۱۴۰۵ تیر ۱۵, دوشنبه

The last message of Martin Heidegger, the Philosopher of Secular Mystics

8

مارتین هایدگر، فیلسوف عارفان سکولار

پاره نخست:

مارتین هایدگر آلمانی، فیلسوف فیلسوفان نیست بلکه او را می توان فیلسوف عارفان،

سنت گرایان و محافظه کاران دانست؛ فیلسوفی که پنداری تاریخ فلسفه را "واژگون"

ساخته یا به عبارتی از پایان به آغازخوانده است تا به "هراکلیت" برسد؛ فیلسوفی که

مخروط تفسیر "exegesis "را هم واژگون کرد و طرحی نو از تأویل کشید. هایدگر

هرگز نمی پرسد: هستی چیست؟ بلکه می پرسد معنی هستی یعنی چه؟ بااین پرسش او

را تفسیر در دین را از مسیر تأویل در فلسفه تا ابد جدا می سازد. فیلسوفی که در پایان

عمر در دو راهی دازاین و سوزاین )sosein )گرفتار شد. این جستار به یاد واپسین

هشدار هایدگر به جهان اندیشه است.

این فیلسوف آلمانی پیش از مرگ در سال 1976 در نامه ای به حلقه هایدگر در امریکا

بار دیگر موضوع "فراموشی وجود" را یادآور می شود؛ موضوعی سترگ در شاخه

هستی شناسی که چهل سال دغدغه او بود. فیلسوف عارفان سکوالر در این پیام که

پنداری پاره ای از وصیت نامه اوست درباره انحراف فلسفه از مسیر اصلی خویش

)متافیزیک( هشدار می دهد. او شاهد رشد شتابان تکنولوژی و نقش تکنیک در ایجاد

نگرانی )angst )در روان انسان است. به باور این فیلسوف قاره ای، انسان به آن

میزان در محاصره تکنولوژی گرفتار است به همان میزان هم به لحاظ وجودی دچار

فراموشی از اصل خویش می شود. به این سبب او در نامه ای به اعضای امریکایی حلقه

هایدگر از آنها انتظار دارد که فلسفه را به مسیر اصلی )متافیزیک( بازگردانند.

اینک که فلسفه به شدت به سوی "علم" منحرف شده است پس حلقه هایدگر و سنت

گرایان محافظه کار به چه می اندیشند؟ در آفرینش یک ایده یا یک مفهوم جدید در حوزه

اندیشه، شاید فیلسوف آلمانی از جهان بی نیاز باشد اما بعید است که دنیا از اندیشمند

آلمانی بی نیاز شود. فلسفه و علم )آلمانی باشند یا نباشند( هر دو به دنبال یافتن "حقیقت"

هستند. بااین حال، فلسفه مانند علم ابزاری ندارد که در البراتوار با آزمایش و خطا بتوان

عیار حقیقت را با آن سنجید. پس به چه دلیل فلسفه به سوی علم کمانه زده است؟ در

حوزه آکادمیک با وجودی که فلسفه در مدار علم )بویژه روانشناسی( می چرخد اما از هایدگر تا امروز پنداری فلسفه در مدار حکمت "einsicht "قرار گرفته است؛ حکمتی

که نگران از رشد سرسام آور تکنولوژی هوش مصنوعی ست.

می گویند فیلسوف اوست که مفهومی جدید بر خرمن اندیشه هدیه دهد، نه اینکه بر آنچه

فیلسوفان گذشته نوشتند آنها حاشیه بنویسند. در آلمان فلسفه به پایان نرسیده است و از

حاشیه نویسی هم خبری نیست. آلمان ثابت کرده است که در دویست سال گذشته ایده ها

و مفاهیم جدیدی به بازار اندیشه عرضه کرده است.

درباره اهمیت مارتین هایدگر برخی باور دارند که او می اندیشد به آنچه که به آسانی به

اندیشیدن نیاید. برخی هم این کیمیاگر حوزه نتولوژی

ا را به عنوان روشنگر یا همان ُ

طاهر هستی )lichtung )می شناسند و بعضی هم او را تجسم یا نماد حقیقت هستی

)wahrheit )می دانند. در ایران این فیلولوگ آلمانی را به عنوان خالق مفهوم هستی

)dasein )می شناسند.

