۱۴۰۰ تیر ۳۰, چهارشنبه

بازگشت تراژیک خردمند ایران Tragic Return of Persian Sage

علی محمد اسکندری جو

این یادداشت به یاد بزرگترین قربانی تاریخ معاصر ایران در قیام سی تیر است؛ اشراف زاده ای پاکدست از تبار قاجار که گرچه در پهلوی خوش درخشید اما فرجامی نیک نداشت؛ روایت راستین رادمردی که در محراب روح زمانه (Zeitgeist) قربانی شد. اگر فرهنگ حیران است و سیاست نیز ویران، اگر زیستن در چنین زمانه و چنان نسلی که "الگوریتم" آن واژگون شده را نه میدانی و نه می خواهی، پس تاریخ بخوان شاید روزی راوی روایت رنج "مصدق" شوی؛ نخست وزیری میهن دوست که آرزو داشت پس از حصر در آرامگاه فرودستان آزاده ایران، آرام شود.

حکایت حماسه "سی تیر" البته نمدی نیست که از آن کلاهی ساخت و زخمی کهنه هم نیست که در گرمای تابستان سر باز کند و خون نفرت و انزجار از این و آن را در دل این و او بریزد. حال با یادآوری این حماسه تراژیک می خواهیم به زعم خویش و باور ارسطوی یونان، کاتارسیس (Katarsis) شویم یا به بیانی، تزکیه نفس و تخلیه روانی شویم در تیر تابستان.

با این اشاره کوتاه به تیر و تاریخ، بنا ندارم مرثیه سرایی یا روایت سازی کنم؛ اینکه نسخه مصدقی بپیچیم و یا دنبال رحم اجاره ای برای زایش یک "اسطوره" سکولار در تاریخ معاصر ایران باشم. نمی خواهم حتی به منظور یافتن "پدرخوانده" برای قیام سی تیر سال 1331 در رسانه ها آگهی دهم که به واقع نه این قلم، مرثیه سرا و تقدس ساز است و نه من راوی نسیان تراژیک تیرم.

هر ملتی که که به دام "نسیان" تاریخی بیفتد و گذشته را کم بها یا بی ارزش کند پس هویت را از اعتبار می اندازد؛ آنگاه با این قطب نمای شکسته چگونه می توان هدف و هویت نسل جوان ایران را جهت یابی کرد؟ به این سبب تاکید دارم تاریخ را باید همان حافظه جمعی دانست که در طول زمان به شکل ماهرانه ای صیقل داده می شود تا روایتی مشروع و مقدس جلوه کند؛ آنگاه این تاریخ، یک حادثه یا یک فاجعه را تفسیر و تاویل (hermeneutics) می کند تا علتی برای وقوع آن بحران بیابد.

تغییر دولت و باخت حیثیت سیاسی کشتی بان

پس از استعفا و خانه نشینی دکتر مصدق دربار بی درنگ احمد قوام (مشهور به قوام السلطنه) را مامور تشکیل دولت جدید کرد که منجر به اعتراض شدید آیت الله کاشانی و خیزش مردم شده و دوره چهار روزه این دولت با استعفای نخست وزیر پایان یافت. قوام در آستانه هشتاد سالگی با تجربه دو دوره نخست وزیری و حل معضل آذربایجان و آشنا با دیپلماسی غربی و پلتیک شرقی امید داشت راهی که دکتر مصدق در خصوص ملی شدن صنعت نفت پیموده بود را به سرانجام برساند اما کشتی بان را سیاستی دیگر نیامد که نیامد و پیر شیرازی به خانه بازگشت.

یک هفته پیش از استعفای دکتر مصدق، نماینده ویژه امریکا "آورل هریمن" به عنوان میانجی برای حل اختلاف ایران و انگلیس وارد تهران می شود و حزب توده که از این خبر آگاه شده تظاهرات بسیار بزرگی در اعتراض به ورود او برگزار می کند. از سوی دیگر هواداران مصدق نیز در مقابل مجلس شورای ملی، متینگی برگزار می کنند که در زد و خورد بین این دو اردوگاه عده ای کشته و زخمی می شوند. از سوی دیگر چالش بین شاه و مصدق در خصوص اختیار تعیین وزیر دفاع یا اداره این وزارت توسط شخص نخست وزیر با مخالفت جدی دربار روبرو می شود باعث استعفای دکتر مصدق می گردد.

استفاده از اختیار ویژه در زمان جنگ یا دوران بحرانی (و حتی حق انحلال پارلمان) نخستین بار توسط آدولف هیتلر در آلمان اجرا شد که بر پایه قانون اعلام "وضعیت اضطراری" به رئیس دولت (و نه رئیس نظام یا شخص اول مملکت) واگذار می شود و او از آن پس معمولا به مدت شش ماه "دیکتاتور" نامیده شده تا آن حالت اضطراری در کشور به تدریج رفع شود. در روم باستان هنگام بحران عظیم چنین سیاستی معمولا بین شش ماه تا یک سال اتخاذ می گشت. بی سبب نیست که بدخواهان شایعه دیکتاتوری مصدق را پخش می کردند.

تظاهرات کارگران پالایشگاه نفت آبادان به تحریک و سازماندهی حزب توده هنگام دیدار آورل هریمن از تاسیسات نفتی آبادان این شائبه را بیش از پیش دامن زد که ایران (آن هم در کوران جنگ سرد آمریکا و شوروی) آبستن کودتای چپ و افتادن کشور در دامن شوروی است.

طرح پیشنهادی هشت ماده ای حل و فصل نفت را دولت انگلیس تهیه کرده و توسط آورل هریمن در عمارت صاحبقرانیه به دکتر مصدق تقدیم شد؛ روز بعد دولت "پاتک" زده و طرح هشت ماده ای پیشنهادی ایران را در همان عمارت

توسط معاون نخست وزیر "دکتر حسین فاطمی" به آورل هریمن تحویل داده شد. عمده اختلاف هم بر سر مدیریت فنی پالایشگاه بود که ایران خواهان اخراج کلیه مهندسین و تکنسین های انگلیسی و هندی بود؛ به همین سبب دکتر علی امینی به درخواست نخست وزیر به آلمان فرستاده شد تا سیصد متخصص آلمانی را استخدام و به ایران بیاورد. از سوی دیگر در آگهی استخدام بین المللی نیز بیش از دو هزار متخصص آمریکایی آماده کار در ایران شدند که دولت انگلیس در اعتراض به این عمل از آلمان و ایالات متحده خواست از اجرای این طرح جلوگیری کنند.

چند ماه پیش تر که ایران همچنان در محاصره نظامی و اقتصادی بود، نخست وزیر ایران به سفارش "یالمار شاخت" رئیس بانک مرکزی و وزیر دارایی نظام هیتلری و به منظور تامین بودجه جاری کشور فرمان صدور اوراق قرضه و فروش آن در سراسر کشور را امضا کرد که هم یک آزمون بزرگ ملی برای نشان دادن درجه "اراده ملت" باشد و هم امور جاری کشور سامان پذیرد. به درستی که یالمار شاخت به دکتر مصدق هشدار داده است که "پول رایج" کشور در واقع ناموس ملت است و باید حرمت آن حفظ شویم. در تاریخ می خوانیم که ملت و دولت در این آزمون ملی پیروز نشدند و دربار هم نظاره گر ماند. با فروش کمتر از نیمی از اوراق قرضه، به باورم زنگ خطر برای دولت دکتر مصدق به صدا درآمده بود. از فحوای اعلامیه آیت الله کاشانی علیه دولت قوام نیز چنین بر می آید که برخی صرفا به رویکرد و اهداف سیاسی علیه انگلیس پیر نظر دارند و آنگاه که نوبت همبستگی و میدان عمل می رسد با عدم استقبال از خرید اوراق قرضه دولتی نشان دادند که ایران راه درازی تا انسجام فرایند دولت - ملت سازی و همبستگی ملی دارد.

دکتر مصدق پس از تجربه تلخ این آزمون سراسری، بر مبنای اصل چهار ترومن به کمک اقتصادی آمریکا چشم دوخت و از سوی دیگر نماینده بانک جهانی را به ایران دعوت کرد تا از وی در ازای رهن صنعت نفت، درخواست وام کند. از سوی دیگر نخست وزیر نجیب ایران پس از بازگشت مجدد به قدرت، جهت رای اعتماد وارد مجلس سنا می شود اما از شصت سناتور فقط 29 نفر در سنا حضور دارند و هنگامی نیز که وارد مجلس شورای ملی می شود بیش از نیمی از وکلا به بهانه بیماری و ناخوشی در مجلس حضور ندارند!

بی سبب نیست که بازگشت این اشراف زاده پاکدست را نافرجام دیدم که در مرداد ماه سال بعد دولت وی سرنگون و او در زندان و وزیرش اعدام و آشیانه اش نیز تاراج می شود. آیا شکست طرح اوراق قرضه در واقع نشانه ناکامی

اوست یا نشانه شکست اراده ملی است؟ در این میان، حزب توده چرا بگونه علنی علیه فروش این طرح تبلیغ می کند و مگر این حزب ایرانی نیست؟

اینک تیر آمد و ما در تیررس تاریخیم؛ تیری که در تیر ماه بجای آنکه بر قلب استعمار پیر فرود آید بر ضمیر و ذهن تاریخی ما می نشیند. با این حال من در ایران دو "پیر" را همواره ارج می نهم: یکی او که از از دیار اسطوره ها آمد و جان در کمان گذاشت و برای مرز میهن جاودانه گشت؛ دیگری هم آن اشراف زاده نجیب بی مثال است که گرچه گرفتار تیر حبس و حصر گشت اما مهر میهن را چنان به من آموخت تا در هر تیر از او یاد کنم.

