۱۴۰۰ مهر ۹, جمعه

روایت پنهان سقوط رضا شاه

 





علی محمد اسکندری جو

اشاره: این مطلب را به یاد سه سرباز "جلفا" بخوانیم؛ سه مرزبانی که نماد شجاعت، شرافت و شهامت این سرزمیناند. شاید روزی حدیث حماسه سه سرباز در ضمیر هر میهن دوست ایرانی ملکه شود؛ شاید هم هر ایرانی پیشاز آنکه چشم از ایران (جهان!) ببندد، در سفری به مرز جلفا به این رادمردان ادای احترام کند:

"ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید"

در خرداد 1320 خورشیدی "آدولف هیتلر" فرمان حمله برقآسا به شوروی با رمز عملیاتی "بارباروسا" را صادر میکند. دربار ایران توسط ذوالفقار پاشا سفیر مصر در تهران هشداری از "ملک فاروق" هوادار هیتلر دریافت میکند مبنی بر اینکه لندن عدم تمکین رضا شاه در تحویل دادن "رشیدعلی گیلانی" نخست وزیر مخلوع عراق و شیخ امین الحسینی مفتی اعظم فلسطین را بی پاسخ

نمی گذارد و بنابراین ایران منتظر تاوان شوم این اقدام دربار باشد. از میان نامه های چرچیل در آرشیو وزارت خارجه انگلیس پیداست که به "آنتونی ایدن" وزیر خارجه اعتراض میکند چرا کارمند وزارت (ویلیام بولارد سفیر انگلیس در تهران) درباره پیگیری استرداد کودتاگران عراقی پاسخی به لندن نمیدهد و یا اینکه چرا ام. آی. سیکس (سرویس اطلاعاتی برون مرزی) تا کنون گیلانی و امین الحسینی و تیم آنها را به دام نیانداخته است. پناهندگی نخست وزیر عراق و مفتی اعظم اورشلیم به ایران بویژه مقاومت رضا شاه در تسلیم و تحویل آنهاست که به باورم همان علتیست که بر "نقطه کور" تاریخ معاصر ایران افتاده است. به این سبب اینک به درستی نمیدانیم رضا شاه در کدام صف تاریخ ایستاده است و ما در کدام صف می ایستیم.

با حمله ارتش آلمان به شوروی و اخبار امیدبخش درباره این پیروزی که از رادیو برلین پخش می-شد "شاید" رضا شاه میپنداشت که بر اسب برنده شرط بسته است. بنابراین با سماجت علیرغم سه یادداشت هشدارآمیز سفرای روس و انگلیس

مقاومت میکرد به امید اینکه ارتش آلمان بزودی به قفقاز و باکو خواهد رسید و خطر حمله شوروی و اشغال خاک ایران برطرف میشود.

در آغاز شهریور 1320 چرچیل در دیدار با رئیس جمهور آمریکا "فرانکلین روزولت" ضمن اشاره به کودتای عراق و اینکه افسران ایرانی هوادار آلمان نیز ممکن است علیه رضا شاه کودتا کنند، توانست او را قانع سازد که برای جلوگیری از این کودتای احتمالی و برقراری نظام جمهوری پس اشغال ایران اجتناب ناپذیر است.

در این میان رضا شاه از کودتای اردیبهشت در عراق و سرنگونی نظام نوپای سلطنتی این کشور بی خبر نبود. حاج امین الحسینی مفتی اعظم اورشلیم همراه دویست تن از هواداران تندرو به عراق تبعید شدند. این شیخ رادیکال در بغداد دوباره قیام کرد و فتوای "جهاد" او علیه انگلیس پی در پی از رادیو برلین و رادیو بغداد پخش میشد. حاج امین الحسینی به همراه چهار فرمانده ارشد عراقی که در دانشکده افسری برلین آموزش دیده بودند، خواهان براندازی سلطنت عراق،

بیرون راندن نیروهای انگلیسی از این کشور و برقراری نظام جمهوری شدند. بمب افکنهای نیروی هوایی انگلیس به مدت 21 روز بغداد و بصره را بمباران میکردند. علت مقاومت ارتش عراق البته وعده های سرهنگ "فریتس گروبا" افسر اطلاعاتی اس.اس (با عنوان پوششی سفیر آلمان) بود که برای ارسال سلاح به بغداد پیوسته پیام رمز به برلین میفرستاد.

