۱۳۹۴ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

دو نیچه در ایران



گفت‌وگو با علي محمد اسكندري جو مولف كتاب «دو نيچه در ايران»



 

ما ايرانيان نيچه را چگونه فهميديم


به درستي كه از نيچه نوشتن كار آساني نيست به ويژه آنكه اگر دو نيچه باشند. سرنوشت غمبار فريدريش نيچه با فلج مغزي و عارضه «شيزوييسم» از او چهره‌يي خيالي و نوستالژيك مي‌سازد. راز جاودانگي فروغ نيچه، نه در گوهر آثار او بلكه در دهليز فرهنگ مدرن غرب نهفته است؛ بي‌سبب نيست كه او را «پارادايم» فرهنگ نيز خطاب كرده‌اند. علي محمد اسكندري‌جو، پژوهشگر در حوزه فلسفه فرهنگ، با وجودي كه دو جلد كتاب با نام‌هاي «نيچه زرتشت» و «دو نيچه در ايران» نوشته است، ولي خود را نيچه‌شناس نمي‌داند. به مناسب سالگشت فيلسوف آلماني در بيست و پنج ماه آگوست (چهارم شهريور) از اسكندري‌جو كه اينك در سوئد مقيم است درباره دو نيچه در ايران پرسش‌هايي را مطرح كرديم.


شما در آغاز كتاب «نيچه زرتشت» مي‌نويسيد كه از نيچه به‌ اندازه نيچه بايد نوشت و بيش‌از آن بايد سخن گفت، چرا؟
در اين عبارت «رتوريك» اشاره‌يي به فيلسوف آلماني، مارتين هايدگر، دارم كه آنقدر درباره هموطنش، نيچه سخن گفت كه كتابي به حجم هزار صفحه شد (شگفتا! جمله‌يي در انتقاد از هيتلر و اعتراض به امپراتوري رايش سوم به زبان نياورد) و من همچنان براين باورم كه درباره نيچه بيش‌از نوشتن مي‌توان سخن گفت، چرا كه نيچه «رند» آلمان است. به بيان ديگر، رند و رندي مختص حافظ و ايران نيست بلكه آلمان هم رندي مانند نيچه دارد. برخي از فرازها در آثار و نامه‌هاي نيچه نشان مي‌دهند گوهر رندانه با ديوان حافظ ما هم‌سنگ است؛ بي دليل نيست كه در غرب پس‌از انجيل و افلاطون، آثار نيچه را بيش از همه مي‌خوانند. حافظ كه مي‌سرايد: «مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز/ ور نه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست» پانصد سال پس‌از او، نيچه نشان مي‌دهد كه خبري هست كه هست. اگر قرار باشد در ايران هرگز «حافظ» دوم نداشته باشيم (كه نخواهيم داشت) پس نيچه ديگري هم در آلمان ظهور نخواهد كرد يعني كه دوران آفرينش هنري و حضور نوابغ هنري مانند حافظ و نيچه، اينك سپري شده و به قولي «آنتروپي» آن شرايط فرهنگي براي آفرينش آن شاهكارها تا ابد شكسته شده است.

پس آيا به سبب «رندي» نيچه است كه شما در ديباچه كتاب «نيچه زرتشت» مخاطبان ايراني اين فيلسوف آلماني را به دو گروه «نيچه‌ترسان» و همچنين «نيچه‌دوستان» تقسيم مي‌كنيد؟

بله، درست حدس زديد. برخي از نوواژه‌ها (Neologisms) و اصطلاحات كليشه‌يي نيچه، رندانه خلق شده‌اند تا شايد آتشي بر خرمن اخلاق شوند و بهانه اقتدار و برتري نژادي باشند. از شصت سال پيش كه نيچه از روسيه به ايران آمد، ما شاهد اين دو گروه نيچه‌ترس و نيچه‌دوست هستيم. البته ايهام و ابهام موجود در نوواژه‌هاي او و تفسيرهاي بعضا ضد و نقيض از اين مفاهيم، بر آتش آشوب افزوده‌اند و در نتيجه نمي‌توان از اين فيلسوف خطرناك يك تفسير همسان ارائه‌ داد. نيچه به باورم هم فلسفه‌ را به خطر انداخت و هم خويش را. بعضي‌ بر اين باورند از آنجا كه فريدريش نيچه فيلسوف مطلوب و محبوب عالي‌جناب گروفاس (آدولف هيتلر) است، پس نبايد آثارش را خواند بلكه بايد به همراه گروفاس او را هم به زباله‌دان تاريخ انداخت، اما آنان كه نيچه را مي‌ستايند و مي‌نوازند، معتقدند كه او فيلسوف و عارفي شوريده است. به همين علت من هم خطاب به نيچه‌دوستان در كتاب نوشتم كه در اين سرزمين كدام شيخ و شارحي، خرقه بر دوش او انداخت يا بر ميان وي زنار محمود بست و او را سايه‌نشين طوبي و هم‌نشين شيخ سرخ (سهروردي) ساخت. خواسته‌ام نشان‌دهم كه گويا برخي از هواداران نيچه در ايران، به‌راستي او را عارف و صوفي پنداشته‌اند(!) و يك نگاه ساده به ديباچه‌ها و پانويس‌ها و حتي تصوير روي جلد ترجمه آثار گوناگون نيچه در ايران، اين ادعا را نشان مي‌كند.

