علی محمد اسکندری جو
علی محمد اسکندری جو
علی محمد اسکندری جو
هگل فیلسوف آلمانی در یکی از سلسله درس گفتارهایش در دانشگاه برلین که بعدها به شکل یک رساله با عنوان "فلسفه تاریخ" منتشر شد به کنایه می گوید: "تاریخ را می خوانیم که از تاریخ هیچ نیاموزیم." او به تلخی اشاره دارد که ملت ها و دولت ها نه تنها چندان از تاریخ نمی آموزند بلکه کنش و رفتار سیاسی آنها نشان می دهد که گویا قرار نیست حتی در آینده نیز از تاریخ درس بگیرند.
حال حکایت حماسی ملی شدن صنعت نفت توسط دولت دکتر محمد مصدق نخست وزیر ایران است که در چند سال گذشته پنداری به "آفت" هگلی مبتلا شده است. به این سیاق، آیا قرار نیست در آستانه هر بهار از این پیر پاکدست ایران یادی کنیم؟
این یادداشت کوتاه برای درس آموزی از سازوکار فرآیند ملی سازی صنعت نفت توسط دولت مصدق نیست بلکه صرفا برای قدرشناسی از این اشراف زاده پاک نهاد است؛ آزاد مردی که نگرش و درک او از نهاد "دولت" این نبود که این نهاد باید یک شرکت سهامی خاص باشد برای رانت و تاراج و تقسیم دارایی و منابع ملی کشور بین دوستان و خویشان و نزدیکان و خودی ها!
پس از جنگ دوم جهانی و برخلاف نظام های رنگارنگ خاورمیانه که عموما "دولت" را نوعی شرکت سهامی با مسئولیت محدود پنداشته و حساب های بانکی داخلی و خارجی اعضای کابینه را از این خوان بی پایان انباشته بودند اما نخست وزیر پاک نهاد ایران، نه تنها حقوق دولتی دریافت نمی کرد (یا حتی در صورت دریافت آنرا بین فرودستان تقسیم کرده) بلکه حتی هنگام سفرهای خارجی هم بسیار محتاط بود و "حق ماموریت" و اضافه حقوق دریافت نمی کرد.
در میانه جنگ سرد بین شرق و غرب دکتر مصدق پرچم استقلال اقتصادی ایران را برافراشت. او به نیکی می دانست که به لحاظ فنی و مهندسی، اداره این صنعت عظیم از عهده اندک متخصصین ایرانی بر نمی آید؛ به همین علت پس از مشاوره با "یالمار شاخت" مستشار هوشمند آلمانی (رئیس بانک مرکزی و وزیر اسبق اقتصاد و دارایی آلمان) با آگهی در رسانه های خارجی توانست 300 مهندس و تکنسین نفت و شیمی را به استخدام دولت درآورده و آماده اعزام به ایران کند. اقدامی هوشمندانه و شایسته که در دقیقه نود با تلاش پشت پرده سفیر انگلیس در آلمان و اعتراض دولت کارگری انگلیس به آلمان و ایتالیا ناکام ماند. اینک برخی این تصمیم شایسته نخست زیر را مستمسک (دست آویز) قرار داده و رایزنی نخست وزیر ایران با دکتر یالمار شاخت (آنهم هفت سال پس از پایان جنگ دوم جهانی) را از نشانه های گرایش رئیس دولت به سوی برلین و ناسیونال سوسیالیسم می دانند و یا او را به پوپولیسم متهم می کنند! این اشخاص اتهام زننده گویی به "ولگاریسم" و لقوه قلم هم مبتلا هستند.
تیمسار سرلشکر "رزم آرا" نخست وزیر پیشین به حق در مجلس گفته بود که هنوز ایران آمادگی اداره فنی تخصصی پالایشگاه آبادان را ندارد اما دکتر مصدق که پس از ترور تیمسار رزم آرا اختیار دولت را در دست گرفت از همان ابتدا و مخفیانه رایزنی درباره اداره فنی این صنعت را آغاز کرده بود. نخست وزیر ایران با الهام از دولت بریتانیا که صنایع سنگین فولاد و معادن را در سراسر انگلیس "ملی" اعلام کرده بود، او نیز اقدام به ملی کردن صنعت نفت ایران کرد.
بی گمان دکتر مصدق "مصونیت" تاریخی ندارد و هرگز "مقدس" و معصوم هم پنداشته نشده که عاری از نقد شده باشد. با این حال اما دور از داوری و انصاف است که برخی بی محابا اینجا و آنجا می کوشند نام و یاد این پاکدست میهن را در صفحه تاریخ معاصر مخدوش کنند و یا زشت تر آنکه به بهانه نقد دولت مصدق، این آزادمرد میهن را بجای نقد سازنده اما با عبارات پلید مورد حمله قرار دهند. البته با یک جستجوی ساده در جهان مجازی، پاسخ مناسب من نسبت به طامات و ترهات خصمانه را خواهند خواند.