۱۴۰۰ تیر ۸, سه‌شنبه

فریدریش نیچه و بازگشت پیامبر ایران

 


علی محمد اسکندری جو

 

نیچه فاشیسم را نیافرید بلکه فاشیسم نیچه را کشف کرد؛ بااین حال توفیر نمی کند کدام یک ابتدا آمده باشد.”                       

                          توماس مان، نویسنده آلمانی و برنده نوبل 

در اوج اقتدار رضاشاه و در فرایند هویت سازی "نوین" ایرانی که گشتاور آن تاریخ گرایی سکولار بود، گروهی از مهاجران زرتشتی هند به دست بوسی "الیزابت نیچه" خواهر این فیلسوف خطرناک به آلمان رفتند. هیئت پارسیان مهاجر در سال 1313 خورشیدی به پاس اینکه نیچه نام زردشت Zoroaster پیامبر ایرانی را زرتشت Zarathustra نگاشته و با شاهکار ادبی خویش "چنین گفت زرتشت" آوازه این ستاره طلایی را به آفاق رسانده است در آرامگاه او به وی ادای احترام کردند. زرتشت یا ستاره طلایی شرق که بعدها سه ضلع آریایی آن - برلین، تهران، قاهره - در یک ازدواج تاکتیکی بین شاه و فوزیه (به سفارش سفیر آلمان) متجلی شد اما چه زود با افول هزاره "رایش سوم" بی فروغ گشت.

گرچه زرتشت نیچه، پیامبری ایرانی ست در عین حال او تنها تعلق خاطر به این سرزمین ندارد. این زرتشت در آینده، پیام آور نسل و نژاد "ابَرمردان" آریایی خواهد شد؛ پیامبری که نیچه (حتی پس از مرگ خدا هم) دلتنگ او و در حسرت ظهور وی است. زرتشت را نمی توان در زمان تقویمی Kronos جستجو کرد بلکه او گوهر کایروتیک دارد و از زمان متافیزیکی موسوم به کایروس Kairos آمده است. زرتشت جایگاهی بالاتر از "سروش" دارد و نشاید که این پیامبر و آن فرشته را در زمان تقویمی گنجانید. نیچه استاد فیلولوژی و اشراف کامل بر دو مفهوم کرونوس و کایروس دارد اما با این حال زرتشت را از عالم کایروس به آلمان می خواند و زرتشت تقویمی را در ایران جا می گذارد.

الهیات نیچه معطوف به زرتشت کایروتیک است. به بیانی، ایده های ابَر مرد و بازگشت جاودان و فلسفه به مثابه "اراده معطوف به قدرت" و اعلامیه مرگ خدا همه جوهر کایروتیک دارند که در بزنگاه تاریخ، مطرح می شوند. به این سبب نیچه یک فیلسوف محض و روشمند و دارای یک سیستم فلسفی نیست. او را می توان در ردیف منتقدان فرهنگی طبقه بندی کرد و نه در طیف فیلسوفان دارای منطق صوری. به باورم نیچه را باید نخستین فیلسوف فرهنگی در تاریخ مدرن شناخت، فیلسوفی همسنگ "کارل مارکس" که نه برای تفسیر و تبیین جهان هستی بلکه برای تغییر آن آمده است گرچه نیچه و مارکس را آن زمان در حوزه "آکادمیک" اروپا جایی نداشتند.

نیچه می پندارد فرهنگ اروپا مالیخولیایی شده و باید که زرتشت او بر بالین بیمار آید و برای درمان نیز نسخه (چنین گفت زرتشت) بپیچد. بگذریم که اولیای کلیسا در اروپا هم پنداشتند نیچه خود دچار مالیخولیا گشته و مسیحی باید که بر بالین او آید تا درمان انجیلی کند. از سوی دیگر در دوره پسا خدایی و بر طبق پروژه نیچه قرار است زرتشت از ایران باستان بیاید و نه از یونان باستان زیرا "اراده معطوف به قدرت" نیچه چنین خواسته که خدایان المپ همه سر به آستان قدر قدرت زرتشت سایند؛ پیامبری که می خواهد بجای یک سیستم اخلاقی خدا محور اما کهن و فرسوده بردگان و کنیزان، یک نظام اخلاقی نیهیلیستی به جهان مدرن ارمغان دهد. نیهیلیسم فرااخلاقی که هیچ نیک و بدی لزوما و اخلاقا خوب یا زشت نیست.

اینکه چرا این شاعر فیلسوفان آلمانی بجای زرتشت ایران به سوی بودای هند، کنفوسیوس چین و یا پرومته یونان نمی رود و یکی از این سه را بجای او انتخاب نمی کند معمایی ست که فیلولوگ با خویش به خاک برده است. شگفت تر آنکه نیچه از خاورمیانه مهد هزاران نبی نیز بیزار و رویگردان است؛ او عنایتی به رسولان خاوری که دغدغه "توحید" داشته باشند ندارد. پنداری در شرق خبری نیست(!) بجز زردشت ایرانی که زرتشت می شود تا در پروژه فرهنگی نیچه به کار آید. 

این فیلسوف شاعران شاید هم رندی را از رند شیراز آموخته باشد که نخواسته روزنه تاویل hermeneutics آثارش را ببندد تا پس از او تفاسیر بی شمار از این انتخاب استعاری وی بر روی هم انباشته شوند. مگر تفسیرها و تاویل های بعضا متضاد از دیوان حافظ، بر روی هم انباشته نشدند؟ حال حق با کدام مفسر است؟ با او که حافظ را شاعری رند و شراب نوش و شاهد باز می شناسد یا او که حافظ را عارف العارفین و شیخ الشیوخ شریعت و طریقت می خواند؟ یا هیچکدام؟ 

به درستی نمی دانم نیچه که "فیلولوژی" خوانده و جوانترین استاد دانشگاه بازل سوئیس است و بر فرهنگ و زبان یونانی اشراف کامل دارد و از ذوق و شوق و شعر و شهود نیز بی بهره نیست، چرا از المپ آتن خدایی نیاورد تا طرح و شاهکارش را به نام او جاودان کند. آیا چنین گفت "دیونیسوس Dionysus" و یا اینکه چنین گفت "آپولون" کمتر از چنین گفت زرتشت می ارزد؟ این شاعر فیلسوفان بجای دوآلیسم یونانی اما دوآلیسم ایرانی را انتخاب کرده و در آثارش شاهدیم او "کنتراست" دو الهه یونانی (آپولون و دیونیزوس) را به نشانه رقابت عقل و عشق آورده است. نیچه چندان اعتنایی به اهورا و اهریمن به نشانه نیک و بد نمی کند؛ پنداری نه اهورا، نه اهریمن و نه زرتشت ایرانی نیستند. شاید هم حق با "مارتین هایدگر" از شارحان مشهور نیچه باشد که به باور او نیچه با انتخاب زرتشت خواسته از هلنیسم یونانی و آموزه نوافلاطونی دور شود؛ احیاگر زرتشت در دیانت زرتشتی چندان انقیاد پیروان در برابر آن وجود قادر مطلق را ندیده است. 

نیچه از روسیه به ایران آمده است؛ ورود دیرهنگام این فیلسوف شاعران و شاعر فیلسوفان - مانند دکترین مشروطه - از راه روسیه ممکن شده است. شاهراه تجدد و مدرنیته به ایران در واقع روسیه است. دلیجان منزجر از مدرنیته نیچه هم پیش از رسیدن به مرز پُرگهر به روحیه شرف و شهادت ارتدوکسی آمیخته می شود اما عدالت و وجدان را در "جنوا" جا می گذارد. به بیانی ساده، شرف اندوزی و شهادت طلبی شرقی (روسی) در آثار نیچه برجسته شده در حالی که از عدالت خواهی و وجدان غربی تخلیه می شود. مگر نه اینکه شرف و شهادت نماد "شرق" است و وجدان و عدالت هم نماد غرب؟ شرف اندوزی و شهادت طلبی یک شرقی آیا با وجدان محوری و عدالت خواهی او برابر است؟ به این سیاق در غرب، شرف و شهادت بیشتر یافت می شود یا وجدان و عدالت؟ آیا شرق شهره شرف و شهادت نیست؟ غرب چطور؟

بی دلیل نیست که نیچه تا به ایران می رسد ناگهان سایه نشین "طوبی" و همنشین شیخ شبستر می شود؛ برخی از شارحان بر میان او زنّار محمود می بندند و تعدادی از شیفتگان هم خرقه مسعود بر قامت این زندیق می اندازند. حال این نیچه روسی شیدای شرف و شهادت و تهی از وجدان و عدالت به چه کار ایران می آید؟ به راستی چرا وجدان این شاعر فیلسوفان در جنوای ایتالیا جا می ماند و ما در خوانش آثار او در ایران آن را نمی بینیم؟ 

در سده نوزدهم الهیات بسیار به سوی تاریخ کمانه می کند یا منحرف می شود؛ در این قرن نطفه "پایان تاریخ" بسته می شود تا به این بهانه، نیچه در "میلاد تراژدی" به آن حمله کند. آنگاه فرآیند "سکولاریزه" شدن دین در آلمان "بیسمارک" به اوج می رسد و عرفان theosophy مشهور به هیبریدی (غربی و شرقی) به تدریج پیدا می شود. این عرفان ترکیبی که بی اعتنا به این جهان و شیفته و شیدای آن جهان است بعدها به ایران رسیده و به حکمت خالده یا خرد جاودان Perennial philosophy شناخته می شود. این برهه را اصطلاحا عصر جدید new age می نامند؛ لازم به اشاره است این "عصر" جدید هیچ دلالت زمانی ندارد به دوره و عصر تاریخی ندارد بلکه صرفا تشابه لفظی با آن دارد. در عصر جدید شاگردان زرتشت (رودولف اشتاینر مرید و آموزگار الیزابت نیچه، رودولف هس مشاور و نایب اول هیتلر ملقب به عالیجناب گروفاس، کارل اشمیت تئوریسین فاشیسم، آلفرد روزنبرگ مشهور به فیلسوف نازیسم، جوزف گوبلز وزیر شعار و تبلیغات) در کندوکاو آثار نیچه برخی از استعارات آثار شاعرانه او را برجسته ساختند.

