در نهانخانه مسکو موجود است که برخی در ایران سالها چنان شیدای او شدند که شبها از شوق دیدار آن شیخ مسکویچ بجای کعبه اما به سوی کرملین خوابیدند. در چندین مقاله بویژه در جستار "از کربلا تا کرملین" به الکساندر دوگین اشاراتی دارم. همان نظریه پرداز اروسیایی که پیروانش در ایران او را عارف فیلسوفان می شناسند و طامات وی را سُرمه چشم می کشند تا از بلای لیبرال ها در امان باشند! همان گوژپشت کرملین که همواره ناقوس جنگ می نواخت و سالها در برخی نهادهای ایران "جولان" می داد و اینجا و آنجا هم رجزهای آتشین می خواند. همان شوریده سری که بابت تراوش آن ترهات حتی از رئیس دانشگاه تهران نشان طلایی افتخار دریافت کرد! کاترین شکدم هم که در راهپیمایی اربعین از "نجف تا کربلا" گام به گام کنار الکساندر دوگین بوده به پاس پاگشایی او به ایران نظری سخیف درباره وی دارد: "الکساندر دوگین این روس مجنون از نجف تا کربلا [در معیت نادر طالب زاده] در سراسر راه فقط برایم طامات و ترهات (mumbo-jumbo) می بافت."


در سالگشت محاکمه اعضای محفل اصلاح طلبان روسی و در این و آن شب بسی سخت و سوزان زمستانی ست که به فرمان تزار امپراتور روس برخی از سران انجمن دستگیر، بازداشت، محاکمه، زندانی، تبعید و اعدام می شوند. تنها جرم حلقه اصلاح طلبان اینکه می پنداشتند در سرزمین پهناور روسیه گرچه عدالت زیباست اما "قانون" زیباتر است. به بیانی، گرچه عدالت ارتدوکسی و اطاعت مطلق از آن ستون خیمه (که نگهبان دین و دنیاست) زیباست اما قانون اساسی برای مهار "اتوریته" و عقلانی ساختن قدرت مطلقه تزار زیباتر است. به این سبب آنها در دسامبر خونین روسیه به "دکامبریست" شهرت یافتند. این انجمن روسی موضوع انشای "علم بهتر است یا ثروت؟ را به تقلید از "سیسرو" سناتور و حکیم روم باستان به موضوع "عدالت بهتر است یا قانون؟" تغییر دادند.


دکامبریست های اصلاح طلب (برخلاف برخی) بجای آنکه سالهای متمادی در فضای اتریک افلاک (aetheric) پرسه زنند که به زعم خویش شاید بتوانند هستی ناسوتی را لاهوتی کنند تا سرانجام، خالق راضیه و خلق هم مرضیه شود، آنها اما سالها در همین سیاره خاکی و در کوچه پس کوچه های مسکو و سن پطرزبورغ به جستجوی چیستی مشروطه و مجلس رفتند. این حلقه پیر و جوان پیرو انقلاب کبیر فرانسه از عدالت ام القری ارتدوکسی روم سوم (مسکو) ناامید گشته در پی ایده زیباتر قانون شهروندی شتافتند تا شاید روزی از "امت" روس به ملت روس متحول شوند. تاوان و عقوبت سخت دکامبریست ها نشان داد که گذار از امت به ملت، یک خط آسان مستقیم نیست بلکه مسیری سینوسی و بسیار هزینه دارد. از سوی دیگر، این گذار تنها معطوف به زمان تقویمی (کرونوس) هم نیست بلکه نیازمند زمان کیفی کایروس (Kairos) نیز هست. قیام ها و جنبش ها زمانی کامیاب می شوند که کایروس نیز به میدان بیاید یا به عبارتی کرونوس و کایروس با هم "متقارن" و متوازن شوند.