نخست وزیر "رشید علی گیلانی" به همراه فریتس گروبا سفیر آلمان، حاج امین الحسینی و تعدادی امیران ارتش مخفیانه به ایران گریختند و در سفارت ژاپن در تهران پنهان شدند. سرهنگ "اروین اِتل" در پوشش سفیر آلمان در ایران به همراه "فریتس گروبا" و پناهندگان عراقی در تماس بود. از سوی دیگر، رضا شاه سرپاس مختار رئیس شهربانی را مامور نظارت بر آنها و نیز تیمسار "فضل الله زاهدی" را در تماس روزانه با آنان قرارداد.

ورود نابهنگام این تیم نگونبخت، رضا شاه را در موقعیت بسیار دشواری قرارداد. پادشاه در برابر

پیداست خشم چرچیل از عدم تمکین رضا شاه نسبت به استرداد پناهندگان عراقی بسیار بیشاز "بهانه" دولت انگلیس برای اخراج مستشاران آلمانی از ایران بود. همه پناهندگان با راهنمایی تیمسار فضل الله زاهدی (عضو شاخه برون مرزی رکن دو ارتش هیتلری) تا مرز ایران هدایتشده و از طریق ترکیه و ایتالیا سرانجام به برلین رسیدند و با پیشوای آلمان عالیجناب گروفاس (آدولف هیتلر) دیدار کرد.

پیشوا اجازه داد دولت در تبعید عراق در برلین تشکیل شود. حاج امین الحسینی هم یک لشکر اسلامی از اسرای مسلمان در آلمان تشکیل داده و به جبهه جنگ فرستاد. هاینریش هیملر فرمانده گارد مخصوص هیتلر این مفتی فلسطینی که محاسن و موی بور و چشمانی آبی داشت را لقب "روحانی آریایی" دادهبود. رضا شاه می توانست به شکل حصر خانگی در یکی از املاک شمال کشور که در اختیار داشت مستقر شود اما اشغال پهنه شمالی این سرزمین باعث گشت که او از ترس خرس شمالی به گرگ جنوبی پناه آورد. افسران عالی رتبه و فرماندهان ارتش هم که اغلب

به هنگام مراسم ارتقای درجه، با نظر پادشاه سند مالکیت یکی دو باغ و قریه (روستا) به آنها اهدا میشد در حفظ مرزهای ایران چه کردند؟ ما اینک در آغاز راه روایت های پنهان تاریخ هستیم؛ امید آنکه نسل جوان و پژوهشگر ایرانی نگذارد تاریخ معاصر به گروگان رود یا "ترور" شود و یا حتی به دلایلی در نقطه کور باقی بماند

پی نویس

نام این سه شادروان ایران:

زنده یاد عبدالله شهریاری

زنده یاد مصیب ملک محمدی

زنده یاد شیرمحمد راثی هاشمیان

۱۴۰۰ شهریور ۵, جمعه

یک مصدق به آزادی بدهکاریم

 


علی محمد اسکندری جو

این نوشتار مرثیه بر تاریخ یا زمان سوخته نیست که اکنون بر حافظه شکننده ما سنگینی میکند. به خاطر بسپاریم، در حافظه جمعی خویش یک سهراب به سپهری و یک "صادق" به هدایت و یک مصدق به آزادی بدهکاریم. به این بهانه اینجا از دو "سهراب" سترگ در سپهر ادب ایران یاد می کنیم که هر دو سودای "حقیقت" داشتند. به یاد او که به تیغ یل سیستان، جان باخت تا ما هم شاهد یک زخم تراژیک باشیم. مگر نه اینکه در اوج تراژدی ناگهان تخلیه عاطفی (کاتارسیس Katarsis) شده و به لحاظ نفسانی پاکیزه می گردیم. دیگری نیز آن سهراب دهه پنجاه است که برخی به کنایه، وی را "بودا"ی ایران خواندند که چرا بجای جستن حقیقت اما علیه نظام، دستی به سلاح و دلی به دریا و قلمی به قلیا نمی زند که شاید در سقوط "پهلوی" او نیز سهیم باشد. به راستی چرا سهراب از خلوت خاموش کاشان خارج نشد و تیری به پاسبانی نزد و ژنرالی هم ترور نکرد و شریفی نیز به آتش نکشید تا حماسه ساز شود؟ آیا سهراب باید خسرو شود که مسعود کشد تا "روزبه" شود؟ سهراب که سوخت اما:

"کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم"

اینک شعر آن سهراب و شعور این سهراب، دو پاره از هویت و حافظه مشترک شده است. با این حال، حماسه تراژیک را (که بعضا مقدس و مشروع نیز می شود) اگر در اسطوره نیابیم یا آنکه نخواهیم ببینیم پس ناچار باید به سوی زمان برویم و به پیشگاه تاریخ خم شویم تا حماسه یا فاجعه را از آن زمان "سوخته" دریافت کنیم گرچه تراژدی با تاریخ و زمان تقویمی (Cronus) چندان میانه ندارد. به عبارتی هنر تراژدی (و نه هنر وُلگاری و بازاری) معطوف به کرونوس نیست بلکه از جنس کایروس"Kairos" است. به این سبب یک حادثه یا یک فاجعه دنیوی (Mundane) را به یاری هنر نمایش نمی توان و شاید هم این روزها نباید بال و پر اخروی (Spiritual) به آن حادثه بخشید. موسی نبی که از "طور" به سوی قوم سرازیر شد، نه به نام پروردگار آفریننده زمین و آسمانها بلکه به نام خدای پدران یا همان خدای "تاریخ" بر قوم توحیدی ظاهر شد:

"ای موسی! برو و بزرگان قوم را گرد هم آورده به آنها بگو: یهوه خدای پدران شما، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب …" (سِفر خروج، سوره سوه، آیه شانزدهم). با این حال چرا فرهنگ ما به تاریخ، بی اندازه بی

اعتناست؟ آیا تاریخ هیچ حقیقتی در سینه ندارد که به ما عرضه کند؟

هدف از تراژدی در واقع رسیدن به کاتارسیس یا پالایش است؛ سیَلان دردناک روایت یا نمایش تراژیک هم همواره تابعی از یک متغیر کایروتیک است و نه کرونیک. پیداست برای درک درست تراژدی و تاثیر روانی و روحانی آن بر "پالایش" انسان، چاره نیست جز آنکه "ارسطو" را خواند تا از مکانیسم این میراث آتن که در جهان پراکنده شده آگاه گشت. بنابراین ملتی که در حافظه خویش تراژدی مرغوب ندارد پس جامعه ای با هویت جعلی یا شکسته است. اینک سهراب گریزی و سیاوش هراسی برخی آیا نشانه میهن دوستی است یا نشانه یک درک ناقص است از کایروس و کاتارسیس در تراژدی؟

پرسش بنیادی این است که ما در تاریخ و یا در اسطوره کدام فاجعه، کدام حماسه یا حادثه را انتخاب کنیم و به یاری هنر نمایش به تماشای آن بنشینیم تا از آلودگی پاک شویم. تجاوز به ناموس وطن و تاراج ثروت ملی در دو جنگ جهانی و یا عهدنامه گلستان که ایران را از ایران جدا کرد آیا برای ما هیچ ارزش یادآوری و تزکیه نفسانی دارد؟ به این سیاق، بازسازی صحنه های دلخراش و توهین آمیز اشغال ایران توسط نیروهای بیگانه آیا هر سال باید تکرار شود تا ما از آلودگی تصفیه شویم و به

زعم خویش با دشمنان میهن تسویه کنیم؟ حال که چنین نمی کنیم آیا حق نداریم که جدال فرسایشی حافظه را با تاریخ دریابیم؟

به کدام منطق نباید هر سال هنر تراژدی را پاس داشت؟ در این دنیای پریشان که دامنه پریشانی و ضریب ضلالت آن بی انتهاست پس ما برای تخلیه عاطفی و پالایش روان فردی و جمعی، بجز پناه جستن به دامن بزرگترین میراث هنری یونان مگر چاره یا انتخاب دیگری هم داریم؟ پیداست برخی که لقوه قلم دارند یا سخن "لغو" می گویند، برای یافتن بدیل تراژدی همواره بر طبل آگاهی تاریخی (بجای حافظه) می کوبند. آنگاه آگاهی از این زمان سوخته تا کنون چه کرده که اینک به کار ما آید؟ تنها ذکر (از ریشه عبری ذاخر Zakhor به معنای یاد آور، به خاطر بسپار) است که می ماند و حافظه را جان می دهد و جان را پاک می کند. به این سیاق، تراژدی با گشتاور "پالایش" است که حافظه جمعی را هر از گاهی بارور می سازد. تراژدی، هنری پاک و از جنس هنرهای مرغوب بویژه ادبیات است که نباید همانند تاریخ آن را بازی کودکانه پنداشت تا آماج کنایه و گلایه این و آن گردد. تراژدی همواره نرم افزاری دارد که دیگر گونه های نمایش ندارند. این نرم افزار است که گستره و تاثیر یک روایت تراژیک را تا بیکران می برد.

