۱۴۰۴ دی ۱۷, چهارشنبه

فرهنگ در برزخ وجدان و شرافت


علی محمد اسکندری جو

نخست یادآور شوم که جنس و خمیره عنصر زبان استتیک (نظم و نثر) یک ملت هرگز “واژه” نیست بلکه جنس و خمیره این عنصر در شهود و ضمیر پوشکین و گوته و حافظ شیراز نهفته است. از سوی دیگر، تعریف کلیشه­ای از زبان نیز که “ابزار” ارتباط بین انسانهاست هیچ سنخیتی با جایگاه زبان بلاغی ندارد.

این زبان محاوره که ما امروزه همانند یک کالای تبلیغاتی مصرف می­کنیم، در واقع در زندان زبان است که از ما هر زوز بیگاری می­کشد. به این سیاق، آغاز سراشیب فرهنگ یک ملت هم آنجاست که زبان “اُبژه” می شود و شاعر و نویسنده هم سوژه (فاعل) می شوند. آنگاه به سبب این جدایی، واژه­ ها دیگر پاره­ای از شاعر یا جنس و خمیره او نیستند. برپایه این “نیهیلیسم” زبانی ست که شاعران و نویسندگان، دیگر پروای “هنر” ندارند و با آثار جعلی و تکراری (وُلگاریسم) دامن فرهنگ یک سرزمین را آلوده می­کنند. بنابراین، هیچ اندیشه­ای در شوره زبان نمی روید. آن زبانی ویران است که شاعر یا نویسنده را از یک احساس پاک، یک اندیشه نیک و یک عمل نیکو بازمی دارد؛ چنین زبانی بواقع بزرگترین مانع تفکر و هنر و هویت یک ملت می شود. اگر فرهنگ حیران است و زبان نیز ویران، اگر زیستن و ماندن در چنین فرهنگی که “الگوریتم” آن واژگون شده را نه می­دانی و نه می­خواهی پس صادق بخوان شاید “هدایت” شوی!

در برهه رزمی تاریخ معاصر به دنبال نویسنده و شاعری می­گشتم که چنانچه بخواهم آثار او را با “متراژ” ایرانی بسنجم معادلی در قامت یوهان ولفگانگ آلمانی و مشهور به “گوته” درآید که احمد شاملو درآمد. این تناظر استعاری را به سبب دواری تاریخ درباره این دو شاعر آوردم که گویی به گناه یکی، دیگری مجازات می­شود! گوته در زمان اشغال کشورش اقدامی کرد که اگر احمد شاملو در ایران چنین می­کرد عقوبتی سخت در انتظارش بود؛ بااین­حال چرا آلمان در یک داوری تاریخی با گوته آن نکرد که ما با شاملو می­کنیم؟ به بیانی دیگر چرا ملت ایران "شرافت" و ملت آلمان "وجدان" را در این داوری انتخاب می کند؟ بنابراین آیا سزاوار است که ما بجای آلمان، گوته را به زباله دان تاریخ بسپاریم و دیوان “غربی شرقی” وی را نیز ضاله بخوانیم و به آتش بیاندازیم؟ اینک “وجدان” جمعی آلمان که تاریخ سرزمین را بازی کودکانه نمی­داند آیا اجازه چنین اقدامی علیه گوته را می­دهد؟ فریدریش نیچه جوان در رساله کوچک “مزایا و مضرات تاریخ” ملت آلمان را هشیار می­سازد که چرا و چگونه یک حادثه یا  یک روایت تلخ تاریخی را فوری فراموش کنند. ­

ناپلئون بناپارت پیش از آنکه مسکو را اشغال کرده و کرملین را بمباران کند در اکتبر ۱۸۰۶ میلادی به سراغ “برلین” می­رود و پس از فتح خونین این شهر به دیار ینا (Jena) می­رسد. هگل فیلسوف مشهور در دانشگاه ینا استاد فلسفه است؛ همان هگلی که چند سال پیش­تر در پاریس مجذوب انقلاب کبیر فرانسه شده و از آن به مثابه “سنتز” دو دوره تاریخی (تز قرون وسطی و آنتی تز رنسانس) نام برده است. بگذریم که هگل اصولا آسیا و آفریقا را قابل “تاریخ” نمی دانست که ما بخواهیم سهمی در آغاز و انجام آن داشته باشیم. آن روز این فیلسوف نگون­بخت در شهر اشغال شده ینا از پنجره شاهد است که امپراتور ناپلئون با تبختر سوار بر اسب  از برابر دیدگان مقهور بازندگان جنگ عبور می­کند. به یقین این صحنه باعث تغییر نگرش هگل از انقلاب کبیر(!) فرانسه و آن امپراتور مغرور شد که چندی پیش در پاریس او را عقل مجسّم و برآمد روح تاریخ ­نامیده بود.

در حالی که هگل خانه به دوش با کوله باری از دست­نوشته­ اینجا و آنجا به دنبال سرپناهی می­گردد تا در این هنگامه خونین لااقل آثار او از آتش خشم فرانسه محفوظ بماند اما در تاریخ آلمان آمده است گوته در همان شهر و همان روز بی­پروا در ضیافت ناپلئون در کاخ فرمانداری شرکت کرده و به افتخار پیروزی او شامپانی می­نوشد سپس نخستین مدال افتخار (لژیون دو نور) فرانسه نیز آذین­بخش سینه او می­شود تا از آن پس “شوالیه” شناخته شود. اگر زمانی که آبادان به اشغال عراق درآمد “احمد شاملو” در ساختمان فرمانداری شهر هنگام دیدار صدام متجاوز به افتخار او بی­پروا دو سه پیمانه می­زد و نشان طلایی هم از این بعثی منفور می­گرفت، آنگاه ملت ایران درباره او چه داوری می­کرد؟

ناپلئون با گوته درباره دیوان غربی شرقی و نیز کتاب “ورتر جوان و رنج­هایش” به گفتگو می­نشیند؛ حال فرضا اگر صدام درباره “دشنه در دیس” یا اینکه درباره “ابراهیم در آتش” شاملو با وی گفتگو ­داشت باز ما آیا از مجازات شاعر ایرانی می­گذشتیم؟ در سال ۱۳۲۲ خورشیدی که ایران علی­رغم اعلام بی­طرفی اما در اشغال انگلیس و شوروی بود “نیما” و هدایت و “بهار” به افتخار حضور چرچیل و استالین در تهران آیا لبی به ساغر و پیمانه زدند؟ اینکه لیبرال و کمونیست به هم سازند و بنیاد “فاشیسم” براندازند آیا افتخار نیست؟

در حالی که “فیشته و شلینگ” دو نویسنده و روشنفکر آلمانی با سخنرانی آتشین در میدان شهر همه جوانان را به مقاومت در برابر ارتش فرانسه فرا می­خوانند آیا سزاست گوته دعوت دیدار با امپراتور “ناپلئون بناپارت” را پذیرفته و حتی نشان  شوالیه هم دریافت کند؟ با گذشت بیش­ از دویست سال از این دعوت نابهنگام، اینک به زعم ما ایرانیان ملت آلمان جهت جبران مافات این دیدار چرا خودزنی نمی­کند و آیا نباید به برچیدن تمام آثار و تمثال­ها و تندیس­های گوته از سطح کشور اقدام کند؟

به خاطر بسپاریم جایگاه والای گوته را که بدون آثار او ادب آلمان فلج است. امروز در آن کشور هیچ شاگردی دیپلم نمی گیرد اگر شعری از گوته نخوانده یا حتی نام او را نشنیده باشد. گوته تا زنده بود در هر ضیافت و مراسم رسمی همان مدال شوالیه را با افتخار به گردن می­آویخت؛ بسیاری از موزه ها و مراکز آموزشی آلمان همان تصویر یا تندیس از گوته را دارند که مدال اهدایی ناپلئون بر سینه اوست.

