۱۳۹۷ آذر ۲۶, دوشنبه

ایسقراط در مکتب سقراط




برای من مسئولیت اجتماعی در واقع یک ایده و یا یک باور اخلاقی­ست که ضریب و غلظت "تعهد" مرا نسبت به جامعه­ام نشان می­دهد. به لحاظ اجتماعی متعهد بودن یعنی اخلاقاً (و نه قانوناً) همه ما شهروندان باید نسبت به مسائل اقتصادی، اجتماعی و محیطی خویش حساس و هشیار باشیم. پیداست این اصطلاح "مسئولیت اجتماعی" را نباید یک مفهوم انتزاعی یا انفعالی تصور کنیم که کاربرد میدانی ندارد و ناظر بر کردار و رفتار ما در جامعه نیست. گفتمان تعهد اجتماعی فقط مناسب تئوری های جامعه شناسی و بحث­های ملالت­ آور آکادمیک نیست که دانشجو را به انگیزه کسب نمره به کلاس آورد.

بی­گمان این هشیاری و حساسیت اخلاقی نسبت به دیگر هموطنان برآمده از آن تعهد اجتماعی­ست که جایگاه فرد فرد ما به عنوان شهروند این سرزمین را نشان می­دهد. بنابراین هشیاری و تعهد اخلاقی ما ایرانیان نسبت به آنچه در جامعه می­گذرد نباید صرفا جنبه فردی و انفرادی داشته باشد بلکه همه نهادهای عمومی و خصوصی تولیدی، خدماتی و بانکی را نیز شامل می­شود. اینکه من در مقابل اجتماع باید "پاسخگو" باشم و از عواقب کردار و رفتارم آگاه گشته و نسبت به شهر و ایرانی که در آن زندگی می­کنم نیز تعهد داشته باشم تنها مختص دوره معاصر و مدرن ما نیست بلکه به دوره باستان و به قرون پیش از میلاد و به مکتب سقراط و شاگرد او ایسقراط باز می­گردد. به شهادت تاریخ، سنگ بنای زندگی قانونمند و کلان جمعی (شهری) در آنجا نهاده شده است و نخستین نظریه پردازان و اندیشمندان جامعه شهری هم در آتن و در مکتب سقراط پیدا شدند.
به درستی از دوره مشروطیت که فرآیند "دولت/ملت سازی" در ایران آغاز می­شود و ما نیز آن را آغاز تاریخ معاصر ایران می شناسیم همواره به دنبال آنیم که چگونه به موازات شهر و شهرنشینی این نهال تعهد جمعی را متناسب با زیست شهری بارور و فربه کنیم. ما تا کنون با آرای "ایسقراط" درباره مسئولیت اجتماعی و تعالیم او در تربیت یک شهروند متعهد و مسئول چندان آشنا نگشتیم که دقیق بدانیم این شهروند کیست و تعهد اجتماعی او چیست و در برابر این مسئولیت، او از چه حق و حقوق اجتماعی برخوردار است. اینکه اندک اندک از روستا مهاجرت کنیم و مستقیم در حاشیه شهر مأوا کنیم و کلان شهری بزرگ با صدها مسائل ایمنی و آموزشی و بهداشتی و محیطی بسازیم آنگاه لزوما آیا با آداب شهروندی و شهرنشینی و تعهد اجتماعی نیز آشنا شده­ و به حق و حقوق خویش می­رسیم؟

ایسقراط در واقع نشان می­دهد توازن و تعادل اجتماعی هر شهر تابعی­ست از تعامل یا تضارب فرد با دولت شهر که در ترازوی شهروندی سنجیده می­شود تا عیار تعهد و مسئولیت او نسبت جامعه آشکار شود. در عصر طلایی آتن، این شهر آنچنان در همه زمینه­های شهری، فلسفی، فرهنگی و بویژه هنری (از جمله هنر شهروندی با تکیه بر مسئولیت اجتماعی) پیشرفت سرسام آوری داشت که پس از بیست و سه قرن هنوز کل جهان معاصر ما نتوانسته به اندازه همان دوره کوتاه سی ساله آتن و به حجم آنها آگاهی و هنر اجتماعی تولید کند. بی­سبب نیست که مردم شناسان، باستان شناسان، شهرسازان و جامعه شناسان از سراسر جهان به دیدن آتن می روند و در خرابه های شهر به دنبال آثار سقراط و ایسقراط می گردند که آنها چگونه در آگورا (میدان اصلی شهر) مردم را در خصوص آداب شهرنشینی و مسئولیت اجتماعی آگاه می­ساختند و حق و حقوق فرد فرد آنان را یادآور می شدند.