بیست و نهم اسفند روز ملی شدن صنعت نفت، روز بزرگداشت صرفا یک حماسه نیست بلکه آغاز یک جنبش سیاسی نیز هست. اسناد جنگ سرد و جولان شرق و غرب بویژه در خاورمیانه نشان می دهند که اقدام دولت ایران گویی بیشتر بار سیاسی داشته برای خروج ایران به عنوان یک کشور نیابتی (proxy) در خاورمیانه بود، همانجا که این روزها "خاور خون" خوانده می شود. بنابراین قطع ید از نفوذ هولناک شرکت نفت ایران و انگلیس در امور داخلی کشور و نیز افشای نام عوامل و مزد بگیران پیدا و پنهان این شرکت بیگانه در فرآیند تصمیم سازی مجلس و دولت و دربار ایران از اهداف ملی شدن بود.
حال که ما هم به پیروی از هگل، تاریخ می خوانیم که از آن هیچ نیاموزیم اما آیا حتی این حق را نیز نداریم که "مصدق" را بخوانیم؟ آیا زشت نیست که برخی همچنان مصدق را از "چپ" می خوانند؟ البته ملالی نیست که کعبه گاهی کرملین می شود!
به نام و یاد این پیر پاکدست ایران بیاییم از "سقراط" حکیم لااقل درسی بیاموزیم و وارد یک "دیالوگ" ایرانی شویم و برای یافتن "حقیقت" به سوی یک هم اندیشی جمعی برویم تا روشن شود که روز بیست و نهم اسفند اسفند همواره نخستین گام در خروج ایران از این پراکسی است، گرچه قرار نیست از آن درسی بیاموزیم!
استکهلم، مارس 2026
وبلاگ نیچه و زرتشت نیچه و زرتشت: کیمیاگر حلقه اِرانوس Alchemist of Eranos Circle
علی محمد اسکندری جو، نویسنده "نیچه زرتشت"
سی سال نوشتم ما ایرانیان گرچه روسی نمی خوانیم اما باید "روسیه" را بخوانیم زیرا به باور من آینده ایران، گذشته غرب نیست که فردای ایران، دیروز روسیه خواهد شد. این کشور از عهدنامه گلستان تا امروز گاهی پیدا و گاهی پنهان در ایران هست. حضور روسیه در سرزمین ما زمانی سخت افزاری (جنگ، تجاوز و اشغال) است و زمانی هم نرم افزاری به شکل ارسال ایده ها و پیشنهادهایی برای مقابله با دگراندیشان که روسوفیل های وطنی دریافت می کنند. بنابراین به هر علتی اگر امروز روسیه را نخواهیم، کرملین اما ما را رها نخواهد کرد. حیرت آور آنکه یکی از وزرای حلقه نیاوران (که از تجریش تا آسمان نظر می دهد) ادعا کرده هیچ لکه سیاهی در تاریخ روابط ایران و روسیه وجود ندارد! پس بنا به شاهکار شیخ رنجور اجل:
هر کس بطریقی دل ما می شکند
دوست جدا بیگانه جدا می شکند
به بهانه دو صدمین سال سرکوب جنبش اصلاح طلبی روسی این رنج نامه جدلی (polemic) را که البته معطوف به جدال بی امان حافظه جمعی با تاریخ است را ناگزیر با قلم قلیایی (alkaline) می نویسم به یاد سه الکساندر (پوشکین، گریبایدوف و هرتسن) که در ایران گاهی اولی را می ستاییم و از دومی همواره بیزاریم در حالی که با سومین الکساندر نیز ناآشناییم آنهم به این دلیل "موجه" که عموما نه روسی می خوانیم و نه روسیه را!
البته الکساندر چهارمی هم در نهانخانه مسکو موجود است که برخی در ایران سالها چنان شیدای او شدند که شبها از شوق دیدار آن شیخ مسکویچ بجای کعبه اما به سوی کرملین خوابیدند. در چندین مقاله بویژه در جستار "از کربلا تا کرملین" به الکساندر دوگین اشاراتی دارم. همان نظریه پرداز اروسیایی که پیروانش در ایران او را عارف فیلسوفان می شناسند و طامات وی را سُرمه چشم می کشند تا از بلای لیبرال ها در امان باشند! همان گوژپشت کرملین که همواره ناقوس جنگ می نواخت و سالها در برخی نهادهای ایران "جولان" می داد و اینجا و آنجا هم رجزهای آتشین می خواند. همان شوریده سری که بابت تراوش آن ترهات حتی از رئیس دانشگاه تهران نشان طلایی افتخار دریافت کرد! کاترین شکدم هم که در راهپیمایی اربعین از "نجف تا کربلا" گام به گام کنار الکساندر دوگین بوده به پاس پاگشایی او به ایران نظری سخیف درباره وی دارد: "الکساندر دوگین این روس مجنون از نجف تا کربلا [در معیت نادر طالب زاده] در سراسر راه فقط برایم طامات و ترهات (mumbo-jumbo) می بافت."