دکامبریست ها در انجمن های مخفی گردهم آمده و چاره اندیش آینده روسیه شدند که کدام را ترجیح دهند: توسعه سیاسی یا اینکه توسعه اقتصادی را. آرزویشان یک نظام مشروطه تزاری و مجلس شورای ملی (doma) بود که شاید وکلایش بتوانند اندکی رانت و استبداد دربار رومانف را کاهش دهد. بعدها شاخه نظامی این انجمن اصلاح طلب روسی به دلیل غیبت "کایروس" یا به میدان نیامدن او ناچار "ترور" پیشه کردند. از این نوع محفل های مخفی در ایران مشروطه هم پیدا شدند که کمیته نظامی آنها با تهیه سلاح حتی طرح ترور شاه و وزرا و وکلای مجلس را عملی ساخت. به باورم فرآیند اصلاح طلبی ایران هم از مشروطه تا امروز (از ترور تا توسعه) بر یک خط مستقیم جریان نداشته بلکه یک مسیر سینوسی (زیگزاگی یا زاویه با نظام) را طی کرده است. دکامبریست های ایرانی سی سال پیش در میانه راه از "قطار" انقلاب پیاده شدند و از "برزخ" اولویت سیاست یا اقتصاد هم عبور کردند و اینک کایروس ایران را چشم انتظارند.  

شاید روزی اصلاح طلبان روسی و ایرانی کتاب تاریخ را بازخوانی کنند تا بدانند که تاریخ این دو کشور همسایه برپایه یک روایت از "حافظه" یا خاطره مشترک ساخته شده است. آن روایتی که "مقدس" می شود و با زمان تقویمی هم گاهی ناسازگار است. بنابراین تاریخ همان کلان روایتی ست که با مهارت طراحی و مهندسی شده و هر سال خواهی نخواهی تصویر سحرآمیزی از آن حافظه جمعی را نشان می دهد.

این کلان روایت آنگاه مشروع و مقدس گشته تا هم نقد گریز باشد و هم آنکه هرگونه جسارت به آن پس "عقوبت" هولناک داشته باشد. به این سیاق، تاریخ تقویمی یا کرونوسی نه مشروع است و نه مقدس و بنابراین چندان ارزش و معنایی ندارد بجز کسب نمره در مدرسه. حال بگذریم که برخی می کوشند حتی حافظه مشترک یک ملت را هم مانند انتخابات، مهندسی "معکوس" کنند.

بابت نمونه، امروز در خاطره جمعی دو ملت ایران و فرانسه، حماسه تراژیک "کمون پاریس" و یا فاجعه "ترکمنچای" آیا هیچ ارزش و اعتباری دارند؟ جان باختگان کمون پاریس که اینک در آرامگاه "پرلاشز" خفته اند آیا امروز آنقدر مشروع و مقدس هستند تا فرانسویان همه سال در سالگشت تیرباران این به خاک افتادگان بخواهند سنگ مزار آنان را غبار روبی کنند؟ درباره تراژدی ترکمنچای چطور؟ 

حال پس چرا از "تولستوی" روسی و هنر جاودانه او برای زنده نگهداشتن حافظه جمعی نمی آموزیم؟ در روسیه نسل به نسل با خواندن شاهکار تولستوی (جنگ و صلح) توانستند خاطره مشترک را زنده نگهدارند. در ایران آن زمان چطور؟ در حالی که نیمی از خاک خوش این سرزمین از ایران جدا شده است، ژنرال پاسکویچ روسی با طمع و طعنه به ناموس ولیعهد ایران "عباس میرزا" از او می خواهد که بابت غرامت جنگ حتی از گل سینه و دکمه های مانتو همسران حرم قاجار هم نگذرد. امروز کدام میهن دوستی حتی نام ناموس میرزا را به یاد دارد؟ به راستی کیست از ایران یاد کند آنگاه که میرزا مرده است؟ اینک در آستانه دویستمین سال این زخم نکبت بار آیا سزاست برای تزکیه نفس یا التیام (کاتارسیس catharcis) این فاجعه تراژیک، هر سال مراسمی بر پا داشت و مرثیه خواند بر مصیبتی که بر ناموس ملت رفته است تا شاید التیام یابیم؟ 