روزی که امنیت فدای آزادی شد

بر پایه یک اصل ساده منطقی تنها امنیت، یک ضرورت نیست بلکه آزادی هم یک ضرورت است. به بیانی نه آزادی همزاد امنیت است و نه امنیت همزاد آزادیست. بنابراین، آن ملت که امنیت را فدای آزادی کرد سرانجام هر دو را باخت. با سرنگونی دولت مشروع رادمرد ایران دکتر محمد مصدق آیا آزادی فدای امنیت نشد؟ بی جهت نیست که یک مصدق به آزادی بدهکاریم. با این حال، نخست وزیر پاکدست ایران هیچ "مصونیت" تاریخی ندارد و باید اندیشه و کردار سیاسی او را نقد کرد حتی در حبس هفتاد ساله.

آن روز که دکتر مصدق در راه بازگشت از آمریکا در پایتخت مصر فرود آمد (لبنان به هواپیمای حامل وی اجازه فرود نداد) و یک میلیون مصری از فرودگاه تا هتل محل اقامت نخست وزیر ایران به شوق استقبال از او صف کشیدند و وی را دشمن امپریالیسم (عدو الاستعمار) و نماد پیکار برای استقلال خاورمیانه خواندند. یالمار شاخت نه با شاه دیدار کرد و نه جهت مستشاری به دربار رفت. ایدئولوگ جنبش اخوان المسلمین مصر "سید قطب" برای این میهن دوست ایرانی در روزنامه معتبر "الاهرام" قصیده بلندی به نام "سلام بر مصدق" سرود. از سوی دیگر حسنین هیکل شخصیت برجسته مصری در همان نشریه الاهرام وی را ستود و در سرمقاله "شقیقتنا ایران" سرزمین ما را

شقیقه (خواهر) و مونس مصر نامید. افزون بر این، "طه حسین" چهره مشهور ادبی و فرهنگی مصر دکتر محمد مصدق را "افتخار شرق" نامید؛ استادان و دانشجویان مصری "تندیس" وی را در ورودی دانشگاه قاهره برافراشتند و "دُریه شفیق" شاعره مشهور مصر و رهبر جنبش زنان در وصف این رادمرد ایرانی چکامه زیبایی سرود. در آن روزها و آن جلوه های کایروتیک که تبلور ملی گرایی "رُماتیک" و جنبش استقلالی در خاورمیانه بودند که حتی ایدئولوگ اخوان المسلمین را هم به شگفتی و ستایش از این ایرانی اشراف زاده انداخته بود، نخست وزیر خطاب به دولت مصر گفت که به پشتیبانی این ملت شما می توانید "کانال سوئز" را ملی اعلام کنید.

چند ماهی از بازگشت دکتر مصدق نگذشته بود که کودتای افسران جوان به رهبری "جمال عبدالناصر" نظام پادشاهی را در مصر برانداخت اما دولت جدید کانال سوئز (به مدیریت انگلیس) را ملی اعلام نکرد. مستشاران ارشد دفتر ریاست جمهوری مصر که از اعضای سابق نازیسم هیتلری بودند و پس از جنگ به مصر گریخته و تابعیت مصری یافتند، جمال عبدالناصر را از اتخاذ چنین تصمیمی بر حذر داشتند تا نخست تکلیف ملی شدن نفت ایران روشن شود. به بیانی دیگر، مستشاران آلمانی از نیروهای چپ داخلی و انگلوفیل های مصری (مشهور به ائتلاف نعل اسب) که در مسیر ملی شدن کانال سوئز، پنهانی و آشکارا سنگ اندازی

خواهند کرد آگاه بودند. بنابراین، آنها به جمال عبدالناصر از افتادن به همان دام که دکتر مصدق در آن گرفتار شد هشدار می دادند. این مستشاران پس از اینکه طرح فروش اوراق قرضه به ملت ایران با شکست روبرو گشت، ناسیونالیسم ایرانی را نوعی ملی گرایی معنوی (Esoteric) برداشت کرده و در نتیجه این شکست ناچار ناسیونالیسم ما را "نامرغوب" طبقه بندی کردند.