با اين برداشت پس شما خواسته‌ايد هشدار دهيد كه اين گروه دوم نبايد «گفتمان نيچه» را به سوي عرفان و اشراق ايراني سوق دهد و اصطلاحا آن را گفتمان «غالب» سازد ولي چرا مي‌گوييد نيچه را از روسيه آوردند؟


به نظر من ورود ديرهنگام نيچه به ايران از راه اروپا نبود بلكه از طريق روسيه بود؛ البته نه‌تنها نيچه بلكه به‌باورم هگل و ماركس و هايدگر هم از روسيه به ايران آمدند، چراكه به‌لحاظ فرهنگي، گرچه روسيه در قاره اروپا واقع شده است ولي اروپايي نيست و مگر ژاپن كه در قاره آسياست واقعا آسيايي است و ذهنيت آنها مانند ما آسيايي‌هاست؟ منظورم آن است كه در روسيه آثار متفكران غربي را با زبان «فلسفه» نخواندند بلكه گاهي با زبان «ايدئولوژي» ‌خواندند و گاهي نيز با زبان دين و عرفان. مي‌دانيم كه فاصله بين اين سه نوع زبان همانا به اندازه تفاوت بين سه حوزه فلسفه و ايدئولوژي و دين است كه در كتاب به آن پرداخته‌ام. فلسفه همسايه علم است و از زمان هگل تا حال، فلسفه طفيلي علم شده و در سايه او حركت مي‌كند يا لااقل در غرب جايگاه فلسفه همانند جايگاه والاي علم نيست. اينكه چرا در ايران نيز بسياري نيچه را از همان ابتدا با ذهن و چشم روسي (گاهي ايدئولوژيك، گاهي عرفاني) ديدند و او را همانند روس‌ها عارف و صوفي پنداشتند، بيش‌ از آنكه در پيوند با زمينه و زمانه نيچه باشد، مربوط به فرهنگ دين‌محور ايران و نزديكي بين دين و عرفان است كه شايد شبيه دو دايره بسيار كوچك و بسيار بزرگ ولي متحدالمركز و «خدامحور» هستند. در اين دو كتاب من بيشتر سعي كرده‌ام كه زنار از ميان نيچه باز كنم و او را از طوبي تا «تورين» پايين كشم.

چرا تا تورين، مگر نيچه آنجا چه مي‌كند؟
نيچه در تورين ايتاليا در يك پانسيون كوچك به سر مي‌برد و از طوبي تا تورين، اشاره‌ام به تفسير و برداشت متافيزيكي از برخي فرازهاي بعضا زميني و جنجال‌آفرين اوست؛ فرازهايي شهرآشوب كه نيچه با خامه عصيانگرش نوشته بود، به سرعت او را در ايران بر سر زبان‌ها انداخت. در تورين ناگهان نيچه، به‌سوي يك اسب مي‌دود كه زير شلاق درشكه‌چي است و آن شريف‌ترين حيوان را در آغوش مي‌كشد. از آن‌پس نيچه نويسنده، شاعر، فيلولوگ، موسيقيدان و شايد هم فيلسوف، مجنون و «مزوييد» مي‌شود و 11 سال بعد در همين‌روزها در حالي كه مراسم «زرتشت‌خواني» در خانه او برپاست چشم از جهان مي‌بندد. من هيچ نويسنده‌يي را نمي‌شناسم كه از جواني تا مرگ در ميانسالي، به‌اندازه فريدريش نيچه رنج و زجر كشيده باشد.

يقينا منظورتان كتاب «اوستا» نيست و بلكه همان اثر مشهور فريدريش نيچه «چنين گفت زرتشت» را مي‌گوييد كه به نظر مي‌رسد محصول رسنتمان اوست. چه كساني اين مراسم را برگزار مي‌كردند؟


بله، حق با شماست. آنها عموما با اوستا بيگانه‌اند و منظور همان كتاب نيچه است كه جوانان پرشر و شور آلماني بخش‌هايي از كتاب «چنين گفت زرتشت» را به صورت آواز و سرود جمعي مي‌خواندند. اصولا من معركه‌گيري «زرتشت‌خواني» در خانه نيچه را نمي‌پسندم و اين اطوارها را نشانه خودسري خواهر او اليزابت نيچه براي كاسبي به بهانه جمع‌آوري اعانه مي‌دانم. شوهر نژادپرست اليزابت با نام فورستر با وجودي كه خودش بنيانگذار فرقه آريايي بود ولي تحمل افراطي‌گري اليزابت را نداشت و با شليك گلوله به سرش خودكشي كرد. اليزابت و همسرش سال‌ها در جنگل‌هاي اكوادور در امريكاي لاتين با گروهي از هواداران آلماني اين فرقه، به‌زعم خويش كوشيدند ازدياد نسل «آريايي» كنند و خون پاك اين نژاد(!) را در جنگل‌هاي آن‌ سوي دنيا و هزاران كيلومتر دورتر از آلمان حفظ كنند. اليزابت همان است كه پارسيان زرتشتي هند به خاطر زنده كردن نام زرتشت پيامبر ايراني توسط برادرش نيچه، به دست‌بوسي(!) اين خانم رفتند. هيتلر و آيشمان (دژخيم اس‌اس) و يوزف گوبلز (وزير تبليغات) هم به ديدن او رفته‌اند. معلم و مراد اليزابت نيچه يك صوفي آلماني با نام رودولف اشتاينر است كه رنه‌ گنون فرانسوي و فريشهوف سويسي، شاگرد و مريد او بودند. فريشهوف به‌ نوبه خود (متاسفانه) مراد و يار دكتر سيدحسين نصر بود و... بي‌سبب نبود كه در دهه 1340 خورشيدي بسياري نيچه را در ايران هم‌سنگ «شيخ شبستر» ديدند. در برهه روشنگري ايران كتاب‌ها و مقالاتي از رنه گنون، اسوالد اشپنگلر، ژرژ گورويچ، لوئي ماسينيون، ميرچا الياده، هانري كربن، جوليوس اولا و موريس مترلينگ با ياري نيچه‌دوستان، ترجمه و منتشر مي‌شدند. همه اين به اصطلاح فيلسوفان و صوفيان غربي كه در نقد فرهنگ مدرن نوشتند، در واقع مستقيم يا غيرمستقيم از اين فيلسوف فرهنگ تاثير پذيرفته‌اند. البته آثاري از نسل جديد اين صوفيان غريب‌آشنا هم‌اكنون در ايران و روسيه ترجمه و پخش مي‌شود.

