۱۴۰۵ تیر ۲۷, شنبه

تاریخ را ترور نکنیم: دین و دربار و دولت در تیر



 

 علی محمد اسکندری جو، نویسنده نیچه زرتشت



دین تاریخ دارد به این سبب که یا خدا دارد یا گوهر قدسی. بنابراین بدون آن موجود مقدس، تاریخ که هیچ، هستی هم ارزشی ندارد. به این سیاق، چرا دولت نیز نباید تاریخ داشته باشد؟ آیا تاریخ دولت نامقدس است؟ اگر چنین نیست، چرا هر "تیر" که از راه می رسد پنداری ایرانی دچار "نسیان" می شود و فراموش می کند آنچه که نباید فراموش کند. در حالی که اولیای دین تا ابد مقدس و عاری از "نقد" می شوند آیا اولیای دولت هم تا ابد مقدس و عاری از نقد می شوند؟ 


تاریخ معاصر ما هر سال در تیر ماه به همان پرسشی باز می گردد که پیش تر پاسخ آن را دریافت کرده است؛ بااین حال در هر بازگشت گویی پاسخی متفاوت می طلبد. این روزهای وانفسای خاورمیانه که همواره آن را "خاور خون" می نویسم و می خوانم، به گذشته بیش از زمان حال گرایش دارم گرچه به آینده بهتر همیشه ایمان دارم. این یادداشت کوچک هم به یاد پیر ایران، نخست وزیر پاکدست، دکتر محمد مصدق است که در اصطکاک دربار و دولت، در اواخر تیرماه 1331 خورشیدی ناچار استعفا داده و خانه نشین می شود تا به زعم "دربار" کشتیبان را سیاستی دگر آید گرچه دولت مستعجل گشت. به راستی آیا سزاوار است ملکه مادر (تاج الملوک) نخست وزیر جدید "احمد قوام" را سفارش دهد؟

بارها هشدار دادم که گفتار و کردار و پندار نخست وزیر ارزش نقد و ارزیابی تاریخی دارد و اولیای دولت (برخلاف اولیای دین) هرگز مقدس نیستند؛ پس هیچ ایراندوست فرهیحته نیز ادعای قدسی سازی و یا "کیش شخصیت" از دکتر مصدق ندارد. دولتمردی که در کوران جنگ سرد بین استالین و هریمن منافع ملی ایران را بر منافع شخصی اولویت داده است. نخست وزیری که هیئت دولت را همانند شرکت سهامی رانت و تاراج نپنداشته که اجازه دهد دوستان و یاران و آشنایان از نمد دولت، کلاهی بسازند.


علت اصلی اختلاف دولت و دربار در تیر ماه درخواست نخست وزیر از محمدرضا شاه برای پست وزارت جنگ و از سوی دیگر ارسال لایحه به مجلس شورای ملی برای تصویب اعطای شش ماه اختیارات ویژه به نخست وزیر است که باعث استعفای دکتر مصدق و خانه نشینی موقت او می شود. دخالت امرای لشکری در امور کشوری باعث شد که نخست وزیر برای کنترل ارتش پست وزارت جنگ را به عهده بگیرد. 

در بازگشت به دولت، دکتر مصدق ایده فروش اوراق قرضه با بهره شش درصد را پیاده کرد تا بتواند از عهده بودجه عمرانی و جاری کشور برآید که متاسفانه علیرغم کوشش دولت اما فروش این اوراق با استقبال چندانی روبرو نگشت.

اینک پرسش تاریخی از آیت الله کاشانی رئیس مجلس شورای ملی (که هرگز وارد مجلس نشد و امور را به معاون اول سپرده بود) که دغدغه من است: در سی تیر 1331 که با اشاره آیت الله هزاران نفر در تهران و شهرستان ها به طرفداری از دکتر مصدق به خیابان آمدند و شعار دادند: "از جان خود گذشتیم. با خون خود نوشتیم، یا مرگ یا مصدق" پس چرا هنگام فروش اوراق قرضه در بانکهای سراسر کشور آیت الله با یک اشاره و یا یک فتوای فقهی از عامه امت مسلمان نخواست که در آن ایام تحریمی به کمک دولت بشتابند و اوراق قرضه را در بانکهای درو کنند تا بودجه لازم برای پرداخت حقوق ماهانه نیروهای کشوری و لشکری فراهم شود؟