در زمان “بیسمارک” صدراعظم آهنین که آلمان پراکنده و خان­خانی را متحد ساخت نیز باز گوته بر تارک ادب آلمان می­درخشید؛ این شاعر و نویسنده حتی در دوران بیسمارک و هیتلر نیز به زباله دان تاریخ پرتاب نشد و به “نسیان” جمعی آلمان گرفتار نگشت. آیا اینک نوبت ایران نیست که ادب و بالندگی را به آلمان بیاموزد و به خاطر این خطای هولناک تعظیم گوته، دیوان این “حافظ” آلمانی را تحریم کند و آتش زند؟ در این میان با ترازوی نجابت و شرافت شرقی، شاملو را چگونه تراز کنیم؟ بنابراین بی سبب نیست که آنچه ما نیاندیشده­ایم آلمانی به آن اندیشیده­ است.

اینکه چنین نگرش یک­سویه، افراطی و نسنجیده نسبت به این نابغه ادب آلمان داشته باشم و برای درمان فرهنگ مالیخولیایی این کشور بخواهم نسخه بپیچم که آنها باید گوته را همواره لعن کنند و سنگ گور او را شکسته به خرابه تاریخ بیاندازند آیا نشانه توّهم، ترّهات و طامات نیست؟

در پایان اشاره کوچکی به دوگانه تشبیهی شرف و وجدان در دو فرهنگ روسی و آلمانی داشته باشم تا به این بهانه نشان دهم روح این دو ملت دویست سال است که در این برزخ (وجدان و شرف) یکی را بیش از دیگری دارد. در سده گذشته یکی از زیباترین آثار ادبی جهان “دکتر ژیواگو” اثر جاودان بوریس پاسترناک بیش از بیست سال به شکل زیرزمینی (به روسی سامیزدات) در شوروی منتشر می­شد زیرا کرملین این شاعر و نویسنده روس را “دگراندیش” عامل نظام بورژوایی می­نامید و تحریم می­کرد و او را (با یک درجه تخفیف بجای تبعید به سیبری) سزاوار بازآموزی ایدئولوژیکی می­دانست تا رسوبات بورژوایی را از ضمیر وی پاک کند. به باورم پاسترناک نماد شرافت و نجابت جمعی روسی و گوته نیز جلوه “وجدان” و عقلانیت جمعی آلمانی است.

امروزه گرچه روسی و آلمانی نمی­خوانم اما روسیه و آلمان را بخوانیم؛ تاریخ و فرهنگ این دو کشور را نیز همواره با “دوگانه” شرف و شهادت طلبی شرقی (مذهب ارتدوکسی) در برابر عدالت طلبی و وجدان غربی (فرقه پروتستان) بسنجیم. امروز در آلمان، هگل آن فیلسوف خانه به دوش و گوته این ادیب باده­ نوش، هر دو را می ستایند و ارج می نهند. در روسیه هم دکتر ژیواگو دیگر “سامیزدات” زیرزمینی نیست و آن حافظ روسی (الکساندر پوشکین) نیز هم­چنان ضد تزار باقی مانده است.

استکهلم، زمستان 2026


۱۴۰۴ آذر ۲۷, پنجشنبه

فراز وفرود بازیگر برجسته "فرهنگ "در عصر رضا خان

Message Body

چند نکته مهم و خواندنی درباره سخنرانی:

علی محمد اسکندری جو بر دو مفهوم یا به بیانی چالش ویرانگر بین شهادت و شرافت شرقی با وجدان و عدالت غربی تاکید دارد. به این سبب است که با لحنی قلیایی و گزنده اما استعاری، شاعر مشهور ایران احمد شاملو را به شدت تکذیب و سرزنش می کند اما "گوته" شاعر برجسته آلمانی را بسیار تایید و ستایش دارد. سخنران می کوشد با آوردن دو مصداق شرقی و غربی، مخاطب را در این برزخ فرهنگی قرار دهد تا راه برون رفتن از این دو راهی را بیابد.

نویسنده با شرح دیدار امپراطور فرانسه ناپلئون بناپارت با شاعر آلمانی "گوته" و مقایسه تطبیقی آن دیدار در سال 1808 میلادی با دیدار فرضی صدام حسین با احمد شاملو در کاخ سعدآباد آنهم در هنگامه جنگ عراق با ایران از مخاطب می خواهد که در داوری خویش نسبت به این دو چهره هنری در یک کفه ترازو وجدان را بگذارد و در کفه دیگر شرافت را.

سخن گفتن از محمدعلی فروغی و ارنست هرتسفلد و میرزا مهدی دولت آبادی که با موافقت محمود احمدی نژاد او را گور به گور شد، شوربختانه به سبب کمی زمان سخنرانی ناتمام ماند.

قرار شد در آینده اسکندری جو یک سخنرانی دیگر با موضوع مکانیسم و الگوریتم  یا به به  
فرآیند تخمیر فرهنگی در ایران داشته باشد 


  nicheye_zartosht@yahoo.com

۱۴۰۳ بهمن ۱۱, پنجشنبه

فریدریش نیچه و میلاد تراژدی


 


علی محمد اسکندری جو

 

این سال ها که "تاریخ" دیگر چراغ راه آینده نیست، بااین حال پذیرای این واقعیت باشیم که تاریخ همچنان شکل ماهرانه ای از "حافظه" است؛ این حافظه جمعی معمولا با روایت یک حماسه یا روایت یک تراژدی آغاز می شود. اینک در هنگامه آتش و دود در خاور خون (خاور میانه!) که حافظه ما تحلیل رفته و گویی به نسیان دچار شده ایم، شاید حق با ابراهیم خلیل و موسای کلیم باشد که قوم او این روزها سخت به حافظه جمعی و به اسرائیل چسبیده اند: "بخاطر بسپار! …منم یهوه، خدای پدران شما، خدای ابراهیم، خدای اسحاق و یعقوب…" قومی که پنداری سوگند خورده اند آگاهی تاریخی را به پشیزی نخرند.