از رسنتمان يا رنجش نيچه بگوييد و اينكه چرا از او به عنوان «نويسنده» ياد مي‌كنيد؟
چنانكه مي‌گويند در سده نوزدهم، فيلسوفان آلماني معمولا نويسنده بودند و نويسندگان روسي هم معمولا فيلسوف‌ بودند. به باورم نيچه را مي‌توان در ميان اين دو گروه قرار داد و بايد ارادت به هنر و ذوق قلمي وي داشت تا عنايت به انديشه او. در بعضي از كتاب‌هاي نقد آثار نيچه ديده‌ام كه او را فيلسوف شاعران يا شاعر فيلسوفان خطاب مي‌كنند. البته كه نيچه، فيلسوف به معناي «متعارف» و در قامت و اندازه رنه دكارت يا ايمانوئل كانت و برتراند راسل نيست. اگر نيچه واقعا يك فيلسوف به شمار مي‌رفت، غرب در داوري خويش نسبت به نيچه و سنجش آرا و آثار او چنان به خطا نمي‌رفت كه وي را در نهايت، شاعر فيلسوفان بخواند. اما درباره رسنتمان و رنج شديد نيچه، چنانچه بخواهيم در ايران نويسنده‌يي را در نزديكي محنت و رنج او ببينيم، مي‌توان از صادق هدايت ياد كرد. اگر نيچه اين رسنتمان فرهنگي را در آفرينش شاهكار ادبي آلمان يعني «چنين گفت زرتشت» تخليه مي‌كند اما صادق اين رسنتمان فرهنگي را در «بوف كور» مي‌ريزد. هنگامي كه فرهنگ «ولگاريزه» مي‌شود يا به‌گفته نيچه، هنگامي كه فرهنگ «چاندلايي» مي‌شود و هنر هم رنگ و بوي بورژوايي (در اينجا منظورم دو قشر فرومايگان و تازه به‌دوران رسيده‌ها در زمان نيچه و هدايت است) دارد، رسنتمان در وجود هدايت و نيچه غليان مي‌كند. اصطلاح «چاندلا» پايين‌ترين طبقه در سيستم اجتماعي «كاست» هند است كه نيچه بارها در دو رساله «دجال» و همچنين «تبارشناسي اخلاق» انزجار خويش از اين فرومايگان را ابراز مي‌كند. نيچه در اين دو رساله بر مسيح و چاندلاي اروپايي كه پيروان او هستند حمله مي‌كند. صادق هدايت هم گاهي چاندلاي ايراني يا فرومايگان متظاهر و فكلي را به سخره مي‌گيرد. شايد دغدغه‌هاي فرهنگي نيچه باعث‌شد كه برخي او را فيلسوف فرهنگ به حساب آورند. به باورم انزجار نيچه و هدايت با دو عنصر ديگر يعني ذوق و استعداد آنها در ظرف «هنر» تركيب مي‌شوند و اثري كيميايي مي‌آفرينند كه هم نظر به فرهنگ مردگان دارد و هم نظر به فرهنگ زندگان. من همواره نيچه را يك كيمياگر ويرانگر و يك «سانتور Centaur» عصيانگر مي‌بينم كه بي‌محابا به ستيز با سنت چاندلايي در غرب برخاسته است.

به سراغ «نيچه زرتشت» برويم و شما ديگر چرا با انتخاب اين عنوان براي كتاب‌تان، نيچه را گويي متعلق به زرتشت مي‌دانيد؟


برخلاف عنوان كتاب نيچه (چنين گفت زرتشت) كه در آن زرتشت ما هيچ نگفت و فقط يك استعاره در صنعت ادبي است، به ذهنم آمد كه يك «تقارن» بين نيچه و زرتشت بسازم كه در آن پيامبر ايراني هيچ سخن نگويد و در آن كتاب به زمينه و زمانه اين سانتور آلماني پرداخته شود. بنابراين متقارن «زرتشت نيچه»

