۱۴۰۴ بهمن ۲۳, پنجشنبه

کیمیاگر حلقه اِرانوس Alchemist of Eranos Circle


                             

















                               








علی­محمد اسکندری­جو در بهار 1338 از تهران چشم به ایران گشود و اینک مقیم استکهلم است. این پژوهشگر فرهنگ درباره فردریش نیچه فیلسوف شوریده آلمانی دو کتاب به نام های "نیچه زرتشت، درآمدی بر گفتمان پارادُکسال فلسفه غرب در ایران" و نیز "دو نیچه در ایران" نگاشته است اسکندری­جو یک کتاب دیگر به نام "از ماورای تاریخ تا ماورای سیاست" منتشر ساخته و اثر دیگری نیز با عنوان "درنگ های بی درنگ" در انتظار انتشار دارد. در این جستار جدید که در برخی نشریات از شمار باران منتشر شده، وی به بهانه­ی بررسی زمینه و زمانه توشیهیکو ایزوتسو و جنبش سنت­گرایی در ایران، نخست به سنت و سنت­گرایی می پردازد سپس به ایزوتسو و در این میان هم اشارتی به سنت­گرای مشهور ایرانی سیدحسین نصر دارد.


ایمانوئل کانت دو هستی و دو سنّت و دو فرهنگ را از یکدیگر متمایز می­کند: آن هستی و سنّت و فرهنگی که از عقل می آیند و آن هستی و فرهنگ و سنتی که از "وحی" می آیند. حال در این جستار نمی خواهم به چیستی هستی و یا به تبارشناسی سنت­ و فرهنگ بپردازم؛ فرهنگ یا سنّتی که یک فرآیند اجتماعی است و  در ذهن و ضمیر سنت­گرایان یک معنای معنوی و متعالی (Transcendental) دارد؛ این فرهنگ که بسیار نیز گرم و پویا و باارزش است آنگاه که از دنیای سنّت به عالم "مدرن" می رسد بسیار سرد و مکانیکی و بی روح می شود و چاره چیست جز آنکه  "تمدن" نامیده شود. به بیان دیگر، تمدن را می توانیم تنها پیکر بی­جان فرهنگ نامیم یا اینکه ادعا کنیم تمدن به لایه­های سرد و سطحی و مکانیکی حیات بشری نظر دارد حال آنکه فرهنگ به لایه های زیرین، عمقی و معنایی حیات ما نظر دارد. بنابراین در اینجا باید از خلط مفهومی دور گشت و در برهوت توّهم مفهومی سرگردان نشد. توهمی که از مشروطه تا هنوز فرهنگ و سنت و تجدد ایران را گرفتار ساخته است. لاجرم ایران و آلمان را به مثابه دو فرهنگ گوناگون می­آورم تا نشان دهم خلط مفهومی چه آثار هولناکی بر فرهنگ ما داشته است؛ در فرهنگ سنّتی/ایرانی هر انسانی حیات خویش و حتی مرگ خویش را درون آن سنت و فرهنگ معنا می کند و هویت می بخشد. در آلمان اما برخلاف ایران، این خلط مفهومی بین مفاهیم پویای فرهنگ، سنت، تمدن رخ نداده است؛ در این زبان برای فرهنگ دو واژه وجود دارد که یکی از لاتین آمده و با زبان­های غربی مشترک است که کولتور (Kultur) نامیده می شود و استعاره­ای است که دلالت بر کشت و کار رعیتی هم دارد و هیچ سنخیتی نیز با فرهنگ ندارد. واژه­ای دیگر که اما تقریباً معادل سنّت و سنت­گرایی آمده و بیلدونگ "Bildung" نامیده می شود که دلالت بر فرهنگ و انسان تحصیل­کرده و متعهد به فضیلت شهروندی دارد. در کشور ما اما خلط مفهومی سه واژه بیلدونگ، کولتور و تمدن فاجعه آفریده است که هر سه را همچنان یکسان برداشت می کنیم!

بی­گمان امروز سنت­گرایی به این معنا نیست که می خواهیم به گذشته بازگردیم بلکه به این معناست که درک کنیم که با طی کردن دوره مدرن و شرائط پست مدرن اصولاً راه را اشتباه رفته­ایم. تاریخ دروازه بازگشت به گذشته را برای همیشه به سوی ما بسته است و چاره نداریم که هگلی بیاندیشیم و سیر تاریخ را خطی و رو به جلو پنداریم و آن را همواره با پیشرفت و توسعه متعین سازیم. حال که سنت گرایان غربی راه خویش را یافته­اند آیا ایزوتسو و ذن بودیسم او در حلقه ارانوس راه­گشای آنان بودند؟[1]

بهانه من هم از اشاره به این مفاهیم سترگ در واقع پرداختن به "توشی­هیکو ایزوتسو" فیلولوژیست برجسته ژاپن است و از فیلسوف آلمانی ایمانوئل کانت هم دیگر اشارتی نخواهم آورد. به باورم نیمه شرقی سیّاره زمین کمتر فیلولوگی[2] به فرزانگی یا حکمت توشی­هیکو ایزوتسو دیده است. کیمیاگری که گوهر استعاره "کلمه" را با نیروانا می آمیزد تا سرانجام همنشین بودا شود که پنداری: "کلمه بودا است و بودا هم کلمه است آن­گونه که در دیباچه انجیل یوحنّا آمده است که در آغاز کلمه بود و کلمه هم خدا بود."[3] بی­تردید در این نوشتار توشی­هیکو ایزوتسو را تنها در پیوند با اسطوره بودا و یا فرقه "ذن بودیسم" نخواهم دید بلکه نگاهی هم به پژوهش عرفان­محور او بویژه حلقه سنت­گرای "ارانوس" در سوئیس دارم تا شاید مخاطب این جستار کوچک با این کیمیاگر کلمه و حلقه ارانوس اندکی آشنا شود. حلقه ارانوس در آغاز با حضور اندیشمندان منتقد غرب از شمار مارتین هایدگر، ارنست کاسیرر، رودولف اتو، کارل گوستاو یونگ، لوئی ماسینیون و هانری کربن تشکیل می­شود. لازم به اشاره است که بلحاظ تاریخی محفل ارانوس دو پاره شده است. پاره ای ایده­آلیستی و معنوی مشهور به عصر جدید (New Age) دارد که در سال 1377 خورشیدی به پایان می رسد و پاره ای دیگر که ماتریالیستی و مکانیکی است و تا هنوز ادامه دارد که جایی در این نوشتار ندارد. به باور ایزوتسو در سال 1988 میلادی روح عصر جدید یا همان پاره سنت­گرایی از حلقه ارانوس خارج می شود و از آن پس تنها پیکر این حلقه باقی می ماند؛ در اینجا البته کنایه او به پایان جلسات با محوریت عرفان و سنت است.[4]
پاره نخست از حلقه ارانوس را می توان به مثابه آخرین تلاش عارفان و فیلسوفان در نزدیک ساختن نگرش­ها و باورهای گوناگون دینی و فرهنگی در جهان دانست، چرا که به سبب کوچک­شدن جغرافیای جهان و انفجار دانش و اطلاعات و آگاهی همگانی از نحله های مختلف دین، عرفان و فلسفه از این پس دیگر حقیقت به تنهایی نزد یک دین و مذهب نیست و اثبات حقانیت تنها یک باور اعتقادی (بودیسم، هندوئیسم، شمنیسم، ادیان ابراهیمی...) دیگر در جهان مدرن وجود ندارد یا آنکه به آسانی امکان­پذیر نیست. به این سبب است که حلقه ارانوس و نقش آن در پیدایش جنبش گاهی پیدا، گاهی پنهان سنت­گرایی در ایران و جهان را باید بهتر شناخت. افزون بر این، تلاش عارفان و فیلسوفان پیشین بویژه لویی ماسینیون،[5] ژرژ گورویچ و یونگ که در این حلقه کوشیدند بذرهای یک "دیالوگ بین فرهنگی" و شاید هم بذر گفتگوی بین ادیانی در جهان بپاشند را باید ارج نهاد. آن زمان به باور آنان جهان به لحاظ روشنگری و روشنفکری در حال نزول است و به لحاظ معنوی و روحانی نیز به سوی انحطاط می رود. بااین حال آنچه امروز در جهان می گذرد نشان می دهد که ارانوس در این میدان پیروز نگشت