 

هر اکتبر پیش از آنکه پایان برسد مرا به یاد سه مدعی از تبار "لوگوس" می اندازد؛ به یاد زرتشت آلمان و یوسف ینگه دنیا و علی محمد ایران. شگفتا! هر سه نیز سوار بر مرکب لوگوس (کلمه، هستی، آفرینش) می تازند؛ یکی زرتشت می شود، یکی مسیح می شود و دیگری هم مهدی. مگر نه اینکه به باور یوحنای قدیس در آغاز "کلمه" بود و کلمه خدا بود. حال چرا این لوگوس در قامت زرتشت آلمان و مسیح امریکا و مهدی ایران پدیدار نشود؟

 

شاید طرفه تاریخ باشد که فریدریش نیچه در اکتبر 1844 میلادی چشم به آلمان می گشاید و جوزف اسمیت در اکتبر همان سال از "ینگه دنیا" با انجیلی نو در آغوش، ردای رسالت به دوش می کشد؛ باز در همان اکتبر است که نوبت علی محمد شیراز می رسد تا دقیقا در آستانه هزاره نوین "تشیع" ابتدا بشارت موعود منتظر بدهد سپس گام به گام برود تا به زعم مریدان و پیروانش "خاتِم النبیین" شود و نه خاتَم النبیین. به راستی آیا اکتبر ماه حماسه است یا تراژدی؟

 

فریدریش نیچه که برخی او را فیلسوف مجنون و بعضی نیز مشهورترین فیلولوگ معاصر می شناسند، کشیش زاده یتیمی ست که در خانه ای زنانه (مادر، خواهر، مادر بزرگ و دو عمه) تربیت می شود. این پیشینه پرورشی باعث شده که در آلمان یک رساله دکتری نوشته شود آنهم درباره دگرباشی این فیلولوگ! در تاریخ هیچ نویسنده ای را نمی شناسم که به اندازه حیات فریدریش نیچه آکنده از رنج باشد؛ هم حیات وی تراژیک است و هم مرگ او. بااین حال، به حق او را فیلسوف "خندان" می شناسم؛ کسی که نه تنها به زندگی بلکه نسبت به "مرگ" نیز خندان است.

نیچه می پندارد که غرب بویژه آلمان به "مالیخولیا" دچار گشته است و طبیبی به تراز "بوعلی" باید به بالین این فرهنگ بیمار آید تا درمان کند. او در رساله "تبارشناسی اخلاق" اصولا کشیشان و اسقفان را بیمارانی توصیف می کند که می خواهند به درمان بیماران روند! حال آیا نوشتن از چنین فیلسوفی رفتن به قفس شیر نیست؟!

 

ورود دیرهنگام نیچه به ایران همانند مشروطه از راه روسیه ممکن شده است. شاهراه آن مدرنیته بی سرانجام و این تجدد نافرجام به ایران نیز همان روسیه است. به این سیاق، دلیجان منزجر از فرهنگ مدرن "نیچه" هم هنگام عبور از روسیه و پیش از رسیدن به مرز پُرگهر، آمیخته به روحیه "شرف" و شهادت می شود و عدالت و "وجدان" را در جنوا جا می گذارد. شرف اندوزی و شهادت طلبی روسی در تقارن با ذهنیت ایرانی ست که درک مشترک ما از این فیلسوف خطرناک را "واژگون" جلوه می دهد. 

در ایران کدام شارح و عارفی بر قامت نیچه خرقه حلاج انداخته و زنّار محمود بسته است؟ چرا نیچه شناسان برجسته(!) او را سایه نشین طوبی و همنشین شیخ شبستر ساختند؟ البته در زادگاه پیر ایران "زرتشت" این شارحان و مریدان با هگل و شوپنهاور نیز همان معضل صوفیانه نیچه را تکرار کردند.

 

می گویند پیش از نیچه خوانی ابتدا باید "شوپنهاور" خواند و از موسیقی "واگنر" هم حظی برد تا به لوگوس (جوهر) هنر نیچه آشنا شد. هنری که همواره دغدغه اوست و آرزو داشت هنرمند باشد تا فیلسوف. چهارده سالگی در زنگ انشا نوشته بود "زندگی بدون موسیقی حرام است" و در 24 سالگی به جنگ سقراط و ارسطو می رود و در نقدی کوبنده "میلاد تراژدی" را می نویسد.

 سهم من از خلاقیت نیچه همین میلاد اوست؛ به باورم "چنین گفت زرتشت" او هم نه تنها زرتشت نیست که نیچه هم نیست بلکه تکرار تراژدی اوست. توماس مان نویسنده "نوبل" آلمانی در وصف زرتشت نیچه می نویسد که او همانند بوزینه ها روزها برای گاوان و خران موعظه می کند و شب ها هم از ترس بهایم، بالای درخت یا در غار پنهان می شود! شاید که "حسادت" توماس مان است که او چنین بی پروا به نیچه جوان و زرتشت نگون بخت طعنه می زند.

 

فریدریش نیچه بیش از چهارده اثر نوشت و شش کتاب وی نیز پس از مرگ او به یاری خواهرش "الیزابت" منتشر شد. این زن که حتی "آدولف هیتلر" را به مزار برادر کشاند البته در شناسایی نیچه جایگاهی بس بلند دارد. به باورم اگر او نبود نیچه هم امروز نیچه نبود. در پایان از "لو سالومه" تنها زنی که تلنگری به حیات و حدیث مرد همیشه بیمار فلسفه زد نیز یاد کنیم که در "مناژ نافرجام" پاریس نقش تخریبی داشت. زنی که به نفرین نیچه گرفتار شد و سالها شاگرد سوگلی زیگموند فروید بود تا روانکاوی جنسی بخواند!

 

الیزابت اما در یازده سالی که نیچه بر تخت افتاده بود گاهی با دعوت از جوانان آلمانی مراسم زرتشت خوانی با نوای موسیقی در کنار بستر برادر برگزار می کرد. همان جوانانی که درآغاز قرن بیستم بجای مسیح اما زرتشت را بردوش می کشیدند؛ سربازانی که در جنگ بین الملل اول پاره ای از کتاب "چنین گفت زرتشت" را در سنگرها می خواندند. برخی از آنها در امپراتوری مستعجل رایش سوم، پیرانی شدند که نه چندان درخشیدند. 

 

 

 


۱۴۰۳ آبان ۲۳, چهارشنبه

نیچه، فیلسوف خطرناک .پاسخی به مقاله‌ی "مصادره نيچه و تقصیر جمعی ما"

 


جمعه ۹ مهر ۱۳۸۹ - ۰۱ اکتبر ۲۰۱۰عصرنو


علي محمد اسکندری جو


من اصولاً‌ عصاره‌ی فلسفه‌ی نیچه را به ویژه عبارات و اصطلاحات (خدا مرده است، بازگشت جاودان،‌ ابرمرد، اراده معطوف به قدرت ...) را برای فرهنگ‌هائی کیشی (جمعی) که چندان پرسش‌‌‌پذیر نبوده، بلکه طاعت‌پذیرند، هولناک دیده و به همین سبب، این فیلسوف را خطرناک خوانده‌ام. مگر نیچه بدون فلسفه‌اش خطری هم دارد!؟

 

 