از مشروطه تا امروز مطبوعات ایران هم می­کوشند به عنوان "موتور محرکه" یا به عبارتی لوکوموتیو اجتماع باشند که قطار شهر و شهروندی را هدایت می­کنند. حال اینکه نشریات تا چه اندازه کامیاب یا ناکام شدند از حوصله این یادداشت کوتاه خارج است اما بی­شک رسانه­ها همچنان بازیگر عصر شهروندند. به بیان دیگر، آنچه ایسقراط در "آگورا" نسبت به فضائل و رذائل اجتماعی گفت و گفت، مطبوعات ایرانی هم در زمینه اخلاق و مسئولیت اجتماعی نوشتند و نوشتند. به این سیاق، دولت­ها آن قوانینی را که به زعم خویش به سود جامعه است را تولید و اجرا می­کردند و مطبوعات نیز به نوبه خویش در مزایا و مضرات آن قوانین آگاه سازی می­کردند. در اطاعت از قانون، این مطبوعات هستند که همانند ترازویی تقریب و تضریب شهروندان نسبت به اجرای قوانین را می­سنجند و منعکس می­سازند.

احترام و ستایش من از جنبش مشروطه به سبب همین توجه اجداد ما به مسئولیت و تعهد اجتماعی­ست که تاریخ معاصر جمعی ما از آنجا سرچشمه می­گیرد. مشروطه بود که بذر شهروندی را در ضمیر جمعی و حافظه تاریخی ما کاشت که در برابر هموطنان خویش از حق و حقوقی برخورداریم در حالی که نسبت به ایران نیز مسئولیت و تعهداتی داریم که تا پایان حیات باید پای­بند آن باشیم. امروز اما این "حس" یا به عبارتی این آگاهی شهروندی که برآمد آن همان تعهد و مسئولیت اجتماعی است که میراث مشروطه به شمار می­رود، بر دوش مطبوعات کم رمق و بویژه رسانه های صوتی و تصویری گذاشته شده است که فرد فرد جامعه را هشدار و آموزش دهد که از مسئولیت و تعهد اخلاقی خویش نسبت به ایران شانه خالی نکنیم. من تنها مقیم یا ساکن (Resident) ایران نیستم بلکه شهروند (Citizen) این سرزمینم و ضمن آنکه از حقوق و مزایا و ایمنی شهروندی برخوردارم باید که به همان اندازه نسبت به شهر و میهنم نیز مسئول و متعهد باشم. شاید هم این مهم نیست که ایران برای من چه کرده است بلکه این مهم است که من برای میهن چه می­کنم. اجداد تا آنجا که توانستند در دوره مشروطیت کوشیدند که ما از زیست مقیمی و ساکنی به زیست شهروندی دگرگون شویم. حال پرسش اساسی این است که ما آیا همچنان در همان حالت مقیمی درجا زده­ایم و تعهد و مسئولیتمان به همان اندازه ساکنین و ساکتین است یا آنکه به سوی شهروندی دگردیسی کرده­ایم و به تعهد اجتماعی خویش نیز بخوبی آگاهیم.





