استکهلم، تابستان 2021

 نیچه و زرتشت (pouranblog.blogspot.com)

 

پی نوشت:

این جستار به یاد کیمیاگر آلمانی "یالمار شاخت" نگاشته شده که مدتی رئیس بانک مرکزی سپس وزیر اقتصاد دولت هیتلر شد؛ او توانست ابَر تورم آلمان را مهار کند. نابغه ای که در اعتراض به بلند پروازی نظامی هیتلر ناچار به زندان افتاد و پس از جنگ دوم بین الملل توسط نیروهای امریکایی باز سالها زندانی شد آنهم به بهانه پاکسازی از فاشیسم! 

یالمار شاخت در ایام کهولت اما بسیار دیر به یاری دولت ملی "دکتر مصدق" شتافت که در خاطراتش به آن اشاره دارد. او بارها اعلام کرده بود که دولت مردان نخست باید اقتصاد بدانند سپس سیاست بازی کنند که "تاوان" و اثرات (بعضا تخریبی) هر اقدام سیاسی را بر منافع ملی ابتدا به خوبی سنجیده باشند. 


۱۴۰۰ خرداد ۱۹, چهارشنبه

شوک درمانی حافظه تاریخی

 


علی محمد اسکندری جو

 هر بهار به کمون پاریس می اندیشم در حیرتم چرا کمونارها (با وجودی که می دانستند اعضای کابینه و فرماندهان ارتش به قصر ورسای گریخته اند) مستقیم به سمت کاخ نرفتند و دولت و نظام بورژوایی را ساقط نکردند. در جمهوری سوم فرانسه چرا همین کمونارها در پاریس به بانکها بویژه بانک مرکزی حمله نکردند تا تمام ذخایر طلای امپراطوری و جواهرات مستعمرات فرانسه را غنیمت گرفته (همانند دولت بلشویکی) و آنها را به انگلیس و آلمان بفروشند. شرط انصاف اما آیا این نیست که از کمونارها نباید بیش از آن انتظار داشت؟ آنگاه خشم و یأس کارل مارکس بابت چیست که کمون را "جنگ داخلی" می نامد و جزوه می نویسد؟ اگر او امروز میان ما بود شجاعت و پاکدستی کمونارهای پاریس را در بین کدام ملت می یافت؟

 

در روایت است ولادیمیر ایلیچ اولیانوف مشهور به "لنین" در هفتاد و سومین روز از دیکتاتوری پرولتاریا موسوم به نظام بلشویکی چنان مستانه شد و رقصانه گشت که در سرما و زیر بارش شدید برف به شکرانه سبقت دولت شورایی از دوره هفتاد و دو روزه کمون پاریس به پایکوبی پرداخت. در صد و پنجاهمین سالگشت کمون و پایان خونین آن در تپه های "پرلاشز" باز شاهدیم شاخه ای از چپ ایرانی همچنان شبها بجای پرلاشز به سوی "کرملین" می خوابد و روزها نیز ترهات و طامات را در قرع و انبیق ریخته سپس بخارات توهمی را تقطیر می کند. حال که به باور مارکس آزادی یک "ضرورت" است پس آیا شوک درمانی این شاخه از چپ ایران "ضرورت" نیست؟ نباید چراغ راهنمای حزب را به سوی تهران چشمک زد اما به طرف مسکو پیچید! شایسته است نخبگان آزادمنش نیز کتاب "کمون پاریس" برگردان مترجم برجسته ایران زنده یاد محمد قاضی را بازخوانی کنند تا این بار به نقش حافظه تاریخی بیشتر بها دهند. 

دیگر نمی توان به درس هایی از کمون نوشته مارکس و انگلس بسنده کرد بلکه باید درس هایی از کابل و کرملین را نیز خواند تا مبادا ناقوس ها باز بی صدا بشکنند و هزاران کشیش، تبعید و زندانی و تیرباران شوند یا اینکه کلیساها بر سر مومنان آوار گردند. به این سیاق، خطای هولناک چپ افغان در اواخر دهه 1350 خورشیدی و تخریب مساجد و تغییر بناهای مذهبی چنان عواقبی (ظهور گرایش افراطی و سلَفی) در پی داشت که هنوز آن ملت نگون بخت از آن رهایی نیافته است. سه رئیس جمهور خلقی افغانسان، ببرک کارمل، نورمحمد تَرهکی و حفیظ الله امین که به تقلید از کرملین به باورها و نهادهای سنتی تاختند آیا می توان درسی از کابل گرفت؟ 

هرگز نباید مانند مائو "کمون" را از چپ خواند؛ رهبر چین کمونیست (شرح گفتار گهربار و کردار داهیانه او در کتاب قرمز مشهور به انجیل چین ثبت شده است) با الهام از کمون پاریس فرمان می دهد همه مراکز آموزش عالی از هواداران به زعم او "بورژوازی" پاکسازی شود. بنا به توصیه مائو بسیاری از استادان و دانشجویان دانشگاه در ملا عام تحقیر شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفتند سپس محکوم به زندان و تبعید و اعدام شدند. پیداست هر مائوئیست ایرانی هرگز پاسخگوی آنچه مائو به بهانه انقلاب فرهنگی کرد نیست آنگونه که سوسیالیست ها در پی توجیه لغزش استالینیسم نباید باشند.

   

رقابت نافرجام بلانکیست و پرودونیست در پاریس

 

در تاریخ معاصر با وجودی که آگاهی تاریخی (برخلاف حافظه تاریخی) هرگز انگیزه یک خیزش ملی یا یک جنبش حماسی با الهام از کمون پاریس نبوده اما برخی همچنان اصرار دارند که تاریخ چراغ راه آینده است.

دو جناح مسلط اما رقیب یکدیگر با دو دکترین مختلف در کمون پاریس فعال شدند؛ شگفتا! این دو گروه پارتیزانی سرنوشتی داشتند که دقیقا مخالف مانیفست و ایدئولوژی آنها بود. فریدریش انگلس بیست سال بعد از شورش کمون پاریس این دو جناح را به دقت نقد می کند. 

جناح موسوم به پرودونیست کلا مخالف مالکیت ابزار تولید و مناسبات اشتراکی بودند اما با تشکیل سندیکای کارگری برای شرکت های بزرگ صنعتی موافقت داشتند و خودگردانی نهادهای تولیدی را تشویق می کردند.

جناح پارتیزانی بلانکیست خواهان یک دولت قوی و متمرکز به یاری فرماندهان نظامی و کسب قدرت سیاسی به نفع پرولتاریا و تشکیل یک فدراسیون آزاد از کمون های گوناگون و نیز نابودی کامل بوروکراسی دولتی شدند. با قتل عام این دو جناح پارتیزانی سرانجام راه برای مارکسیسم و مبارزه برای استقرار دولت اشتراکی هموار می شود. تشکیل دولت حزبی (و نه شورایی لنینی) که به استالینیسم مشهور گشت از آن استعداد و توانایی برخوردار گشت تا همان مشکلاتی را حل کند که شورای کمون پاریس از عهده آن بر نیامده بود.

 

در پایان اینکه لااقل در شصت سال گذشته، حافظه جمعی چپ ایرانی چندان معطوف به خیزش کمونارها و شکست این شورش در هفته خونین منتهی به ماه ژوئن نداشته است. تا کنون مراسم و یا گردهمایی شایسته در شناسایی نقاط ضعف و قوت این خیزش خونین که بذر "انترناسیونال" و همبستگی در جهان پاشید را شاهد نیستیم.

به امید آنکه در سالهای آتی، برخی از نخبگان و هواداران دکترین سوسیال دموکراسی در پایان ماه مه (لااقل پاریس نشین ها) در پرلاشز حضور یابند و به یاد جان باختگان شاخه گلی پای بنای یادبود گذاشته تا بدین شکل، حافظه جمعی چپ نیز هشیار و استوار بماند.

 

 


۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

قطاری دیدم که نیچه می برد

 

 

علی محمد اسکندری جو

 

انگیزه این اَفوریسم که با قلم قلیایی پلمیک (جدلی) نگاشته شده ضمن اینکه اشاره به سهراب کاشان دارد اما به یاد آن بور دختر افغان نیز هست که فغان او در آن تصویر “کایروتیک” جاودانه شد تا به کدام گناه در این هزاره اما هزاره می کشند. سالها پیش به بهانه جنون هولناک یازده سپتامبر یاداشتی نوشتم که معطوف به نیچه و اخلاق بود و به این بهانه اشاره داشتم به طعنه تاریخی فیلسوف چپ “اسلاوُی ژیژک” به نویسنده مشهور روسیه فیودور داستایفسکی. حال این نوشتار هم بار همان قطار سیاست “سهراب” است که به باور “سپهری” اما این روزها چه خالی می رود!