در شگفتم که چرا واژه یونانی ارانوس – تحت­اللفظی به معنای ولیمه و جشن – در ایران همنام سیاره اورانوس در منظومه شمسی ترجمه و برداشت می­شود که هیچ تقارن و تجانس با ارانوس حلقه سنت­گرایان سوئیس ندارد! رودولف اتو عارف سنت­گرای آلمانی در سال 1933 که آدولف هیتلر رهبر رایش سوم به قدرت رسید این نام را برای حلقه سوئیسی انتخاب می­کند و هانری کربن، میرچا الیاده، لوئی ماسینیون، توشی­هیکو ایزوتسو و از همه مهمتر کارل گوستاو یونگ روانکاو برجسته از اعضای مطرح آن محفل می شوند. مهم نیست که کلیسای کاتولیک با ارانوس چندان میانه ندارد و حتی آن را حلقه­ی کافران و ملحدان (!) می نامد و باز مهم نیست که اعضای بنیاد ارانوس سالی یک بار در نشست ده روزه در منطقه ییلاق نشین "آسکونا" به دور هم جمع می­شوند بلکه مهم آن­است که اعضای بنیاد در طول سال بارها در سمینارها و مکاتبات گوناگون با یکدیگر تبادل ایده دارند و حلقه سنت­گرایی ارانوس بر مدار یک باور مشترک از "انسان کامل" و نزدیک ساختن دین و عرفان را می­چرخد.

مفهوم پیچیده "سنت­گرایی" بسیار احساس برانگیز است؛ بااین حال این واژه بیش از اینکه دلالت بر کمّیت و لایه سطحی و زبرین فرهنگ داشته باشد، دلالت بر کیفیت و لایه زیرین فرهنگ دارد. از سوی دیگر گرایش به سنت، پیوندی تنگاتنگ با دین و با ایدئولوژی دارد. سنت گرایی اگر ما را به ریشه فرهنگی و هویت دینی و تاریخی پیوند نمی دهد پس ما را به چه پیوند می دهد؟ امروز مدرنیته چنان در گیتی گسترده شده و به اصطلاح جهانی گشته است که دیگر به آسانی نمی توانیم مرز شرق و غرب را تشخیص دهیم. ما شرق و غرب جغرافیایی را می دانیم کجاست اما شرق و غرب مدرنیسم، تجدد و مدرنیته[1] را نمی دانیم کجاست و در کدام نقطه مرزی از یکدیگر جدا می شوند. در برابر این نگرش به سنت و سنت گرایی، برخی نیز به گونه ای دیگر به این دو مفهوم می نگرند و برآن باورند که سبک زیستن کهن و نظام ارزشی آن را باید رها کرد و اینکه سنت گرایی همه پاسخ ها به همه پرسش­های انسان مدرن را ندارد. بنابراین برای زیستن سکولار باید طرحی نو درانداخت؛ به بیانی دیگر باید به نوعی "دگردیسی" در فرهنگ معاصر روی آورد. این دگردیسی در هویت فرهنگی هنگام  گذار از سنت به مدرن رخ می­دهد. در این گذار است که انسان از شرائط زیستن با الگوی مقیمی (Residential) به شرائط زندگی به سبک شهروندی (Citizenship) دگردیسی می­کند و تغییر هویت اجتماعی و سیاسی می­دهد. اندک آشنایی با فیلولوژی (فقه­اللغه) زبان و فرهنگ عربی نشان می­دهد که واژه "عصبیت" و تعصب که از ریشه "عصب" است به معنای پیوستگی یا همبستگی قومی و یا هویت قبیله­ای در بین جوامع عربی است. تعصب و عصبیت[2] را حتی می توان به وجدان جمعی یک طایفه نیز تعبیر کرد که در علم جامعه­شناسی مدرن برای این عصبیت اصطلاح لاتین "Social Consciousness" را به معنای وجدان جمعی یا وجدان اجتماعی بکار می­برند. بنابراین قبیله و قومی که سنت­محور است و یکی از مولفه­های اساسی آن هم همین عصبیت است که هویت جمعی آن قوم را متعین می سازد آیا می تواند به آسانی فرآیند گذار از سنت به مدرن را بدون پرداختن بهای سنگین طی کند؟ بنابراین برای آن قوم و طایفه سنّت دیگر زیستن گذشته در زمان حال نمی شود بلکه زیستن در همان زمان گذشته است با همان عصبیت، هویت، باورها، ارزش های پیشین و مقیمی. این تفاوت در رویکرد به حیات انسان – که او باید مقیمی و خنثی باشد و به گفته فرانتس کافکا وطن را در همان شعاع بیست کیلومتری خانه و طایفه خویش ببیند و یا شهروند باشد و وطن را سراسر سرزمین مادری ببیند - است که چالش سنت و مدرن را متعین می سازد. در اینجا من بلحاظ جغرافیای سیاسی گذار از سنت به مدرن را همانند یک "دگردیسی" از مقیم ماندن به شهروند شدن می دانم و با تعریف کافکایی از وطن مشکل دارم. طرفه اینکه سنت­گرایی بویژه در میان ساده اندیشان حتی تااندازه ای بار منفی هم یافته است و پنداری آنان که شجاعت دارند لزوماً سنت­گرا هم هستند! حال گذشته از این تلاطم دیدگاه ها، مفهوم سنت یک محتوای ویژه هم دارد؛ این محتوای معنوی یا "ایمان" همان معنا و ارزشی است که در سده های گذشته منادیان دین و فرهنگ برآمده از آن دین بر دوش کشیده اند. ایمان و ارزشی که فرهنگ (در اینجا به تعبیر چگونه زیستن و چگونه مردن) را بر پایه دین استوار ساخته است. حلقه سنت گرایان که از "هژمونی" فرهنگ سکولار و عقل­محور غرب بیزارند، به سوی الگوی حیات سنتی می روند؛ آنان در تقابل فرهنگ هژمونیک غرب و پدیده های ضد اخلاقی موجود در الگوی مکانیکی جامعه شهروندی، می کوشند تا در برابر این پدیده شوم ذهن و ضمیر خویش را به نوعی "واکسینه" کنند تا از آسیب در امان مانند.