۱۳۹۷ آبان ۱۱, جمعه

ناقوس­ها بی­صدا می­شکنند: درنگی بر تفرقه دینی در کی­یف و کرملین





علی­محمد اسکندری­جو

در تاریخ می خوانیم سزار امپراطور روم سوار بر اسب وارد مجلس سنا می­شود و فریاد می­زند اسب من هم می خواهد سناتور شود! امروز اما چرا در تاریخ نمی خوانیم که قزاق روس سوار بر اسب وارد مسجد سپهسالار می­شود و فریاد می­زند اسب من هم می خواهد قزاق شود! اینک بین "اینکی تاتوس" اسب امپراطور "کالیگولا" سزار روم با اسب آن قزاق روس دوره مشروطه آیا تفاوتی هست؟ به راستی آیا این همان اسبی نیست که ایرانی را در مجلس شورا لگد مال کرد؟ آیا اسب سزار افسانه است و اسب قزاق هم افسانه؟ اگر چنین است پس خیزش ایرانیان و پخش اطلاعیه و "شب نامه" مبارزان مشروطه که خبر از اسب در مسجد می­دهد آیا همه افسانه است؟ بنابراین نه قزاق روسی و نه مسجدی و نه مشروطه ای و نه اسبی!

حال چاره چیست جز آنکه برای فهم درست از ایران و تشخیص اهریمن از اهورا و نیز برای شناخت کالیگولا و تزار روس (نیکلای دوم که فرمان بمباران مجلس شورا را به کلنل لیاخوف تلگراف زد) باید تاریخ بخوانیم یا به عبارتی باید "تاریخ خوانی" را در این سرزمین بی­کتاب احیا کنیم. مگر نه این است کتابی که خوانده نشود اصلا کتاب نیست. به این سیاق، بدون تاریخ آیا تشخیص اهورا از اهریمن ممکن است؟ در این نوشتار کوتاه به بهانه ناقوس هایی که بی صدا شکستند، اشاره دارم به حادثه ای در ماه اکتبر سال جاری؛ حادثه­ای هولناک که تفرقه در دین انداخت و خبر آن در میان موج خبر خشم جهان از مُثله شدن آن روزنامه نگار بی پناه و نگون بخت در کنسولگری استانبول چندان شنیده نشد. حادثه ای که در آینده نیز پیامد شومی در پی خواهد داشت؛ آینده ای که روزی تاریخ می شود و تاریخی که پنداری امروز است. شاید هم "تاریخ" آینده حکایت شکستن بی صدای ناقوس ها را باز روایت کند. شگفتا! این خبر هم از همان استانبول بود که کرملین را بیمناک ساخت؛ یک شهر و دو خبر از واقعه هولناک.

در شب بیستم اکتبر سیاه سال جاری پاتریارک ارتدوکسی ترکیه فتوای جدایی "مرجعیت" کی­یف از کرملین را صادر کرد، شبی که شاید مسیح کنار پوتین به شدت گریست. صد سال پس از لنین رهبر بلشویکی که به فرمان او ناقوس­ها از بام هزاران کلیسا فرو افتادند و بی­صدا شکستند و هزاران کشیش تیرباران و تبعید و ناپدید شدند، پاتریارک اعظم قسطنطنیه "بارتلومه" فتوایی خطرناک صادر کرد که خشم و تاسف و انزجار رهبران کلیسا و کرملین را در پی داشت. برپایه فتوای بارتلومه از این پس کلیه امور مذهب ارتدوکسی (جمع­آوری وجوهات شرعی، دریافت خیرات و نذورات، نظارت بر موقوفات، تاسیس و اداره مدارس علمیه در سراسر اوکراین) دیگر زیر نظر پاتریارک کریل مرجع اعظم ارتدوکس­ها در کلیسای جامع مسکو نخواهد بود و از او در هیچ امری از امور مومنان مسیحی "استفتا" نخواهد شد. از این روز هم­چنین چاپ و انتشار آثار مذهبی، اعزام مبلغین به شهر و روستا، مرجع تشخیص مقام شهید و اعلام مرتبه قدیس (که تمثال او در کلیسا و منزل مومنین نصب می­شود) فقط در حوزه اختیار پاتریارک کلیسای جامع کی­یف "میخائیل پیلارت" است. به بیانی، کی­یف از مسکو جدا شده و در حوزه شرعی و استحفاظی پاتریارک قسطنطنیه قرار داده می­شود.