 

علم و دانش بویژه دو رشته روانکاوی و روانشناسی آیا می توانند بایدها و نبایدهای اخلاقی را دیکته کنند؟ از فلسفه و هنر آیا می توان انتظار داشت که (بجای دین) هدف و معنای زندگی را به انسان هدیه دهند؟ اصولا چنین توقعی از علم و هنر و فلسفه آیا بیهوده نیست؟ اگر چنین نیست پس دشمن خدا کیست، فیلسوف یا روانکاو؟ هر دو یا هیچکدام؟ در سال جاری میلادی شاهد دو تصویر کایروتیک شدم یکی بی نام و یاد خدا دیگری هم به نام و یاد او. تصویر نخست اینکه در بیستم ژانویه و مراسم تحلیف جو بایدن رئیس جمهور امریکا ژست بی تفاوت یک سناتور پیر اما آشنا، به جهان مخابره شد که کل مراسم را تحت الشعاع قرارداد: آنجا حضور برنی ساندرز سوسیالیست نشانه کسی نبود که مهمان“ناخوانده” این مراسم باشد بلکه برعکس، نشانه آن بود که این سناتور با آن جمع، بیگانه است و حظی به آن ندارد. 

 

هر دانشجوی رشته فلسفه می داند که هگل فیلسوف آلمانی چگونه از ورود پیروزمندانه ناپلئون بناپارات به شهر “ینا” در آلمان به وجد آمده بود (کتاب نیچه ی زرتشت). در نظر هگل، این سردار فرانسوی آن روز تجسم عقلانیت و روح تاریخ گشته است که چنین غرورآمیز سوار بر اسب می تازد. به باور اسلاوی ژیژک نیز “ایماژ” برنی ساندرز (تنها و بی اعتنا به جمع نشستن که انعکاس جهانی یافت) پنداری آن روز برنی ساندرز تجسم عقلانیت و روح زمانه ما گشته است که هنگام بازگشت قطار “سیاست” به ریل اصلی چنین نیشخند می زند. البته سالها بعد هگل از این تحسین زودهنگام خویش نسبت به ناپلئون بسیار پشیمان گشت اما امید دارم اسلاووی ژیژک هم روزی از تحسین خویش از سناتور پیر ینگه دنیا پشیمان نگردد؛ مگر نه آنکه سهراب قطاری دید که سیاست می برد.

 

 بور دختر افغان دومین تصویر سال جاریست؛ حال در این هزاره کدام روانکاو و کدام فیلسوف می تواند اخلاق و سیاست و علت حضور خدا بر این سیاره را آنالیز کند آنگاه که این دختر چنین شیون می کند؟ حال فغان این زیبای افغان را کدام فیلسوف و روانکاو معطوف به کرونوس (زمان تقویمی) می تواند کایروس را در چشم و چهره او کشف کند؟ نگاه هراسناک و سرگردان این هزاره بی پناه در این هزاره خونین آیا هیچ پاسخی دارد؟ کدام اهریمن با او به نام دین چنین می کند؟                                                                                                               

 

 اگر فیودور داستایفسکی از نقطه نظر اخلاقی در شاهکارش “برادران کارامازوف” می نویسد چنانچه خدا را از زمین برداریم هر جنایتی امکان پذیر است؛ پس چرا در پاسخ به او اسلاوُی ژیژک ننویسد که اگر همان خدا را به زمین بازگردانیم هر جنایتی به نام او امکان پذیر است. اگر خدا در زمین حضور نداشته باشد پس اراده و مشیت او نیز بر زمین تجلی ندارد. حال تکلیف ما آدمیان چیست؟ آیا او در زمین باشد یا نباشد؟ ما نباید در برزخ فلسفه و هنر یا به عبارتی بین ژیژک و داستایفسکی در نوسان باشیم. کنایه اسلاووی ژیژک به دین داران و سنت گرایان پیداست که معطوف به اخلاق است چرا که گشتاور اخلاق همانا خداست و به باور دین داران بدون حضور او، تدوین و تنظیم احکام اخلاقی و اجرای آنها دیگر ضرورتی ندارد آنگونه که داستایفسکی می پنداشت.            

 

ایمانوئل کانت آن رتیل هولناک اخلاق!                                                                            

 

بیهوده نیست که نیچه آنچنان مجنون الهه “دیونیزوس”

 

 .                                                                                                                                      

 

 بیهوده نیست که فریدریش نیچه ‌آنچنان مجنون الهه «دیونیزوسن باستانی می‌شود که در نوستالژی دوره تراژیک در خلوت تپه‌های «اوی‌یان» در سوگ خدای پریروز آتن می‌نشیند. این عصیانگر آلمانی به نشانه انتقام از مرگ خدایش (دیونیزوس)، سوگنامه‌یی برای خدای مسیح تنظیم می‌کند و قلم به عصیان می‌کشد و نقدی بی‌رحمانه علیه دیانت مسیحی می‌نگارد. نیچه در هجوم بی‌امان به اخلاق دینی، می‌کوشد رساله‌یی فراهم آورد تا نشان‌ دهد هنر می‌تواند دوباره هماورد دین باشد.

 

او در کتابی که در غرب به‌نام «میلاد تراژدی» مشهور است به بازنویسی دوران تراژیک و اهمیت ایماندوآلیستی (دیونیزوس و آپولون) در حیات روزانه یونانی‌ها می‌پردازد تا شاید اروپا راه بازگشت به دوران خدایان (پریروز و پریشب) را برگزیند. نیچه به ‌محتوای اسطوره‌ها ‌در یونان باستان آگاه است؛ اما این محتوای اسطوره‌ها‌ نیستند که اهمیت دارند بلکه نقش آنان به‌ مثابه نیروی پویای یک خیزش ایدئولوژیک برای کسب «قدرت» سیاسی است که اهمیت دارد. جوزف گوبلز به پیروی از نیچه بر این باور است ملتی که اسطوره ندارد در واقع ملتی مرده است. در این میان، آنچه در گفتمان اخلاق به‌نام «نیهیلیسم» به نیچه نسبت داده می‌شود، درست نیست. نگرش نیهیلیستی نخستین‌بار در رمان «پدران و پسران» از نویسنده غرب‌گرای روسی ایوان تورگنیف (۱۸۱۸، ۱۸۸۳) سنجیده می‌شود. طرفه آنکه نیچه از نیهیلیسم روسی و تورگنیف نیز انتقاد می‌کند!

 

 اما امروز یک انسان نیهیلیست می‌خواهد که با مفهوم آزادی تسویه‌حساب کند؛ برای او نه این جهان ارزشی دارد و نه خویشتن. شاید نیچه را که همواره در سودای آن الهه همیشه مست می‌سرود، بی‌جهت «فیلسوف مجنون» خطاب نکرده باشند. حال چرا آن شبه‌فیلسوف شیعه ایرانی (فردید) که هیچ سنخیتی با فرهنگ نیچه و دیونیزوس او ندارد، با تقلید از این آلمانی شوریده‌سر، در فراق «خدای پریروز» نیچه‌یی این‌چنین مویه می‌کند؛ بدون آنکه مانند استادش هایدگر ابتدا فیلولوژی یونانی را خوانده باشد؟ نیچه و هوسرل و هایدگر در زبان فرهنگی (فیلولوژی) یونان باستان، هرچه یافته‌باشند، به‌یقین وجود مطلقی که مطلوب فردید باشد را نیافتند. از سوی دیگر آن آفریدگار ماورایی (Monistic) که نسبت به ‌امور این جهان اپاتیکهم باشد آیا ارزش یافتن دارد؟ بنابراین از فردیدی‌های ایران که سال‌هاست نه‌تنها در گفتمان نیچه بلکه در لابیرنت سیال قدرت نیز غوطه‌ورند باید پرسید که همنشین هایدگر چرا در آتن باستان به ‌بهانه «فراموشی وجود» در جست‌وجوی چنین خدایی نیچه‌گون می‌گشت تا به اراده او اخلاق ملکوتی را در زمین انشا کند؟ نیچه کیمیاگر، شیفته مبانی اخلاقی در دوران تراژیکاستو در بازار شهر، فانوس به دست و پریشانحال در جست‌وجوی دیونیزوس است و نه به‌دنبال خدای پریروز و پس‌فردای فردید یا خدای همه‌کس و هیچ‌کس. خدای نیچه، خدای فردید نیست چرا که فرهنگ او، فرهنگ ایران نیست. چنانچه آفریدگار نباشد پس اراده او نیز نیست، بنابراین آیا ارزش و اخلاق، ممکن خواهد شد؟ حال تکلیف چیست آیا او باید باشد یا نباشد؟ به‌ بیان دیگر آیا وجود آفریدگار، ضامن اخلاق است یا آنکه اخلاق، ضامن وجود خداست یا آنکه هیچ‌کدام؟ کنایه اسلاووی ژیژک به سنت‌گرایان است که حال که به‌باور آنان خدا در زمین هست شاهد چنین انفجار مهیب و جنایات دیگر به‌نام او هستیم. از سوی‌دیگر فریدریش نیچه کلا دیانت مسیحی را هم یک «اشتباه تاریخی» می‌خواند و از سقراط نیز بیزار است که بین او و الهه پری‌شب و شراب‌‌نوش (دیونیزوس) فاصله انداخته است. افزوده بر آن، نیچه هرگز در جست‌وجوی خدایی کلیمی (یهوه) نبود که در شب طور، ده فرمان به آتش افروخت. او به سوی عیسای مریم هم نرفت؛ نان و شراب نمادین که ترسایان در «عشای ربانی» به‌کام می‌کشند، تحفه درویشی دیونیزوس یونان است. نان و شراب در مراسم عید پاک (شام آخر) در واقع به نشانه حیات خدایی و جاودانی دیونیزوس به‌شمار می‌آمد؛ این پاره نان آغشته به شراب در شب‌های تراژیک آتن در کام مستان و می‌پرستان می‌نشست. دیانتی که نیچه آن را اشتباه تاریخی خواند، از یونان و دیونیزوس بسیار گرفته است:

 

 هایدگر از پیوند خویش با اندیشه نیچه در همان نزدیکی و در تپه‌های آلپ آگاه می‌شود. شگفتا! پائولوسمسیحیپس ‌از غسل تعمید نخستین زن اروپایی (لی‌د‌یا)، نان و شراب را به حلق «لوگوس» می‌ریزد و این عاقل مست را از آتن به اورشلیم می‌آورد تا نشان ‌دهد که دیانت ترسایان 

 

 ما ایرانیان آیا چیزی برای اندیشیدن و پرسشی منطقی برای پاسخ‌دادن داریم که آلمانی‌ها (جدا از نیچه!) پیش‌تر به آن نیندیشیده باشند یا به آن پرسش، پاسخ منطقی نیاورده باشند؟ شاید هم که پرسش نابهنگام نگارنده این جستار کوتاه، قیاس مع‌الفارق باشد. در اینجا برای دوری جستن از هر گونه شائبه ‌باید اشاره زد که تلقی نویسنده این جستار از مفهوم آلمان و آلمانی صرفا، یک برداشت فرهنگی است و نه یک رویکرد نژادی و شوونیستی. فریدریش نیچه به‌مثابه شاعر همه فیلسوفان آلمانی، انزجار و رسنمان (Resentment) از عقلانیت افراطی را با نگارش دو کتاب نشان می‌دهد؛ او در دو رساله «دجال» و نیز «تبارشناسی اخلاق» به سقراط و مسیح و حتی کانت می‌تازد و به ویژه فرزند مریم را متهم می‌کند که با این دیانت ضدمنطقی که نوید اخلاق و عدالت هم می‌دهد، در واقع انحراف را بشارت داده است. او در گزینه‌های دهم و یازدهم از رساله دجال انزجار خویش از فلسفه عقل عملی (اخلاق) کانت را نشان می‌دهد:

 

«… سه‌چهارم حلقه مدرسی (اسکولاستیک) که در [دانشگاه] توبینگن از حضور کانت ابراز شادمانی کردند و از وی استقبال کردند، فرزندان کشیشیان هستند… پیروزی کانت صرفا پیروزی الهیات است. کانت همانند لایبنیتس و لوتر شبیه ترمزی است که پیشرفت المان را مانع شده‌ است. سخنی دیگر درباره کانت به‌مثابه یک اخلاق‌گرا، فضیلت را ما باید تعیین کنیم [نه خدا]… این کانت نادان که معاصر گوته است! این عنکبوت مرگبار که هنوز هم به عنوان فیلسوف آلمانی شناخته می‌شود… آیا او ندید که در انقلاب فرانسه چگونه دولت از یک نهاد معدنی به یک نهاد آلی تبدیل شد؟…»

 

 


۱۴۰۰ فروردین ۲۱, شنبه

Kairotic Suicide of Sadegh Hedayat

 


علی محمد اسکندری جو

صادق هدایت هم نویسنده مرگ است و هم بازیگر آن؛ گویی او هر سال این تراژدی را صیقل می دهد. امروز من او را نه به خاطر نوآوری سبک ادبی و آثار زیبایش بلکه به سبب آن جسارت و شجاعتی می ستایم که چنین حماسی چشم در چشم "مرگ" کایروسی دارد. ما همه "آنگاه" می میریم که باید بمیریم. به عبارتی ما مرگ را انتخاب نمی کنیم بلکه مرگ را می میریم اما در مورد هدایت چنین نیست. صادق که در زندگی همواره سودای مرگ دارد سرانجام (به زعم برخی!) می میرد اما آنجا که نباید بمیرد و می میرد آنگاه که نباید بمیرد. مگر نه اینکه ما زنده ایم برای اینکه می میریم؟ حال کیست "هدایت" را باور کند وقتی که صادق مرده است.

به راستی چه سرنوشت شومی دارند آنها که با جهان مدرن ستیز دارند و همزمان علیه "سنّت" نیز تیغ از رو می بندند. برای نمونه، فریدریش نیچه علیه ایمان و سنت مسیحایی دو رساله (دجّال و اخلاق) نوشت و هم زمان می پنداشت فرهنگ مدرن اروپا هم دچار مالیخولیا" گشته است؛ او دو بار می میمرد؛ یک بار در تورین ایتالیا و یک بار در وایمار آلمان. صادق هدایت نیز علیه سنت فرسوده استبداد قلم در قلیا می زند و هم زمان علیه متجددین می تازد و آنان را نو کیسه گان رجاله می نامد، او نیز دو بار می میرد. به لحاظ ستیز توامان با سنت و تجدد آیا می توان نیچه و شارحان اربعه او (ریلکه، هدایت، کافکا و کامو) را خط سومی نامید؟

صادق هدایت این نویسنده عصیانگر که غرق در هیبت هولناک مرگ سوبلیم (sublime) شده را آیا باید ستود؟ پنداری کسی یارای شنیدن بانگ مرگ و نشستن و خیره در چشمان او شدن را ندارد بجز صادق ایران. بارها خواندم که همه چشم به این "جهان" می گشاییم تا روزی یا شبی هم چشم از این جهان ببندیم؛ هدایت اما تنها چشم به ایران گشود و سرانجام نیز تنها چشم از ایران بست. بی سبب نیست که او تنهاترین نویسنده معاصر می شود که جز میهن، دوستی ندارد. صادقی که با مرگ و میهن خویش صادق است.

بی گمان گوهر ایران هدایت از جنس وطن "کافکا" نیست که در همان شعاع سه فرسخی نویسنده باشد! به بیانی، هدایت هیچ خوی و خصلت عشیرتی، ایلیاتی، یا قومی و دینی همانند فرانتس کافکا ندارد که وطن را همان محله کلیمیان در "پراگ" ببیند و در فراسوی آن احساس بیگانگی کند و هیچ حس میهنی و ملی نسبت به کشور نداشته باشد. صادق با چنین رویکرد کافکایی همواره بیگانه است و سپهر ایران دوستی او از سهند و سهراب تا "سپهری" و سبلان گسترده است.

پنداری پیر بلخ، آن ناظم منظوم مرگ و عشق، قرن ها پیش از صادق ایران و از فراسوی زمان تقویمی، آن شب رویارویی هدایت با مَلک مرگ را در یک رویای شهودی خویش شاهد بوده که چنین "طعنه" زیبا به ملک می زند:

خندان و تازه رویی، سرسبز و مُشک بویی

همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

حال در حیرتم چرا برخی باز هدایت را می کشند! آیا او به گناه میهن دوستی سزاوار چنین عقوبت شوم است که باید فراموش شود؟ اینکه تنهاترین نویسنده کشور در غربت غرب چشم از ایران بسته حال باید پیکر خویش را تا “پرلاشز” بر دوش کشد و باز بر خاک شود تا برخی خشنود شوند؟ چرا او را فراموش کنیم آنگاه که باید او را بخوانیم؟ این نسیان فرهنگی آیا با فراموشی تاریخی ما تقارن دارد؟ این برخورد پارادوکسال با صادق چرا؟

اگر فرهنگ حیران است و زبان نیز ویران، چنانچه زیستن و ماندن در چنین فرهنگی که "الگوریتم" آن واژگون است را نه می دانی و نه می خواهی پس صادق بخوان شاید هدایت شوی. وُلگاریزه شدن فرهنگ و خلط نابجای آن با مفهوم "تمدن" آیا به هر دو آسیب نمی زند؟ افزون اینکه هرگاه سیاست در پیکر فرهنگ “متاستاز” شود آنگاه چاره چیست؟ این قلم قلیایی هم به بهانه هفتادمین سالگشت آن منتقد فرهنگ و آفریننده "بوف کور" می نویسد؛ روشنگر ایرانی در حالی که هیچ بیم و امیدی به آن سوی "مرگ" نداشت هنگامی که در پاریس چشم از ایران بست. مرز پُرگهری که کمتر از ده سال سه نخست وزیر آن "ترور" می شوند آنگاه این خویشاوند "رزم آرا" آیا باید در سوگ ترور او بنشیند یا در جولان آن فرهنگ چاندلایی حیران شود؟ در افسون انتحار خویش چطور؟ کیست "سه قطره خون بخواند" آنگاه که صادق مرده است؟

پیوند صادق و زبان است که ادبیات معاصر ایران را ارزش می دهد. معنای زندگی هدایت همان ذوق متافیزیکی و شهودی اوست که معطوف کلمه شده است؛ زمانی که بند بند این نشاط استتیک به تدریج سست شده و پیوند آفرینش ادبی با نویسنده (یا شاعر( قطع شود پس زندگی او هم بی معنا می-شود. آفرینش هنری صادق هدایت در واقع خلق هستی از نیستی ( (Ex-nihilo نیست چرا که کلمه همانجا در نزدیکی اوست تا دیده و خوانده شود. صادق شاید نیز چنان هشیار بود که آنقدر نماند تا دچار آفازی (Aphasia) شود که خلاقیت و خیال و خلوص ادبی در وجود او به تدریج پیر و پریشان شوند.