دکتر یالمار شاخت نابغه آلمانی و وزیر دارایی هیتلر به دکتر مصدق هشدار داده بود که تنها "خاک میهن" ناموس هر ایرانی نیست بلکه پول ملی نیز در واقع "ناموس" ملت است و ارزش خاک را دارد و باید به هر بهایی ارزش آن تثبیت شود؛ فشار تورم و آثار زیان آور آن سرانجام "اراده معطوف به ملت" را تغییر جهت داده و "دربار" پیروز میدان خواهد شد. آنگاه با کاهش ارزش پول آیا ناسیونالیسم جعلی بر کشور حاکم نخواهد شد؟ مگر سرکوب شرم آور دولت مصدق را "قیام ملی" نخواندند؟ کدام قیام؟ اردوکشی لکاته ها و رجاله ها در خیابان های تهران به رهبری عضو ایرانی نازیسم (تیمسار زاهدی که چهار سال زندانی در فلسطین بود و در مجارستان به بهانه خرید سیصد رأس اسب مرغوب مجاری به عضویت شاخه برون مرزی اطلاعات و امنیت نظامی نازیها درآمد) آیا قیام ملی خوانده می شود؟ البته یالمار شاخت آلمانی نه با شاه دیدار کرد و نه جهت

مستشاری به دربار رفت؛ آن زمان او نظام سلطنت را نه ضامن آزادی و نه ضامن امنیت ایران می دانست. شاید هم چندان بی سبب نباشد که دکتر حسین فاطمی پس از فرار شاه از کشور بی درنگ فرمان داد کاخ های مرمر، نیاوران و سعادت آباد مهر و موم شوند آن گونه که در مصر قصر های سه گانه "خاندان سلطنتی" را مهر و موم کرده و” فاروق” را به همراه خانواده با کشتی به ایتالیا (همان کشور که شاه و ثریا گریختند) تبعید کردند. وزیر امور خارجه ایران با الهام از اقدام افسران جوان مصری، پشتیبان طرح اعلان "جمهوریت" از طریق رادیو سراسری شد؛ طرحی که دکتر مصدق آن را "وتو" کرد چرا که پرنسیپ و منش سیاسی و سوگند وفاداری که به نظام خورده بود او را از اتخاذ چنین تصمیم بر حذر داشت. مصر به یاری مستشاران آلمانی پس از چهار سال مذاکره در سال 1335 کانال سوئز را ملی کرد.

پیداست راه درازی در پیش است؛ نخست باید مکانیسم تراژدی یونانی را شناخت و نرم افزار آن را بومی سازی کرد؛ آنگاه می توان روایت اوج و فرود دولت مصدق از قاهره تا تهران را در قالب یک تراژدی ملی و مشروع و مرغوب و البته "کایروتیک" که امنیت فدای آزادی می شود را هر ساله شاهد بود.

استکهلم، اوت 2021


۱۴۰۰ تیر ۳۰, چهارشنبه

بازگشت تراژیک خردمند ایران Tragic Return of Persian Sage

علی محمد اسکندری جو

این یادداشت به یاد بزرگترین قربانی تاریخ معاصر ایران در قیام سی تیر است؛ اشراف زاده ای پاکدست از تبار قاجار که گرچه در پهلوی خوش درخشید اما فرجامی نیک نداشت؛ روایت راستین رادمردی که در محراب روح زمانه (Zeitgeist) قربانی شد. اگر فرهنگ حیران است و سیاست نیز ویران، اگر زیستن در چنین زمانه و چنان نسلی که "الگوریتم" آن واژگون شده را نه میدانی و نه می خواهی، پس تاریخ بخوان شاید روزی راوی روایت رنج "مصدق" شوی؛ نخست وزیری میهن دوست که آرزو داشت پس از حصر در آرامگاه فرودستان آزاده ایران، آرام شود.