در سالگشت محاکمه اعضای محفل اصلاح طلبان روسی و در این و آن شب بسی سخت و سوزان زمستانی ست که به فرمان تزار امپراتور روس برخی از سران انجمن دستگیر، بازداشت، محاکمه، زندانی، تبعید و اعدام می شوند. تنها جرم حلقه اصلاح طلبان اینکه می پنداشتند در سرزمین پهناور روسیه گرچه عدالت زیباست اما "قانون" زیباتر است. به بیانی، گرچه عدالت ارتدوکسی و اطاعت مطلق از آن ستون خیمه (که نگهبان دین و دنیاست) زیباست اما قانون اساسی برای مهار "اتوریته" و عقلانی ساختن قدرت مطلقه تزار زیباتر است. به این سبب آنها در دسامبر خونین روسیه به "دکامبریست" شهرت یافتند. این انجمن روسی موضوع انشای "علم بهتر است یا ثروت؟ را به تقلید از "سیسرو" سناتور و حکیم روم باستان به موضوع "عدالت بهتر است یا قانون؟" تغییر دادند.
دکامبریست های اصلاح طلب (برخلاف برخی) بجای آنکه سالهای متمادی در فضای اتریک افلاک (aetheric) پرسه زنند که به زعم خویش شاید بتوانند هستی ناسوتی را لاهوتی کنند تا سرانجام، خالق راضیه و خلق هم مرضیه شود، آنها اما سالها در همین سیاره خاکی و در کوچه پس کوچه های مسکو و سن پطرزبورغ به جستجوی چیستی مشروطه و مجلس رفتند. این حلقه پیر و جوان پیرو انقلاب کبیر فرانسه از عدالت ام القری ارتدوکسی روم سوم (مسکو) ناامید گشته در پی ایده زیباتر قانون شهروندی شتافتند تا شاید روزی از "امت" روس به ملت روس متحول شوند. تاوان و عقوبت سخت دکامبریست ها نشان داد که گذار از امت به ملت، یک خط آسان مستقیم نیست بلکه مسیری سینوسی و بسیار هزینه دارد. از سوی دیگر، این گذار تنها معطوف به زمان تقویمی (کرونوس) هم نیست بلکه نیازمند زمان کیفی کایروس (Kairos) نیز هست. قیام ها و جنبش ها زمانی کامیاب می شوند که کایروس نیز به میدان بیاید یا به عبارتی کرونوس و کایروس با هم "متقارن" و متوازن شوند.
دکامبریست ها در انجمن های مخفی گردهم آمده و چاره اندیش آینده روسیه شدند که کدام را ترجیح دهند: توسعه سیاسی یا اینکه توسعه اقتصادی را. آرزویشان یک نظام مشروطه تزاری و مجلس شورای ملی (doma) بود که شاید وکلایش بتوانند اندکی رانت و استبداد دربار رومانف را کاهش دهد. بعدها شاخه نظامی این انجمن اصلاح طلب روسی به دلیل غیبت "کایروس" یا به میدان نیامدن او ناچار "ترور" پیشه کردند. از این نوع محفل های مخفی در ایران مشروطه هم پیدا شدند که کمیته نظامی آنها با تهیه سلاح حتی طرح ترور شاه و وزرا و وکلای مجلس را عملی ساخت. به باورم فرآیند اصلاح طلبی ایران هم از مشروطه تا امروز (از ترور تا توسعه) بر یک خط مستقیم جریان نداشته بلکه یک مسیر سینوسی (زیگزاگی یا زاویه با نظام) را طی کرده است. دکامبریست های ایرانی سی سال پیش در میانه راه از "قطار" انقلاب پیاده شدند و از "برزخ" اولویت سیاست یا اقتصاد هم عبور کردند و اینک کایروس ایران را چشم انتظارند.
شاید روزی اصلاح طلبان روسی و ایرانی کتاب تاریخ را بازخوانی کنند تا بدانند که تاریخ این دو کشور همسایه برپایه یک روایت از "حافظه" یا خاطره مشترک ساخته شده است. آن روایتی که "مقدس" می شود و با زمان تقویمی هم گاهی ناسازگار است. بنابراین تاریخ همان کلان روایتی ست که با مهارت طراحی و مهندسی شده و هر سال خواهی نخواهی تصویر سحرآمیزی از آن حافظه جمعی را نشان می دهد.
این کلان روایت آنگاه مشروع و مقدس گشته تا هم نقد گریز باشد و هم آنکه هرگونه جسارت به آن پس "عقوبت" هولناک داشته باشد. به این سیاق، تاریخ تقویمی یا کرونوسی نه مشروع است و نه مقدس و بنابراین چندان ارزش و معنایی ندارد بجز کسب نمره در مدرسه. حال بگذریم که برخی می کوشند حتی حافظه مشترک یک ملت را هم مانند انتخابات، مهندسی "معکوس" کنند.