اگر ربا یا بهره حرام است پس چرا امروز ا.وراق قرضه علیرغم فتوای فقیهان و مفتیان اما در سراسر خاورمیانه (خون) به فروش می رسد؟ اگر آیت الله کاشانی فقط با یک اشاره یا فتوا برای تامین هزینه دولت در فروش اوراق قرضه شرکت می کرد پس آیا در مرداد سال 1332 آن کودتا یا حادثه تلخ ترازیک رخ می داد؟ 

آن زمان که دامنه نفوذ سیاسی آیت الله کاشانی از مصر تا پاکستان گسترده بود پس چرا در این خصوص تعلل کرد؟ آیا محمدرضاشاه حادثه سی تیر را کودتای دولت و دین علیه دربار پنداشته که در مرداد سال بعد دین و دربار علیه دولت کودتا کنند؟ 

 

نسل جوان ایران با خواندن همین چند پاراگراف که آوردم آیا نباید هر تیرماه به علل بازگشت نافرجام نخست وزیر مشروطه ایران بیاندیشد؟ مگر نه اینکه برای ملت ما "آزادی" هم مثل استقلال یک "ضرورت" است. براستی آیا چنین است؟ آنگاه جوان ایرانی که دیپلمه می شود بدون آنکه درباره دکتر مصدق یا تیمورتاش و یا علی اکبر داور حتی یک صفحه انشائی نوشته باشد و بدتر از آن، جوانی که لیسانسیه شده بدون اینکه با این دولت مشروطه سکولار آشنا شده باشد، آنگاه او چگونه می تواند در راهیابی فرهنگ ایرانی سهیم باشد؟ مگر بدون ستار مشروطه و مصدق سکولار می توان هویت ملی و حافظه جمعی را پاس داشت؟

بنابراین، اگر عرق ملی داریم پس تاریخ را ترور نکنیم و شخصیت های برحسته را ارج نهیم و تمثال و تصویر آنها را در کنار پرچم برافراشیم و از "ترّهات" علیه آنها بپرهیزیم.


استکهلم، ژوئیه 2026

 

۱۴۰۵ تیر ۱۷, چهارشنبه

در برزخ خارپشت: هویت، حیران دین و فرهنگ


مارتین هایدگر، فیلسوف عارفان سکولار

پاره نخست:

مارتین هایدگر آلمانی، فیلسوف فیلسوفان نیست بلکه او را می توان فیلسوف عارفان،

سنت گرایان و محافظه کاران دانست؛ فیلسوفی که پنداری تاریخ فلسفه را "واژگون"

ساخته یا به عبارتی از پایان به آغازخوانده است تا به "هراکلیت" برسد؛ فیلسوفی که

مخروط تفسیر "exegesis "را هم واژگون کرد و طرحی نو از تأویل کشید. هایدگر

هرگز نمی پرسد: هستی چیست؟ بلکه می پرسد معنی هستی یعنی چه؟ بااین پرسش او

را تفسیر در دین را از مسیر تأویل در فلسفه تا ابد جدا می سازد. فیلسوفی که در پایان

عمر در دو راهی دازاین و سوزاین )sosein )گرفتار شد. این جستار به یاد واپسین

هشدار هایدگر به جهان اندیشه است.

این فیلسوف آلمانی پیش از مرگ در سال 1976 در نامه ای به حلقه هایدگر در امریکا

بار دیگر موضوع "فراموشی وجود" را یادآور می شود؛ موضوعی سترگ در شاخه

هستی شناسی که چهل سال دغدغه او بود. فیلسوف عارفان سکوالر در این پیام که

پنداری پاره ای از وصیت نامه اوست درباره انحراف فلسفه از مسیر اصلی خویش

)متافیزیک( هشدار می دهد. او شاهد رشد شتابان تکنولوژی و نقش تکنیک در ایجاد

نگرانی )angst )در روان انسان است. به باور این فیلسوف قاره ای، انسان به آن

میزان در محاصره تکنولوژی گرفتار است به همان میزان هم به لحاظ وجودی دچار

فراموشی از اصل خویش می شود. به این سبب او در نامه ای به اعضای امریکایی حلقه

هایدگر از آنها انتظار دارد که فلسفه را به مسیر اصلی )متافیزیک( بازگردانند.