نخست از جناب مهدی استعدادی شاد، نویسنده مقاله، سپاس‌‌مندم که به هر روي پیرامون کتاب "نیچه‌ی زرتشت" از فلاخن ذهن، قلمی ‌انداخته‌اند.آن نیچه که پنداشت فرهنگ اروپا مالیخولیا گرفته است، آیا در «بازگشت جاودان» شاهد نقد مالیخولیایی (به برداشت ایرانی) خواهد شد؟ از آقای شاد باید پرسید که در کدام جایگاه نشسته‌اند که کارشان « از نصیحت و گوشزد گذشته است»! اقدام بعدی‌ چیست، فراخوان به دادگاه، شکستن قلم؟ محو کتاب؟ کیفر خواستی در دادگاه غیابی، بدون حضور متهم و وکیل!‌ ادعایی همچون «متهمانی در ردیفهای مختلف خلاف حقوقی»،‌« پروندۀ »، «سوء استفاده و اهمال کاری»، «خواننده هم متهم محسوب میشود»، «آری، سردبیر هم مقصر است»... این ادبیات فیلیسطینی را از کدام دخمه آورده‌اند؟
گویا شما ماه‌ها پیش از چاپ نشریه ادبی فرهنگی "باران" ايشان این کتاب را دريافت کرده و مطالعه نموده‌اید. شما هم‌چنین ماه گذشته (به‌لحاظ تقدّم زمانی) در همان فصل نامه باران ( شماره 27-26 چاپ استکهلم) نقدي برآن کتاب با عنوان "نيچه، فیلسوف دیوانه!" را خوانده‌اید.
پيش از پاسخ به انتقاد نمکين شما‌، شایسته است به نکته‌ای به یاد ماندنی اشاره شود که در نگرش نگارنده‌ي این سطور (که در کتابش نیز تصریح شده):
نه فریدریش نیچه از مصونيت "فلسفی" برخوردار است و نه مترجم زبردست ايران (داريوش آشوری) مصونيت "فرهنگی" دارد که فراتر از هرگونه نقد و تحليلي باشند؛ به‌ویژه آن مترجم برجسته را نشاید (که ناخواسته و شاید هم ندانسته در دیباچه‌ی کتاب چنين گفت زرتشت) آسوده خیال، شعور ايرانی (زرتشتی) را به سُخره گیرد.
باید یاد آور شوم که روش و شیوه‌ی بحث در کتاب «نیچه‌ زرتشت»، شیوه‌ای‌ است که هم در نوشتار و هم در گفتار، در طرح و بیان مباحث فکری و چالش‌های فلسفی، چه در میان نویسندگان ایرانی و چه غیرایرانی، سابقه‌‌ای تاریخی داشته و حتی در زمان حاضر نیز به کار گرفته می‌شود. این روش کار در نگارش کتاب، آگاهانه برگزیده‌ شده و در این باره، بارها با یکی از دوستان که آن شیوه را کارآمد و مؤثر نمی‌دانست و روش آکادمیک را پیشنهاد می‌داد، بحث کرده و بر آن پافشاری داشته‌ام. از سوی دیگر، بارها پیرامون نثر فنی و مناسب برای طرح مسائل پیچیده‌ی علمی و فلسفی در زبان فارسی و کوشش ارزنده‌ای که در چند دهه‌ی اخیر برای پاگیری و تقویت آن شده است، با یک‌دیگر گفتگو داشته‌ایم.
در پی همین بحث‌ها بود که از سر وسواس، در پیش‌گفتار کتاب، به خواننده‌ هشدار داده شده است که شاید در آغاز کتاب مطلب و پرسشی طرح و یا اصطلاحی به کار گرفته شده اما در میانه و یا بخش‌های پایانی کتاب به آن پرداخته و پاسخ داده شده است. حتی به خواننده یادآوری شده است که موضوع‌های بحث شده در کتاب با توجه به تقدم و تأخر تاریخ تقویمی‌شان مطرح نشده‌اند و تنظیم و چیدمان بحث، به صورت متداول کتاب‌های علمی و دانشگاهی نیست و نویسنده برای طرح و بیان نظر خویش از روشی که آن را «عرفی» نامیده‌، استفاده کرده است و برای این انتخاب نیز دلایل خاص خود را دارد. این که روش به‌کار گرفته شده، درست یا نابجا بوده، موضوعی دیگر است. از این‌ها گذشته، اندیشه و آثار نیچه نیز نه سیستماتیک است[[1]] و نه آکادمیک، بنابراین باید نیچه و ورثه‌‌ی نداشته او را سبب هرج ومرج فرهنگی دانسته و در محکمه‌ی آقای شاد، متهم ردیف یک در کنار نویسنده‌‌ی نیچه‌ زرتشت، ناشر، سردبیر فصل‌‌نامه‌های باران و آرش و خوانندگان و... همگی را به محاکمه کشانید.
پیداست که از شمار نقدهای «اربعه»، یکی هم نقد روان‌شناختی یا همان نقد سوبژکتیو است که اگر با احساسات و عواطف و عصبانیت و کینه و خشم آغشته شود دیگر از صورت نقد علمی و منصفانه خارج شده و نویسنده را به جای اثرش، نشانه‌ و به باد حمله می‌گیرد (
Argument ad hominem). متاسفانه گونه‌ی چهارم نقد، شیوه‌ای است که آقای شاد برگزیده‌ است.
در آغاز به‌نظر می‌رسد که استعدادی شاد، پنداری فراموش کرده‌اند که در پاراگراف نخست نوشته اشان، تقدّم و تأخّر زمانی را نسنجيده‌اند و ظاهراً شتابان، قلم به پرتاب و پرخاش گرفته‌اند. در کیفرخواست ایشان اتهامی سنگین آمده که گویی انتشار کتاب اسکندری جو، سبب هرج و مرج فرهنگي مي‌شود.
نویسنده از کمبود و کاستی کتاب خود، آگاهی دارد؛ به عنوان نمونه، واژه‌ «پارادوکس» در روی جلد که می‌بایستی به صورت پارادوکسال می‌آمد و همانگونه که در صفحه‌ی نخست کتاب آورده شده است، ‌اصلاح می‌شد. در پشت جلد نیز مشروعیت بایستی به مشروطیت تبدیل می‌شد و نکات دیگری از این دست... به باورم، آغاز و پایان کتاب دوکاستی آشکار چاپی داشته که ندیده‌‌اید، شاید هم نخوانده‌اید!
پیام فشرده‌ی کتاب در زیر عنوان بر روی جلد کاملاً‌ آشکاراست، به‌ بیانی دیگر این کتاب آغازگر گفتمانی فرهنگی است که بدون هگل و مارکس و نیچه (که فلسفه‌اشان در ایران و روسیه بعضاً به زبان ایدئولوژیک نیز باژگون شده) ره به جایی نمی‌برد و عملی نیست. در نخستین گام با چاپ این کتاب،‌ تلاش شده صورت مسئله طرح شود و نه ارائه‌ی راه حل فرهنگی. پیداست که در تاریخ معاصر، ‌به سراغ شخصیت‌های کاریزماتیک (به زعم برخی) رفتن و به نقد کشیدن آنها کاری‌است بس دشوار و حتی خطرناک. از نیچه نوشتن، و نقد اندیشه او از این جمله است،‌ اما کاری خطا و بیهوده نیست،‌ بلکه سترگ و سنگین است.