بابت نمونه، امروز در خاطره جمعی دو ملت ایران و فرانسه، حماسه تراژیک "کمون پاریس" و یا فاجعه "ترکمنچای" آیا هیچ ارزش و اعتباری دارند؟ جان باختگان کمون پاریس که اینک در آرامگاه "پرلاشز" خفته اند آیا امروز آنقدر مشروع و مقدس هستند تا فرانسویان همه سال در سالگشت تیرباران این به خاک افتادگان بخواهند سنگ مزار آنان را غبار روبی کنند؟ درباره تراژدی ترکمنچای چطور؟
حال پس چرا از "تولستوی" روسی و هنر جاودانه او برای زنده نگهداشتن حافظه جمعی نمی آموزیم؟ در روسیه نسل به نسل با خواندن شاهکار تولستوی (جنگ و صلح) توانستند خاطره مشترک را زنده نگهدارند. در ایران آن زمان چطور؟ در حالی که نیمی از خاک خوش این سرزمین از ایران جدا شده است، ژنرال پاسکویچ روسی با طمع و طعنه به ناموس ولیعهد ایران "عباس میرزا" از او می خواهد که بابت غرامت جنگ حتی از گل سینه و دکمه های مانتو همسران حرم قاجار هم نگذرد. امروز کدام میهن دوستی حتی نام ناموس میرزا را به یاد دارد؟ به راستی کیست از ایران یاد کند آنگاه که میرزا مرده است؟ اینک در آستانه دویستمین سال این زخم نکبت بار آیا سزاست برای تزکیه نفس یا التیام (کاتارسیس catharcis) این فاجعه تراژیک، هر سال مراسمی بر پا داشت و مرثیه خواند بر مصیبتی که بر ناموس ملت رفته است تا شاید التیام یابیم؟
به راستی چرا تولستوی در "جنگ و صلح" به گونه جنون آمیزی دکامبریست ها را می ستاید و سرنوشت تلخ آنها را برجسته می کند تا التیامی بر این زخم روسی باشد؟ آیا هنر نزد "روس" است و بس؟ حکیم طوس چطور؟ آیا گذار او به آن سوی کیش و سنت غزنوی نیازمند کاتارسیس است؟
تولستوی با شاهکار خویش، ماهرانه توانست تاریخ روس که گشتاور آن حافظه است را مقدس و مشروع کند. فرانسه اما کمون پاریس را به نسیان سپرد و فرزندان ایران هم در مدرسه، ترکمنچای را با اکراه می خوانند. حال چگونه یک تولستوی ایرانی بیابیم تا ماهرانه بتواند از حافظه مشترک ما تاریخ بسازد؟ راستی ملت بی تاریخ مگر "هویت" هم دارد؟ باز چرا عده ای روایت گلستان و ترکمنچای را که لبریز از رنج و خون و خسران است به نسیان می سپارند اما روایتی دیگر را مشروع و مقدس می کنند تا تاریخ و هویت جمعی بسازند؟ مگر این روایت حزین با آن روایت وزین چه "توفیر" دارد؟
تاریخ یک ملت لزوما "همواره" نباید بر اساس یک گذشته شکوهمند و اسطوره های باستانی جهانگشا طرح ریزی شود بلکه برعکس، عنصر مهم تاریخ و هویت ملی می تواند برپایه کلان روایت یک شکست تراژیک و دردناک نیز پی ریزی شود، البته به شرط آنکه حافظه جمعی و کایروس هم به میدان بیایند. همان حافظه جمعی که شبانه روز بر تسبیح و بر مدار ذکر و ذاکر (برگرفته از ذاخر عبری) می چرخد. به این سیاق، گذار از حافظه تاریخی به حس یا آگاهی تاریخی به آسانی امکان پذیر نیست و خطری خطیر بر سر راه هست.
در برخی کشورها (بخصوص در خاور میانه که همواره آنجا را خاور خون می خوانم) مراسم و مرثیه سالانه یک مصیبت تاریخی همواره جاریست، در حالی که در "غرب" گشودن این زخم های خونین، دیگر نه تنها "مرهم" نیست و کاتارسیس یا تزکیه نفسی در پی ندارد بلکه انزجار و "رسنتمان" عمومی نیز به بار آورده است. بی دلیل نیست که امروز آنها نسیان (فراموشی) را ترجیح می دهند و ما ذکر و ذاکر را. حال که ایران در حافظه جمعی خویش فقط یک زخم مشترک را مشروع و مقدس می داند پس چرا نباید یک کاتارسیس جمعی هم داشته باشد؟ البته پهنای این پرسش "رتوریک" از مسکو تا تهران و شاید هم از کربلا تا کرملین گسترده است.