به راستی چرا تولستوی در "جنگ و صلح" به گونه جنون آمیزی دکامبریست ها را می ستاید و سرنوشت  تلخ آنها را برجسته می کند تا التیامی بر این زخم روسی باشد؟ آیا هنر نزد "روس" است و بس؟ حکیم طوس چطور؟ آیا گذار او به آن سوی کیش و سنت غزنوی نیازمند کاتارسیس است؟ 

تولستوی با شاهکار خویش، ماهرانه توانست تاریخ روس که گشتاور آن حافظه است را مقدس و مشروع کند. فرانسه اما کمون پاریس را به نسیان سپرد و فرزندان ایران هم در مدرسه، ترکمنچای را با اکراه می خوانند. حال چگونه یک تولستوی ایرانی بیابیم تا ماهرانه بتواند از حافظه مشترک ما تاریخ بسازد؟ راستی ملت بی تاریخ مگر "هویت" هم دارد؟ باز چرا عده ای روایت گلستان و ترکمنچای را که لبریز از رنج و خون و خسران است به نسیان می سپارند اما روایتی دیگر را مشروع و مقدس می کنند تا تاریخ و هویت جمعی بسازند؟ مگر این روایت حزین با آن روایت وزین چه "توفیر" دارد؟


تاریخ یک ملت لزوما "همواره" نباید بر اساس یک گذشته شکوهمند و اسطوره های باستانی جهانگشا طرح ریزی شود بلکه برعکس، عنصر مهم تاریخ و هویت ملی می تواند برپایه کلان روایت یک شکست تراژیک و دردناک نیز پی ریزی شود، البته به شرط آنکه حافظه جمعی و کایروس هم به میدان بیایند. همان حافظه جمعی که شبانه روز بر تسبیح و بر مدار ذکر و ذاکر (برگرفته از ذاخر عبری) می چرخد. به این سیاق، گذار از حافظه تاریخی به حس یا آگاهی تاریخی به آسانی امکان پذیر نیست و خطری خطیر بر سر راه هست.

در برخی کشورها (بخصوص در خاور میانه که همواره آنجا را خاور خون می خوانم) مراسم و مرثیه سالانه یک مصیبت تاریخی همواره جاریست، در حالی که در "غرب" گشودن این زخم های خونین، دیگر نه تنها "مرهم" نیست و کاتارسیس یا تزکیه نفسی در پی ندارد بلکه انزجار و "رسنتمان" عمومی نیز به بار آورده است. بی دلیل نیست که امروز آنها نسیان (فراموشی) را ترجیح می دهند و ما ذکر و ذاکر را. حال که ایران در حافظه جمعی خویش فقط یک زخم مشترک را مشروع و مقدس می داند پس چرا نباید یک کاتارسیس جمعی هم داشته باشد؟ البته پهنای این پرسش "رتوریک" از مسکو تا تهران و شاید هم از کربلا تا کرملین گسترده است.

     اصلاح طلبان شمالی و اصلاح طلبان جنوبی

امواج ایده های آزادی، استقلال و تساوی حقوق در انگلیس و فرانسه و امریکا باقی نمانده بلکه به آن سوی مرزها پر کشیدند تا سرانجام به مسکو و سن پطرزبورغ رسیدند. دکامبریست ها که جمعی شاعر، تاجر، شاهزاده، نویسنده، نظامی، فراماسون و اشراف زاده بودند از همان آغاز شرکت در جلسات شبانه هفتگی به دو جناح شمالی و جنوبی تقسیم شدند. روشنگران شمالی میانه رو بوده و از تزار الکساندر اول درخواست امضای قانون اساسی داشتند برای تشکیل مجلس شورا(doma) و تاسیس نظام مشروطه سلطنتی. دکامبریست های جنوبی اما خواهان اصلاحات ارضی، تعدیل نظام ارباب رعیتی (serfdom) و تشکیل فدراسیون روسیه آنهم نه برپایه نژاد و زبان و مذهب و قوم بلکه براساس خاک و جغرافیای پهناور روسیه. به عبارتی، شاخه روشنگران جنوبی خواهان تشکیل فدراسیونی از مناطق گوناگون (oblast) بودند. امروز فداراسیون روسیه بیش از چهل اوبلاست با جمعیتی از نژادها، زبانها، اقوام و مذاهب گوناگون دارد. با این حال هر دو جناح شمالی و جنوبی پس از مرگ تزار روس با جانشین او نیکلای اول ناسازگار شدند. 