به لحاظ پیوند پویا با هنر آیا هدایت همسنگ "کافکا" یا گوته نیست؟ شوق صادق به زبان از او یک فیلولوگ (دوستدار لوگوس) ساخته است؛ فیلولوگی که در جوانی شب نشین پیر ایران "خیام" می شود تا برای اعتلای زبان و فرهنگ و هویت این سرزمین چاره ای بیاندیشند. در ایرانی که جوانش دیپلم بگیرد بدون آنکه یک انشاء درباره "مصدق" نوشته باشد و یا لیسانسیه شود بدون اینکه اثری از "هدایت" خوانده باشد آنگاه آیا زبان این ملت، شکوفا و فرهنگ آن شکفته و تاریخ آن شکوهمند است؟ آیا هر جوانی در آلمان می تواند دیپلمه شود بدون آنکه "نیچه" یا بیسمارک را شنیده یا خوانده باشد؟ بی سبب نیست که در شوره زار زبان، ایده ها و آرمان ها و اندیشه ها چندان نمی رویند.

به باورم در دهه 1310 شمسی با ورود ایده های آلمانی به ایران جنبش بیداری هم شتاب گرفته است که صادق هدایت را به سوی خیام و میهن باستان سوق می دهد؛ البته ورود دیرهنگام آثار نیچه، گوته و کافکا به سرزمین ما، صادق را نیز مانند بسیاری دیگر از روشنگران در نقد فرهنگی هشیار ساخته است؛ نقدی که از این اصطلاح لاتینی “رسنتمان” الهام گرفته است. البته واژه رسنتمان (Ressentiment) که به باورم شاه کلید فهم آثار نیچه است و معنای مرکب و پیچیده نیز دارد همانند مفهوم یونانی کایروس (Kairos) به آسانی به فارسی برگردانده نمی شوند اما ترجمه بسیط برای رسنتمان را “رنجش” می نویسند و کایروس را هم زمان کیفی ترجمه می کنند که لازم است اما کافی نیست. پیداست

کایروس را در برابر کرونوس (Chronosزمان فیزیکی) درک می کنیم و بدون یکی، دیگری قابل فهم نیست و ما همچنان با کایروس ناآشنا و بیگانه هستیم. انتحار صادق هدایت گرچه مانند همه مرگ ها در کرونوس رخ می دهد اما گوهر کایروتیک (زمان متافیزیکی) دارد؛ بنابراین تا زمانی که درک درستی از این واژه یونانی نداریم پس به همان نام یونانی اکتفا کنیم تا یک ترجمه تک کلامی پیشنهاد شود.

مرگ در ذهن و ضمیر صادق

در اندیشه و آثار هدایت، مرگ اغلب حضوری سنگین دارد؛ اشارات او به مرگ کم نیستند. برای نمونه "زنده به گور" که در همین نزدیکی به حیات صادق خیره شده، مرگیست نشسته بر بام "بوف" که گویی در سفر هند نیز همراه اوست؛ او در "زنده به گور" همواره مرگ را می جوید را

"بی اختیار رفتم در قبرستان...اسم برخی از مرده ها را می خوانم. افسوس می خورم که چرا به جای آنها نیستم. با خود فکر می کردم: اینها چقدر خوشبخت بودند. بنظرم می آمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند...مثل این بود که مرده ها به من نزدیکتر از زندگان هستند...چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند!...نه، کسی تصمیم خودکشی نمی گیرد، خودکشی با بعضی ها هست. در خمیره و سرشت آنهاست- نمی توانند از دستش بگریزند."

آیا هیچ نویسنده ایرانی به اندازه صادق هدایت درباره مفهوم رازآمیز مرگ آگاهی (Amor fati) چنین جذاب و سیال نوشته است؟ پنداری صادق می میرد تا پس از مرگ یک استعاره شود؛ استعاره ای در لایه زیرین حافظه ما تا فرجام تراژیک فرهنگ را هشدار دهد. کدام نویسنده ایرانی به اندازه صادق هدایت رنج کشیده و یا درباره مفهوم رازآمیز زمان و مرگآگاهی چنین جذاب و سیال نوشته است؟ این نویسنده از مرگ آنسان می نویسد که تلنگری بر ذهن ما باشد و ما را هشیار ساخته و به اندیشه اندازد. پیداست در پیوند مرگ و زندگی، هنر نقشی برجسته دارد و با هنر (بویژه ادبیات و موسیقی) است که می توان پرسشی مطرح ساخت و احساسی را بیان کرد. در واقع هدایت با "سه قطره خون" خویش به ستیز با فرهنگ وُلگاریزه (فرومایگان) بر می خیزد؛ این نویسنده می داند که در شوره زار زبان است که فرهنگ رجاله ها بارور می شود و لکاته ها جولان می دهند؛ آنگاه زیستن در این فرهنگ منحط بسیار دشوار و توانفرسا میشود.

مرگ برای این صادق ایراندوست آن نیرویی است که گویی فراسوی فرهنگ می نشیند و تنها به این وسیله است که هدایت مرگ را "سوبلیمه" می کند. به این سبب اصرار دارم که اراده معطوف به مرگ این منتقد برجسته را باید از این منظر تماشا کرد و نه خودکشی یک نویسنده گرفتار گرداب مالیخولیا آنهم در آغاز بهار پاریس. شاید هم حق با مرگ باشد که چنین دلتنگ نویسنده ایرانی شده است تا زخم هایش را در بوف کور التیام دهد: “در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را در انزوا میخورند و می تراشند. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند..."

استکهلم، بهار 2020

۱۴۰۰ فروردین ۴, چهارشنبه

یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی!


علی محمد اسکندری جو

روایت تاریخی دارای "ایهام و ابهام" را نشاید نوشتن و خواندن؛ این نوع تاریخ "موازی" و معطوف به یک گرایش سیاسی و یا یک فرقه تنظیم می شود که میانه ای با "تحلیل" یک رخداد در گذشته ندارد. روای در حافظه تاریخی آزاد است غلظت تراژیک یا حماسی یک "واقعه" را چنان تنظیم کند تا به دل نشیند نه به سر؛ در این میان او "زمان" را قربانی می کند و اعتنایی به تقویم ندارد. اینجا دیگر آن واقعه تاریخی تابع زمان نمی شود تا مبادا از حافظه هواداران و پیروان پاک شود؛ اما آنجا که سخن از آگاهی تاریخی به میان است دیگر از چنین راویان خیراندیش خبری نیست بلکه روش تحقیق و تحلیل در میان است.(1(

حال پرسش سترگ این است که ما از کدام یک از این دو تاریخ می آموزیم، از آن که سوبژکتیو و مقدس و نقد گریز می شود یا از آنکه ابژکتیو و تحلیلی و نقد پسند است؟ شاید هم از هیچ کدام(!) و پنداری حق هم با هگل و مارکس باشد که یکی تاریخ را تکرار شدنی پنداشت و دیگری هم در پاسخ به وی (و اشاره به ناپلئون سوم برادرزاده جاه طلب، سبک مغز بناپارت) با قلم کنایی نوشت که فیلسوف آلمانی فراموش کرده واقعه تاریخی یک بار به شکل تراژیک و بار دیگر به گونه مضحک رخ می دهد. بااین حال آیا فرانسویان امروز عاقل تر از فرانسویان دوره ناپلئون شده اند؟ ما ایرانیان چطور؟ در آستانه هفتادمین سال ملی شدن صنعت نفت آیا امروز عاقل تر از نسل "مصدق" شده ایم؟ باور ندارم که ما دوراندیش و فهیم تر از آنهاییم بلکه هنوز هم نسل "مصدق" را مصداق مولاییم:

صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم

یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی

به این سیاق استعاری، ما یا تاریخ نمی خوانیم یا اگر هم می خوانیم اما چندان نمی آموزیم. شاید هم به "نسیان" مبتلا شدیم که مزید بر علت شده و آن اندک اندوخته تاریخ را هم فراموش می کنیم. پیداست می دانیم در گذشته چه رخ داده است اما نمی دانیم در آینده چه رخ خواهد داد؛ بنابراین اندکی از تجربه این نسل به نسل بعدی خواهد رسید. طرفه اینکه هر نسل جدید روش نوینی برای خودزنی (self destructionپیدا می کند. تاریخ خواهی نخواهی "دروازه" آینده است؛ پس نسل جوان برای گشودن این دروازه باید رمز ورود را بداند اما چگونه؟ حال که این بی اعتنایی و نسیان تاریخی به نسل جوان هم "متاستاز" کرده آیا امیدی به نقش تاریخ در آینده ایران هست؟

هفتادمین سالگشت حماسه نافرجام

پس از ملی شدن صنعت نفت مقامات انگلیسی به مشتریان نفت ایران هشدار دادند به لحاظ حقوقی تا زمانی که موافقت نامه پرداخت "غرامت" بین ایران و انگلیس امضا نشده است آنها حق معامله ندارند. از سوی دیگر انگلیس هرگز به امضای توافق نامه پذیرش غرامت راضی نشد. دولت ایران به ریاست دکتر مصدق پذیرفت:

الف- غرامت به انگلیس بپردازد.

ب- ضمانت دهد نفت مورد نیاز بریتانیا را تامین کند.

پ- تعهد دهد پرسنل و مهندسین انگلیسی با همان مزد و مزایای سابق در پالایشگاه آبادان به کار خویش ادامه دهند.