اصلاح طلبان شمالی و اصلاح طلبان جنوبی
امواج ایده های آزادی، استقلال و تساوی حقوق در انگلیس و فرانسه و امریکا باقی نمانده بلکه به آن سوی مرزها پر کشیدند تا سرانجام به مسکو و سن پطرزبورغ رسیدند. دکامبریست ها که جمعی شاعر، تاجر، شاهزاده، نویسنده، نظامی، فراماسون و اشراف زاده بودند از همان آغاز شرکت در جلسات شبانه هفتگی به دو جناح شمالی و جنوبی تقسیم شدند. روشنگران شمالی میانه رو بوده و از تزار الکساندر اول درخواست امضای قانون اساسی داشتند برای تشکیل مجلس شورا(doma) و تاسیس نظام مشروطه سلطنتی. دکامبریست های جنوبی اما خواهان اصلاحات ارضی، تعدیل نظام ارباب رعیتی (serfdom) و تشکیل فدراسیون روسیه آنهم نه برپایه نژاد و زبان و مذهب و قوم بلکه براساس خاک و جغرافیای پهناور روسیه. به عبارتی، شاخه روشنگران جنوبی خواهان تشکیل فدراسیونی از مناطق گوناگون (oblast) بودند. امروز فداراسیون روسیه بیش از چهل اوبلاست با جمعیتی از نژادها، زبانها، اقوام و مذاهب گوناگون دارد. با این حال هر دو جناح شمالی و جنوبی پس از مرگ تزار روس با جانشین او نیکلای اول ناسازگار شدند.
در نیمه شب کودتا دکامبریست های شمالی که خواهان به تخت نشستن "کنستانتین" برادر نیکلای هستند به همراه سربازان و افسران و جمعی از اهالی شهر در اطراف کاخ زمستانی حلقه می زنند. طبق نقشه قرار است پرنس کلنل "سرگی تروبتسکوی" به عنوان فرمانده کودتا با محافظانش وارد کاخ شوند و نیکلای اول را از سلطنت خلع کرده سپس در سراسر روسیه اعلان دیکتاتوری موقت (شش ماهه) کنند. همسر کلنل اما مانع خروج وی از منزل شده و پرنس ناچار فرار کرده و مخفی می شود. سربازان و افسران در آن سرمای سوزان همچنان منتظر می مانند. تزار نیکلای به شک افتاده پس از اندکی درنگ، فرمان آتش می دهد و "گارد جاویدان" دربار با توپ و تفنگ مردم را تیرباران می کنند و عده زیادی را به خاک و خون می کشند.
نیکلای خشمگین که به درخواست کاهش سهم مالکیت "خان" و اجازه انتقال رعیت از یک روستا به روستای دیگر را اعتنایی نداشت، فرمان سرکوب اصلاح طلبان را صادر می کند و پس از دستگیری پرنس و پوشکین و گریبایدوف شخصا بر بازجویی از آنها نظارت می کند. الکساندر پوشکین شاعر ملی روسیه که جایگاه او همانند "حافظ" در ایران است پس از محاکمه به سیبری تبعید می شود که با وساطت درباریان و تحسین تزار از اشعار او پس از چندی شامل تخفیف در مجازات می شود.
پرنس کلنل تروبتسکوی هم به سیبری تبعید می شود. همسر او به شکل داوطلبانه همراه کلنل به سیبری می رود. البته دها تن دیگر از دکامبریست ها هم تا ابد به سیبری تبعید می شوند.
در میان اصلاح طلبان جنوبی نیز گروهی از دانشجویان دانشکده افسری در مراسم فارغ التحصیلی از ادای سوگند وفاداری به تزار و اطاعت مطلق از او خودداری کرده و در پادگان شورش می کنند. دربار از این شورش آگاه شده و فرمان سرکوب آنان توسط گارد جاویدان صادر می شود. بسیاری از افسران به زندان با اعمال شاقه در یخبندان سیبری محکوم می شوند.
الکساندر گریبایدوف نمایش نامه نویس مشهور روسیه که از طبقه اشراف "دون پایه" و دوست صمیمی پوشکین است، نظر به اینکه آن زمان به شهر گروژنی قفقاز گریخته بود به اتهام توطئه علیه تزار نیکلای اول دستگیر شده به سن پطرزبورغ منتقل می گردد و در حبس خانگی می ماند. گریبایدوف سپس به عنوان وزیر مختار روس به ایران اعزام (تبعید!) می شود. در بین راه او با شاهزاده گرجی در تفلیس ازدواج کرده و بدون همسر اما به همراه یک گارد سی نفره قزاق وارد تهران گشته و سه روز بعد در آشوب اهالی شهر و غارت سفارت روسیه "مثله" می شود.
الکساندر پوشکین هم با اجازه تزار نیکلای اول به دیدار برادر افسرش که با نیروهای عثمانی (ترکیه) در حال جنگ است به شهر "ارزروم" می رود. طرفه (irony) تلخ تاریخ اینکه پوشکین در خارج از شهر تفلیس با مشاهده چند قزاق که جنازه ای را حمل می کنند می پرسد او کیست؟ می گویند: الکساندر گریبایدوف وزیر مختار روس. پوشکین قطعه شعری به یاد این افسر دکامبریست می سراید که تابلوی آن در همان محل دیدار او همچنان باقی ست.