Stockholm, Summer 2026

۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

The Hedgehog's Dilemma; Perplexed Identity, Religion and Culture

The Hedgehog's Dilemma; Perplexed Identity, Religion and Culture

A. M. Eskandari Joo  

در برزخ خارپشت: هویت، حیران دین و فرهنگ

در غرب دوران گذار از دین به فرهنگ یا از آسمان به زمین، به عبارتی از سنت به مدرنیته یا از خدا به انسان، دوران تغییر گشتاور هویت جمعی از فاز متافیزیکی (ملکوت) به فاز فیزیکی (ناسوت) دورانی بسیار سهمگین و خونین و پر هزینه گشته است. این گذار هولناک دیر یا زود به خاورمیانه (که همواره خاور خون می شناسم) نیز خواهد رسید تا هویتی که اینک به باور فیلسوف آلمانی "آرتور شوپنهاور" پنداری در برزخ خارپشت گرفتار آمده است رزوی رها شود. هویتی که چنان در برزخ دین و فرهنگ افتاده که نه می تواند از این دل بکند و نه از آن و نه از هر دو.



آنگاه که دین و فرهنگ در انسان به هم می رسند پس دو پاره از هویت او می شوند.به بیانی، دین و فرهنگ برای آنکه در انسان جمع شوند باید از پل هویت او عبور کنند. اصولا تعریف "هویت" آسان نیست اما عموما آن را به همسانی یا این همانی برداشت می کنند. به این سیاق، من دیروز همان "من" امروزم که به لحاظ فرهنگی یا دینی دیگران تغییر محسوسی در من نمی بینند. معادله دین و فرهنگ یک پیوند دو سویه است که مرز بین این دو هیچگاه ثابت نیست بلکه سیال است. این مرزبندی البته شکل کیفی دارد و نه کمی. حال که انتظار ما از فرهنگ ایرانی آن است که زندگی را برای ما شایسته زیستن کند پس پرسش این است که چرا از دین یا از ایدیولوژی همچنین انتظاری نداشته باشیم که زندگی ما را ارزش زیستن ببخشد؟


تعین هویت من و تو یا معطوف به فرهنگ است یا اینکه (خواهی نخواهی) معطوف به دین خواهد شد. برخی ادعا می کنند که صرفا هویت آنها بار فرهنگی دارد و از بار دینی رها گشته است که البته این ادعای آنان نیازمند چالش است. کسی که هویت دینی دارد لزوما به این معنا نیست که او مذهبی و ملزم به انجام فرایض دینی ست بلکه این تعین هویتی می تواند به معنای عضو آماری از یک فرقه مذهبی باشد که از این فرقه ها در این سیاره فراوان یافت می شوند و همه نیز می پندارند "حق" تنها نزد آنان است و بس! هویت گرچه یک ویژگی فردی "من" در برابر یک جوهر فردی "تو" دارد اما همزمان این هویت یک مولفه یا یک بُردار جمعی نیز دارد.


دین (ایدیولوژی) و فرهنگ به زندگی انسان ارزش، هدف و معنا می دهند؛ خارج از این سه معیار، زیستن نه معنا دارد و نه ارزش دارد و و نه هدف خواهد داشت. آداب و سنن برآمده از دین و فرهنگ است که انسان را به فراسوی غریزه (زیست جمعی جانوری) سوق می دهد. انسانی که عاری از اینها باشد پس همواره در مرداب غریزه گرفتار است. نگرانی سارتی، هایدگری "angst" انسان مدرن این است که حیات او در این گودال غریزه چگونه می تواند دارای ارزش و معنا و هدف نیز باشد. من و تو که در این مرداب گرفتاریم پس چگونه می توانیم ادعای یک زیستن فرهنگی یا یک زندگی دینی داشته باشیم؟ برخی فرهنگ را گنجینه ارزش، هداف و آرمان می دانند، برخی نیز دین را سرچشمه اخلاق، معنا و هدف زندگی می شناسند. آنگاه من گودنشین که نه این را دارم و نه آن را پس چگونه می توانم به آن زیستنی تظاهر کنم که و مدعی شوم که (یا) این را دارم و یا آن را. 


فرهنگ می تواند هم "شارح" دین باشد و هم آن را تفسیر کند؛ آژند مذهب اما به گونه ای ست که ما نمی توانیم به کرامت یا به دعایی آن را بدست آوریم یا اینکه با شعبده بازی و طرفه العینی از جلد دین بیرون جهیم و به زعم خویش رها شویم. فرآیند شکل گیری هویت من و تو به شکلیست که در انتخاب آن آزاد نیستیم بلکه باید بپذیریم که بازیگرانی هستند که قبای این هویت دینی را به قامت ما می دوزند.