روس­ها می­دانند که هزار سال پیش مسیحیت (شاخه ارتدوکس یونانی) از راه کی­یف و کریمه به مسکو آمده است. پوتین حتی کریمه را "گهواره" هویت روسی و اسلاوی می شناسد. پنجاه سال پس از سقوط امپراتوری بیزانس و فتح قسطنطنیه توسط دولت عثمانی در سال 1453 میلادی مذهب ارتدوکسی در مسکو استوار و نهادینه می­شود. چندان شگفت آور نیست که اقتدار و تثبیت این فرقه در کرملین و مذهب "تشیع" در ایران همزمان رخ می دهد. روس­ها دیگر از آن تاریخ "شاه" ندارند و بااین مقام بیگانه اند بلکه تزار (روسی شده واژه سزار به معنای امپراطور) دارند. حضور تزار نشان می­دهد مسیحیت ارتدوکسی به مثابه مذهب حَقه ابراهیمی، بدون حجت بر زمین باقی نمی ماند بلکه اوست که پنداری حجت بر زمین می­شود و هدایت خلق و پاسداری از توحید را به عهده دارد. به بیان دیگر، پس از سقوط روم اول توسط اقوام وحشی اروپا (وندال­های آلمانی، اتریشی و مجاری) و سقوط روم دوم در قسطنطنیه توسط مسلمان­ها آنگاه نوبت روم سوم (مسکو) می­رسد که بیرق امپراطوری مسیحی را در مسکو برافراشته نگه دارد.

پس از فروپاشی شوروی و برآمدن "ولادیمیر پوتین" از بام کرملین و تئوریزه کردن ایده روم سوم توسط "الکساندر دوگین" روسیه می کوشد وحدت جهان ارتدوکسی را حفظ کند. در پانصد سال گذشته (منهای دوره شوروی) اتوریته نظام در کرملین بر محور همین ایده روم سوم در مسکو استوار است. این ایده فرهنگی توانست مسیحیت را روسی و اسلاوی کند به این معنا که در این سرزمین هر که روس است پس ارتدوکس و اسلاو است و هر که ارتدوکس نیست پس روس نیست. از بیست سال پیش در روسیه با حضور پیدا و پنهان "الکساندر دوگین" در کرملین و انتشار گسترده آثار او در بین نهادهای نظامی و امنیتی روسیه، فرآیند دنیاگرایی (سکولاریسم) در این سرزمین بی انتها با شکست روبرو گشته است.

در این میان بازسازی جایگاه پاتریارک اعظم مسکو و پیوند این مقام روحانی با حلقه اول قدرت در کرملین باعث گشت سه جریان سکولاریسم، مدرنیسم و لائیسیته همواره در روسیه عقیم شوند. مسکو گرچه در اروپاست اما هرگز غربی و اروپایی نیست و هیچگاه پاره ای از فرهنگ و تمدن اروپا به حساب نیامده است. به این سیاق، روسیه امروز یک کشور سکولار همانند آلمان و فرانسه نیست بلکه یک کشور نسبتا مذهبی همانند نیجیریه و اندونزی است. بی جهت نیست که کشیشان و اسقف های روسی با گذشت سیصد سال از دوره تزار پطر کبیر سازنده شهر زیبا و مدرن سن پطرزبورگ که کوشید روسیه را به اروپا نزدیک سازد اما آنها او را لعن و نفرین می­کنند. از سوی دیگر روسها نیکلای دوم آخرین تزار روس که پیش از ترور به زیارت "قدمگاه" قدیس به کلیسای جامع کی­یف رفته بود را "شاه شهید" می شناسند؛ آخرین تزار روس توسط پاتریارک مسکو حتی "قدیس" نیز شناخته شده و به مقام اعلای حواری عیسای مریم هم نائل گشته است. در نظر روس ها تفاوت این تزار و آن تزار به فاصله دو تمدن شرق و غرب است که یکی را لعن و نفرین می­کنند و دیگری را مدح و ستایش.