روایت شده تزار به گونه پنهانی از مرگ گریبایدوف منشی و آجودان ژنرال پاسکویچ در عهدنامه ترکمنچای خشنود گشته و نماینده ایران (کامران میرزا فرزنده شانزده ساله عباس میرزا) را با هدیه گرانقیمت کوه نور (الماسی که نادرشاه در حمله به هندوستان آورد و در دوره بلشویکی لنین در لندن به حراج رفت) در کاخ زمستانی "آرمیتاژ" به حضور می پذیرد آنهم برای عرض تسلیت به سبب قتل وزیر مختار! دستگاه پروپاگاند تزارهای خاندان رومانف بسیار علیه اصلاح طلبان دکامبریست شایعه پخش می کرد و آنها را جمعی مزدور بی بصیرت، فریب خورده، متوهم و عامل بیگانه معرفی می کرد.
الکساندر هرتسن اشراف زاده و نویسنده مشهور روسیه که توسط فرزند نیکلای اول به فرانسه تبعید می شود درباره قیام نافرجام دکامبریست ها و سرنوشت تلخ آنان کتابی منتشر می کند. فردریش نیچه فیلسوف آلمانی هم در حلقه تبعیدی های روس در منزل الکساندر هرتسن در شهر پاریس آنگاه که محو جمال "لو سالومه" همان تارانتل روسی ست از پایان تراژیک پوشکین (قتل با دوئل روسی) و ترور گریبایدوف در تهران و تبعید پرنس کلنل تروبتسکوی به یخبندان سیبری آگاه می شود. نیچه نگونبخت هم به "مناژ" تراژیک سالومه روسی گرفتار گشته و رنج ها کشیده تا به جنون می رسد. باز بگذریم که در ایران برخی شیفتگان این فیلسوف آلمانی، جنون این مجنون را به ثمره "نفحات اُنس" تعبیر می کنند و بر میان وی زنّار محمود می بندند و او را همنشین شیخ سرخ و شیخ شبستر می دانند!
برپایه باور فردای ایران، دیروز روسیه خواهد شد، بین ترورهای اصلاح طلبان روسی با توسل به بمب و نارنجک با ترورهای انجمن مخفی دوره مشروطه (دکامبریست های ایرانی) شباهت زیادی دیده می شود. ترور نافرجام در حمله به کالسکه محمدعلی شاه قاجار توسط حیدرخان عمو اوغلی با ترور تزار روس الکساندر دوم (که براثر انفجار کالسکه پیکرش دو نیمه شد) علاوه بر آنکه بمب روسی داشت، انگیزه مشترک نیز داشت.
امروز تولستوی را یک دکامبریست روسی می بینم که بجای بمب و نارنجک اما پرچم "حافظه" جمعی را برافراشته تا هویت و تاریخ روس را احیا کند. به این سیاق، دکامبریست ایرانی "صادق هدایت" نیز که امروز در پرلاشز خفته است در لابلای شاهکار "بوف کور" کوشیده است با سفر به آن سوی زمان و مکان (شهر ری باستان) هویت نوین ایرانی را بازسازی کند. بااین حال، حتی صادق هدایت هم اگر آگاه بر حماسه "پرلاشز" نیست پس شاید بیهوده مرده است.
دکامبریست ها بذر اصلاح "نظام" را کاشتند تا در سال 1905قانون اساسی مشروطه سلطنتی به امضای آخرین تزار روس "نیکلای دوم" برسد اما بزودی مجلس یا همان دومای روسیه فرمان او به توپ بسته شد. شگفتا! شش ماه بعد محمدعلی شاه نیز به سفارش موسیو شاپشال (مشاور و معلم او) فرمان بمباران مجلس شورای ملی توسط ژنرال "لیاخوف" روس را امضا کرد. از این نوع تشابه سرکوب و بمباران و یا آنکه ترور و زندان و تبعید اصلاح طلبان در تاریخ روس و ایران بسیار دیده می شود.
استکهلم، زمستان 2026
علی محمد اسکندری جو
نخست یادآور شوم که جنس و خمیره عنصر زبان استتیک (نظم و نثر) یک ملت هرگز “واژه” نیست بلکه جنس و خمیره این عنصر در شهود و ضمیر پوشکین و گوته و حافظ شیراز نهفته است. از سوی دیگر، تعریف کلیشهای از زبان نیز که “ابزار” ارتباط بین انسانهاست هیچ سنخیتی با جایگاه زبان بلاغی ندارد.