سنت گرایی که دارای طیف گسترده­ای از نگرش­ها و گرایش­های چپ، میانه و راست است را می توان در نحله های گوناگون ایدئولوژیک و یا حتی درون سبک­های هنری و ادبی نیز یافت. البته سرعت تغییر و تحول در جهان (Globalization[3]) آنچنان شتابان است که نحله های گوناگون گرایش سنتی نمی توانند با همان شتاب در برابر این فرآیند ویرانگر ایستادگی کنند. بی­گمان چنین سنت گرایی را می توان "محافظه کاری" نیز نامید به شرطی که لزوماً این محافظه کاری را فقط در حوزه سیاست و بویژه در یک ترم سیاسی (بنیادگرایی) خلاصه نکنیم. بلحاظ بار منفی واژه بنیادگرایی، امروز کمتر فرد و گروهی مایل است بنیادگرا خوانده شود بلکه ترجیح می دهد سنت گرا نامیده شود. سنت گرایی برای بسیاری بار ارزشی دارد: آنها که مدافع اخلاق، معنویت و فرهنگ نسل های پیشین هستند و با فرهنگ بیگانه سر ستیز دارند. در غرب اما سنت گرایان را معمولاً بازندگان تاریخ می شناسند: اقلیتی که همچنان به ارزش های فرهنگ دینی وفادارند. فرهنگی که گشتاورش دین است و نه فرهنگی که فراگشت آن "طبیعت" باشد. بنابراین در حالی که اکثریت جامعه دگردیس شده و به راهی دیگر رفته است آنان از این دوزیستی گریزانند. اقلیتی سنتی که همانند فریدریش نیچه فیلسوف شوریده آلمانی می پندارد فرهنگ غرب دچار "مالیخولیا" گشته و مسیر تاریخ هم به انحراف کشیده شده است. 

چاره چیست جز اینکه برخی از سنت گرایان به حیات خویش در گوشه عزلت ادامه می دهند اما برخی نیز می پندارند که بوعلی باید بر بالین آید تا این مالیخولیا درمان شود. فرهنگی که همه ارزش های متعالی و الگوی حیات سنتی در آن بتدریج رنگ می بازند. به این دلیل است که در میان سنت­گرایان در واقع یک "پارادایم" رخ می نماید یا به عبارتی سنت­گرایی به مثابه یک پارادایم جدید در فرهنگ مدرن ظاهر می­شود که بجای آنکه همانند تاریخ به آینده نظر کند اما شاهدیم که این پارادایم همانند "سنت" به گذشته نظر دارد. چالش مهم سنت­گرایان این است که چرا لزوماً باید پذیرای اصل پیشرفت و توسعه در تاریخ باشیم؟ چرا سنت­گرایان هم باید سیر تاریخ را پیش رونده و مترقی بدانند؟ آنگاه مولفه­ توسعه و پیشرفت چیست و در کدام فرهنگ یافت می­شود؟ آیا نابودی ارزش­ها به بهای توسعه یافتگی در تاریخ را می­توان عملی قابل توجیه دانست؟ افزون بر این بین دو گرایش سنت و مدرن یک پرسش بسیار جدی همچنان بی پاسخ مانده است: مالک جسم و روان انسان کیست؟ آیا حق مالکیت بر تن و بر روح یا روان برای انسان محفوظ است که با آن چه کند و یا در اختیار او نیست؟ آیا دین مالک تن و روان آدمیان است یا دولت چنین حقی دارد و یا هیچکدام؟ به بیانی دیگر آیا (پوشش) تن انسان نیز همانند ضمیر و اندیشه او باید مکانیکی و ماتریالیزه شود یا اینکه هر دو سنتی باقی بمانند تا چنین در شهر آشوب نشود؟

برای طرح چنین پرسش­ها و یافتن یک پارادایم جدید و نیز به چالش انداختن فرهنگ مدرن غرب است که در سومین دهه قرن بیستم (برهه مشهور به عصر جدید که ما ایرانیان عموماً با این عصر و مختصات آن بیگانه­ایم) دو جریان کوچک سنت­گرایی، موازی یکدیگر در اروپا و شمال افریقا شکل می­گیرد. تاآنجا که به ایران و عرفان اسلامی و حلقه سنت گرایی شاخه میهنی مربوط می­شود می توان از گئورگ گورویچ روسی (ژرژ گورویچ فرانسوی!) جولیوس اِوولا ایتالیایی، آننده کومرسوامی هند جنوبی، رنه گنون فرانسوی مشهور به شیخ عبدالوحید یحیی و شاگردش شون فریتهوف نویسنده و صوفی سوئیسی با نام اسلامی "شیخ عیسی نورالدین" و نیز جانشین وی دکتر سید حسین نصر از ایران را نام برد که آثار آنان به فارسی ترجمه و تفسیر شده­اند. جریان دیگر سنت گرایی – در کنار این گنون گرایی - در کشور سوئیس به تدریج نمایان می شود که به انجمن یا حلقه ارانوس مشهور است.[4] دانشمندان برجسته­ای از شمار لویی ماسینیون، کارل گوستاو یونگ سوئیسی، توشی­هیکو ایزوتسو، آنانده کومرسوامی (سریلانکا)، هانری کربن، میرچا الیاده (رومانی) و رودولف اتو (آلمان) از اعضای اصلی آن حلقه به شمار می روند. در این میان ایزوتسو با هر دو حلقه گنونی و ارانوسی همکاری می­کند ولی هانری کربن چندان اعتنایی به حلقه گنون و جولیوس اوولا ندارد و به انجمن ارانوس عنایت دارد.
در دو دهه چهل و پنجاه خورشیدی، سنت­گرایان مطرح ایرانی از جمله سید جلال­الدین آشتیانی، دکتر علی شریعتی و سید حسین نصر و دیگر اعضای "انجمن حکمت و فلسفه ایران" هیچ پیوندی با حلقه ارانوس در سوئیس نداشتند و به جلسات سالانه این انجمن دعوت نشدند حال آنکه در مدت پانزده سال همواره مقاله­های سه کیمیاگر برجسته سنت­گرا:


هانری کربن (اشراق) و توشی­هیکو ایزوتسو (ذن بودیسم) و لویی ماسینیون (حلاج) که از اعضای ثابت این حلقه بودند در کنفرانس ارانوس ارائه می شدند. شگفتا! اسلام شناس برجسته ژاپنی در این سال­های طولانی عضویت در ارانوس تمام مقالاتش درباره ذن بودیسم، تائوئیسم و تاریخچه آن است و او حتی یک مقاله تطبیقی درباره عرفان و قرآن و اشراق به این حلقه ارائه نداده است؟ حال که این دانشمند برجسته ژاپن در میان ما نیست تا از او پاسخ این پرسش را طلب کنیم، می توان چنین استنباط کرد که یکی از دلائل ایزوتسو در عدم پرداختن به جنبش عصر جدید یا همان شاخه سنت­گرای ایرانی را وجود هانری کربن در ایران دانست. افزون بر این، عرفان وحدت شهودی (Panentheism[1]) ابن­عربی مشهور به شیخ­الاکبر و نیز حضور محوری هانری کربن در جلسات ارانوس و اشراف این فرانسوی به اشراق "شیخ سرخ" یحیی سهروردی مانع از آن شد که ایزوتسو بودیست ژاپنی در برابر کربن کاتولیک فرانسوی چندان سخنی از تصوف اسلامی به میان آورد. در این میان روشن است که شاخه سنت­گرای ایرانی در زیر سایه سنگین کربن و ایزوتسو قرار گرفته و اعضای روحانی و مکلّای این انجمن توان حضور در حلقه ارانوس را ندارند.
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده­ست به هر مجلس وعظی دامی (رند شیراز)
رنه گنون فرانسوی به مثابه بنیان­گذار شاخه سنت­گرای افراطی و ضد غرب مشهور گشته است و نشریه او به نام مطالعات سنتی (Études traditionelles) تا سال­ها پس از مرگ او منتشر می­شود. پس از وی نوبت قطبی و شیخی به شوآن فریتهوف سوئیسی می­رسد و پس از او در اواخر دهه 1990 میلادی نوبت به جانشین وی سید حسین نصر در دکترین سنت گرایی "گنونی" می­رسد که در آثارش ارزش های کمّی و سکولار فرهنگ غرب را به حق به نقد می­کشد. البته عارفان این حلقه ایرانی همانند شخص رنه گنون تمایل ندارند که "سنت گرا" خوانده شوند بلکه بر این باورند که اصولاً گوهر دین دارای حقیقت مطلق و جهان شمول است و در هر برهه از تاریخ توسط اولیای حق و قدیسان تبلیغ می­شود. آنان این دکترین سنتی یا به عبارتی این جهان بینی صوفیانه را جاودان خرد یا حکمت خالده (Philosophia Perennis) می­نامند. بی­سبب نیست که در دهه 1350 خورشیدی نشریه رسمی انجمن سلطنتی فلسفه ایران نیز به نام "خرد جاودان" یا حکمت خالده نامیده می­شد؛ نشریه­ای که توسط حلقه ایرانی با همکاری توشی­هیکو ایزوتسو منتشر می­گشت. نام این نشریه به روشنی نشان می­دهد که حکمت خالده یا جاودان خرد بر سنت­گرایی تأکید دارد و لزوماً نمی تواند که تنها بر عرفان توحیدی (و نه تصوف بودیستی و شمنی) تکیه داشته باشد. بنا به نظر ایزوتسو بودیست اسلام شناس، در دهه 1350 دکتر حسین نصر یک دانشجوی جوان امریکایی به نام "ویلیام چیتیک" را (همراه هانری کربن از پاریس) به ایران دعوت می­کند تا ضمن آنکه این دانشجوی امریکایی شاگرد ایزوتسو در انجمن سلطنتی فلسفه می­شود، بتواند متون تخصصی در حوزه عرفان را که سید حسین نصر به انگلیسی می نویسد او ویراستاری کند. باز بنا به نظر ایزوتسو (آن گونه که از میان نامه های او آشکار می­شود) سید حسین نصر با آگاهی از اینکه هانری کربن بلحاظ مواضع افراطی که در دانشگاه پاریس داشته از کرسی استادی معزول شده است، وی را به ایران دعوت می­کند تا سال­ها در کنار سید محمد طباطبایی درباره عرفان و اشراق ایرانی پژوهش کند. ویلیام چیتیک بعدها از مطرح ترین سنت­گرایان امریکا شناخته شد؛ او تا کنون بر نگرش انتقادی نسبت به فرهنگ غرب استوار مانده و پیوند خویش با حلقه سنت­گرایان شاخه ایرانی در داخل و خارج از میهن را همچنان حفظ کرده است.[2]
در حالی که حلقه ارانوس در سوئیس به جنبه ظاهری (Exoteric) و یا به عبارتی به لایه بیرونی این دکترین حکمت خالده گرایش دارد که پروایش همان "علم النفس" و بحران هویت انسان مدرن و نگرش سکولار به فرهنگ است، حلقه سنت گرای گنونی در آسیا و افریقا اما به لایه عرفانی و باطنی (Esoteric) دکترین خرد جاودان یا حکمت خالده نظر دارد. این دو جریان ارانوسی و گنونی با شاخه های گوناگون در اینجا و آنجا کوشیدند در برابر انحراف تاریخ از سنت مقاومت کنند تا شاید در سایه پارادایم جدید بتوانند جوامع به شدت مکانیکی، سکولار، ماتریالیستی و گرفتار در دام هژمونی فرهنگی غرب را دوباره به سوی تعامل با دین و سنت و ارزش­های کولتوری (فرهنگ رعیتی) سوق دهند. آنها کوشیدند امکان "هم­گرایی" بین ادیان و فرهنگ های گوناگون را – بااین فرض که حق نزد همه هست و فقط نزد آنها و دین آنان نیست – را برقرار کنند. برای نمونه، لویی ماسینیون از طریق این دو حلقه سنت گرا توانست سرانجام کلیسای کاتولیک و پاپ اعظم را منعطف سازد که گامی به سوی تعامل و گفتگوی بین فرهنگی بردارد. واتیکان از قرون وسطا تا سال 1962 میلادی هیچ دین و آیینی و حتی اسلام را به رسمیت نمی شناخت و همه ادیان و جهان بینی­های گوناگون شرقی و غربی را مصداقی از زندقه (Heresy) و کفر و الحاد می­دانست.[3] به­سبب کوشش­های لوئی ماسینیون فرانسوی، پاپ اعظم واتیکان سرانجام اقدامی سترگ انجام داد و هویت اسلام را نخست به رسمیت شناخت سپس با اولیای این دین وارد دیالوگ شد. برای رسیدن به هدف نزدیکی جهان­بینی­های گوناگون در قرن بیستم بیشترین جاذبه در دین و عرفان اسلامی مشاهده شد که رنه گنون و شوان فریتهوف که هر دو نیز کاتولیک متعصب بودند، با تغییر دین به اسلام گرویدند در حالی که سه سنت گرای دیگر ماسینیون، ایزوتسو و کربن تا پایان حیات به کیش خویش باقی ماندند و مسلمان نشدند. در این میان توشی­هیکو ایزوتسو که قرآن را به ژاپنی ترجمه کرده است و آثار فراوانی هم در عرفان اسلامی دارد، در مدت پانزده سال شرکت در نشست های بنیاد ارانوس نشان داد که به کیش بودیسم و فرقه "ذن" وفادار خواهد ماند. در خلاصه­ای از مجموعه آثار وی که اخیراً به انگلیسی ترجمه و منتشر شده است این فیلولوگ برجسته ژاپنی تأکید دارد که عنایت و اشراف او به زبان عربی و ترجمه قرآن و نگارش دو اثر درباره فیلسوف متألهه ملاصدرای شیرازی و نیز شیخ و عارف وحدت شهودی "ابن عربی" نه از آن روی است که او نیز مسلمان شود یا روزی مسلمان خواهد شد بلکه صرفاً از آن روی است که رنگین کمانی از مکتب و فلسفه شرق را به غربی ها عرضه کند.
باور جمعی و غالب در حلقه ارانوس آن است که جامعه غربی از دین و سنت­های دینی دور افتاده و در نتیجه از درک ضرورت امر متعالی (Transcendence) در مناسبات اجتماعی عاجز گشته است. بنابراین این عدم درک ضرورت، همان آفت خطرناکی است که فرهنگ و تاریخ را از مسیر راستین منحرف می سازد. آنگاه آنان راه مقابله با این انحراف را به دو شکل ممکن می دانند:
الف- گرایش و یا ائتلاف به یک ایدئولوژی رادیکال و افراطی از نوع فاشیسم موسولینی[4] و نازیسم هیتلری (در مقیاسی کوچکتر گرایش به بلشویسم لنینی یا سوسیالیسم استالینی) برای کسب قدرت سیاسی و سرکوب همه مخالفین، تک صدا ساختن قدرت سیاسی، بی اعتنایی به هر نوع تعامل و تولرانس نسبت به دگراندیشان و باورها و ایده ها و نیز دوری از گفتمان درون فرهنگی.