 حال اوکراین برپایه این فتوای پاتریارک قسطنطنیه، رخصت شرعی یافته که از سایه هژمونیک مسکو خارج شود و مسیحیت ارتدوکسی را "ملی" اعلام کند تا لاقل پیوندی با مسکو نداشته باشد. بنابراین با این اعلان نا بهنگام بارتلومه ایده امپراطوری روس سوم به زعامت ولادیمیر پوتین دیگر چندان ارزش و توجیهی ندارد. به این سبب پوتین فرمان تحریم مقامات اوکراین را امضا کرده است. علت اینکه چرا در بحران مذهبی بین کی­یف و کرملین امروز شاهد دخالت پاتریارک استانبول و فتوای او هستیم آن است که ارتدوکس­های جهان هیچگاه فتح استانبول و کلیسای جامع آن در سال 1453 را مشروع ندانسته و به رسمیت نمی شناسند و حتی این شهر را به نام قدیم آن می­خوانند. ارزش و جایگاه روحانی و معنوی پاتریارک کلیسای استانبول آنقدر اهمیت دارد که حتی اعلام "یک جانبه" مسکو به عنوان پایتخت خلافت جهان ارتدوکسی باز هم نتوانسته از ارج و منزلت پاتریارک استانبول بکاهد.

رنجش و انزجار و خشم کرملین از پاتریارک بارتلومه هم به همین علت است. حال تنها امید روس­ها دعا در کلیسا است که این روحانی پیر به زودی دعوت حق را لبیک گوید و فتوای او هم با وی به گور رود و بی اثر شود. از سوی دیگر "ولادیمیر گوندایف" پاتریارک مسکو طی یک اقدام تلافی جویانه فتوا داده است که زیارت شهر مقدس آتوس (جمهوری کوچک خودمختار در کشور یونان و مشهور به واتیکان ارتدوکس­ها) به این دلیل که باید ویزای ورود به این جمهوری از اداره زیر نظر پاتریارک قسطنطنیه درخواست شود را برای روسها ممنوع ساخته و به لحاظ شرعی این سفر زیارتی را جایز نمی داند.

در مسیحیت ارتدوکسی، هیرارشی مقام و منصب روحانی از یک راهب ساده تا پاتریارک اعظم به گونه ای طراحی شده که همواره "هژمونی" روسیه نسبت به دیگر کشورها مشهود و محسوس باشد بجز این سفر زیارتی به منطقه کوهستانی آتوس که اداره امور آن و بویژه جمع آوری نذورات و وجوهات شرعیه زوّار ارتدوکسی باید در اختیار پاتریارک استانبول باشد. با این حال فتوای خطرناک بارتلومه گستره هژمونیک مسکو در اوکراین را پس از سه قرن در هم شکسته است.

پاتریارک مسکو هم­چنین تهدید کرده بود که چنانچه بارتلومه فرمان استقلال مرجعیت (Autocephaly) کلیسای جامع کی­یف از روسیه را صادر کند، مسکو این فتوا را "مشروع" ندانسته و به ناچار ممکن است از جهان ارتدوکسی جدا شود و به راه خویش رود. علت اینکه مسکو می خواهد در امر دین "خودزنی" کند و پس از چند قرن زعامت ارتدوکسی اینک تصمیم یک­جانبه به طرد و تکفیر (Excommunication) خویش گرفته را باید در قرن ها تلاش کلیسای کی­یف و بویژه در حوادث سال 2014 و پس گرفتن شبه جزیره "کریمه" توسط روسیه دید. علت را باید در آن کلیپ ویدیویی جست که اسقف روسی با مسح چهره افسران، سربازان و تانک­های روسیه وجود آنان را متبرک می­سازد تا به مرزها اعزام شوند و در ایجاد جمهوری خودمختار کریمه به برادران و خواهران روسی خویش در آن شبه جزیره کمک کنند؛ تلاشی پر هزینه که سرانجام ملت و دولت روسیه را در گرداب تحریم "نرم" غرب گرفتار کرد. امروز در پی­آمد فتوای خومختاری مرجعیت کی­یف از مسکو سنگ بنای تفرقه در جهان ارتدوکسی نهاده شده است. شکستی که البته ریشه در اشغال کریمه و تبعید رهبر قوم تاتار به خارج از جزیره نیز دارد؛ قومی مسلمان که در جزیره خویش به تبعید رفته است. اوکراین امروز دو پاره گشته؛ عده ای از مسیحیان در کلیسای حامی روس به سوی مسکو دعا می­کنند و عده ای نیز به سوی کی­یف.