مي‌شود «نيچه زرتشت» را عنوان كتابم گذاشتم كه از زرتشت آنقدر دور شوم كه او برايم يك استعاره شود و به نيچه بسيار نزديك شوم تا شايد رمز عبور «رندي» او را به متافيزيك قدرت و اراده كشف كنم. در اينجا اشاره كنم كه بلافاصله در عنوان فرعي كتاب (نيچه زرتشت) عبارت «درآمدي بر گفتمان پارادُكسال فلسفه غرب در ايران» را نوشتم تا به‌زعم خودم با تيري چند نشان زنم كه ديدم گرچه آسان كرد اول، ولي افتاد مشكل‌ها! منظورم از پارادكسال آن بوده كه فلسفه را مانند دين و ايدئولوژي بايد از راست خواند و مثلا نمي‌توان فلسفه را از «چپ» خواند و راست فهميد. اين «چپ‌خواني» فلسفه به جاي «راست‌خواني» امري پارادكسال (با تلفظ فرانسوي و نه انگليسي) است و در كتاب با ذكر مثالي نشان داده‌ام كه مثلا نبايد ايدئولوژي را با زباني فلسفي خواند. ما نبايد فلسفه و ايدئولوژي غربي را در ايران «بومي‌سازي» كنيم و به آنها هويت بومي دهيم، آن گونه كه با نيچه كرديم. نيچه‌يي كه ميخ را بر تابوت كوبيده است و از مسيح بيزار است و مسيحيت را «انحراف» در مسير تاريخ مي‌خواند؛ حال ببينيد اين نيچه به ايران كه مي‌رسد ناگهان چهره‌يي ايدئولوژيك و عارف و سالك و فيلسوف مي‌شود. من هم كشكولي به نام «نيچه زرتشت»

ساختم و آن را پر از زنهار و هشدار كردم و به گردن نيچه آويختم. توماس مان آلماني و برنده نوبل ادبي و نويسنده مشهور «مهره‌هاي شيشه‌يي» بر اين باور است كه زرتشتي كه نيچه توصيف مي‌كند، موجود عجيبي است. با اين‌ حال مترجم برجسته ايراني در تعريف نيچه و كتابي كه صرفا ارزش ادبي دارد و نه ارزش فلسفي، چنين به شعور روشنفكران ايراني (جهان‌سومي!) مي‌تازد كه از درك نيچه و زرتشت او عاجزند. نمي‌دانم آيا روشنفكر ايراني از درك «رندي» نيچه عاجز است يا از درك «رندي» مترجم؟!

اين اصطلاح «كشكول نيچه» ديگر از كجا آمده، ممكن است توضيح دهيد؟

در پاسخ اين نام مستعار بايد عرض كنم كه اولا رسم است كه براي نيچه خواندن ابتدا بايد سراغ «آرتور شوپنهاور» برويم و كتاب مشهور او با نام «جهان به‌مثابه اراده و ايده» را بخوانيم تا در فهم نيچه به خطا نرويم. من هم به سراغ شوپنهاور رفتم و رساله‌اش را خواندم. مشهور شده كه مي‌گويند شوپنهاور بدبين است و جهان را «اراده‌يي كور» مي‌بيند و مانند صادق هدايت همواره مرگ را طلب مي‌كند، ولي نيچه خوش‌بين است و جهان را «اراده‌يي بينا» مي‌بيند و همواره مانند «ديونيزوس» الهه شادي و شراب «زيستن» را مي‌طلبد. گويا شوپنهاور در ايران ناآشناست و اثرش هم به فارسي ترجمه نشده است. ناشر محترم در «نشر آمه» نسخه خام كتاب «نيچه زرتشت» را به چند صاحب‌نظر داده بود تا بخوانند و نظري دهند كه آنها هم خواندند و نظري دادند. با توجه به اينكه نيچه از كانت، شوپنهاور، هگل و واگنر تاثير پذيرفته است و من در كتاب مجبور به اشاره و توضيح در اين خصوص بودم، ناشر به كنايه گفت كه‌ اي رفيق! اينكه يك «كشكول» است و راستي بيا و قلندر شو و درويشي، پيشه كن؟ من هم از صندوق حكمت رندانه نيچه، پاسخي آوردم كه اين كشكول، تحفه درويشي است تقديم به فرهنگ سرزميني كه كتاب و نيچه و زرتشت او در آنجا شب به شب، كم‌فروغ مي‌شوند. هنوز هم برخي رفقا به جاي «نيچه زرتشت» نام مستعار كشكول نيچه را مي‌گويند؛ اما درباره كتاب «زرتشت» كه نيچه نوشت، حكايت از نوع ديگر است. 130 سال پيش ناشر آلماني پس‌از دو سال به نيچه نامه مي‌نويسد كه فقط 10 جلد از كتابش فروش رفته و 10 جلد ديگر را هم بنا بر سفارش او به آدرس دوستان فرستاده است و حال بهتر آنكه بيايد و صدها جلد كتاب‌ را از آنجا ببرد و يا اجازه دهد كه ناشر همه را بسوزاند! ولگاريزه شدن فرهنگ آن هم در آلمان، نيچه را سخت آزرده است. نيچه‌يي كه با انتخاب استعاره «زرتشت» در واقع خامه خيال را در آمه «هنر» فرو مي‌برد و كتابي مي‌نويسد كه آلمان‌ها آن را شاهكار ادبي به حساب مي‌آورند. جالب است كه در جنگ نخست بين‌الملل، پاره‌يي از همان كتاب كه قرار بود آن را بسوزاند در كنار آياتي از انجيل مقدس بر كوله‌بار صدها هزار سرباز آلماني در جبهه جنگ حمل مي‌شد.