اینک که فلسفه به شدت به سوی "علم" منحرف شده است پس حلقه هایدگر و سنت

گرایان محافظه کار به چه می اندیشند؟ در آفرینش یک ایده یا یک مفهوم جدید در حوزه

اندیشه، شاید فیلسوف آلمانی از جهان بی نیاز باشد اما بعید است که دنیا از اندیشمند

آلمانی بی نیاز شود. فلسفه و علم )آلمانی باشند یا نباشند( هر دو به دنبال یافتن "حقیقت"

هستند. بااین حال، فلسفه مانند علم ابزاری ندارد که در البراتوار با آزمایش و خطا بتوان

عیار حقیقت را با آن سنجید. پس به چه دلیل فلسفه به سوی علم کمانه زده است؟ در

حوزه آکادمیک با وجودی که فلسفه در مدار علم )بویژه روانشناسی( می چرخد اما از هایدگر تا امروز پنداری فلسفه در مدار حکمت "einsicht "قرار گرفته است؛ حکمتی

که نگران از رشد سرسام آور تکنولوژی هوش مصنوعی ست.

می گویند فیلسوف اوست که مفهومی جدید بر خرمن اندیشه هدیه دهد، نه اینکه بر آنچه

فیلسوفان گذشته نوشتند آنها حاشیه بنویسند. در آلمان فلسفه به پایان نرسیده است و از

حاشیه نویسی هم خبری نیست. آلمان ثابت کرده است که در دویست سال گذشته ایده ها

و مفاهیم جدیدی به بازار اندیشه عرضه کرده است.

درباره اهمیت مارتین هایدگر برخی باور دارند که او می اندیشد به آنچه که به آسانی به

اندیشیدن نیاید. برخی هم این کیمیاگر حوزه نتولوژی

ا را به عنوان روشنگر یا همان ُ

طاهر هستی )lichtung )می شناسند و بعضی هم او را تجسم یا نماد حقیقت هستی

)wahrheit )می دانند. در ایران این فیلولوگ آلمانی را به عنوان خالق مفهوم هستی

)dasein )می شناسند.

Stockholm, Summer 2026 

۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

The Hedgehog's Dilemma; Perplexed Identity, Religion and Culture

The Hedgehog's Dilemma; Perplexed Identity, Religion and Culture

A. M. Eskandari Joo  

در برزخ خارپشت: هویت، حیران دین و فرهنگ

در غرب دوران گذار از دین به فرهنگ یا از آسمان به زمین، به عبارتی از سنت به مدرنیته یا از خدا به انسان، دوران تغییر گشتاور هویت جمعی از فاز متافیزیکی (ملکوت) به فاز فیزیکی (ناسوت) دورانی بسیار سهمگین و خونین و پر هزینه گشته است. این گذار هولناک دیر یا زود به خاورمیانه (که همواره خاور خون می شناسم) نیز خواهد رسید تا هویتی که اینک به باور فیلسوف آلمانی "آرتور شوپنهاور" پنداری در برزخ خارپشت گرفتار آمده است رزوی رها شود. هویتی که چنان در برزخ دین و فرهنگ افتاده که نه می تواند از این دل بکند و نه از آن و نه از هر دو.



آنگاه که دین و فرهنگ در انسان به هم می رسند پس دو پاره از هویت او می شوند.به بیانی، دین و فرهنگ برای آنکه در انسان جمع شوند باید از پل هویت او عبور کنند. اصولا تعریف "هویت" آسان نیست اما عموما آن را به همسانی یا این همانی برداشت می کنند. به این سیاق، من دیروز همان "من" امروزم که به لحاظ فرهنگی یا دینی دیگران تغییر محسوسی در من نمی بینند. معادله دین و فرهنگ یک پیوند دو سویه است که مرز بین این دو هیچگاه ثابت نیست بلکه سیال است. این مرزبندی البته شکل کیفی دارد و نه کمی. حال که انتظار ما از فرهنگ ایرانی آن است که زندگی را برای ما شایسته زیستن کند پس پرسش این است که چرا از دین یا از ایدیولوژی همچنین انتظاری نداشته باشیم که زندگی ما را ارزش زیستن ببخشد؟


تعین هویت من و تو یا معطوف به فرهنگ است یا اینکه (خواهی نخواهی) معطوف به دین خواهد شد. برخی ادعا می کنند که صرفا هویت آنها بار فرهنگی دارد و از بار دینی رها گشته است که البته این ادعای آنان نیازمند چالش است. کسی که هویت دینی دارد لزوما به این معنا نیست که او مذهبی و ملزم به انجام فرایض دینی ست بلکه این تعین هویتی می تواند به معنای عضو آماری از یک فرقه مذهبی باشد که از این فرقه ها در این سیاره فراوان یافت می شوند و همه نیز می پندارند "حق" تنها نزد آنان است و بس! هویت گرچه یک ویژگی فردی "من" در برابر یک جوهر فردی "تو" دارد اما همزمان این هویت یک مولفه یا یک بُردار جمعی نیز دارد.