این زبان محاوره که ما امروزه همانند یک کالای تبلیغاتی مصرف میکنیم، در واقع در زندان زبان است که از ما هر زوز بیگاری میکشد. به این سیاق، آغاز سراشیب فرهنگ یک ملت هم آنجاست که زبان “اُبژه” می شود و شاعر و نویسنده هم سوژه (فاعل) می شوند. آنگاه به سبب این جدایی، واژه ها دیگر پارهای از شاعر یا جنس و خمیره او نیستند. برپایه این “نیهیلیسم” زبانی ست که شاعران و نویسندگان، دیگر پروای “هنر” ندارند و با آثار جعلی و تکراری (وُلگاریسم) دامن فرهنگ یک سرزمین را آلوده میکنند. بنابراین، هیچ اندیشهای در شوره زبان نمی روید. آن زبانی ویران است که شاعر یا نویسنده را از یک احساس پاک، یک اندیشه نیک و یک عمل نیکو بازمی دارد؛ چنین زبانی بواقع بزرگترین مانع تفکر و هنر و هویت یک ملت می شود. اگر فرهنگ حیران است و زبان نیز ویران، اگر زیستن و ماندن در چنین فرهنگی که “الگوریتم” آن واژگون شده را نه میدانی و نه میخواهی پس صادق بخوان شاید “هدایت” شوی!
در برهه رزمی تاریخ معاصر به دنبال نویسنده و شاعری میگشتم که چنانچه بخواهم آثار او را با “متراژ” ایرانی بسنجم معادلی در قامت یوهان ولفگانگ آلمانی و مشهور به “گوته” درآید که احمد شاملو درآمد. این تناظر استعاری را به سبب دواری تاریخ درباره این دو شاعر آوردم که گویی به گناه یکی، دیگری مجازات میشود! گوته در زمان اشغال کشورش اقدامی کرد که اگر احمد شاملو در ایران چنین میکرد عقوبتی سخت در انتظارش بود؛ بااینحال چرا آلمان در یک داوری تاریخی با گوته آن نکرد که ما با شاملو میکنیم؟ به بیانی دیگر چرا ملت ایران "شرافت" و ملت آلمان "وجدان" را در این داوری انتخاب می کند؟ بنابراین آیا سزاوار است که ما بجای آلمان، گوته را به زباله دان تاریخ بسپاریم و دیوان “غربی شرقی” وی را نیز ضاله بخوانیم و به آتش بیاندازیم؟ اینک “وجدان” جمعی آلمان که تاریخ سرزمین را بازی کودکانه نمیداند آیا اجازه چنین اقدامی علیه گوته را میدهد؟ فریدریش نیچه جوان در رساله کوچک “مزایا و مضرات تاریخ” ملت آلمان را هشیار میسازد که چرا و چگونه یک حادثه یا یک روایت تلخ تاریخی را فوری فراموش کنند.
ناپلئون بناپارت پیش از آنکه مسکو را اشغال کرده و کرملین را بمباران کند در اکتبر ۱۸۰۶ میلادی به سراغ “برلین” میرود و پس از فتح خونین این شهر به دیار ینا (Jena) میرسد. هگل فیلسوف مشهور در دانشگاه ینا استاد فلسفه است؛ همان هگلی که چند سال پیشتر در پاریس مجذوب انقلاب کبیر فرانسه شده و از آن به مثابه “سنتز” دو دوره تاریخی (تز قرون وسطی و آنتی تز رنسانس) نام برده است. بگذریم که هگل اصولا آسیا و آفریقا را قابل “تاریخ” نمی دانست که ما بخواهیم سهمی در آغاز و انجام آن داشته باشیم. آن روز این فیلسوف نگونبخت در شهر اشغال شده ینا از پنجره شاهد است که امپراتور ناپلئون با تبختر سوار بر اسب از برابر دیدگان مقهور بازندگان جنگ عبور میکند. به یقین این صحنه باعث تغییر نگرش هگل از انقلاب کبیر(!) فرانسه و آن امپراتور مغرور شد که چندی پیش در پاریس او را عقل مجسّم و برآمد روح تاریخ نامیده بود.