در كتاب‌تان از يك طرف اصطلاح «دوآليسم نيچه‌يي» را مطرح كرده‌ايد و از طرف ديگر نوشته‌ايد كه نيچه به اين ثنويت يوناني پايبند نيست و گويا از يك اسطوره بيزار و گريزان است و ديگري را مشتاق و محتاج است، به نظر شما چرا نيچه چنين برداشتي از فرهنگ پيش‌سقراطي داشته و اين‌چنين شيفته آن عصر تراژيك است؟

نبايد فراموش كنيم كه نيچه يك فيلولوگ است و فقه‌اللغه (Philology) يوناني و لاتين خوانده و بر فرهنگ يونان باستان به ويژه دوران پيش از سقراط كه عصر «تراژيك» هم مي‌نامند اشراف كامل دارد. ما هنوز در ترجمه فيلولوژي و فيلولوگ مشكل داريم چراكه آن را معادل «زبان‌شناسي» مي‌آوريم كه درست نيست و من معادل «فقه‌اللغه» را پسنديدم به آن دليل كه صدها سال پيش در دوران مدرسي و در حوزه‌هاي علميه ايران و اروپا اين واژه مأنوس و قابل فهم بود. اصولا نيچه بود كه دو اسطوره يونان باستان يعني «ديونيزوس» نماد احساس، هنر و همچنين «آپولون» سمبل عقلانيت، تعادل و منطق را بسيار برجسته ساخت و به جهان مدرن هديه داد. پس‌ هر كه به دنبال نيچه رفته و به سبك و سياق او نوشته، نمي‌توانسته كه تاثير اين دو اسطوره عصر پش‌سقراطي يا عصر تراژيك را نديده بگيرد. نيچه شيداي خداي شراب و شعر و بزم «ديونيزوس» است و از سقراط و «لوگوس» يوناني بيزار است. هيچ كسي را سراغ ندارم كه به‌اندازه نيچه از سقراط متنفر باشد. او هرگز خصلت پرسشگري سقراط را نمي‌پذيرد و گلايه دارد كه آيا سقراط نمي‌دانست كه لوگوس همچون دشنه‌يي در دست اوست كه بر سينه ديونيزوس يونان فرو مي‌كند. به ياد آريم كه ديونيزوس در واقع «روح» فرهنگ يونان باستان بود و سقراط قاتل است. نيچه در كتاب «ميلاد تراژدي» همواره از ريسمان ديونيزوس آويزان است و بر سر سقراط فرياد مي‌كشد كه «لوگوس» و عقلانيت و ديالكتيك تو بود كه بساط جشن و شادي، عيش و نوش، ضيافت‌ شب‌هاي شرابي آتن، شبه‌هاي «ديالوگ» دلنشين ياران، موسيقي، تئاتر و ادبيات را در يونان نابود كرده است. نيچه سپس بر مسيح مي‌تازد كه چرا تاريخ را به انحراف كشانده است و ميخ را بر تابوت خداي نيچه يعني ديونيزوس زده است.

به همين علت است كه نيچه با «نيهيليسم» ويرانگرش از مسيح و سقراط انتقام مي‌گيرد و ميخ را بر آن تابوت مي‌كوبد و اعلاميه مي‌دهد كه... آري ما با دستان خويش خون او را ريختيم. حالا شما مقايسه كنيد اين نيچه‌يي را كه من توصيف كردم با آن نيچه‌يي كه شارحان ايراني تحت عنوان نيچه‌شناسان برجسته در ايران توصيف كرده‌اند.



 

۱۳۹۴ خرداد ۱۰, یکشنبه

نیچـه و جنگ نخست بین الملل


 