در نیمه شب کودتا دکامبریست های شمالی که خواهان به تخت نشستن "کنستانتین" برادر نیکلای هستند به همراه سربازان و افسران و جمعی از اهالی شهر در اطراف کاخ زمستانی حلقه می زنند. طبق نقشه قرار است پرنس کلنل "سرگی تروبتسکوی" به عنوان فرمانده کودتا با محافظانش وارد کاخ شوند و نیکلای اول را از سلطنت خلع کرده سپس در سراسر روسیه اعلان دیکتاتوری موقت (شش ماهه) کنند. همسر کلنل اما مانع خروج وی از منزل شده و پرنس ناچار فرار کرده و مخفی می شود. سربازان و افسران در آن سرمای سوزان همچنان منتظر می مانند. تزار نیکلای به شک افتاده پس از اندکی درنگ، فرمان آتش می دهد و "گارد جاویدان" دربار با توپ و تفنگ مردم را تیرباران می کنند و عده زیادی را به خاک و خون می کشند.

نیکلای خشمگین که به درخواست کاهش سهم مالکیت "خان" و اجازه انتقال رعیت از یک روستا به روستای دیگر را اعتنایی نداشت، فرمان سرکوب اصلاح طلبان را صادر می کند و پس از دستگیری پرنس و پوشکین و گریبایدوف شخصا بر بازجویی از آنها نظارت می کند. الکساندر پوشکین شاعر ملی روسیه که جایگاه او همانند "حافظ" در ایران است پس از محاکمه به سیبری تبعید می شود که با وساطت درباریان و تحسین تزار از اشعار او پس از چندی شامل تخفیف در مجازات می شود.

پرنس کلنل تروبتسکوی هم به سیبری تبعید می شود. همسر او به شکل داوطلبانه همراه کلنل به سیبری می رود. البته دها تن دیگر از دکامبریست ها هم تا ابد به سیبری تبعید می شوند. 

در میان اصلاح طلبان جنوبی نیز گروهی از دانشجویان دانشکده افسری در مراسم فارغ التحصیلی از ادای سوگند وفاداری به تزار و اطاعت مطلق از او خودداری کرده و در پادگان شورش می کنند. دربار از این شورش آگاه شده و فرمان سرکوب آنان توسط گارد جاویدان صادر می شود. بسیاری از افسران به زندان با اعمال شاقه در یخبندان سیبری محکوم می شوند.

الکساندر گریبایدوف نمایش نامه نویس مشهور روسیه که از طبقه اشراف "دون پایه" و دوست صمیمی پوشکین است، نظر به اینکه آن زمان به شهر گروژنی قفقاز گریخته بود به اتهام توطئه علیه تزار نیکلای اول دستگیر شده به سن پطرزبورغ منتقل می گردد و در حبس خانگی می ماند. گریبایدوف سپس به عنوان وزیر مختار روس به ایران اعزام (تبعید!) می شود. در بین راه او با شاهزاده گرجی در تفلیس ازدواج کرده و بدون همسر اما به همراه یک گارد سی نفره قزاق وارد تهران گشته و سه روز بعد در آشوب اهالی شهر و غارت سفارت روسیه "مثله" می شود.

الکساندر پوشکین هم با اجازه تزار نیکلای اول به دیدار برادر افسرش که با نیروهای عثمانی (ترکیه) در حال جنگ است به شهر "ارزروم" می رود. طرفه (irony) تلخ تاریخ اینکه پوشکین در خارج از شهر تفلیس با مشاهده چند قزاق که جنازه ای را حمل می کنند می پرسد او کیست؟ می گویند: الکساندر گریبایدوف وزیر مختار روس. پوشکین قطعه شعری به یاد این افسر دکامبریست می سراید که تابلوی آن در همان محل دیدار او همچنان باقی ست. 

