علیمحمد اسکندریجو، نویسنده نیچه زرتشت
به یاد دارم چهل سال پیش در ایام پر شر و شور جوانی نسخه ای از نشریه انستیتو مطالعات ایرانی وابسته به دانشگاه کلمبیا دریافت کردم و خواندم، سپس نامه ای به دکتر یارشاطر نوشتم: استاد ارجمند! این خدای ترانسندنتال (متعالیTranscendental) که شما این چنین او را دور از بنی بشر می بینید، اصولا به کار بندگان نمی آید و از بهر او چه سود؟ بنابراین، آیا بهتر نیست این خدای ترانسندنتال جنابعالی را امروز خدای ایماننت (فیاضImmanent) ببینیم تا از فیض وجود او لااقل بهره ای به بندگان برسد؟ پس از چندی از سوی استاد پاسخی آمد پدرانه که بیاییم با هم کنار بیاییم؛ شما خدای ایماننت «کانت» را بردارید و سهم شما باشد و خدای ترانسندال «هگل» هم سهم من است!
از این فرهیخته ایرانی نوشتن آسان نیست. قریب قرنی پیش در همدان چشم به ایران گشود. پدرش اهل کاشان است. احسان الله دوره کودکی سخت و پر رنجی دارد. نخست مادر او درگذشت و سالی بعد از پدر. رنج و اندوه مادر چنان احسان نوباوه را افسرده ساخت که اراده معطوف به حیات در او به اراده معطوف به «مرگ» دگرگون شد. آنگاه از عطاری محل یک مثقال "تریاک" خرید تا با خوردن آن جان به جان آفرین تسلیم کند! تقدیر اما چنین که احسان نزدیک به قرنی زنده ماند و هشتاد سال به ادب و فرهنگ ایران خدمت کرد و سرانجام نیز در دیاری غریب اما چشم به راه ایران، درگذشت.
بی تردید پروفسور “احسان یارشاطر” نامی آشنا برای همه ادب دوستان و فرهنگ مداران این مرز پر گهر است. گرچه این قلم «پروا» دارد که نمی تواند مفاخر ملی این سرزمین را در یادداشتی کوتاه خلاصه کرد اما به بهانه سالگشت دکتر احسان یارشاطر در نیویورک، شایسته است این قلم به نیکی از او بنویسد و خدمات فرهنگی و ادبی وی را حفظ کند.
هرگاه در هنگامه روزمرگی از برابر دانشگاه تهران عبور کند شاید در کنار تابلوهای “کباب” چند تابلوی کتاب هم ببینیم، بویژه آن تابلوی کهنه و پوسیده و رنگ پریده “بنگاه ترجمه و نشر کتاب” را. شاید هم به یاد بنیان گردان آن، از زنده یاد احسان یارشاطر یاد کنیم که اولین تولید آن بنگاه ترجمه ای از شاهکار ادبیات روس “آنّا کارنینا” اثر به یاد ماندنی لئو تولستوی است. پیداست امروز در عالم بی کتابی و کتاب گریزی ایرانیان کمتر کسی در این سو و آن سوی آبهای ایران پیدا می شود که آثار این بنگاه قدیمی را نخوانده اما ادعا می کند که با شاهکارهای ادبی روس و انگلیس و فرانسه آشناست.
بی گمان «زبان» آیینه فرهنگ یا به عبارتی زبان، همان زبان گویای فرهنگ است. به این سیاق فرهنگ، بی زبان، لال می شود و زبان بی فرهنگ (زبان بازاری، وُلگار) نیز خاموش و بی فروغ است. بنابراینفسور یارشاطر استاد برجسته زبان و تاریخ ادبیات فارسی در دو دانشگاه تهران و کلمبیا را به سبب هشتاد سال خدمات فرهنگی و زبانی بستاییم و به نیکی از وی یاد کنیم. افزون بر این، او شایسته تقدیر است بابت سالها تنظیم و اراده و رنجی که بابت در و تالیف “دانش نامه ایرانیکا” کشیده است. دانش نامه ای که ایران را در سنخ و سنج “بریتانیکا” بریتانیا قرار می دهد.
از میان نوشته های استاد یارشاطر من اما کتاب خاطرات او را بیشتر می پسندم بویژه آنجا که به رساله دکتری با عنوان اصلی “شعر دوره فارسی در عهد شاهرخ” و عنوان فرعی “آغاز انحطاط شعر فارسی در دوره تیموری” اشاره دارد که یارشاطر دانشجو چگونه جسارت و شهامتی داشته است که نشان دهد برپایه سنت زشت . «مونث» نیست بلکه شاهد و مذکر است. گویا به همین دلیل بود که استاد او دکتر علی اصغر حکمت (وزیر فرهنگ) سالها با او سخن نگفت. البته یارشاطر یک دکترای دیگر هم در خارج از ایران به دست آورد. او گرچه دو دکترا گرفت اما همیشه تواضع و مناعت طبع و صفای سخن داشت.
به یاد دارم چهل سال پیش در ایام پر شر و شور جوانی نسخه ای از نشریه انستیتو مطالعات ایرانی وابسته به دانشگاه کلمبیا به دستم رسید که خواندم و نامه ای به دکتر یارشاطر نوشتم: استاد ارجمند! این خدای ترانسندنتال (متعالیTranscendental) که شما این چنین او را دور از بنی بشر می بینید، اصولا به کار بندگان نمی آید و از بهر او چه سود؟ بنابراین، آیا بهتر نیست این خدای ترانسندنتال جنابعالی را امروز خدای ایماننت (فیاضImmanent) ببینیم تا از فیض وجود او لااقل بهره ای به بندگان برسد؟ پس از چندی از سوی استاد پاسخی آمد پدرانه که بیاییم با هم کنار بیاییم؛ شما خدای ایماننت «کانت» را بردارید و سهم شما باشد و خدای ترانسندال «هگل» هم سهم من است!
امروز من این فرهیخته دیروز را دنباله همان نخبگان و فرهیختگان ایران از شماره سعید نفیسی، اقبال آشتیانی، محمد قزوینی، شاهرخ مسکوب، ایرج افشار، ناتل خانلری، استاد پورداود، عبدالحسین زرین کوب و دکتر داریوش شایگان می بینم.
به روان فارقلیط فرهنگ و زبان ایران زمین پروفسور احسان یارشاطر درود می فرستیم و یاد او را گرامی می داریم و نقش او را در اعتلای فرهنگ و ادب این سرزمین را می ستاییم.
استکهلم، پاییز 2026