 4 در اینجا باید توجه داشت که اصطلاح لاتینی برای "وحدت وجود" همان پانته­ایسم است که بسیار در بین پژوهشگران و نویسندگان حوزه عرفان و اشراق هم معمول است و پدر معنوی این جهان بینی و حلقه "پانته ایستی" نیز باروخ اسپینوزا فیلسوف پرتقالی در قرن هفدهم میلادی است، حال آنکه در اینجا من از اصطلاح وحدت شهود یا همان "پانن ته­ایسم" برای جهان بینی عرفانی ابن­عربی استفاده کردم و ترجمه آن را نیز "وحدت شهودی" آوردم تا در تقارن با وحدت وجودی باشد.
7 در اینجا شایسته است اشاره کنم که تا آنجا که امکان داشته از کاربرد اصطلاح "فیلسوف" برای برخی از سنت گرایان ابا داشتم و تنها هانری کربن را که در غرب به فیلسوف شهرت دارد من نیز از وی بااین عنوان یاد کرده ام حال آنکه در ایران بویژه در میان حلقه سنت گرایان درون مرزی اکثر اعضای پیشین و کنونی انجمن حکمت و فلسفه عموماً "فیلسوف" خطاب می شوند که بیشتر بار استتیک و رتوریک دارد تا ارزش علمی و بین­المللی.
8برای آشنایی بیشتر با ستیز واتیکان با دو دین توحیدی اسلام و یهودیت بویژه عرفان های برآمده از این دو دین به این کتاب مراجعه شود:
 Dan Cohn-Shebok, Kabbalah and Jewish Mysticism, An Introductory Anthology, Oneworld Publication Limited, Oxford, England, 2006.
9جولیوس اوولا تئوری پرداز فاشیسم ایتالیا به ائتلاف سنت­گرایان و محافظه کاران افراطی با حزب فاشیست موسولینی باور داشت و در این زمینه رساله­ای نیز نگاشته است. پس از جنگ بین­الملل دوم ایده های افراطی جولیوس اوولا در حلقه­ی سنت گرایان و محافظه کاران غربی به نام جنبش "راست نوین" بازخوانی شده و توسط فیلسوف فرانسوی "آلن دو بنوا" نظریه پرداز راست نوین در بین احزاب فاشیستی و تندرو اروپا رواج یافته است.


[1] Eranos: an Alternative Intellectual History of the twentieth century, Hans Thomas Hakl, translated by Christopher Mcintosh, P180, Equinox Publishing Ltd, London,2013.
 7 به باورم فاجعه آنگاه رخ می دهد که این واژه "عصبیت" را ولگاریزه کنیم و از آن یک برداشت عامیانه داشته باشیم که با یک ترجمه بازاری بخواهیم عصبیت را به معنای خشم و کینه ترجمه کنیم.
8 Brian Fay, Contemporary Philosophy of Social Science, p80, Blackwell publishers Inc, Malden Massachusetts, USA, 1999.



[1] In the Tracks of Buddhism, Frithjof Schuon, translated by Marco Pallis, P 18-23, Publised by Allen&Unwin, London, England 1969.
2- من در ایران با ترجمه صحیح واژه "فیلولوگی" مشکل دارم و آن را صرفاً به معنای "زبان شناسی" نمی شناسم چرا که آن یک رشته دیگر است و فیلولوگی هم به عنوان یک دیسیپلین، یک رشته مستقل است و در زیر مجموعه رشته زبان شناسی قرار نمی گیرد. واژه فیلولوگی را معادل "فقه اللغه" قرار دادم که درک آن به سبب پیشینه فرهنگی و سنتی این علم به ذهن ما ایرانیان آشناتر است.  
3- این عبارت را به تأسی از انجیل یوحنّا در اینجا آوردم و گویی که توشیهیکو ایزوتسو نیز به همین سیاق با دو استعاره بودا و "کلمه" همانند یوحنای حواری عیسای مریم رفتار کرده است.
[4] Toshihiko Izutsu and the Philosophy of the word: In Search of the Spiritual Orient, Eisuke Wakamatsu, Translated by Jean Connell Hoff, P225, LTCB International House of Japan, Keio University Press, 2014.