حکایت حماسه "سی تیر" البته نمدی نیست که از آن کلاهی ساخت و زخمی کهنه هم نیست که در گرمای تابستان سر باز کند و خون نفرت و انزجار از این و آن را در دل این و او بریزد. حال با یادآوری این حماسه تراژیک می خواهیم به زعم خویش و باور ارسطوی یونان، کاتارسیس (Katarsis) شویم یا به بیانی، تزکیه نفس و تخلیه روانی شویم در تیر تابستان.

با این اشاره کوتاه به تیر و تاریخ، بنا ندارم مرثیه سرایی یا روایت سازی کنم؛ اینکه نسخه مصدقی بپیچیم و یا دنبال رحم اجاره ای برای زایش یک "اسطوره" سکولار در تاریخ معاصر ایران باشم. نمی خواهم حتی به منظور یافتن "پدرخوانده" برای قیام سی تیر سال 1331 در رسانه ها آگهی دهم که به واقع نه این قلم، مرثیه سرا و تقدس ساز است و نه من راوی نسیان تراژیک تیرم.

هر ملتی که که به دام "نسیان" تاریخی بیفتد و گذشته را کم بها یا بی ارزش کند پس هویت را از اعتبار می اندازد؛ آنگاه با این قطب نمای شکسته چگونه می توان هدف و هویت نسل جوان ایران را جهت یابی کرد؟ به این سبب تاکید دارم تاریخ را باید همان حافظه جمعی دانست که در طول زمان به شکل ماهرانه ای صیقل داده می شود تا روایتی مشروع و مقدس جلوه کند؛ آنگاه این تاریخ، یک حادثه یا یک فاجعه را تفسیر و تاویل (hermeneutics) می کند تا علتی برای وقوع آن بحران بیابد.

تغییر دولت و باخت حیثیت سیاسی کشتی بان

پس از استعفا و خانه نشینی دکتر مصدق دربار بی درنگ احمد قوام (مشهور به قوام السلطنه) را مامور تشکیل دولت جدید کرد که منجر به اعتراض شدید آیت الله کاشانی و خیزش مردم شده و دوره چهار روزه این دولت با استعفای نخست وزیر پایان یافت. قوام در آستانه هشتاد سالگی با تجربه دو دوره نخست وزیری و حل معضل آذربایجان و آشنا با دیپلماسی غربی و پلتیک شرقی امید داشت راهی که دکتر مصدق در خصوص ملی شدن صنعت نفت پیموده بود را به سرانجام برساند اما کشتی بان را سیاستی دیگر نیامد که نیامد و پیر شیرازی به خانه بازگشت.

یک هفته پیش از استعفای دکتر مصدق، نماینده ویژه امریکا "آورل هریمن" به عنوان میانجی برای حل اختلاف ایران و انگلیس وارد تهران می شود و حزب توده که از این خبر آگاه شده تظاهرات بسیار بزرگی در اعتراض به ورود او برگزار می کند. از سوی دیگر هواداران مصدق نیز در مقابل مجلس شورای ملی، متینگی برگزار می کنند که در زد و خورد بین این دو اردوگاه عده ای کشته و زخمی می شوند. از سوی دیگر چالش بین شاه و مصدق در خصوص اختیار تعیین وزیر دفاع یا اداره این وزارت توسط شخص نخست وزیر با مخالفت جدی دربار روبرو می شود باعث استعفای دکتر مصدق می گردد.

استفاده از اختیار ویژه در زمان جنگ یا دوران بحرانی (و حتی حق انحلال پارلمان) نخستین بار توسط آدولف هیتلر در آلمان اجرا شد که بر پایه قانون اعلام "وضعیت اضطراری" به رئیس دولت (و نه رئیس نظام یا شخص اول مملکت) واگذار می شود و او از آن پس معمولا به مدت شش ماه "دیکتاتور" نامیده شده تا آن حالت اضطراری در کشور به تدریج رفع شود. در روم باستان هنگام بحران عظیم چنین سیاستی معمولا بین شش ماه تا یک سال اتخاذ می گشت. بی سبب نیست که بدخواهان شایعه دیکتاتوری مصدق را پخش می کردند.

تظاهرات کارگران پالایشگاه نفت آبادان به تحریک و سازماندهی حزب توده هنگام دیدار آورل هریمن از تاسیسات نفتی آبادان این شائبه را بیش از پیش دامن زد که ایران (آن هم در کوران جنگ سرد آمریکا و شوروی) آبستن کودتای چپ و افتادن کشور در دامن شوروی است.