ملت های گوناگون هر سال شاهد جلوه ها، مراسم و اعیاد فطر و فطیر یا کریسمس و پاک هستند. باور ندارم فردی با شرکت در جشن دینی یا سوگواری مذهبی نشان دهد که "من" دینی ندارد بلکه فقط من فرهنگی دارد. پنداری اینجا دین و فرهنگ همانند ظروف مرتبطه می شوند که هویت انسان در آن شناور است و او چیستی و کیستی خویش را در تعادل این ظروف می یابد. به عبارتی در یک کلانشهر مدرن (و نه در کلان روستای تهران!) نگاه من به خویش منطبق بر نگاهی ست که تو بر من داری و برعکس؛ بدین شکل من و تو به عنوان دو شهروند یک هویت "متقارن" داریم که بر پیشانی این هویت یک مای مشروع حک شده است. 

حال چنانچه دین نتواند پاره مهمی از هویت ما باشد آیا فرهنگ می تواند بخشی مهمی از آن باشد؟ پاسخ به این پرسش آسان نیست و بستگی دارد که درک و برداشت ما از مفهوم فرهنگ چیست و اینکه از فرهنگ چه انتظاری داریم. ما میدانیم دین چیست و آنچه از آن دین (خواه ایرانی و خواه بیگانه) می خواهیم و آنچه  از آن نباید بخواهیم. گرچه ما با دین سکولار شده (ایدیولوژی) نیز تکلیف خویش را روشن ساختیم و از مزایا و مضرات ایدیولوژی آگاه شدیم اما هنوز درباره "فرهنگ" به یک اجماع ایرانی نرسیدیم و راه و دور و درازی در پیش است. از فرهنگ تعاریف بیشمار داده شده که می توان تعاریف و تفاسیر گوناگون را بر دو محور شرقی و غربی چرخاند.


گشتاور فرهنگ در غرب لزوما دین نیست بلکه غرب "طبیعت" محور است؛ من به عادت دیرینه این فرهنگ غربی را "وجدان گرا" می نویسم. در شرق و روسیه اما گشتاور فرهنگ، دین و بویژه مذهب ارتدوکسی ست که معطوف به "شرف" یا به عبارتی شرف اندوز است. برای درک این تفاوت فرهنگی (قیاس شرف و وجدان) لازم است اینجا به یک نمونه تاریخی از شرف اندوزی روسی اشاره کنم: در دوران اتحاد جماهیر شوروی آنها در لهستان، چک، آلمان شرقی و مجارستان بر روی دگراندیشان اسلحه گشودند و توپ و تانک سرازیر شهرها کردند اما در دوران "گورباچف" و کودتای علیه دولت او همان سربازان شوروی به تظاهر کنندگان روسی شلیک نکردند حتی به بهای سقوط کرملین.


به سبب این انتخاب طبیعی ست که که در شرق، فرهنگ غربی را نیهیلیستی می دانند. جوهر این نیهیلیسم هر چه باشد هم به حیات انسان نظر دارد و هم به مرگ او. به بیانی، هم فرهنگ مردگان است و هم فرهنگ زندگان. آنجا مردگان چنان سهمی دارند که گویی زنده اند. در آغاز دوران مدرن و ،آیند دولت ملت سازی، آلمانی ها خلا دین را با سرنوشت مردگان یا همان "تاریخ" پر کردند. این باستان گرایی آلمانی در دوره رضاشاه به ایران رسید تا شاید کفه هویت ملی و میهنی ما سنگین تر از کفه عشیرتی، ایلیاتی، قومی ما شود.

بیسمارک صدراعظم آهنین آلمان با تکیه بر حافظه جمعی چنان فرایند دولت ملت سازی را با شتاب آغاز کرد که در یک دوره بیست ساله، آلمان به قدرتمندترین کشور در اروپا تبدیل شد؛ پنداری شنل "تاریخ" بر قامت ناسیونالیسم آلمان چه نیک جلوه کرده است. تاریخ باستان در آغاز دوره پهلوی بگونه بسیار آمرانه و از بالا (دربار شاهنشاهی) وارد فرآیند دولت ملت سازی می شود سپس با احتیاط فراوان (مبادا موجب تحریک دین داران شود) به عنوان "کاتالیزور" در این فرآیند نقش بازی می کند. 