دین (ایدیولوژی) و فرهنگ به زندگی انسان ارزش، هدف و معنا می دهند؛ خارج از این سه معیار، زیستن نه معنا دارد و نه ارزش دارد و و نه هدف خواهد داشت. آداب و سنن برآمده از دین و فرهنگ است که انسان را به فراسوی غریزه (زیست جمعی جانوری) سوق می دهد. انسانی که عاری از اینها باشد پس همواره در مرداب غریزه گرفتار است. نگرانی سارتی، هایدگری "angst" انسان مدرن این است که حیات او در این گودال غریزه چگونه می تواند دارای ارزش و معنا و هدف نیز باشد. من و تو که در این مرداب گرفتاریم پس چگونه می توانیم ادعای یک زیستن فرهنگی یا یک زندگی دینی داشته باشیم؟ برخی فرهنگ را گنجینه ارزش، هداف و آرمان می دانند، برخی نیز دین را سرچشمه اخلاق، معنا و هدف زندگی می شناسند. آنگاه من گودنشین که نه این را دارم و نه آن را پس چگونه می توانم به آن زیستنی تظاهر کنم که و مدعی شوم که (یا) این را دارم و یا آن را. 


فرهنگ می تواند هم "شارح" دین باشد و هم آن را تفسیر کند؛ آژند مذهب اما به گونه ای ست که ما نمی توانیم به کرامت یا به دعایی آن را بدست آوریم یا اینکه با شعبده بازی و طرفه العینی از جلد دین بیرون جهیم و به زعم خویش رها شویم. فرآیند شکل گیری هویت من و تو به شکلیست که در انتخاب آن آزاد نیستیم بلکه باید بپذیریم که بازیگرانی هستند که قبای این هویت دینی را به قامت ما می دوزند.

ملت های گوناگون هر سال شاهد جلوه ها، مراسم و اعیاد فطر و فطیر یا کریسمس و پاک هستند. باور ندارم فردی با شرکت در جشن دینی یا سوگواری مذهبی نشان دهد که "من" دینی ندارد بلکه فقط من فرهنگی دارد. پنداری اینجا دین و فرهنگ همانند ظروف مرتبطه می شوند که هویت انسان در آن شناور است و او چیستی و کیستی خویش را در تعادل این ظروف می یابد. به عبارتی در یک کلانشهر مدرن (و نه در کلان روستای تهران!) نگاه من به خویش منطبق بر نگاهی ست که تو بر من داری و برعکس؛ بدین شکل من و تو به عنوان دو شهروند یک هویت "متقارن" داریم که بر پیشانی این هویت یک مای مشروع حک شده است. 

حال چنانچه دین نتواند پاره مهمی از هویت ما باشد آیا فرهنگ می تواند بخشی مهمی از آن باشد؟ پاسخ به این پرسش آسان نیست و بستگی دارد که درک و برداشت ما از مفهوم فرهنگ چیست و اینکه از فرهنگ چه انتظاری داریم. ما میدانیم دین چیست و آنچه از آن دین (خواه ایرانی و خواه بیگانه) می خواهیم و آنچه  از آن نباید بخواهیم. گرچه ما با دین سکولار شده (ایدیولوژی) نیز تکلیف خویش را روشن ساختیم و از مزایا و مضرات ایدیولوژی آگاه شدیم اما هنوز درباره "فرهنگ" به یک اجماع ایرانی نرسیدیم و راه و دور و درازی در پیش است. از فرهنگ تعاریف بیشمار داده شده که می توان تعاریف و تفاسیر گوناگون را بر دو محور شرقی و غربی چرخاند.


گشتاور فرهنگ در غرب لزوما دین نیست بلکه غرب "طبیعت" محور است؛ من به عادت دیرینه این فرهنگ غربی را "وجدان گرا" می نویسم. در شرق و روسیه اما گشتاور فرهنگ، دین و بویژه مذهب ارتدوکسی ست که معطوف به "شرف" یا به عبارتی شرف اندوز است. برای درک این تفاوت فرهنگی (قیاس شرف و وجدان) لازم است اینجا به یک نمونه تاریخی از شرف اندوزی روسی اشاره کنم: در دوران اتحاد جماهیر شوروی آنها در لهستان، چک، آلمان شرقی و مجارستان بر روی دگراندیشان اسلحه گشودند و توپ و تانک سرازیر شهرها کردند اما در دوران "گورباچف" و کودتای علیه دولت او همان سربازان شوروی به تظاهر کنندگان روسی شلیک نکردند حتی به بهای سقوط کرملین.