در حالی که هگل خانه به دوش با کوله باری از دستنوشته اینجا و آنجا به دنبال سرپناهی میگردد تا در این هنگامه خونین لااقل آثار او از آتش خشم فرانسه محفوظ بماند اما در تاریخ آلمان آمده است گوته در همان شهر و همان روز بیپروا در ضیافت ناپلئون در کاخ فرمانداری شرکت کرده و به افتخار پیروزی او شامپانی مینوشد سپس نخستین مدال افتخار (لژیون دو نور) فرانسه نیز آذینبخش سینه او میشود تا از آن پس “شوالیه” شناخته شود. اگر زمانی که آبادان به اشغال عراق درآمد “احمد شاملو” در ساختمان فرمانداری شهر هنگام دیدار صدام متجاوز به افتخار او بیپروا دو سه پیمانه میزد و نشان طلایی هم از این بعثی منفور میگرفت، آنگاه ملت ایران درباره او چه داوری میکرد؟
ناپلئون با گوته درباره دیوان غربی شرقی و نیز کتاب “ورتر جوان و رنجهایش” به گفتگو مینشیند؛ حال فرضا اگر صدام درباره “دشنه در دیس” یا اینکه درباره “ابراهیم در آتش” شاملو با وی گفتگو داشت باز ما آیا از مجازات شاعر ایرانی میگذشتیم؟ در سال ۱۳۲۲ خورشیدی که ایران علیرغم اعلام بیطرفی اما در اشغال انگلیس و شوروی بود “نیما” و هدایت و “بهار” به افتخار حضور چرچیل و استالین در تهران آیا لبی به ساغر و پیمانه زدند؟ اینکه لیبرال و کمونیست به هم سازند و بنیاد “فاشیسم” براندازند آیا افتخار نیست؟
در حالی که “فیشته و شلینگ” دو نویسنده و روشنفکر آلمانی با سخنرانی آتشین در میدان شهر همه جوانان را به مقاومت در برابر ارتش فرانسه فرا میخوانند آیا سزاست گوته دعوت دیدار با امپراتور “ناپلئون بناپارت” را پذیرفته و حتی نشان شوالیه هم دریافت کند؟ با گذشت بیش از دویست سال از این دعوت نابهنگام، اینک به زعم ما ایرانیان ملت آلمان جهت جبران مافات این دیدار چرا خودزنی نمیکند و آیا نباید به برچیدن تمام آثار و تمثالها و تندیسهای گوته از سطح کشور اقدام کند؟
به خاطر بسپاریم جایگاه والای گوته را که بدون آثار او ادب آلمان فلج است. امروز در آن کشور هیچ شاگردی دیپلم نمی گیرد اگر شعری از گوته نخوانده یا حتی نام او را نشنیده باشد. گوته تا زنده بود در هر ضیافت و مراسم رسمی همان مدال شوالیه را با افتخار به گردن میآویخت؛ بسیاری از موزه ها و مراکز آموزشی آلمان همان تصویر یا تندیس از گوته را دارند که مدال اهدایی ناپلئون بر سینه اوست.
در زمان “بیسمارک” صدراعظم آهنین که آلمان پراکنده و خانخانی را متحد ساخت نیز باز گوته بر تارک ادب آلمان میدرخشید؛ این شاعر و نویسنده حتی در دوران بیسمارک و هیتلر نیز به زباله دان تاریخ پرتاب نشد و به “نسیان” جمعی آلمان گرفتار نگشت. آیا اینک نوبت ایران نیست که ادب و بالندگی را به آلمان بیاموزد و به خاطر این خطای هولناک تعظیم گوته، دیوان این “حافظ” آلمانی را تحریم کند و آتش زند؟ در این میان با ترازوی نجابت و شرافت شرقی، شاملو را چگونه تراز کنیم؟ بنابراین بی سبب نیست که آنچه ما نیاندیشدهایم آلمانی به آن اندیشیده است.
اینکه چنین نگرش یکسویه، افراطی و نسنجیده نسبت به این نابغه ادب آلمان داشته باشم و برای درمان فرهنگ مالیخولیایی این کشور بخواهم نسخه بپیچم که آنها باید گوته را همواره لعن کنند و سنگ گور او را شکسته به خرابه تاریخ بیاندازند آیا نشانه توّهم، ترّهات و طامات نیست؟
در پایان اشاره کوچکی به دوگانه تشبیهی شرف و وجدان در دو فرهنگ روسی و آلمانی داشته باشم تا به این بهانه نشان دهم روح این دو ملت دویست سال است که در این برزخ (وجدان و شرف) یکی را بیش از دیگری دارد. در سده گذشته یکی از زیباترین آثار ادبی جهان “دکتر ژیواگو” اثر جاودان بوریس پاسترناک بیش از بیست سال به شکل زیرزمینی (به روسی سامیزدات) در شوروی منتشر میشد زیرا کرملین این شاعر و نویسنده روس را “دگراندیش” عامل نظام بورژوایی مینامید و تحریم میکرد و او را (با یک درجه تخفیف بجای تبعید به سیبری) سزاوار بازآموزی ایدئولوژیکی میدانست تا رسوبات بورژوایی را از ضمیر وی پاک کند. به باورم پاسترناک نماد شرافت و نجابت جمعی روسی و گوته نیز جلوه “وجدان” و عقلانیت جمعی آلمانی است.
امروزه گرچه روسی و آلمانی نمیخوانم اما روسیه و آلمان را بخوانیم؛ تاریخ و فرهنگ این دو کشور را نیز همواره با “دوگانه” شرف و شهادت طلبی شرقی (مذهب ارتدوکسی) در برابر عدالت طلبی و وجدان غربی (فرقه پروتستان) بسنجیم. امروز در آلمان، هگل آن فیلسوف خانه به دوش و گوته این ادیب باده نوش، هر دو را می ستایند و ارج می نهند. در روسیه هم دکتر ژیواگو دیگر “سامیزدات” زیرزمینی نیست و آن حافظ روسی (الکساندر پوشکین) نیز همچنان ضد تزار باقی مانده است.
استکهلم، زمستان 2026