۱۴۰۵ آبان ۴, دوشنبه

فیلسوفی که نمی خواست شاه شود. رنج نامه سالگشت آرامش دوستدار

 


علی محمد اسکندری جو


این رنج نامه سهرابی را با قلمی قلیایی (polemic) به بهانه سالگشت آرامش دوستدار اندیشمند و فرهنگ دین خوی ایران نگاشتم با عنوان استعاری «فیلسوفی که نمی خواست شاه شود» زیرا به باور افلاطون حال که شاه بی تدبیر، فیلسوف نمی تواند وظیفه فیلسوف است که برود دربار و شاه با تدبیر شود. با این حال، در هنگامه سیاسی ایران این یادداشت را چنان آهسته بخوانیم مبادا بشکند شیشه تنهایی آرامش. نویسنده ای که گوی «تعهد» را از همه روشنگران نسل خویش ربود تا «روشنفکر» ایران معاصر شود. برخی که به فلسفه و هدف آن بیشتر از اشراف، به هرسان آرامش دوستدار را «فیلسوف» خطاب می کنند. فیلسوفی با قلم آهکی از تبار فریدریش نیچه و در قامت مارتین هایدگر که پنداری «شب دشنه های بلند» علیه رقیبان ایرانی را تداعی می کند.


در تحول سینوسی اندیشه ایران معاصر اگر بخواهیم به بیانی تمثیلی، احمد فردید و یا سید حسین نصر و یا اینکه جلال آل احمد و علی شریعتی را در یک پروژه به عنوان «تز» فرض کنیم در این تعارض کج و معوج، آرامش دوستدار به تنهایی تز خواهد شد. آنگاه حاصل جدال آنها در میدان روشنگری (Intelligentsia) ایران است که داریوش شایگان به مثابه «سنتز» این تضاد می شود که دیگر نه اوست و نه آنها. 

بی گمان پیروان دکتر آرامش دوستدار می دانم که فلسفه بدون قطب نمای «دیالوگ» که اصولا فلسفه نیست که بخواهیم وی را فیلسوف خطاب کنیم، چرا که فکر او را با «متراژ» ایرانی بگیریم که او نه تنها فیلسوف، شاید هم فیلسوف فیلسوفان هم خوانده شود. اینک داریوش و آرامش اندیشه و نیز اهل «اربعه» ادب رفته اند و در عرفان ایرانی هم نصر در عبور از شریعت و طریقت، امید که در پایان عمر به ایستگاه «حقیقت» رسد تا سرانجام چشم از ایران بسته و به دیار باقی شتابد. با این «خلط» مفهوم روشن گر و انتلکتول، معلوم نیست که پیروان دکتر سید نصر که او را گاهی فیلسوف می نامند و نیز گاهی تجلی خرَد خالده خطاب می کنند، میراث این سنت گرای کهنسال (حکمت خالده Philosophia perennis) ایرانی با کوله باری از مهاد و کهاد (دین وعرفان) به کجا خواهد رسد. 


دکتر آرامش دوستدار چندی پیش از درگذشت، تیغ نقد ویرانگر پلمیک را در «نیلگون» از رو به روشنگرانی که دیر زمانی معلم و همکار و دوست و شاید هم یار غار او بودند. برای نمونه، در نیلگون آمده است که او در دهه 1350 به ضیافتی خاص دعوت می شود که برخی از نخبگان اینتلی گنتسیای ایرانی نیز حضور دارند. در آن ولیمه (Symposium) احمد فردید با نظر جمع حاضران، یک دیالوگ (هم اندیشی و نه محاوره!) بر پایه سه مفهوم فلسفی یونان باستان که «اتوس» و لوگوس چیست و پاتوس کدام را آغاز می کند. همان احمد فردیدی که برخی او را بندباز سیاست و با هم شرلاتان فلسفه و آرامش هم او را شعبده باز فرهنگ تلقی می کند.  