۱۴۰۴ دی ۱۷, چهارشنبه

فرهنگ در برزخ وجدان و شرافت


علی محمد اسکندری جو

نخست یادآور شوم که جنس و خمیره عنصر زبان استتیک (نظم و نثر) یک ملت هرگز “واژه” نیست بلکه جنس و خمیره این عنصر در شهود و ضمیر پوشکین و گوته و حافظ شیراز نهفته است. از سوی دیگر، تعریف کلیشه­ای از زبان نیز که “ابزار” ارتباط بین انسانهاست هیچ سنخیتی با جایگاه زبان بلاغی ندارد.

این زبان محاوره که ما امروزه همانند یک کالای تبلیغاتی مصرف می­کنیم، در واقع در زندان زبان است که از ما هر زوز بیگاری می­کشد. به این سیاق، آغاز سراشیب فرهنگ یک ملت هم آنجاست که زبان “اُبژه” می شود و شاعر و نویسنده هم سوژه (فاعل) می شوند. آنگاه به سبب این جدایی، واژه­ ها دیگر پاره­ای از شاعر یا جنس و خمیره او نیستند. برپایه این “نیهیلیسم” زبانی ست که شاعران و نویسندگان، دیگر پروای “هنر” ندارند و با آثار جعلی و تکراری (وُلگاریسم) دامن فرهنگ یک سرزمین را آلوده می­کنند. بنابراین، هیچ اندیشه­ای در شوره زبان نمی روید. آن زبانی ویران است که شاعر یا نویسنده را از یک احساس پاک، یک اندیشه نیک و یک عمل نیکو بازمی دارد؛ چنین زبانی بواقع بزرگترین مانع تفکر و هنر و هویت یک ملت می شود. اگر فرهنگ حیران است و زبان نیز ویران، اگر زیستن و ماندن در چنین فرهنگی که “الگوریتم” آن واژگون شده را نه می­دانی و نه می­خواهی پس صادق بخوان شاید “هدایت” شوی!

در برهه رزمی تاریخ معاصر به دنبال نویسنده و شاعری می­گشتم که چنانچه بخواهم آثار او را با “متراژ” ایرانی بسنجم معادلی در قامت یوهان ولفگانگ آلمانی و مشهور به “گوته” درآید که احمد شاملو درآمد. این تناظر استعاری را به سبب دواری تاریخ درباره این دو شاعر آوردم که گویی به گناه یکی، دیگری مجازات می­شود! گوته در زمان اشغال کشورش اقدامی کرد که اگر احمد شاملو در ایران چنین می­کرد عقوبتی سخت در انتظارش بود؛ بااین­حال چرا آلمان در یک داوری تاریخی با گوته آن نکرد که ما با شاملو می­کنیم؟ به بیانی دیگر چرا ملت ایران "شرافت" و ملت آلمان "وجدان" را در این داوری انتخاب می کند؟ بنابراین آیا سزاوار است که ما بجای آلمان، گوته را به زباله دان تاریخ بسپاریم و دیوان “غربی شرقی” وی را نیز ضاله بخوانیم و به آتش بیاندازیم؟ اینک “وجدان” جمعی آلمان که تاریخ سرزمین را بازی کودکانه نمی­داند آیا اجازه چنین اقدامی علیه گوته را می­دهد؟ فریدریش نیچه جوان در رساله کوچک “مزایا و مضرات تاریخ” ملت آلمان را هشیار می­سازد که چرا و چگونه یک حادثه یا  یک روایت تلخ تاریخی را فوری فراموش کنند. ­

ناپلئون بناپارت پیش از آنکه مسکو را اشغال کرده و کرملین را بمباران کند در اکتبر ۱۸۰۶ میلادی به سراغ “برلین” می­رود و پس از فتح خونین این شهر به دیار ینا (Jena) می­رسد. هگل فیلسوف مشهور در دانشگاه ینا استاد فلسفه است؛ همان هگلی که چند سال پیش­تر در پاریس مجذوب انقلاب کبیر فرانسه شده و از آن به مثابه “سنتز” دو دوره تاریخی (تز قرون وسطی و آنتی تز رنسانس) نام برده است. بگذریم که هگل اصولا آسیا و آفریقا را قابل “تاریخ” نمی دانست که ما بخواهیم سهمی در آغاز و انجام آن داشته باشیم. آن روز این فیلسوف نگون­بخت در شهر اشغال شده ینا از پنجره شاهد است که امپراتور ناپلئون با تبختر سوار بر اسب  از برابر دیدگان مقهور بازندگان جنگ عبور می­کند. به یقین این صحنه باعث تغییر نگرش هگل از انقلاب کبیر(!) فرانسه و آن امپراتور مغرور شد که چندی پیش در پاریس او را عقل مجسّم و برآمد روح تاریخ ­نامیده بود.

در حالی که هگل خانه به دوش با کوله باری از دست­نوشته­ اینجا و آنجا به دنبال سرپناهی می­گردد تا در این هنگامه خونین لااقل آثار او از آتش خشم فرانسه محفوظ بماند اما در تاریخ آلمان آمده است گوته در همان شهر و همان روز بی­پروا در ضیافت ناپلئون در کاخ فرمانداری شرکت کرده و به افتخار پیروزی او شامپانی می­نوشد سپس نخستین مدال افتخار (لژیون دو نور) فرانسه نیز آذین­بخش سینه او می­شود تا از آن پس “شوالیه” شناخته شود. اگر زمانی که آبادان به اشغال عراق درآمد “احمد شاملو” در ساختمان فرمانداری شهر هنگام دیدار صدام متجاوز به افتخار او بی­پروا دو سه پیمانه می­زد و نشان طلایی هم از این بعثی منفور می­گرفت، آنگاه ملت ایران درباره او چه داوری می­کرد؟

ناپلئون با گوته درباره دیوان غربی شرقی و نیز کتاب “ورتر جوان و رنج­هایش” به گفتگو می­نشیند؛ حال فرضا اگر صدام درباره “دشنه در دیس” یا اینکه درباره “ابراهیم در آتش” شاملو با وی گفتگو ­داشت باز ما آیا از مجازات شاعر ایرانی می­گذشتیم؟ در سال ۱۳۲۲ خورشیدی که ایران علی­رغم اعلام بی­طرفی اما در اشغال انگلیس و شوروی بود “نیما” و هدایت و “بهار” به افتخار حضور چرچیل و استالین در تهران آیا لبی به ساغر و پیمانه زدند؟ اینکه لیبرال و کمونیست به هم سازند و بنیاد “فاشیسم” براندازند آیا افتخار نیست؟