ایشان در نخستين گام با منّت گذاشتن بر ناشر و سردبير و نويسنده به زبان بولواری[[2]] "کيفر خواستی" تعدیل شده ( آن هم به رهنمود و لطف مشورت با سه «دوست نازنین»‌) صادر نموده و نشان می‌دهند تا شاید (به زعم خویش) از این هرج و مرج فرهنگی جلوگیری کنند و يا لااقل به خوانندگان کتاب هشداری دهند!
جناب استعدادی شاد، در چند پاراگراف به سرعت تیغ اتهام از نیام فرهنگ این سرزمین برکشیده‌اند و با ردیف کردن «ادبیاتی» بولواری اتهاماتی همانندِ‌ لغزخواني، کلی گوئی، رجز خوانی، دخیل بستن، لاپوشانی، نابلدي...) نویسنده را مجرم شناخته و حتی خواستار سازمان دهي اعتراض می‌شوند.
ایشان که به یقین عنوان پارادُکسال "نیچه‌ی زرتشت" را ندیده و نیاندیشیده است و با حاشيه رفتن و صغری کبری چیدن، سخن از پس و پیش زمانی می‌‌راند و به زبان "اشارت" مرا نهاد و گزاره، گوشزد می کند، چگونه است که حضرتش همين تقدم و تأخر زمانی را در مطالعه ي اثر «قطور» (!) "نیچه‌ی زرتشت" گم کرده است!؟
ایشان که سال گذشته از آشنایی با کتاب ابراز شادی کرده است، ولي در آغاز مقاله‌ا‌ی که چند روز پیش، نوشته‌اند، ادعا مي‌کنند که پس از مشاهده و مطالعه نقد کتاب "نيچه‌ی زرتشت" در فصل نامه "باران"، خواندن این کتاب را آغاز کرده‌اند!
حضرتش آنگاه به عنوان وکیل خود‌خوانده‌، قلم به اتهام کشيده و مدعی العموم فرهنگي شده‌اند که اسکندری جو با نوشتن کتاب "نیچه‌ی زرتشت" با خطاهای بسیار، به شعور خواننده اهانت مي‌کند.
براي نمونه آقای استعدادی شاد در نوشته‌ خود آورده‌اند که نگارنده اصطلاح "فیلیسیتيزم" را با املاء "فیلسطينی"نوشته است.
درپاسخ باید نوشت همان‌سان که در چند سطر بالا اشاره شد، سبک نوشتاری ايشان بطور کلّی همان سبک بولواری‌ست؛ اما اگر آقای شاد مي‌خواهند اخلاق و انصاف (هرچند بولواري) داشته باشند، دوباره کتاب قطور "نيچه‌ی زرتشت" را بگشایند و در سطر ششم از صفحه 42 ملاحظه کنند که نویسنده اين کلمه را بدین گونه "فیلیسطیني" نگاشته‌ است و نه به آن شکل استهزاء آميز "فیلسطینی" که ايشان نوشته‌اند. این گونه املاء به باورم اهانت به خلق فلسطین است (حتی اگر آن خطا سهوي باشد)، به آن سبب که این نام برای فلسطینی‌ها مقدس است؛ آنگاه چنانچه ایشان دوباره در همان "ویکی پديای" معروف یا حتی سایت گوگل جستجو کنند، در تلفظ و شرح تاريخ این واژه‌ی شرم‌آور (فیلیسطیني) خواهند خواند که در سده‌ی نوزدهم یاوه‌‌سرایان فرهنگ اشرافی و بورژوایي برای اهانت به‌توده‌ی عامی و بيسوادی که درک فرهنگی و ذوق هنری و آشنائي با علم و آداب و معاشرت اشرافی نداشته‌اند برای‌‌خوارشماری‌اشان، از صفت تحقیرآمیز فيلیسطینی استفاده می‌کردند.
اسکندری جو ضمن احترام به مبارزه آزادی بخش اين خلق، در پانويس کتابش، صادقانه به مخاطب ایرانی زنهار مي‌دهد که مبادا اين واژه‌ی چاندلایی را با نام و خلق فلسطین اشتباه بگیرند، ولي آقاي شاد (که در توجیه غير ادبي خویش، عذر بدتر از گناه نیز مي‌آورند) در ادامه همان ادعاي کاذب پنداشته‌اند که نویسنده، این کلمه‌ی (به زعم ایشان متعارف و جاافتاده!) "فیلیسيتيزم" را به خطا "فيلسطیني" نگاشته است.
از ایشان باید پرسید که این کلمه من درآوردي "فيلیسیتیزم" را از کدام نیچه‌شناس برجسته‌ي ایرانی (!) وام گرفته و يا آنکه در کدام کلاس نوآموزی فلسفه تاريخ (که نگارنده را به شرکت در آن توصيه می‌کنند!) اين صفت کذائي را آموخته‌اند؟!
اینک چنانچه فرض کنيم چنین واژه ساختگي (و من درآوردی!) جناب آقای شاد وجود داشته باشد، خوب که چه؟ این واژه‌ی دورآشنا به چه کار من می‌آيد؟! نگارنده که (در صفحه 42 همان کتاب پر از خطایش!)، موافق با نيچه این واژه‌ی زشت را شایسته همان بورژوازی ناقاص‌الخلقه‌ی آلمان سده‌ی نوزدهم دانسته است که آلوده به الکل، موسیقی و دولت اتاتیسم است. همان اتاتیسم "هگلي" که اسکندري جو (در همان کتاب) آن را سرانجام فرآیند انقلاب کبیر فرانسه دانسته که متأسفانه در آن زمان در چنگ ناپلئون بناپارت افتاده و ملت آزاد فرانسه را سال‌ها به گروگان گرفته بود تا هم هگل بَه بَه کند و هم ایران ( به سبب دیپلماسی خائنانه‌ی دولت فرانسه‌) پاره پاره شود.
روشن است همان‌گونه‌ که آقای استعدادی شاد به‌درستی اشاره نموده‌اند، هرگز این سرعت مرجع يابی «ويکي بومی»، مانع از آن نخواهد شد که اسکندری جو به عنوان نویسنده کتاب عمداً و یا سهواً خطاهای موجود در "نيچه ی زرتشت" را نادیده انگارد. البته لیستی فراهم شده که در نسخه‌‌های باقی مانده در اختیار خوانند‌گان گذاشته می‌شود.
اما در مورد مصونیت "فرهنگی" استاد ترجمه‌ی ایران، آقاي داریوش آشوري که داراي چنین مصونیتی نیستند. در صفحات 112و113 کتاب به‌این مترجم مشهور و نيز بزرگان پارسي زرتشتی که از هندوستان به دست بوسی الیزابت نیچه نازیست (خواهر نیچه) رفته‌اند، انتقاد داشته که چرا در برهه‌ی سرخ ایران (دهه 1340) با این مقدمه‌ی تحقیرآميز در کتاب "چنین گفت زرتشت" بی‌راهه فرهنگي را سرعت بخشيده‌اند.
نگارنده این سطور از زنده یاد دکتر مجید شریف مترجم صدیق نخستین کتاب فریدریش نیچه "فلسفه در عصر تراژیک يونانيان"به نیکی یاد کرده‌ام ولی به حلقه‌ی نیچه شناسان ايرانی (که برخي از سوي همکاران نيچه شناس برجسته نیز نامیده می‌شوند) انتقاد کرده، بدین شرح که در صفحه 14 کتاب (نیچه‌ی زرتشت) آورده است:
" در این سرزمین کدام شارح و عارفی، برقامت نیچه خرقه انداخته و بر ميان او زنّار محمود بسته است؟ چرا نيچه شناسان برجسته(!) ایرانی، او را سایه نشین طوبی و همنشین شيخ سرخ و شيخ شبستر خوانده‌اند؟"
سپس در صفحه 117 کتاب یکی از دلائل باژخواني نيچه در ایران و یا اینکه چرا کلاً فلسفه در ايران به زبان ایدئولوژیک نیز خوانده شده افزوده‌ام:
«ورود دیر هنگام نیچه به ایران - مانند عصر مشروطیت - از راه روسيه ممکن شده است. شاهراه تجدد و مدرنیته به ایران روسیه است. دلیجان منزجر از مدرنيته‌ی نيچه هم هنگام عبور از روسیه و پیش از رسيدن به مرز پرگهر، آميخته به روحيه‌ی شرف و شهادت ارتدکسي می‌شود و عدالت و وجدان را در جنوا جا مي‌گذارد. اینک شرف اندوزی و شهادت طلبی روسی، همانند عصر مشروطیت، هنگام گذر از ذهن تاریخي ایرانی - روسي به آثار نیچه افزوده شده است."
من که در کتاب 480 صفحه‌ای خویش از جمله خواسته‌ام که به ذهن برخی از نیچه دوستان و نیز تعدادی از مترجمان نیچه در ایران فقط تلنگری زنم و به جمع آنان زنهار دهم که به خویش آیند و در ديباچه ترجمه هایشان نیچه را زنّار محمود نبخشند و در سرای عطار ننشانند و (با اشارات پنهان و آشکار) او را در رديف شيخ ابوالحسن خرقانی و محمود شبستری نبينند؛ آيا همین تلنگر و زنهار، براي کتاب نیچه زرتشت کافي نیست؟ اسکندری‌جو که از سوی ديگر (صادقانه) در کتابش به نیچه‌ترسان نيز به عبارت و به اشارت هشدار می‌دهد از این شاعر شوریده و فيلسوف اسطوره‌ای نگریزند و کتاب پشت کتاب ننویسند و بی جهت او را لعن و نفرین نکنند و وی را ببر کاغذی نپندارند که همچو شیر ایراني بر او هجوم آورند!
من اصولاً‌ عصاره‌ی فلسفه‌ی نیچه را به ویژه عبارات و اصطلاحات (خدا مرده است، بازگشت جاودان،‌ ابرمرد، اراده معطوف به قدرت ...) را برای فرهنگ‌هائی کیشی (جمعی) که چندان پرسش‌‌‌پذیر نبوده، بلکه طاعت‌پذیرند، هولناک دیده و به همین سبب، این فیلسوف را خطرناک خوانده‌ام. مگر نیچه بدون فلسفه‌اش خطری هم دارد!؟ فلسفه‌ی او که از سیاره‌ای دیگر بر اندیشه‌ی وی ننشسته است. عصاره‌‌ی چنین عبارت‌ها و اصطلاحاتی به باورم، همان شوکرانی است که در کام نیچه ریخته شد تا نه تنها فیلسوف را به جنون ‌کشاند، بلکه فلسفه را نیز در سده‌ی نوزدهم به خطر ‌افکند. اگر با خویش صادق باشیم، آیا مناقشه پیرامون نیچه و فلسفه‌ی وی در جهان وجود ندارد؟ در ایران به لطف مترجمان، او صوفی و شوریده‌ی رواقی یا کلبی مسلک می‌شود و در غرب، شماری او را فیلسوف نازیان خوانده‌اند.
از آقاي شاد بايد پرسید که ‌آیا نویسنده‌ی "نیچه‌ي زرتشت" در همان کتاب دوباره به نیچه ترسان ايرانی هشدار نمی‌دهد که به سوی نيچه آیند و او را بخوانند به‌آن سبب که (خواهي نخواهی) این فیلسوف شاعران و شاعر فيلسوفان به عنوان «پارادايم فرهنگ» غرب شناخته شده است؟ همان فیلولوگ شوريده‌ای که زرتشت را «پست‌تر از گاو» خوانده و به باور نیچه ترسان که اين فیلسوف "طامات" بافته است:
"ملکوت آسمان نزد گاوان است[!]."
در فراز ديگري نیچه "شطح" بافته که:
"تا باز نگردیم و گاو نشويم به ملکوت آسمان راه نخواهيم یافت. و بدين خاطر بايد یک چیز را از اينان بياموزيم" نشخوار کردن را."
«تو ای پاپ پیر! چگونه رضا دادی که این سان این‌جا خری را در مقام خدا بپرستی»؟
« تو رذل ای زرتشت!‌»[[3]]
اینک آیا اين مکتب نرفته (اسکندری جو که به کلاس درس فلسفه و منطق درنیامده) با صغري و کبري چيدن، چنین نتیجه گرفته است که زرتشت (سمبوليک!) هم گاو است و هم به ملکوت آسمان رفته است !؟ و یا آنکه او عذر بدتر از گناه را پذيرفته و با مراجعه به حاشیه‌های ترجمه کتاب (چنین گفت زرتشت صفحه 378) به پارسيان زرتشتي، به عنوان ورثه و وکیل حقوقی حضرت زرتشت، که به دست بوسي اليزابت نیچه رفته‌اند، تاخته و آنان را سرزنش کرده است که زرتشتيان را با انجيل متّا چکار!؟ و پلیدتر آنکه بپندارد، اگر هر کودکي براساس اين انجیل برابر گاو است و به ملکوت اعلا مي‌رود، زرتشت که پيامبر است و پیر است و خردمند است. پس بشارت انجیل (تحریف شده) ارزاني همان نصرانیان؛ به زرتشتیان چه که براي اين اهانت (سمبولیک!) به دست بوسي نيچه شتابند، آنهم از هندوستان!
آیا اسکندری جو در کتابش ننوشته است که در بررسي شواهد و مدارک بيرون آمده از آرشيو نیچه در وايمار، این فيلسوف شوريده، کتاب زرتشت را با خطی مثل "خوک" (به اعتراف خود فيلسوف) نوشته است و يا در جای ديگر از نوشتن کتاب "چنین گفت زرتشت " پشیمان و سرافکنده است؟ همان کتابي که از آن جزوه‌اي تهيه شده و درکنار انجیل مقدس مسيحيان درون کوله پشتي هزاران سرباز آلمانی در جنگ اول بین المللی نهاده شده بود تا حافظ دنیا و آخرت‌اشان باشد؟
آقای شاد بگویند که رد کتاب چنین گفت زرتشت، که از شاهکارهای ادبی آلمان است،‌ اگر «بازگشت جاودان»، و «خون خدا» را از آن جدا کنیم، چه چیز دندان‌گیری به جز حظّ ادبی از این کتاب باقی می ‌ماند؟