سرنوشت شوم نیچه ـ یازده سال فلج مغزی و عارضه روانی ـ از او چهره ای خیالی و نابغه نوستالژیک رومانتیک ساخته بود، دیگر زرتشت او شخصیتی عینی و ابژکتیو در تاریخ نبود و نویسنده آن نیز ـ با حیات و مرگ تراژیک خویش ـ به عالم اسطوره ها پر کشیده بود. پس از او بسیاری از نویسندگان و شاعران هویت خویش را در نیچه و رنج و محنت او می جستند و چنان شیدای او گشتند که نگاهشان به زن، نگاه نیچوی بود. مـریدان و پیـرواش رنجش و انزجار شدید ( رسنتیمان Ressentiment) وی از مظاهر مدرنیته را در قالب های فرا فکنی اخلاقی، زن ستیزی، ذوب در قدرت، حتی خودکشی، خودزنی، تنهایی اپاتیک بروز داده و انفعال مطلق اجتماعی ـ سیاسی را از او آموختند.
اسکاروایلد، ریلکه، آندره ژید،صـادق هدایت، توماس مان، والتـر کاوفمن، کارل گوستاو یونگ، اسوالد اشپنگلر، آلبر کامو، برتولت برشت، هرمان هسه، ت.ث.الیوت، تئـودور آدرنو، میشل فـوکـو، ژاک دریدا، اسلاوژ ژیژک اسلوانی1و احمـد فـردید "از جملـه کسانی هستند که در عنصر رسنمان ( رسنتیمان) با نیچه شریکند. در تاریخ از این نوع افراد را می توان یافت که رسمـاً تعلقی به هیچ سازمـان، گروه و حزبی نداشتند، تنها بر سخـن یا قلم خویـش تکیه داشتند.2 اسپینوزا، روسـو، ولتـر و نیچـه از این شخصیت ها هستند. آنهـا روح رها گشته و بعضاً سرگشته اند. باقی اندیشمندان در طول تاریخ، یا با جان و روح خویش در خدمت دین و نهاد های دینی گام برداشته اند و یا با جان و روح با آنها در افتاده اند .
اشپنگلر و نیچه و هرمان هسـه، هر سه نوعی درون گرا و در اعتکاف بودند. آنان معنی زندگی و حقیقت را نه در دین و نه در ایدئولوژی یافتند، بلکه در غور درونی خویش یافتند. این سه تن به آنچه که توده ها «حقیقت» می پنداشتند، باور نداشتند و مانند اسپینوزا حکمت و عقلانیت «Ratio» را خارج از جوامع خورده ـ بشری ( Sub-Human) می جستند. ایشان خود را از نهادهای دینی، ایدئولوژیک، آموزه های اخلاقی و نرم های اجتماعی رها ساخته بودند. عزلت و اعتکاف آنها در واقع نوعی زیست زاهدانه بود که ریشه در زهد هندی بودایی داشت؛ آمـوزه ای که اشلگل، شوپنهاور، امرسـون، گوته و شیلـر به غرب آوردند، هیچگونه رابطه ای با عرفان و اشراق اسلامی نداشت. آن پاسیفیست کبیر ـ مهاتما گاندی ـ با بهره برداری از این میراث هندی، استقلال به شبه قاره آورد؛ هرمان هسـه نیز در جنبش هیپیسم( Hippism3 ) متجلـی گشت و نیچه هم پیامبـر رایش سوم و سوداگر نژاد و خون شد!
نیچه جامعه مدرن را در دو طبقه می طلبد؛
الف ـ طبقه اشراف ، اربابان ـ منهای بورژوازی نو ظهور ـ یا همان برگزیدگان تیره ای بشری (Homo Sapiens) که او در دوران پیش سقراطی مطالعه کرده و در قرن نوزدهم در جوامع دارای فضیلت شهری در پاریس، رم، برلین متمرکز بودند.
ب ـ در مرحله پایین، طبقه بردگان و چاندلا (Homo Erectus) که وجودشان برای خدمت به تیره برتر لازم است، این تیره در دوره معاصر نیچه به شهرها هجوم آورده، فاقد حس شهروندی (Sense of Citizenship) بوده و از آموزش فضائل شهری ـ به معنی افلاطونی در آتن و رم باستان ـ نیزبی خبر و بی بهره بودند. در اروپای قرن نوزدهم و در پایان اپک رمانتیسم اندک اندک تندیس و مجسمه شخصیت های اسطوره ای و باستانی رم و آتن در میدان های شهر نمایان می شوند تا درنوستالژی نسیم ایدآلیسم که بر چهره هنر و فلسفه غرب می وزد، اروپا بتواند آخرین بارقه آفرینش هنری (معماری، تئاتر، موسیقی) را در چهره و نهاد شهر نمایان سازد. پس از آن سوسیالیسم است ولیبرالیسم است و داروینیسم، که نیچه از هر سه بیزار است. این شیزوئید شوریده ـ که شاهد تباهی فرهنگ و فضائل شهری بر اثر کوچ مهاجران است وبی شکل شدن شهر و تباهی فرهنگ است ـ کلک رسنتمان بدست گرفته بر اخلاق، هویت، ملیت، سنتها، ایمان و باورهای خلق می تازد. نیهیلیسم فرانسوی4 او در واقع برآمده از رنجش او از آثار زخم های مدرنیته است که روح و روان او را پریشان کرده است. اگر انسان مدرن و شهری برای درک او باید از نیچه به نیچه پناه آورد، پس چرا وی برای درک بردگان و چاندلا، از خلق به آغوش خلق پناه نیاورد؟! او که برای گریز از ایدئولوزی به دامن فلسفه می افتد، چرا هم خویش را و هم هم فلسفه را به خطر انداخته است؟5
 
پانویس
 
1 ( اسلاوی ژیژک در زبان انگلیسی Slavoj Zizek )
2 میشل فوکو، صادق هدایت، آلبرکامو،آندره ژید، اسکار وایلد در مرگ اروتیزه با هم شریکند.
3 Hippism هیپیسم جنبش اجتماعی جوانان آمرکائی در اوائل دهـه 1960 ، که ضد جنگ و سلطه امریکا در ویتنام و نیز پیرو آزادی جنسی بود.
4 نیچه به یقین با نیهیلیسم روسی بعنوان جنبشی سیاسی آشنا بوده ولی در اینجا نیهیلیسم فرانسوی را بعنوان مضمون آورده ام و نه یک جنبش سیاسی فرانسوی
5 برای درک بهتر منظور نیچه از توصیف این طبقه در اینجا از اصطلاح نسناس یا بشر راست قامت (Homo Erectus ) استفاده کرده ام. البته نیچه به شکل بسیار توهین آمیز به این قشر از انسان ها نگاه کرده است. این تیره بشری بسیار پیش از تیره صاحب عقل (Homo Sapiens) در گیتی می زیسته .

مصدق تبلور حماسه­ ی اسفند



 
 یادآوری حماسه اسفند در ملی شدن صنعت نفت شاید اهمیتی به عظمت هویت مشترک و ملی ایرانیان دارد. 