در بریتانیا دولت کارگری انگلیس به ریاست "کلیمنت اَتلی" از حق مشروع حاکمیت ملی بهره برده و برای جلوگیری از موج بیکاری در کشور کل صنعت معدن را ملی اعلام کرد؛ دولت اتلی به ناچار 800 شرکت خصوصی را با پرداخت غرامت به مالکیت دولت درآورد اما نوبت به ایران که رسید نه پیشنهاد دریافت غنیمت را پذیرفت و نه حق مشروع حاکمیت (Sovereignty) دولت ایران را به رسمیت شناخت. طرح تیم مصدق برای اعلام ملی شدن نفت در 29 اسفند هرگز یک کنش عصبی،

پوپولیستی، هیجانی و دور از انتظار نبود بلکه حاصل کوشش چندین ساله برای تحقق یک آرمان ملی بود. از سوی دیگر دولت امریکا این اقدام مصدق را محکوم نکرد و این حرکت را حق ملی نه تنها ایران بلکه هر کشور مستقلی می دانست بویژه دولت دکتر مصدق که در منطقه پرآشوب خاور میانه به روش دموکراتیک انتخاب شده بود.

کشور بلافاصله با تحریم اقتصادی روبرو و در محاصره دریایی نیروهای انگلیسی قرارگرفت و دولت برای تامین بودجه جاری کشور (البته بیشتر به دلیل پرداخت به موقع حقوق نیروهای نظامی و انتظامی برای جلوگیری از اعتراض و شورش پرسنل) اقدام به انتشار اوراق قرضه ملی با بهره مناسب در سراسر ایران کرد اما بخت با نخست وزیر یار نگشت و کمتر از نیمی از اوراق به فروش رفت. آن روز دکتر مصدق باید به این نتیجه می رسید که این حماسه بدون پشتیبانی ملت سرانجامی ندارد.

در "تراژدی" شاهدیم که قهرمانان علی رغم کوشش و شجاعت و استقامت در برابر حوادث اما گام به گام به سرنوشتی تلخ نزدیک می شوند؛ آنگاه که نوبت مصدق شد پس چرا او چنین نشود؟ چرا نخست وزیر به پاس ایستادگی و اِعمال حاکمیت ملی به زندان و تبعید و حبس خانگی محکوم نشود؟ چرا وی آماج افترا و انزجار و دشنام های سخیف قرار نگیرد؟ مگر نه اینکه با فروش کل اوراق قرضه با بهره مناسب دولت او می توانست تحریم را مهار کند؟

چهارده سال پیش تر در مکزیک (آنهم در روز بیست و نهم اسفند) صنعت نفت این کشور ملی اعلام می شود؛ صدها هزار مکزیکی با تجمع مقابل کاخ ریاست جمهوری از طلا و جواهر تا پول نقد را به ستاد جمع آوری کمک های مردمی تقدیم می کنند؛ حتی روستاییان و فرودستان مکزیک هم با کوله باری از ماکیان و پرندگان به آن موج همبستگی پیوستند تا شاید ستاد ملی با فروش هدایای کوچک آنها نیز بتواند کسری بودجه دولت را تامین کند اما ملت و دربار ایران با اوراق ملی امضای مصدق چه کرد؟ آن زمان ایران به گناه یک انگیزه مقدس و مشروع که ملی شدن نفت باشد تحریم شد اما (برخلاف ملت مکزیک) نتوانست سربلند تاریخ معاصر شود؛ دولت رهبرش سرنگون و حماسه اش تراژیک و ثروتش تاراج گشت. بی سبب نیست که روایت نفت "پارادوکسال" می

شود. پس از حبس دکتر مصدق کنسرسیوم نفت تشکیل شد که بیش از ده سال کلیه غرامت و بهره آن را از سهم ایران کاسته و به دولت انگلیس پرداخت. حال آن کودتا را چه بنامیم؟ قیام ملی؟ ملت و دولت مکزیک با گذشت هشتاد سال همچنان روز بیست و نهم اسفند (19 مارس) را تعطیل و گرامی دارند اما ما چرا؟ به پاس کدام همبستگی دولت و دربار و ملت؟ به افتخار انتشار اوراق قرضه نافرجام یا پرداخت غرامت سنگین به دولت چرچیل؟ شاید هم بخت با ملت و دولت مکزیک همراه شد که جنگ جهانی آغاز گشت و کشور از محاصره درآمد و شش سال بعد نیز دولت، اندک غرامتی به شرکت های خارجی پرداخت اما ایران قربانی جنگ سرد و روس هراسی دولت آیزنهاور و چپ هراسی (حزب توده) دولت انگلیس گشت. در آخرین روزهای سده چهاردهم، سده پر تلاطم ایران، روایات رنگارنگ معطوف به حافظه تاریخی بسیار داریم اما روایت تحلیلی و منطقی ناظر بر آگاهی تاریخی، چطور؟

پانویس:

1 این پنجمین یادداشت درباره دکتر مصدق و ملی شدن نفت است؛ برای آشنایی بیشتر با ترّهات و اتهامات سخیف علیه دکتر مصدق و پاسخ من، به این مقاله مراجعه شود:

علی محمد اسکندری جو: مصدق را از چپ نخوانیم

۱۳۹۹ بهمن ۲۰, دوشنبه

ژاندارم­ها کودتا نمی­کنند




                            

                         علت برآمدن رضاخان و برافتادن کلنل

علی­محمد اسکندری­جو     

ژرمن­ها به سرزمین ما پنداری چه دیر آمدند؛ در میانه جنگ اول بین­الملل لورنس ایران "ویلهلم واسموس" به دلیران تنگستان می­گوید ویلهلم قیصر مسیحی آلمان، مسلمان گشته و به مکه مشرف شده و با تغییر نام حاج ولی­الله خوانده می­شود. شوآن فریتیوف رئیس فرقه مریمیه (شیخ و مراد پیشین دکتر سید حسین نصر) نیز معتقد بود مهدی موعود از میان ژرمن­ها ظهور خواهد کرد.(1) سفیر آلمان به احمدشاه قاجار تعهد می­دهد چنانچه شاه از تهران به قم برود و به دولت در تبعید به پیوندد آلمان با کمک ژاندارم­های ایرانی و سوئدی ریشه نفوذ و منافع انگستان بویژه امتیاز نفت را قطع خواهد کرد. سفیر انگلیس اما به شاه جوان اخطار می­دهد اگر از تهران خارج شود انگلیس او را از سلطنت خلع خواهد کرد. 

 

شایسته نیست تاریخ را تحقیر کنیم و آن را صرفا به حادثه­ای که در گذشته رخ­داده ساده سازیم؛ به بهانه صدمین سال کودتای اسفند نمی­خواهم از مزایا و مضرات فرمانده تیپ قزاق که این­روزها به دلایلی گاهی "خان" خوانده می­شود و گاهی نیز شاه، بنویسم بلکه درنگی­ کوتاه دارم بر این کودتا و پاسخی به این پرسش که ژنرال آیرونساید فرمانده انگلیسی به کدام بهانه پرچم کودتا را بجای افسر ژاندارم آموزش دیده مدرسه سوئدی، به یک افسر قزاق مکتب ندیده روسی سپرد؟ با فروپاشی سلطنت تزار روس نیروی قزاق دیگر محلی از اِعراب نداشت و انجام کودتا نیز اجتناب ناپذیر شده بود. طنز تلخ تاریخ معاصر اینکه محمدعلی شاه زمانی که مخفیانه از طریق وزیر خارجه ایران به سفیر انگلیس پیشنهاد فروش "مشروطه" به ارزش یک کرور (نیم میلیون) تومان را می­دهد پس چرا فرزندش احمدشاه پیشنهاد فروش "سلطنت" به قیمت یک میلیون تومان را ندهد؟

 

 روایت کودتای سوم اسفند روایت برزخ انتخاب بین امنیت ملی و آزادی­ست؛ دوراهی انتخاب آزادی یا امنیت، کدام یک؟ سفیر انگلیس که لیست افسران را در اختیار ژنرال "آیرونساید" قرار داده پنداری امنیت را بر آزادی ترجیح داده اما او که ایرانی نبود. سفیر به نیکی می­دانست ایران اگر آزادی را فدای امنیت کند یا برعکس، سرانجام هر دو را باخته است. برای نمونه چرا ژنرال آیرونساید برای طرح کودتا بگونه شتاب ­زده بجای کلنل محمد تقی خان پسیان فرمانده هنگ ژاندارمری خراسان به رضاخان فرمانده آتریاد قزاق همدان متوسل شد؟ آیا سفیر به ژنرال نگفته بود که ژاندارم­ها توسط افسران سوئدی (بعضا هوادار آلمان و ضد انگلیس) آموزش دیده و تربیت شده­اند و در مقایسه با قزاق­ها­ از دانش، اعتبار و مشروعیت نزد ملت ایران برخوردارند؟

 

کلنل محمد تقی خان ژاندارم و سرهنگ رضاخان قزاق هر دو از تبار مهاجران گرجی در ایران هستند. آیا بزرگ­ترین افتخار تاریخ چهل ساله تیپ قزاق آن نبود که مجلس برآمده از جنبش مشروطه را به توپ بست؟ بنابراین رسیدن از کهتری به مهتری آیا فقط شایسته رضاخان بود و ”کلنل“ بایستی قربانی شود؟ بی­گمان اراده معطوف به "قدرت" برای نجات ایران تنها در ضمیر فرمانده قزاق نبود که در "نهاد" فرمانده ژاندارم­ نیز بود. آیا کلنل به بهانه این کودتا به اتهام هواداری از آلمان قربانی خشم انگلیس نشد؟

 