وحشت و نگرانی کرملین از آثار این تفرقه آنجاست که پاتریارک اعظم استانبول می تواند با یک فتوای شرعی تمام دارایی منقول و غیر منقول کلیساها و مدارس علمیه هوادار روس را ضبط کند و یا از دولت اوکراین بخواهد که بودجه سالانه این نهادهای مذهبی و آموزشی را قطع کند. مشکل دیگر آن است که اوکراین شاید مومنانی که به کلیسای حامی مسکو می روند را به عنوان "ستون پنجم" دشمن معرفی و یا محاکمه کند. در این میان گرچه "پروشنکو" رئیس جمهور اوکراین قول مساعد داده که چنین نمی شود اما این روزها او در خبرها می خواند و می­بیند که چگونه کلنگ ساخت کلیساهای جدید در شهر و روستا بر زمین زده می­شود. پیداست برخی از رسانه های افراطی روسی در یک فرافکنی کلیشه ای این فتوای "اتو سفال" جنجالی را نشانه دخالت صهیونیسم بین الملل و آمریکای جهانخوار و لژهای فراماسونری دانسته که بر روی تصمیم پاتریارک قسطنطنیه اعمال نفوذ داشتند.

نکته پایانی درباره تفرقه دینی و جدایی شبه جزیره کریمه تا آنجا که پیوندی باایران دارد اینکه دو سال پیش علی­رقم درخواست کتبی رئیس سنای روسیه از مجلس و دولت ایران برای به رسمیت شناختن جمهوری خودمختار کریمه، دولت روحانی اما لااقل در این مورد تا کنون سکوت کرده تا مبادا با رسمیت شناختن جمهوری خودمختار کریمه خشم اتحادیه اروپا و امریکا را بر انگیزد. تا امروز فقط کره شمالی، سوریه و ونزوئلا کریمه را به رسمیت شناخته اند. بی­گمان روسیه نیز چند ماه پیش به هنگام تعیین رژیم حقوقی دریاچه خزر این سکوت ایران و عدم تمایل دولت را ناعادلانه پاسخ داد.

ظاهرا کرملین به این نکته بی توجه است که ایران نیز می توانست مانند آذربایجان و ترکمنستان (که از توهم کرملین نسبت به ناتو آگاهند) با مانور بر روی برگ "ناتو" در این دریاچه، سهم بیشتری از خزر را از روسها طلب کند گرچه دولت چنین نکرد. مگر نیم قرن گذشته در همین خلیج فارس همواره ناوگانی و نیرویی از ناتو حضور نداشته؟ آیا قرار است ایران هم به همان اندازه روسیه نسبت به ناتو وحشت داشته باشد؟ اگر چنین نیست، پس چرا در خزر این برگ را نادیده گرفتیم؟ شاید هم پیامد این تفرقه دینی، در آینده کسی شکستن بی صدای ناقوس ها را از آن سوی تاریخ خزر باز روایت کند.