در حالی که “فیشته و شلینگ” دو نویسنده و روشنفکر آلمانی با سخنرانی آتشین در میدان شهر همه جوانان را به مقاومت در برابر ارتش فرانسه فرا می­خوانند آیا سزاست گوته دعوت دیدار با امپراتور “ناپلئون بناپارت” را پذیرفته و حتی نشان  شوالیه هم دریافت کند؟ با گذشت بیش­ از دویست سال از این دعوت نابهنگام، اینک به زعم ما ایرانیان ملت آلمان جهت جبران مافات این دیدار چرا خودزنی نمی­کند و آیا نباید به برچیدن تمام آثار و تمثال­ها و تندیس­های گوته از سطح کشور اقدام کند؟

به خاطر بسپاریم جایگاه والای گوته را که بدون آثار او ادب آلمان فلج است. امروز در آن کشور هیچ شاگردی دیپلم نمی گیرد اگر شعری از گوته نخوانده یا حتی نام او را نشنیده باشد. گوته تا زنده بود در هر ضیافت و مراسم رسمی همان مدال شوالیه را با افتخار به گردن می­آویخت؛ بسیاری از موزه ها و مراکز آموزشی آلمان همان تصویر یا تندیس از گوته را دارند که مدال اهدایی ناپلئون بر سینه اوست.

در زمان “بیسمارک” صدراعظم آهنین که آلمان پراکنده و خان­خانی را متحد ساخت نیز باز گوته بر تارک ادب آلمان می­درخشید؛ این شاعر و نویسنده حتی در دوران بیسمارک و هیتلر نیز به زباله دان تاریخ پرتاب نشد و به “نسیان” جمعی آلمان گرفتار نگشت. آیا اینک نوبت ایران نیست که ادب و بالندگی را به آلمان بیاموزد و به خاطر این خطای هولناک تعظیم گوته، دیوان این “حافظ” آلمانی را تحریم کند و آتش زند؟ در این میان با ترازوی نجابت و شرافت شرقی، شاملو را چگونه تراز کنیم؟ بنابراین بی سبب نیست که آنچه ما نیاندیشده­ایم آلمانی به آن اندیشیده­ است.

اینکه چنین نگرش یک­سویه، افراطی و نسنجیده نسبت به این نابغه ادب آلمان داشته باشم و برای درمان فرهنگ مالیخولیایی این کشور بخواهم نسخه بپیچم که آنها باید گوته را همواره لعن کنند و سنگ گور او را شکسته به خرابه تاریخ بیاندازند آیا نشانه توّهم، ترّهات و طامات نیست؟

در پایان اشاره کوچکی به دوگانه تشبیهی شرف و وجدان در دو فرهنگ روسی و آلمانی داشته باشم تا به این بهانه نشان دهم روح این دو ملت دویست سال است که در این برزخ (وجدان و شرف) یکی را بیش از دیگری دارد. در سده گذشته یکی از زیباترین آثار ادبی جهان “دکتر ژیواگو” اثر جاودان بوریس پاسترناک بیش از بیست سال به شکل زیرزمینی (به روسی سامیزدات) در شوروی منتشر می­شد زیرا کرملین این شاعر و نویسنده روس را “دگراندیش” عامل نظام بورژوایی می­نامید و تحریم می­کرد و او را (با یک درجه تخفیف بجای تبعید به سیبری) سزاوار بازآموزی ایدئولوژیکی می­دانست تا رسوبات بورژوایی را از ضمیر وی پاک کند. به باورم پاسترناک نماد شرافت و نجابت جمعی روسی و گوته نیز جلوه “وجدان” و عقلانیت جمعی آلمانی است.

امروزه گرچه روسی و آلمانی نمی­خوانم اما روسیه و آلمان را بخوانیم؛ تاریخ و فرهنگ این دو کشور را نیز همواره با “دوگانه” شرف و شهادت طلبی شرقی (مذهب ارتدوکسی) در برابر عدالت طلبی و وجدان غربی (فرقه پروتستان) بسنجیم. امروز در آلمان، هگل آن فیلسوف خانه به دوش و گوته این ادیب باده­ نوش، هر دو را می ستایند و ارج می نهند. در روسیه هم دکتر ژیواگو دیگر “سامیزدات” زیرزمینی نیست و آن حافظ روسی (الکساندر پوشکین) نیز هم­چنان ضد تزار باقی مانده است.

استکهلم، زمستان 2026


۱۴۰۴ آذر ۲۷, پنجشنبه

فراز وفرود بازیگر برجسته "فرهنگ "در عصر رضا خان

Message Body

چند نکته مهم و خواندنی درباره سخنرانی:

علی محمد اسکندری جو بر دو مفهوم یا به بیانی چالش ویرانگر بین شهادت و شرافت شرقی با وجدان و عدالت غربی تاکید دارد. به این سبب است که با لحنی قلیایی و گزنده اما استعاری، شاعر مشهور ایران احمد شاملو را به شدت تکذیب و سرزنش می کند اما "گوته" شاعر برجسته آلمانی را بسیار تایید و ستایش دارد. سخنران می کوشد با آوردن دو مصداق شرقی و غربی، مخاطب را در این برزخ فرهنگی قرار دهد تا راه برون رفتن از این دو راهی را بیابد.

نویسنده با شرح دیدار امپراطور فرانسه ناپلئون بناپارت با شاعر آلمانی "گوته" و مقایسه تطبیقی آن دیدار در سال 1808 میلادی با دیدار فرضی صدام حسین با احمد شاملو در کاخ سعدآباد آنهم در هنگامه جنگ عراق با ایران از مخاطب می خواهد که در داوری خویش نسبت به این دو چهره هنری در یک کفه ترازو وجدان را بگذارد و در کفه دیگر شرافت را.

سخن گفتن از محمدعلی فروغی و ارنست هرتسفلد و میرزا مهدی دولت آبادی که با موافقت محمود احمدی نژاد او را گور به گور شد، شوربختانه به سبب کمی زمان سخنرانی ناتمام ماند.

قرار شد در آینده اسکندری جو یک سخنرانی دیگر با موضوع مکانیسم و الگوریتم  یا به به  
فرآیند تخمیر فرهنگی در ایران داشته باشد 


  nicheye_zartosht@yahoo.com

۱۴۰۳ بهمن ۱۱, پنجشنبه

فریدریش نیچه و میلاد تراژدی


 


علی محمد اسکندری جو

 

این سال ها که "تاریخ" دیگر چراغ راه آینده نیست، بااین حال پذیرای این واقعیت باشیم که تاریخ همچنان شکل ماهرانه ای از "حافظه" است؛ این حافظه جمعی معمولا با روایت یک حماسه یا روایت یک تراژدی آغاز می شود. اینک در هنگامه آتش و دود در خاور خون (خاور میانه!) که حافظه ما تحلیل رفته و گویی به نسیان دچار شده ایم، شاید حق با ابراهیم خلیل و موسای کلیم باشد که قوم او این روزها سخت به حافظه جمعی و به اسرائیل چسبیده اند: "بخاطر بسپار! …منم یهوه، خدای پدران شما، خدای ابراهیم، خدای اسحاق و یعقوب…" قومی که پنداری سوگند خورده اند آگاهی تاریخی را به پشیزی نخرند.