در سرزمین ما ولگاریزه شدن مفهوم فرهنگ و کاربرد بی هنگام آن، باعث گشته که نتوان رابطه این مفهوم را با دین، هنر و زبان آشکار ساخت. رایج است که فرهنگ را به اشتباه در کنار هنر بکار می بریم تا نشان دهیم که ایرانی با فرهنگ لزوما انسانی با هنر نیز هست. خطای دیگر اینکه فرهنگ را مترادف مفهوم "تمدن" می شناسیم؛ در حالی که تمدن به لایه های مادی و سطحی شهر و شهروندان دلالت دارد اما فرهنگ معطوف باطن و روح یک ملت است. نمادها و مظاهر سرد و سیمانی شهرسازی از سنگ و پولاد و بتُن، معمولا نشان تمدن یک ملت است. چرا و چگونه زیستن یک ملت (خواهی شرف اندوز یا خواهی وجدان محور) را یا فرهنگ و یا دین و به تعبیر آلمانی روح "Geist" همان ملت تعیین می کند. به این سبب است که به باور "آسوالد اشپنگلر" اندیشمند محافظه کار آلمانی، تمدن سرد و مادی و  سطحی می شود و فرهنگ هم گرم و معنوی و عمیق.

در غرب دوران گذار از دین به فرهنگ یا از آسمان به زمین، به عبارتی از سنت به مدرنیته یا از خدا به انسان، دوران تغییر گشتاور هویت جمعی از فاز متافیزیکی (ملکوت) به فاز فیزیکی (ناسوت) دورانی بسیار سهمگین و خونین و پر هزینه گشته است. این گذار هولناک دیر یا زود به خاورمیانه (که همواره خاور خون می شناسم) نیز خواهد رسید تا هویتی که اینک به باور فیلسوف آلمانی "آرتور شوپنهاور" پنداری در برزخ خارپشت گرفتار آمده است رزوی رها شود. هویتی که چنان در برزخ دین و فرهنگ افتاده که نه می تواند از این دل بکند و نه از آن و نه از هر دو.

دویست سال پیش آرتور شوپنهاور سرنوشت آلمان را به برزخ خارپشت تشبیه کرد که ملت باید یا دین را بپذیرد یا فرهنگ را. بی دلیل نیست آنجا که شرف روسی هست، از وجدان آلمانی خبری نیست و آنجا که وجدان آلمانی هست از شرف روسی خبری نیست. به راستی روسیه در اوکراین چه می کند/ ایا از شرف روسی دفاع می کند یا به وجدان آلمانی می تازد؟

استکهلم، تابستان 2026

۱۴۰۵ خرداد ۴, دوشنبه

خاورمیانه و میراث غریب سقراط

پاره دوم: 

آنها که چندان غم سقراط و دیالوگ دیالکتیکی او را ندارند اما می کوشند تا به آستان حکمت متعالیه "prennial wisdom" سری بسایند؛ همانان که می خواهند از این جهان ناسوتی بگذرند و به مدار ملکوتی نطری بیاندازند؛ برای همان دیالوگ گریزان وطنی که شیفته و شیدای عالم مثالی "mundus imaginalis" سید حسین نصر و هانری کربن و لویی ماسینیون هستند آرزو کنیم که به آن آرزو رسند.


دیالوگ زمان بُر است زیرا در زمان صرفه جویی می کند؛ دیالوگ زمان بَر است به این دلیل که که ابتدا باید فرهنگ سازی شود و در مدرسه و دانشگاه اصول و قوانین و آداب و اهداف آن آموزش داده شوند تا جوانان ورزیده و آبدیده شوند. طرفه اینکه دیالوگ مانند "کنکور" نیست که صدها موسسه اینجا و آنجا همچو قارچ برویند و با صرف هزینه سرسام آور جوانان را آماج دیالوگ کنیم تا هم اندیشی را بیاموزیم! از کجا استاد و آموزگار دیالوگ را تامین کنیم؟ در خاورمیانه که دیالوگ را مترادف "محاوره" می داند و با حدیث و سوره آن را تا خدا بالا می کشد و هیچ غم سقراط نیز ندارد آیا نباید از غرب "مستشار" دیالوگ وارد کند؟ تا هنوز در کدام مدرسه علمیه و کدام استاد دانشگاه حتی یک جلد کتاب یا یک مقاله با معیار آکادمیک درباره مزایا و مضرات دیالوگ نگاشته شده است؟

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد


براستی دیالوگ را بیش از آنکه بخواهیم درک کنیم باید زندگی یا به عبارتی تجربه کنیم. ما ایرانیان گرفتار در خاورمیانه (که منطقه را سالهاست خاور خون می نامم) باید از مومنان مذهب ارتدوکسی روسی بیاموزیم که آنها (برخلاف پروتستان سکولار و لائیک) مسیحای مریم را مطالعه نمی کنند بلکه زندگی می کنند. بنابراین ما ناگزیر از تمرین و ممارست در دیالو هستیم تا معیارها و اهداف و الگوریتم آن در ذهن و ضمیر ما ملکه شود.