استکهلم، پاییز 2018











۱۳۹۷ شهریور ۱۲, دوشنبه

به یاد استاد پرفسور احسان یارشاطر


علی­محمد اسکندری­جو

از این فرهیخته ایرانی نوشتن آسان نیست. قریب قرنی پیش در همدان چشم به ایران گشود. پدرش اهل کاشان است. احسان الله دوره کودکی سخت و پر رنجی داشت. نخست مادر از دنیا رفت و سالی بعد پدر را از دست داد. غم و اندوه مرگ مادر اما آن چنان احسان نوباوه را افسرده ساخت که از عطاری محل مثقال تریاکی خرید تا جان به جان آفرین تسلیم کند! تقدیر اما چنین گشت که او نزدیک به قرنی زنده ماند و هشتاد سال به ادب و فرهنگ ایران خدمت کرد و سرانجام نیز در دیاری غریب اما چشم به راه ایران، از این جهان درگذشت.
 بی تردید پروفسور “احسان یارشاطر” نامی آشنا برای همه ادب دوستان و فرهنگ مداران این مرز پر گهر است. گرچه این قلم “پروا” دارد که نمی توان مفاخر ملی این سرزمین را در یاداشتی کوچک خلاصه کرد اما به بهانه درگذشت دکتر احسان یارشاطر در نیویورک اینک شایسته است در ایران نیز این قلم به نیکی از او بنویسد و خدمات فرهنگی و ادبی وی را ارج نهد.
هرگاه در هنگامه روزمرگی از برابر دانشگاه تهران عبور کنیم آنجا شاید در کنار تابلوهای “کباب” چند تابلوی کتاب هم ببینیم، بویژه آن تابلوی کهنه و پوسیده و رنگ پریده “بنگاه ترجمه و نشر کتاب” را. شاید هم به یاد بنیادگذار آن، زنده یاد احسان یارشاطر بیافتیم که نخستین تولید آن بنگاه همانا ترجمه ای از شاهکار ادبیات روس “آنّا کارنینا” اثر به یاد ماندنی لئو تولستوی است. پیداست امروز در عالم بی کتابی و کتاب گریزی کمتر کسی در این سوی و آن سوی آبهای ایران یافت می شود که آثار این بنگاه قدیمی را نخوانده باشد اما ادعا کند که با شاهکارهای ادبی روس و انگلیس و فرانسه آشناست.
بی گمان “زبان” آیینه فرهنگ یا به عبارتی زبان، همان زبان گویای فرهنگ است. به این سیاق فرهنگ، بی زبان یا لال می شود و زبان نیز بدون فرهنگ، خاموش و بی فروغ است. بنابراین پروفسور احسان یارشاطر این استاد برجسته زبان و تاریخ ادبیات فارسی در دو دانشگاه تهران و کلمبیا را باید به سبب هشتاد سال خدمات فرهنگی و زبانی بستاییم و از این پس نیز به نیکی از وی یاد کنیم. افزون بر این، او شایسته تقدیر است بابت سالها تعهد و اراده و رنجی که بابت مدیریت در تنظیم و تالیف “دانش نامه ایرانیکا” کشید. دانش نامه ای که ایران را در سنخ و سنج “بریتانیکا” انگلستان قرار می دهد.
از میان آثار فراوانی که استاد یارشاطر نوشت من اما کتاب خاطرات او را بیشتر می پسندم بویژه آنجا که به رساله دکتری با عنوان اصلی “شعر فارسی در عهد شاهرخ” و عنوان فرعی “آغاز انحطاط شعر فارسی در دوره تیموری” اشاره دارد که چگونه جسارتی و شهامتی داشته که “معشوق” در زبان و نظر شاعران این دوره “مونث” نیست(!) و به همین سبب استاد او دکتر علی اصغر حکمت (وزیر فرهنگ پهلوی دوم) که با او سالها سخن نگفت. البته احسان یارشاطر یک درجه دکترای دیگر هم در خارج به دست آورد؛ او گرچه دو دکترا داشت اما همیشه تواضع و مناعت طبع وصفای سخن داشت.
به یاد دارم سی و اندی سال پیش در ایام پر شر و شور جوانی نسخه ای از نشریه انستیتو مطالعات ایرانی وابسته به دانشگاه کلمبیا به دستم رسید که خواندم و نامه ای به دکتر یارشاطر نوشتم: استاد! این خدای ترانسندنتال (متعالی) (Transcendental) که شما این چنین او را دور از دسترس بنی بشر می بینید که به کار بندگان نمی آید و از بهر او چه سود؟ آیا بهتر نیست این خدای ترانسندنتال جناب عالی را امروز خدای ایماننت (فیاض) (Immanent) ببینیم تا از فیض وجود او لااقل بهره ای به بندگان رسد؟ پس از چندی پاسخی آمد پدرانه که بیاییم با هم کنار بیاییم؛ شما خدای ایماننت “کانت” را بردارید و خدای ترانسندنتال “هگل” هم سهم من شود!
امروز من این فرهیخته دیروز درگذشته را دنباله همان نخبگان و فرهختگان درگذشته ایران از شمار سعید نفیسی، اقبال آشتیانی، محمد قزوینی، شاهرخ مسکوب، ایرج افشار، ناتل خانلری، استاد پور داود، عبدالحسین زرین کوب و بویژه دکتر داریوش شایگان می بینم.
به روان پروفسور احسان یارشاطر درود می فرستیم و یاد او را گرامی می داریم و نقش او در اعتلای فرهنگ و ادب این سرزمین را می ستاییم.