آيا آقاي شاد براستی پنداشته‌اند که نگارنده‌ی این سطور، آن چنان ساده‌انگار است که آن عبارات شاعرانه را که نيچه نگاشته است، استنتاج منطقي کند؟! پس چرا ايشان اصرار دارند که نویسنده‌ی "نیچه‌ی‌ زرتشت" حداقل به آثار فارسي در مورد این فيلسوف مراجعه کند تا مبادا یک شبه ره صد ساله به پیماید و نيز بزرگان پارسي زرتشتی که از هندوستان به دست بوسی الیزابت نیچه نازیست (خواهر نیچه) رفته‌اند؟
بر همین سیاق منطق من درآوردی، کنون که آن نگار مکتب نرفته (فریدریش نیچه که در کلاس نوآموزی فلسفه و منطق ننشسته) به میراث تاریخی و پیام‌آور «گفتار نیک، ...» اهانت کرده و وی را در ردیف «خر» و «گاو» به شمار آورده و رذل و پست خوانده است، در نتیجه کتاب «چنین گفت زرتشت»، هرج و مرج فرهنگی به‌پا خواهد کرد.
آيا آقاي شاد براستی پنداشته‌اند که نگارنده‌ی این سطور، آن چنان ساده‌انگار است که گزاره‌هاي فوق را که نیچه آورده است، جدی و آکادمیک انگاشته و استنتاج منطقي کرده که نیچه دیوانه است؟! آیا نگارنده واقعاْ شاهکار ادبیات آلمان (چنین گفت زرتشت) را کاری سخیف و یاوه‌سرائی پنداشته که شایسته همان بورژوازی آلوده به الکل و دولت رایش است و نویسنده و خواننده و ناشر و مترجم را همگی در این ابتذال فرهنگی شریک دانسته است!؟ پس چرا ايشان اصرار دارند که نویسنده‌ی "نیچه‌ي زرتشت" حداقل به ترجمه‌های فارسي در مورد این فيلسوف[[4]] مراجعه کند و مبادا یک‌شبه ره صدساله به پیماید؟ (گویی نگرانی ایشان پیمودن ره صد‌ساله در یک شب است)، ناگفته پیداست که معرفی چند جلد کتاب از سوي آقاي استعدادي شاد، قابل تقدیر و ستایش برانگیز است، اما نکته آنجاست که چرا نظري به لیست کتاب‌های فارسي و لاتين پایان کتاب نیانداخته‌اند که نویسنده را متهم به "پا در هوا" نویسی مي‌کنند. ایشان که در پانویس مقاله‌ی خویش، آن نوشته را نقدي بر کتاب "نيچه‌ي زرتشت" به حساب آورده است و سردبیر فصل نامه "باران" را در ردیف مقصران آورده؛ آیا در سرزمینی که زندگی می‌کند کاربرد این نوع اصطلاحات سخيف (که در بالا اشاره شد) کمکي به رشد و بالندگي فرهنگ کرده است؟ آیا ایشان تا اينجاي اين پاسخ که با من همراهند، متوجه نشده‌اند که نگارنده از به‌کار بردن واژه "نقد" براي نوشته‌ی ای‌شان خودداری می‌کند؟
آیا نگارنده‌ی این سطور، تا اينجا از واژه‌هاي، مقاله یا نوشته استفاده نکرده است تا به ايشان زنهار دهد که در پاسخ احتمالي به اين پاسخ، نقد بنویسند، نقدی نوشتنی و خواندنی!
نگارنده به این نکته در ديباچه کتاب نیز اشاره کرده است (کتاب در اصل بیش از هزار صفحه و قرار بود در چهار جلد منتشر شود) که کتاب "نیچه ی زرتشت" فقط درآمدی است بر آغاز گفتمانی پارادوکسال و نيز بررسي شکست متوالي فرآیند تخمیر فرهنگی در ایران (و روسيه) است که بخش روسی را به ميزان بسیار حذف کرده است. این حذف نابه‌هنگام بخش روسي کتاب، پنداری بگونه‌ای آقای شاد را به این فکر انداخته که چرا نگارنده نوشته است که مارکس فلسفه را از "چپ" خوانده و به ديالکتيک هگل جدي و شوخی تاخته است. در پاسخ باید نوشت که اگر مارکس نیز مانند هگل و هیدگر "فلسفه" را از راست خوانده بود آنگاه ادعا نمي‌کرد که وظیفه‌ی فلسفه، دیگر نه تنها برای "تبیین" جهان بلکه فراتر ازهمه برای "تغییر" آن است. آیا آنان که در اندیشه‌ی تغییر جهانند، فلسفه را از راست مي‌خوانند؟ اگر مارکس از راست خوانده و راست نوشته است، پس کدام فلسفه و فيلسوفی در تلاش تغییر جهان است که به گفته‌ی اسکندری جو، باید فلسفه را از چپ بخواند. در ضمن نگارنده بخوبی می‌داند که فلسفه انديشدني نیز هست و تنها خواندنی نيست، او می‌داند که مارکس هم مي‌دانسته که فلسفه را نيز مي‌اندیشند، به همین سبب نگارنده در کتابش فقط اشاره کرده است که مارکس همان فلسفه‌ی انديشيدني را از چپ خوانده است. نگارنده آنگاه در کتابش به بحث در مورد زبان فلسفه و زبان ایدئولوژی و تفاوت آن با زبان دین پرداخته است.
راستی مگر تغییر دادن جهان وظیفه‌ی فیلسوفان است؟
در مورد ورثه‌ی فروید و نیچه و یونگ و لو سالومه و ریلکه و الیزابت و سابینا اشپیلراین و دیگران، که آقای استعدادی شاد (به طعنه) اظهار داشته‌اند (که شانس آورده‌ای که این وراث زنده نیستند تا اعلام جرم کنند) باید پاسخ داد:
نخست آنکه پارسیان زرتشتی هند به عنوان ورثه ی زرتشت پاک، بیهوده سپاسگزار نیچه شدند که پیامبرشان را رذل و گاو خوانده بود (البته در شعر و داستان مجاز است!) دیگر آنکه ایرانیان هر چه "چنين گفت زرتشت" را خواندند، هیچ پیامبر ایراني در آن نيافتند. همانطور که در کتاب "نیچه ی زرتشت" آمده است، اصولاً این فیلسوفان و بویژه کانت و هگل ومارکس و نیچه نبودند که تیغ بر روی آخرین مفهوم مقدس در غرب "مسیح خدا" کشیدند، بلکه این روان‌کاوان و روان شناسان به رهبری زیگموند فروید و کارل گوستاو یونگ بودند که با کارد نیچه خون خدا را ریختند. آیا نابجاست که نيچه پيکر مسیح بر صلیب را آخرین مسیحی تاریخ خوانده است؟
آيا آن خدایی که يک بار بر صلیب و در خون خويش جان داده است، خدای غیر مسیحی‌ست؟ مگر شرط اول «خدائی»، آن نيست که ازلي و ابدي باشد و همه بمیرند جز«خدا»؟
نیچه شیزوئید که سرانجام مزوئید و فروزنده خاموش گشت و لو سالومه که پس از طرد نیچه، در مناژی (فمینیستی!) با فروید و یونگ سال‌ها مناقشه داشت و فرصت ورثه‌ی سازی نداشت که روزی گریبان اسکندري جو را بگيرند!