دیالوگ جاده اصلی رسیدن به بصیرت "insight" است؛ این حکمت تنها برای فرد نیست بلکه برای جمع است. حال آنها که چندان غم سقراط و دیالوگ دیالکتیکی او را ندارند اما می کوشند تا به آستان حکمت متعالیه "prennial wisdom" سری بسایند؛ همانان که می خواهند از این جهان ناسوتی بگذرند و به مدار ملکوتی نطری بیاندازند؛ برای همان دیالوگ گریزان وطنی که شیفته و شیدای عالم مثالی "mundus imaginalis" سید حسین نصر و هانری کربن و لویی ماسینیون هستند آرزو کنیم که به آن آرزو رسند. آنگاه برای آنان نسخه شهودی در معرفت اخروی "esoteric" باید نوشت که شاید با عنایت غیبی و و مراقبه و مکاشفه "" شاید شبی همنشین شیخ سرخ و شیخ شبستر شوند. شبی بی سقراط و بی صادق و بی دیالوگ! 

اشاره کردم ایده اصلی فرآیند دیالوگ در واقع سازندگی و هم اندیشی جمعی ست؛ در دیالوگ باید هشیار باشیم سخنان مخاطب اصطلاحا "پولاریزه" نشود زیرا ذهن و ضمیر شرقی ما به گونه ای پرورش یافته که بی جهت بر نطر و رای خویش پافشاریم و حاضر به انعطاف و قدمی به عقب نشینی نیستیم. آنگاه دیگر شاهد یک دیالوگ دیالکتیکی سقراطی نیستیم بلکه شاهد بحث و جدل و جدالیم که سرانجام آن جنگ قدرت و قدرت نمایی ست.

به این نوع اشوب و شانتاژ و زد و خورد فیزیکی و ناسزاگویی اصطلاحا دیالوگ گلادیاتورها می گویند. من در پارلمان برخی از کشورها شاهد این "لمپنیسم" گلادیاتوری و گاهی خونین نیز بودم. از طریق دیالوگ است که درک می کنیم آنچه دیگران می گویند و نیز می دانیم آنچه را که نمی گویند اما باید بگویند. ما در دیالوگ نظاره گر "ژست" مخاطب و حرکات دست و سر و دهان او هستیم تا با شخصیت و منش و روان او آشنا شویم. بااین حال نباید دیالوگ گریز یا دیالوگ هراس باشیم آنهم به این دلیل غیر موجه که مبادا شخصیت و روحیات ما بر دیگران آشکار شود.

دیالوگ را در ساده ترین شکل می توان یک ارتباط منطقی دنیوی "mundane" دو یا چند طرفه (و نه شهودی و الهامی) تعریف کرد زیرا اصولا ارتباط معنوی یا ایزوتریک لزوما هیچ یک از الزامات دیالکتیک سقراطی را ندارد و نبایدهم داشته باشد چرا که عالم متافیزیک بر جهان فیزیکی منطبق نیست. دیالوگ مسیر یکطرفه نیست که فقط نظر و رای من باید بر کرسی بنشیند زیرا "حقیقت" نزد من است نه نزد تو یا دیگران.

سقراط به این امر واقف بود و روش دیالکتیکی او هرگز ابزاری برای افشاگری و رسوایی بی مایگان و کم مایگان یونانی نبود که امروز بخواهد ابزاری برای رسوایی و بد اخلاقی کم مایگان و بی مایگان در رسانه ها و فضای مجازی باشد. دیالک سقراط در پی آن بود که شجاعت و شهامت آنچه را می دانیم و آنچه را هم که نمی دانیم، در میان جمع داشته باشیم و تنها و تنها در جستجوی "حقیقت" باشیم نه آنکه به دنبال اقتدار و برتری بر این و آن باشیم و فخر و فضل فروشی کنیم آنهم به بهانه دیالوگ!


استکهلم، بهار 2026