 

هر اکتبر پیش از آنکه پایان برسد مرا به یاد سه مدعی از تبار "لوگوس" می اندازد؛ به یاد زرتشت آلمان و یوسف ینگه دنیا و علی محمد ایران. شگفتا! هر سه نیز سوار بر مرکب لوگوس (کلمه، هستی، آفرینش) می تازند؛ یکی زرتشت می شود، یکی مسیح می شود و دیگری هم مهدی. مگر نه اینکه به باور یوحنای قدیس در آغاز "کلمه" بود و کلمه خدا بود. حال چرا این لوگوس در قامت زرتشت آلمان و مسیح امریکا و مهدی ایران پدیدار نشود؟

 

شاید طرفه تاریخ باشد که فریدریش نیچه در اکتبر 1844 میلادی چشم به آلمان می گشاید و جوزف اسمیت در اکتبر همان سال از "ینگه دنیا" با انجیلی نو در آغوش، ردای رسالت به دوش می کشد؛ باز در همان اکتبر است که نوبت علی محمد شیراز می رسد تا دقیقا در آستانه هزاره نوین "تشیع" ابتدا بشارت موعود منتظر بدهد سپس گام به گام برود تا به زعم مریدان و پیروانش "خاتِم النبیین" شود و نه خاتَم النبیین. به راستی آیا اکتبر ماه حماسه است یا تراژدی؟

 

فریدریش نیچه که برخی او را فیلسوف مجنون و بعضی نیز مشهورترین فیلولوگ معاصر می شناسند، کشیش زاده یتیمی ست که در خانه ای زنانه (مادر، خواهر، مادر بزرگ و دو عمه) تربیت می شود. این پیشینه پرورشی باعث شده که در آلمان یک رساله دکتری نوشته شود آنهم درباره دگرباشی این فیلولوگ! در تاریخ هیچ نویسنده ای را نمی شناسم که به اندازه حیات فریدریش نیچه آکنده از رنج باشد؛ هم حیات وی تراژیک است و هم مرگ او. بااین حال، به حق او را فیلسوف "خندان" می شناسم؛ کسی که نه تنها به زندگی بلکه نسبت به "مرگ" نیز خندان است.

نیچه می پندارد که غرب بویژه آلمان به "مالیخولیا" دچار گشته است و طبیبی به تراز "بوعلی" باید به بالین این فرهنگ بیمار آید تا درمان کند. او در رساله "تبارشناسی اخلاق" اصولا کشیشان و اسقفان را بیمارانی توصیف می کند که می خواهند به درمان بیماران روند! حال آیا نوشتن از چنین فیلسوفی رفتن به قفس شیر نیست؟!

 

ورود دیرهنگام نیچه به ایران همانند مشروطه از راه روسیه ممکن شده است. شاهراه آن مدرنیته بی سرانجام و این تجدد نافرجام به ایران نیز همان روسیه است. به این سیاق، دلیجان منزجر از فرهنگ مدرن "نیچه" هم هنگام عبور از روسیه و پیش از رسیدن به مرز پُرگهر، آمیخته به روحیه "شرف" و شهادت می شود و عدالت و "وجدان" را در جنوا جا می گذارد. شرف اندوزی و شهادت طلبی روسی در تقارن با ذهنیت ایرانی ست که درک مشترک ما از این فیلسوف خطرناک را "واژگون" جلوه می دهد. 

در ایران کدام شارح و عارفی بر قامت نیچه خرقه حلاج انداخته و زنّار محمود بسته است؟ چرا نیچه شناسان برجسته(!) او را سایه نشین طوبی و همنشین شیخ شبستر ساختند؟ البته در زادگاه پیر ایران "زرتشت" این شارحان و مریدان با هگل و شوپنهاور نیز همان معضل صوفیانه نیچه را تکرار کردند.

 

می گویند پیش از نیچه خوانی ابتدا باید "شوپنهاور" خواند و از موسیقی "واگنر" هم حظی برد تا به لوگوس (جوهر) هنر نیچه آشنا شد. هنری که همواره دغدغه اوست و آرزو داشت هنرمند باشد تا فیلسوف. چهارده سالگی در زنگ انشا نوشته بود "زندگی بدون موسیقی حرام است" و در 24 سالگی به جنگ سقراط و ارسطو می رود و در نقدی کوبنده "میلاد تراژدی" را می نویسد.

 سهم من از خلاقیت نیچه همین میلاد اوست؛ به باورم "چنین گفت زرتشت" او هم نه تنها زرتشت نیست که نیچه هم نیست بلکه تکرار تراژدی اوست. توماس مان نویسنده "نوبل" آلمانی در وصف زرتشت نیچه می نویسد که او همانند بوزینه ها روزها برای گاوان و خران موعظه می کند و شب ها هم از ترس بهایم، بالای درخت یا در غار پنهان می شود! شاید که "حسادت" توماس مان است که او چنین بی پروا به نیچه جوان و زرتشت نگون بخت طعنه می زند.

 

فریدریش نیچه بیش از چهارده اثر نوشت و شش کتاب وی نیز پس از مرگ او به یاری خواهرش "الیزابت" منتشر شد. این زن که حتی "آدولف هیتلر" را به مزار برادر کشاند البته در شناسایی نیچه جایگاهی بس بلند دارد. به باورم اگر او نبود نیچه هم امروز نیچه نبود. در پایان از "لو سالومه" تنها زنی که تلنگری به حیات و حدیث مرد همیشه بیمار فلسفه زد نیز یاد کنیم که در "مناژ نافرجام" پاریس نقش تخریبی داشت. زنی که به نفرین نیچه گرفتار شد و سالها شاگرد سوگلی زیگموند فروید بود تا روانکاوی جنسی بخواند!

 

الیزابت اما در یازده سالی که نیچه بر تخت افتاده بود گاهی با دعوت از جوانان آلمانی مراسم زرتشت خوانی با نوای موسیقی در کنار بستر برادر برگزار می کرد. همان جوانانی که درآغاز قرن بیستم بجای مسیح اما زرتشت را بردوش می کشیدند؛ سربازانی که در جنگ بین الملل اول پاره ای از کتاب "چنین گفت زرتشت" را در سنگرها می خواندند. برخی از آنها در امپراتوری مستعجل رایش سوم، پیرانی شدند که نه چندان درخشیدند.