بی ­گمان مهر میهن در نهاد هر ایرانی به شعاع بیست کیلومتری منزل او نیست بلکه وطن شعاعی به گستره تهران تا دورترین روستای مرزی دارد. من نگاه کافکا به میهن را نمی پذیرم و با این تعریف طایفه­ ای فرانتس کافکا از وطن مشکل دارم. میهن اما به بیان "هرمان هسه" را می پذیرم که همان حیات دمنده می­داند که در سینه­ ی انسان بالا و پایین می رود. در ایران که به دلیل ضعف روشنگری (اینتلی­گنتسیا) و شاید هم نسیان روشنگران کشور، حافظه تاریخی ما در این روزها گوی سبقت را از آگاهی تاریخی ما ربوده و میدان را بر آن بسیار تنگ ساخته است، پس یادآوری حماسه اسفند در ملی شدن صنعت نفت شاید اهمیتی به عظمت هویت مشترک و ملی ایرانیان دارد.

در پایان سال جاری که از صدها میلیارد دلار درآمد نفتی دیگر خبری نیست و بعید می دانم در آینده نیز این میوه ملی در سفره ما سهمی شیرین داشته باشد، آیا ما ایرانیان نباید اسفند را همچنان ماه مصدق بدانیم و یا اینکه مصدق را ماه اسفند ببینیم؟ این روزها که با کاهش شدید بهای نفت، دولت به تدریج متوجه اخذ "مالیات" شده است آیا می داند که شاخص مالیاتی رابطه­ ای مستقیم با شاخص میهن دوستی و قانون مداری در ایران دارد؟ به بیانی دیگر، آن دولتی که می خواهد از بخش خصوصی مالیات دریافت کند آیا می تواند و یا می خواهد در روند سیاست داخلی و خارجی پاسخگوی هم­وطنان مالیات دهنده ­اش باشد؟ مگر دولت پیشین که از صندوق نفت صدها میلیارد دلار تغذیه کرد نیازی به پاسخگویی به شهروندان داشت؟

من دو "پیر" در ایران می شناسم که تجلی عظمت و استقلال این سرزمین­ اند که یکی زمانی دور در ستیغ الوند جان می بازد و دیگری هم زمانی نزدیک و در دامنه حصر جان می سپارد. به عبارتی، یکی شخصیت افسانه­ ای دارد که همواره در حافظه ­ی جمعی ما می ­نشیند و دیگری نیز وجود ابژکتیو دارد و بر کرسی آگاهی تاریخی ما نشسته است. این دو شخصیت پاره­ ای از هویت مشترک ایرانیان هستند. بی­ گمان در آسمان این مرز و بوم پیرهای برجسته دیگری نیز می درخشند؛ من هم برخی از این آزادگان را در تاریخ خوانده ­ام و بتدریج درباره آنها خواهم نوشت ولی هرگز مانند نواده مرحوم آی ت­الله کاشانی نمی کوشم که برای خوش ­آیند این و آن، مصدق را یک میوه فروش و فرد "عادی" جلوه دهم که جایگاه برجسته ­ای در تاریخ و در دل هم ­میهنان ندارد.

من که نواده معمولی یک روستایی عادی نیز هستم و در گذشته هم بر سفره­ای نشسته ­ام که طعام آن نتیجه رنج کارگری زحمتکش و از عرق جبین و عرق ملی او بود، بااین­حال نقش دکتر محمد مصدق آن اشراف ­زاده میهن ­دوست که بر سفره بورژوازی می نشست را ستایش می کنم. برخلاف نواده آیت­ الله کاشانی، من به بهانه پژوهش و روشنگری هرگز در پستوی تاریخ به دنبال این سند نیستم که مصدق در جوانی میوه فروش بوده و از قفقاز به استانبول صادرات میوه و سبزی داشته است. من مصدق را در همان بُرش تاریخ­ساز سه ساله و ملی شدن صنعت نفت و سپس در کودتای آبادان می خوانم و می بینم. بنابراین حال که صنعت ملی نفت پاره­ای از هویت ملی ما شده است، چرا نباید از پیر ایران تجلیل کنیم؟ فراموش نشود این حماسه اسفند و آن کودتای آبادان است که از مصدق یک "اسطوره" می سازد و نه اشراف­زادگی و تجارت میوه او در جوانی. از این نوع میوه فروشان و تجار ایرانی هزاران آمدند و رفتند و چه بسا شرافت­مندانه هم کسب و تجارت داشتند که لزوماً نمی توانند پروای ملی ما شوند و هویت جمعی ما را پایدار سازند.

بی­ گمان دکتر مصدق هیچ گونه "مصونیت" تاریخی ندارد و پندار و کردار سیاسی او باید نقد تاریخی شوند. بااین حال کوشش در کاهش او و بیان چنین تعبیرهای سطحی از گذشته­ ی آن زنده یاد (به زعم این که از او اسطوره­ زدایی شود) به باورم، هیچ از مقام و منزلت او نمی کاهد.

چنانچه به فرآیند دولت/ملت سازی در تاریخ معاصر آلمان و نقش "بیسمارک" صدراعظم در این فرآیند ملی/میهنی نظری بیاندازیم، در خواهیم یافت که دکتر مصدق و یارانش نیز در اسفند ماه ایران حماسه ­ای از سنخ "اراده ملی" صدراعظم آلمان آفریدند. به عبارتی مصدق و بیسمارک به لحاظ تجلی این اراده ملی در پروسه عظیم دولت – ملت سازی با یکدیگر برابرند. پس از ملی شدن نفت نه ­تنها چرچیل فرتوت، دیگر نتوانست به آسانی پای سفره ایران بنشیند بلکه مصدق به جوامع عشیره ­ای/قبیله­ ای خاورمیانه هم نشان داد تا بکوشند از آن پس دیگر بومی و محلی نیاندیشند بلکه ملی بیاندیشند. دکتر مصدق از ما می خواهد که سرمایه ملی را به اندازه سرمایه محلی (مناسبات طایفه ­ای) اهمیت و ارزش دهیم. این پیام میهنی مصدق است که به باورم نقش او را به اندازه اهمیت ملی کردن صنعت نفت می تواند برجسته سازد.