به سبب این انتخاب طبیعی ست که که در شرق، فرهنگ غربی را نیهیلیستی می دانند. جوهر این نیهیلیسم هر چه باشد هم به حیات انسان نظر دارد و هم به مرگ او. به بیانی، هم فرهنگ مردگان است و هم فرهنگ زندگان. آنجا مردگان چنان سهمی دارند که گویی زنده اند. در آغاز دوران مدرن و ،آیند دولت ملت سازی، آلمانی ها خلا دین را با سرنوشت مردگان یا همان "تاریخ" پر کردند. این باستان گرایی آلمانی در دوره رضاشاه به ایران رسید تا شاید کفه هویت ملی و میهنی ما سنگین تر از کفه عشیرتی، ایلیاتی، قومی ما شود.

بیسمارک صدراعظم آهنین آلمان با تکیه بر حافظه جمعی چنان فرایند دولت ملت سازی را با شتاب آغاز کرد که در یک دوره بیست ساله، آلمان به قدرتمندترین کشور در اروپا تبدیل شد؛ پنداری شنل "تاریخ" بر قامت ناسیونالیسم آلمان چه نیک جلوه کرده است. تاریخ باستان در آغاز دوره پهلوی بگونه بسیار آمرانه و از بالا (دربار شاهنشاهی) وارد فرآیند دولت ملت سازی می شود سپس با احتیاط فراوان (مبادا موجب تحریک دین داران شود) به عنوان "کاتالیزور" در این فرآیند نقش بازی می کند. 

در سرزمین ما ولگاریزه شدن مفهوم فرهنگ و کاربرد بی هنگام آن، باعث گشته که نتوان رابطه این مفهوم را با دین، هنر و زبان آشکار ساخت. رایج است که فرهنگ را به اشتباه در کنار هنر بکار می بریم تا نشان دهیم که ایرانی با فرهنگ لزوما انسانی با هنر نیز هست. خطای دیگر اینکه فرهنگ را مترادف مفهوم "تمدن" می شناسیم؛ در حالی که تمدن به لایه های مادی و سطحی شهر و شهروندان دلالت دارد اما فرهنگ معطوف باطن و روح یک ملت است. نمادها و مظاهر سرد و سیمانی شهرسازی از سنگ و پولاد و بتُن، معمولا نشان تمدن یک ملت است. چرا و چگونه زیستن یک ملت (خواهی شرف اندوز یا خواهی وجدان محور) را یا فرهنگ و یا دین و به تعبیر آلمانی روح "Geist" همان ملت تعیین می کند. به این سبب است که به باور "آسوالد اشپنگلر" اندیشمند محافظه کار آلمانی، تمدن سرد و مادی و  سطحی می شود و فرهنگ هم گرم و معنوی و عمیق.

در غرب دوران گذار از دین به فرهنگ یا از آسمان به زمین، به عبارتی از سنت به مدرنیته یا از خدا به انسان، دوران تغییر گشتاور هویت جمعی از فاز متافیزیکی (ملکوت) به فاز فیزیکی (ناسوت) دورانی بسیار سهمگین و خونین و پر هزینه گشته است. این گذار هولناک دیر یا زود به خاورمیانه (که همواره خاور خون می شناسم) نیز خواهد رسید تا هویتی که اینک به باور فیلسوف آلمانی "آرتور شوپنهاور" پنداری در برزخ خارپشت گرفتار آمده است رزوی رها شود. هویتی که چنان در برزخ دین و فرهنگ افتاده که نه می تواند از این دل بکند و نه از آن و نه از هر دو.

دویست سال پیش آرتور شوپنهاور سرنوشت آلمان را به برزخ خارپشت تشبیه کرد که ملت باید یا دین را بپذیرد یا فرهنگ را. بی دلیل نیست آنجا که شرف روسی هست، از وجدان آلمانی خبری نیست و آنجا که وجدان آلمانی هست از شرف روسی خبری نیست. به راستی روسیه در اوکراین چه می کند/ ایا از شرف روسی دفاع می کند یا به وجدان آلمانی می تازد؟

استکهلم، تابستان 2026