 امروز تاریخ که بازی کودکانه نیست که من قزاق شوم و تو هم ژاندارم بلکه تاریخ شبیه "ادبیات" است و هنر بیداری من و تو. حال قرار است یا (نیست!) که جنبش بیداری ایرانیان معطوف به "تاریخ" باشد یا نباشد؟ اگر چنین باشد آنگاه این بیداری تاریخی، شتاب­دهنده همبستگی و اتحاد آحاد یک ملت، یک فرهنگ و یک هویت خواهد شد. به این سیاق، یادآوری کودتای سوم اسفند 1299 برای تثبیت یگانگی هویت و حافظه باید باشد که اگر چنین نشود پس نگارش و خوانش تاریخ به چه کار آید؟

 

تاریخ گرچه مزایا و مضرات فراوان دارد اما در فرآیند بیداری همگانی ناچاریم هشیارانه انتخاب کنیم کدام روایت تاریخی را باید امروز فراموش کنیم و فعلا به آن نیاندیشیم و کدام روایت را باید برجسته سازیم و به آن بها دهیم. به یقین تاریخ ایران معاصر نشان داده است که این بایدها و نبایدهاست که "تاریخ ­ساز" شدند. برای نمونه ملت ما تمایل دارد روایت تراژیک جنگ و معاهده ترکمن­چای که در پی آن نیمی از ایران از ایران جدا شد را فراموش کند و زمان تقویمی آن جنگ را هم از حافظه خویش پاک سازد؛ ما در روایت ترکمن­چای چندان کندوکاو نمی­کنیم در حالی که می­دانیم فاجعه تاریخی آن­هم در این سطح هولناک باید هر ساله روایت تراژیک آن باانجام مراسمی یادآوری شود.

برخی هر سال در اسفند ماه دو روز را به نام رضاشاه و دکتر مصدق به یاد دارند و  پنداری قرار نیست این دو پیر و فرسوده گشته و به خاک سپرده شوند تا سردی آن یاد این دو را از حافظه­­ها پاک کند. این روزها در جدال حافظه و آگاهی تاریخی عده­ای به سوی نسیان (فراموشی) می شتابند اما بعضی هم به­سوی آگاهی می­­دوند. بنابراین نگون­بخت کیست؟ او که نسیان ­زده است و هویت تاریخی را نه اهمیت می­­دهد و نه می­خواهد یا او که هر دو را پاس می­دارد؟

 تاراج بانک شاهنشاهی ایران توسط افسران سوئدی

 

 حکایت دست­برد به بانک شاهی یکی از دلایل خشم انگلیس از ژاندارمری­ست. در هنگامه جنگ اول، با نفوذ مستشاران آلمانی در پوشش دیپلمات (کاردار، کنسول، رایزن) به خاک ایران بویژه ورود تدریجی شصت افسر سوئدی (بعضا از طبقه اشراف و نجیب زادگان هوادار فرهنگ آلمانی) برای آموزش کادر ژاندارمری بود که روس­ها و انگلیسی­ها در تخریب این نیروی مسلح کوشیدند.

 قیام دلیران تنگستان و عملیات چریکی "لورنس ایران" و قیام تنگستان به زعامت رئیس­علی دلواری علیه منافع بریتانیا هم­چنان در حافظه­ها باقی­ست. انگلستان ناچار علیه فرماندهان سوئدی ژاندارمری و مستشاران نفوذی آلمان که سه بار خط لوله انتقال نفت را منفجر کردند موضع گرفت. لازم به اشاره است نیروی قزاق هوادار دربار قاجار و ظاهرا پاسخ­گو به احمدشاه بود اما ژاندارمری برآمده از اراده مجلس شورای ملی و پاسخ­گو به پارلمان بود. به بیانی، در زمان جنگ ژاندارم­های ایرانی و سوئدی پشتیبان نظام مشروطه و بعضا هوادار آلمان بودند؛ دربار قاجار هم از وجود چنین نیروی جوان و منضبط که افسران آن اکثرا از افراد تحصیل­کرده (یا لااقل خواندن و نوشتن می­دانستند) در برابر نیروی نابسامان و پراکنده قزاق که افسران­اش استعداد خواندن و نوشتن متعارف را هم نداشته و حتی تکنیک تیراندازی را هم به درستی نمی ­دانستند، خشنود بود.

در اینجا سخن از رشادت تیپ قزاق و فرمانده شجاع آن در سرکوب شورش­های عشایری و ایلاتی نیست که ژاندارم­ها نیز برای حفظ تمامیت ارضی ایران با همان درجه از رشادت در این نوع عملیات شرکت داشته و علاوه بر آن امنیت جاده­ها را نیز تامین می­کردند.

 

با وجودی که دو دولت ایران وسوئد در جنگ بین­الملل اعلان بی­طرفی کرده بودند بااین­حال روسیه شمال ایران را اشغال کرده و سفیر انگلیس هم از مجلس شورا می­خواهد حکم اخراج افسران سوئدی (به اتهام همکاری با آلمان و تحریک ایرانیان) و انحلال ژاندارمری را صادر کند. به این بهانه بانک شاهنشاهی که زیر نظر و مدیریت انگلیس بود چندین ماه از پرداخت حقوق پرسنل ژاندارمری و تسویه حساب افسران سوئدی و ایرانی خودداری می­کرد. در نتیجه "هرالد یالمارسون" محبوب­ترین فرمانده کل ژاندارمری و بنیان­گذار این نهاد مسلح از ایران اخراج شد؛ البته او پیش­از ترک ایران فرماندهی این نیرو را به "اریک کارلبری" سپرد.(2)

 کنوت فیلیپ افسر ژاندارم سوئدی در خاطراتش از طرح مخفیانه تاراج بانک شاهنشاهی (آن­هم به سفارش وزیر جنگ ایران و چراغ سبز همسر سفیر انگلیس!) چنین یاد می­کند.(3)

 

"به دیدار وزیر جنگ رفتم و از شکایت افسران و درجه داران به سبب عدم دریافت حقوق گفتم. وزیر پیشنهاد داد نظر به اینکه انگلیس هزینه ژاندارمری را از محل درآمد امتیاز نفت ما کم خواهد کرد پس بهتر است به بانک شاهی دستبرد بزنید و البته یکی از مقامات بلندپایه سفارت هم از این پیشنهاد من آگاه است... بعدا در مجلس شب نشینی، وزیر جنگ با اشاره به خانم "سوزان تاونلی" همسر سفیر انگلیس به من گفت "مادام" همان مقام بلندپایه سفارت است که قبلا اشاره کردم[!] و خانم سوزان هم تایید کرد زمانی که وزیر ایرانی پیشنهادی برزبان آورد به آن عمل کنید پیش از آنکه دیر شود... چند روز متوالی افسرانی را با درشکه به محل ذخیره بانک واقع در ضراب­­خانه می­فرستادم و آنها با نشان دادن فرمان کتبی اداره ژاندارمری یک کیسه نقره از صندوق­دار تحویل گرفته سپس در بازار سکه­ها را می­فروختند؛ من هم پول را به حساب جاری ژاندارمری نزد بانک شاهی واریز می­کردم تا مبلغی حدود سی میلیون کرون [معادل شصت میلیارد تومان به نرخ امروز] در حساب انباشته شد. با صدور چندین چک، حقوق چندماهه پرسنل را پرداختم که با مراجعه به همان بانک شاهی آنها را نقد کردند [!] ... سپس کشور را ترک کردم..." البته سفیر انگلیس و همسرش نیز همان روزها از ایران رفتند.

 

یک ماه بعد به دستور سفیر جدید انگلیس (چارلز مارلینگ) برابر همان مبلغ از محل درآمد ایران بابت سهم امتیاز نفت کسر شده به بانک شاهی پرداخت شد.(4)

 ژنرال آیرونساید باقی­مانده تسلیحات، پوشاک، آذوقه و چادرها و لوازم پزشکی بجا مانده از ارتش انگلیس در قفقاز را به جای آنکه در اختیار یک افسر ژاندارمری قرار دهد به یک فرمانده قزاق بخشید؛ نیرویی که افسران روسی آن با ارتش سرخ بلشویکی می­جنگیدند آن­هم به هزینه دولت ایران؛ افسرانی که نان ایران می­خوردند و منّت روس می­کشیدند! کودتای سوم اسفند اما روایتی "بسته" نیست بلکه یک روایت هم­چنان باز است.

استکهلم، زمستان 2021

 

  ...................................................................................................

پانویس­ها:

1. همسر دوم شوآن فریتهوف (بانوی امریکایی با نام اسلامی "سیده امینه") در کتاب خاطراتش آورده که شیخ به هر دو همسرش اصرار داشت که منجی عالم باید از میان آلمان­ها برخیزد!

 2. اریک کارلبری از افسران زبده سوئدی و نیز دو دوره قهرمان المپیک در رشته تیراندازی بود؛ او بعدها به عنوان سرکنسول سوئد در تهران انتخاب شد و به گفته خودش (به نقل از دفتر خاطرات) سالها از دوستان نزدیک و هم­نشین دکتر محمد مصدق تا کودتای 28 مرداد بود.

 3. بسیاری از اسناد و مدارک مربوط به همکاری افسران سوئدی و آلمانی هم­چنان در آرشیو پلیس و وزارت دفاع سوئد باقی­ست؛ امید که روزی ایرانیان میهن­دوست همه اسناد و مدارک و خاطرات را ترجمه کرده و در فضای مجازی منتشر کنند.

 4. البته افسر سوئدی طرح تاراج بانک شاهی را پس از دریافت حکم بازنشستگی افشا کرد تا اعتراف به جرم او شامل مرور زمان شده و مجازاتی برای وی در پی نداشته باشد؛ دولت انگلیس هم موضوع را تا سال­ها "محرمانه" اعلام کرد.