طرح پیشنهادی هشت ماده ای حل و فصل نفت را دولت انگلیس تهیه کرده و توسط آورل هریمن در عمارت صاحبقرانیه به دکتر مصدق تقدیم شد؛ روز بعد دولت "پاتک" زده و طرح هشت ماده ای پیشنهادی ایران را در همان عمارت

توسط معاون نخست وزیر "دکتر حسین فاطمی" به آورل هریمن تحویل داده شد. عمده اختلاف هم بر سر مدیریت فنی پالایشگاه بود که ایران خواهان اخراج کلیه مهندسین و تکنسین های انگلیسی و هندی بود؛ به همین سبب دکتر علی امینی به درخواست نخست وزیر به آلمان فرستاده شد تا سیصد متخصص آلمانی را استخدام و به ایران بیاورد. از سوی دیگر در آگهی استخدام بین المللی نیز بیش از دو هزار متخصص آمریکایی آماده کار در ایران شدند که دولت انگلیس در اعتراض به این عمل از آلمان و ایالات متحده خواست از اجرای این طرح جلوگیری کنند.

چند ماه پیش تر که ایران همچنان در محاصره نظامی و اقتصادی بود، نخست وزیر ایران به سفارش "یالمار شاخت" رئیس بانک مرکزی و وزیر دارایی نظام هیتلری و به منظور تامین بودجه جاری کشور فرمان صدور اوراق قرضه و فروش آن در سراسر کشور را امضا کرد که هم یک آزمون بزرگ ملی برای نشان دادن درجه "اراده ملت" باشد و هم امور جاری کشور سامان پذیرد. به درستی که یالمار شاخت به دکتر مصدق هشدار داده است که "پول رایج" کشور در واقع ناموس ملت است و باید حرمت آن حفظ شویم. در تاریخ می خوانیم که ملت و دولت در این آزمون ملی پیروز نشدند و دربار هم نظاره گر ماند. با فروش کمتر از نیمی از اوراق قرضه، به باورم زنگ خطر برای دولت دکتر مصدق به صدا درآمده بود. از فحوای اعلامیه آیت الله کاشانی علیه دولت قوام نیز چنین بر می آید که برخی صرفا به رویکرد و اهداف سیاسی علیه انگلیس پیر نظر دارند و آنگاه که نوبت همبستگی و میدان عمل می رسد با عدم استقبال از خرید اوراق قرضه دولتی نشان دادند که ایران راه درازی تا انسجام فرایند دولت - ملت سازی و همبستگی ملی دارد.

دکتر مصدق پس از تجربه تلخ این آزمون سراسری، بر مبنای اصل چهار ترومن به کمک اقتصادی آمریکا چشم دوخت و از سوی دیگر نماینده بانک جهانی را به ایران دعوت کرد تا از وی در ازای رهن صنعت نفت، درخواست وام کند. از سوی دیگر نخست وزیر نجیب ایران پس از بازگشت مجدد به قدرت، جهت رای اعتماد وارد مجلس سنا می شود اما از شصت سناتور فقط 29 نفر در سنا حضور دارند و هنگامی نیز که وارد مجلس شورای ملی می شود بیش از نیمی از وکلا به بهانه بیماری و ناخوشی در مجلس حضور ندارند!

بی سبب نیست که بازگشت این اشراف زاده پاکدست را نافرجام دیدم که در مرداد ماه سال بعد دولت وی سرنگون و او در زندان و وزیرش اعدام و آشیانه اش نیز تاراج می شود. آیا شکست طرح اوراق قرضه در واقع نشانه ناکامی

اوست یا نشانه شکست اراده ملی است؟ در این میان، حزب توده چرا بگونه علنی علیه فروش این طرح تبلیغ می کند و مگر این حزب ایرانی نیست؟

اینک تیر آمد و ما در تیررس تاریخیم؛ تیری که در تیر ماه بجای آنکه بر قلب استعمار پیر فرود آید بر ضمیر و ذهن تاریخی ما می نشیند. با این حال من در ایران دو "پیر" را همواره ارج می نهم: یکی او که از از دیار اسطوره ها آمد و جان در کمان گذاشت و برای مرز میهن جاودانه گشت؛ دیگری هم آن اشراف زاده نجیب بی مثال است که گرچه گرفتار تیر حبس و حصر گشت اما مهر میهن را چنان به من آموخت تا در هر تیر از او یاد کنم.