روایت شده تزار به گونه پنهانی از مرگ گریبایدوف منشی و آجودان ژنرال پاسکویچ در عهدنامه ترکمنچای خشنود گشته و نماینده ایران (کامران میرزا فرزنده شانزده ساله عباس میرزا) را با هدیه گرانقیمت کوه نور (الماسی که نادرشاه در حمله به هندوستان آورد و در دوره بلشویکی لنین در لندن به حراج رفت) در کاخ زمستانی "آرمیتاژ" به حضور می پذیرد آنهم برای عرض تسلیت به سبب قتل وزیر مختار! دستگاه پروپاگاند تزارهای خاندان رومانف بسیار علیه اصلاح طلبان دکامبریست شایعه پخش می کرد و آنها را جمعی مزدور بی بصیرت، فریب خورده، متوهم و عامل بیگانه معرفی می کرد. 

الکساندر هرتسن اشراف زاده و نویسنده مشهور روسیه که توسط فرزند نیکلای اول به فرانسه تبعید می شود درباره قیام نافرجام دکامبریست ها و سرنوشت تلخ آنان کتابی منتشر می کند. فردریش نیچه فیلسوف آلمانی هم در حلقه تبعیدی های روس در منزل الکساندر هرتسن در شهر پاریس آنگاه که محو جمال "لو سالومه" همان تارانتل روسی ست از پایان تراژیک پوشکین (قتل با دوئل روسی) و ترور گریبایدوف در تهران و تبعید پرنس کلنل تروبتسکوی به یخبندان سیبری آگاه می شود. نیچه نگونبخت هم به "مناژ" تراژیک سالومه روسی گرفتار گشته و رنج ها کشیده تا به جنون می رسد. باز بگذریم که در ایران برخی شیفتگان این فیلسوف آلمانی، جنون این مجنون را به ثمره "نفحات اُنس" تعبیر می کنند و بر میان وی زنّار محمود می بندند و او را همنشین شیخ سرخ و شیخ شبستر می دانند!

برپایه باور فردای ایران، دیروز روسیه خواهد شد، بین ترورهای اصلاح طلبان روسی با توسل به بمب و نارنجک با ترورهای انجمن مخفی دوره مشروطه (دکامبریست های ایرانی) شباهت زیادی دیده می شود. ترور نافرجام در حمله به کالسکه محمدعلی شاه قاجار توسط حیدرخان عمو اوغلی با ترور تزار روس الکساندر دوم (که براثر انفجار کالسکه پیکرش دو نیمه شد) علاوه بر آنکه بمب  روسی داشت، انگیزه مشترک نیز داشت.

امروز تولستوی را یک دکامبریست روسی می بینم که بجای بمب و نارنجک اما پرچم "حافظه" جمعی را برافراشته تا هویت و تاریخ روس را احیا کند. به این سیاق، دکامبریست ایرانی "صادق هدایت" نیز که امروز در پرلاشز خفته است در لابلای شاهکار "بوف کور" کوشیده است با سفر به آن سوی زمان و مکان (شهر ری باستان) هویت نوین ایرانی را بازسازی کند. بااین حال، حتی صادق هدایت هم اگر آگاه بر حماسه "پرلاشز" نیست پس شاید بیهوده مرده است.

دکامبریست ها بذر اصلاح "نظام" را کاشتند تا در سال 1905قانون اساسی مشروطه سلطنتی به امضای آخرین تزار روس "نیکلای دوم" برسد اما بزودی مجلس یا همان دومای روسیه فرمان او به توپ بسته شد. شگفتا! شش ماه بعد محمدعلی شاه نیز به سفارش موسیو شاپشال (مشاور و معلم او) فرمان بمباران مجلس شورای ملی توسط ژنرال "لیاخوف" روس را امضا کرد. از این نوع تشابه  سرکوب و بمباران و یا آنکه ترور و زندان و تبعید اصلاح طلبان در تاریخ روس و ایران بسیار دیده می شود. 

استکهلم، زمستان 2026

نیچه و زرتشت