این روزها که ساختارهای شکننده دولت-ملت یکی پس از دیگری در خاورمیانه فرو می ریزند و علائق و همدلی فرقه­ای به پیکار و چالش با منافع ملی و میهنی برخاسته ­اند، ما ایرانیان در این برزخ تاریخی به حماسه اسفند مصدق بیش­از پیش آگاه می شویم. کیست نداند آنچه امروز در این منطقه متلاطم می گذرد، نتیجه­ ی نادیده گرفتن پیام آرمانی دکتر مصدق در فرآیند دولت-ملت سازی است. حال بازگشت این منطقه به همان ذهنیت کافکایی و تعیین وسعت وطن که شعاع آن در همان محدوده بیست کیلومتری خانه­ باشد آیا به میهن ­دوستی و فضیلت شهروندی اهالی خاورمیانه کمک می کند؟

آن زمان همان دکتر مصدق فئودال ­زاده و با خُلق و خوی بورژوایی به نیکی دریافت سراسر منطقه و کل سرمایه نفتی آن در گروگان بریتانیاست و اوست که نخستین جنبش فرا قبیله ­ای و فرا طایفه ­ای را به روش ملی و میهنی باید آغاز کند. اوست که باید به نمایندگان پارلمان هشدار دهد که منافع ایران و درآمد نفتی را فدای ذهنیت و منافع بومی نکنند. آنگاه جمال عبدالناصر مصر از نخست وزیر ایران می آموزد که چگونه کانال سوئز را ملی اعلام کند. رئیس جمهور "پان عربیست" مصر اما آن زمان بجای قدر شناسی از دکتر محمد مصدق و الگوی حماسه اسفند، بذر کینه بین همسایگان ایران پاشید و ازآن پس نه تنها نام جاوید خلیج فارس بلکه امنیت آن را نیز به مخاطره انداخت. به عبارتی مصدق ایران و ناصر مصر بلحاظ آنچه امروز در خاورمیانه می گذرد هیچ تشابهی و تقارنی با هم ندارند. بااین حال در این روزهای سخت مصر، من هم­چنان با مصریان همدلم و تلاش ملی/میهنی آزادگان آن سرزمین را می ستایم.

به راستی آیا امروز هم خاورمیانه به همان سودای "نوستالژیک" دچار نگشته که در همسایگی ایران برخی هم­چنان شیفته نظام عشیرتی و امارتی شده و برای نابودی هر چه ملی و میهنی است جنگ می کنند؟ در زمان مصدق آیا همسایگان ما علی­رغم نفت فراوان باز به همین سیاق سنّتی اداره نمی شدند؟ دکتر محمد مصدق نخستین سیاست مدار خاورمیانه است که با ملی کردن صنعت نفت به آنان آموخت که یک کشور باید با یک رویکرد ملی و میهنی اداره شود و نه با ذهنیت قبیله­ ای و امیرنشینی. بنابراین چندان گزاف هم ننوشته ­ام چنانچه - بلحاظ تاریخی - بخواهم نخست وزیر نامی ایران را در در ردیف نام­ آوران جهان از شمار بیسمارک صدراعظم ملی مقتدر آلمان قرار دهم که به جهان آموخت چگونه یک کشور مدرن را بر پایه مدل دولت-ملت می سازند و اداره می کنند. میراث ملی بیسمارک هنوز در آلمان رنگ نباخته است و برخی کینه توزان با میراث مصدق چه می کنند جز اینکه او را میوه فروش عادی ایرانی نشان دهند!

این که دکتر مصدق نیز همانند بیسمارک نشان می دهد دولت و نظام باید حافظ منافع کشور باشند و نه ویرانگر و غارتگر آن؛ اینکه تمام آحاد ملت به تدریج باید از قالب و "ذهنیت" بومی و طایفه ­ای بیرون آیند و در قامت "شهروند" ایرانی نمایان شوند تا پروای میهن داشته باشند و نه در قامت "مقیم" ایران ظاهر شوند که چندان پروای ایران ندارند، آیا از دولت مصدق نیست؟

در پایان این که ستار برای من همانقدر سردار استقلال میهن است که مصدق سردار اسفند ایران است و این یاداشت کوچک نیز دعوتی است از هم ­میهنان که نسیان (بی ­اعتنایی) تاریخی می تواند هویت جمعی ما ایرانیان را خدشه دار سازد و بی­ ارزش کند. شگفتا! برخی قلم بر چهره مصدق می کشند و او را حتی "پوپولیست" و فرصت طلب می خوانند. من هرگز در مطالعه تاریخ معاصر کشورم به دنبال این نیستم که ستار ایران در جوانی چه شغلی داشت بلکه همواره او را در محاصره تیربارهایی می بینم که تبریز را گلوله باران می کنند تا با نادیده گرفتن استقلال ایران، حاکمیت این کشور را به مدار بیگانگان منحرف سازند. اراده و عرق ملی ستار همیشه افتخار هم­ میهنان ایرانی اوست. حال که مهر ایران در نهاد ماست، کیست ستار را دوست (به) دارد آنگاه که مصدق خفته است. کیست مصدق را دوست دارد آنگاه که عشق مرده است؟