سالومه این تارانتل فمینیسم، به فروید میراث نیچه را هدیه داد تا او ضمیر ناآگاه (ناخودآگاهی) را سرانجام کشف کند و یونگ را نیز سال‌ها در کوه‌های سوئیس برهنه و آواره و ديوانه ساخت!
نامبردگان نیز از شوق مناژ سالومه چندان پايبند ورثه سازی نبودند.
آقای شاد در مقاله‌اشان به نکته غریبی اشاره کرده‌اند که نگارنده ترتیب زماني فيلسوفان را به هم ريخته و با انتخاب عنوان "نیچه‌ی زرتشت"یکي را بر ديگری بلحاظ زمانی پیشتر آورده است و نام کتاب را جعلی پنداشته‌اند. ‌شگفتا چه کشف عظیمی! باز هم بی انصافی و بازهم کم لطفی ایشان که به دیباچه‌ی کتاب اشاره نمی‌کنند که نگارنده به این پارادکس "ادبی" و فلسفی پرداخته‌ است، دقیقاً مانند آنکه نیچه را متهم کنیم که با ياوه سرائی و دروغ پردازی 130 سال پيش کتابي نوشته است به نام "چنین گفت زرتشت" حال آنکه ما مثلاً می‌دانیم که زرتشت پاک هرگز چنین شعری را نسروده و بهتر است که نیچه نام کتاب را بنویسد، چنین گفت نیچه!
آیا در دیار آقای شاد، نویسنده برای گزینش عنوان کتاب (حتی جعلی) از کدام ممیزی باید جواز بگیرد تا ایشان را خوش‌ آید؟
آیا باید اکنون در فضای مجازی به جنجال و آشوب برخیزیم که نيچه باعث هرج و مرج فرهنگی ایران و آلمان شده است و در "نثر منظوم" و "نظم منثور" خویش، پیامبر پیشین ایران را پست تر از گاو و حتي رذل خطاب کرده است؟! چگونه است که درمورد زرتشت بین باستان شناسان "مناقشه" است اما در مورد نیچه و آژند تعابير متهورانه و خطرناک او که من در مورد آنها بحث کرده‌ام، بین منتقدان و نيچه دوستان و نيچه ترسان مناقشه نباید باشد به آن دلیل که آقای شاد نمی پسندند؟
در مورد اشاره آقای شاد به احمد فردید، باید افزود که هیچ بیان وادعایی که نشانه‌ی طرفداری من از نگرش فردید باشد، نیافته‌اند، اگر جز این است آقای شاد در نوشته بعدی خویش، بایستی با مراجعه به متن به آن استناد کنند. شاه شعار احمد فردید، «صدر تاریخ ما،‌ ذیل تاریخ غرب است»[[5]] که من به اینگونه به چالش کشیده و به‌صورت «صدر تاریخ ما،‌ ذیل تاریخ روس است» آورده‌ام. راستی شما در کنار فردید، سید حسن نصر (منتورفرح پهلوی) که با پیروی از رودلف اشتاینر و الیزابت نیچه گه گاه به دیدار علیاحضرت می‌شتابند، چرا در کتاب نادیده گرفته‌اید؟
در مورد صادق هدایت که مرگ را اروتیزه کرد و نیچه که حیات را اروتیزه و ریلکه که هردو را، آیا استعدادی شاد در سراسر کتاب به‌زبان عبارت و اشارت این ادعای نگارنده را نخوانده‌اند؟
اکنون که مجالی برای نویسنده پس از نیچه‌ی زرتشت به دست‌آمده، در همان روند آسیب شناسی شکست فرایند فرهنگی، اثری دیگر با نام «از ماوراء تاریخ تا ماوراء سیاست» با زیر عنوان «جستارهایی در فرهنگ تاریخ معاصر» توسط همان انتشارات آلفابت ماکزیما به «زیور طبع» آراسته می‌شود! باشد که این بار آقای شاد شکیبا باشند و پس از دریافت کتاب از طریق دوستانش، این بار نقد همه‌جانبه‌ همانگونه که سزاوار است در باره‌ی ماوراء تاریخ تا ماوراء‌ سیاست بنویسند. درهمین راستا، من نیز نقدی و مروری برای چاپ در شماره آینده فصل‌نامه باران در مورد کتابی از استاد ایرانی فلسفه نگاشته‌ام که به عنوان نمونه جهت مطالعه بیشتر به آقای شاد در آینده معرفی می‌شود.
در ص
۴۱۸ کتاب نیچه‌ی زرتشت، در بخش «مفاهیم و اصطلاحات»‌ آیا تبار شناسی را در پرانتز ندیده‌اید؟ پس نگاهی‌ به ویکی پدیای مشهور بیافکنید و بخوانید تا دریابید که گستره‌ی مناقشه در باره‌ی این مفهوم از کجا تا به‌‌کجاست؟ به هر‌روی من تبار شناسی را آورده‌ام و شما بر طبل تبار شناسی بکوبید.
در مورد عارضه‌ی اپاتییسم (
apatism) که ایشان به اشتباه «بیزاری» نوشته‌اند، بهتر آنکه به کتاب مراجعه نموده و از معنای بی‌تفاوتی، استفاده گنند، چرا که بیزاری در کنار تنفر و انزجار می‌‌نشیند. از این دست معانی من‌در آوردی در نوشته‌ی آقای شاد کم دیده نمی‌شود. لغزش‌ها و کاستی‌های جدی در نوشته‌شما حتی با یاری گرفتن از دوستان‌اتان، این همه است، ‌در کتابی به اعتراف خودتان به‌آن قطوری آیا طبیعی نیست که دارای کاستی و لغزش باشد؟
باید به واژه تبار شناسی و پدیدار شناسی، باید اشاره کرد که ایشان به صفحه
۴۱۸ کتاب نیچه‌ی زرتشت، مراجعه کنند و تبار شناسی را بیابند تا نویسنده را به سهل‌انگاری در انتخاب واژه متهم نکنند. در ویکی پدیای معروف نیز سر زنند تا هردو را بیابند.
در پایان با قطعه‌ای از سهراب کاشان که در کتاب آمده به ایشان پیشنهاد می‌شود که در حوزه ادب و شعر (که به آن بسی علاقمندند) بیشتر سهراب بخوانند تا شاید روزی کاشانی شوند!
«کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم»
استکهلم، سپتامبر
۲۰۱۰

علی محمد اسکندری‌جو
Nicheye_zartosht@yahoo.com

[1] تنها اثر به نسبت منسجم و روش‌مند نیچه، کتاب فلسفه در عصر تراژیک یونان ترجمه دکتر مجید شریف.
[2] براي مشخصات این زبان به کتاب نيچه زرتشت اثر نگارنده، صفحه 199مراجعه شود.
[3] - صفحه‌های 289 و 288 ،
۳۳۷، ۳۳۹«چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری،‌ تهران،‌ نشر آگه، ۱۳۸۵ پاییز، چاپ بیست و چهارم.
[4] - براي توضیح بيشتر به همان کتاب از نگارنده مراجعه شود.
[5] درکتاب «هویت اندیشان و میراث فکری احمد فردید» نوشته محمد منصور هاشمی، ص
۲۰۶، تهران،‌نشر کویر، سال ۱۳۸۶.