روشن است در فرآیند بومی سازی مفاهیم کلیدی فلسفه غرب معمولاً ایناژگان بیگانه یونانی و لاتینی در «جهاز هاضمه» ذهن و ضمیر برخی به آسانی جذب نمی شود. به هرسان، احمد فردید آن شب کوشیده است مفهوم اتوس را مترادف اسانس یا «جوهر» حکمت اُنسی تفسیر کرده و پاتوس را هم برابر حالت بی قراری یا چشم به راه ظهور «بقیه الله» سخن سرایی کند. آنگاه نوبت دکتر آرامش دوستدار می رسد که وارد دیالوگ شود و برابر احمد فردید، همکار دانشگاهی اش درباره این مفهوم بگوید تا لااقل تلنگری باشد بر دانش بیکران آن حریف پریشان حال باشد. 

بخوانید آن مصاحبه را که دکتر آرامش دوستدار این روشنفکر ایرانی نشان می دهد این گونه شب نشینی ها، از چاله منطقی "نقض غرض" درآمده به چاه بی منطق حمله به حریف (Argumentum ad Hominem) می شود. او در نیلگون چنان هولناک از احمد فردید یاد می کند که گویی آن هایدگری یزدی، تجسم عینی «ابوجهل» است. با این حال، دکتر دوستدار متواضعانه تاکید دارد هیچ «تفرعن» ندارد. اما در اینجا و آنجا به لحاظ این «تفرعن» ناخواسته و یا انزوای او سخنانی بیان و مطالبی منتشر شده است که به ظن یقین نزدیک است. 

 اشاره من به تنها یک مورد از مصاحبه دو بخشی او در سایت "نیلگون" بواقع تیری به دو نشان می دهد: بهتر است که ما نیز عارضه خلط مفاهیم را از آن نسل به ارث برده و ادامه دهند. دیگر آرامش دوستدار هنگام نگارش رساله دکتری حتما دو اثر از فریدریش نیچه (دجال و تبارشناسی اخلاق) را خوانده است. حال نظر به عنوان رساله دکتری او که معطوف به اخلاق نیچه بوده است پس بی گمان زبان و قلم آرامش می تواند همان فیلسوف عصیانگر آلمانی باشد.


برخی از خبرگان و فرهیختگان نسل پیش از ما دیالوگ را محاوره برداشتند (آنهم با خدا!) و به نرم افزار فلسفه کلاسیک هم عنایتی نداشتند. افزون بر این، آنها را با دانش فیلولوژی که نیچه، هوسرل، هایدگر، سارتر، کربَن و لویناس بر آن «اشراف» دارند، همچنین بیشتر آشنا نبودند. احمد فردید هم که فلسفه را واژگون ساخته و ملغمه ای از فیلولوژی لاتین و یونان باستان را می گوید آنهم در فلسفه کلاس! طرفه که فریدریش نیچه فیلولوگ به هیئت امنای دانشگاه "بازل" سوئیس نامه می نویسد که به او کرسی تدریس فلسفه عطا کند اما این درخواست او پذیرفته نمی شود. حال پس از افاطون آثار همان نیچه بیشتر خواننده را در جهان دارد. هرگاه که به فلسفه خارج از آکادمی می اندیشیم، نیچه کجا و فردید کجا! 


حال با چنین روشن گران قلیایی و بیزار از دیالوگ و بیگانه با «لوگوس» که به میراث عقلانیت یونان ریشخند هم می زنند، پس چه انتظاری باید از آرامش دوستدار داشتن؟ 

درباره پارادوکس روشنفکری در میان ایرانیان نیز (برخلاف طعنه های آرامش دوست به آنها که مفاهیم غربی را زیاد بلغور می کنند!) ناچارم در غیاب ابدی او، بجای فریدریش نیچه اما به «ایمانوئل کانت» تأسی و اشاره کنم که مفهوم «تضاد» با پارادوکس تفاوت ماهوی دارد. به عبارتی روشنفکری با روشنگری تقابل (و نه تقارن) ماهوی دارد. برخی که در نسیان اندیشه شناورند این دو مفهوم را و نقش و جایگاه آنها را نمی شناسند. بنابراین، آیا حق با آرامش «سخن سنج» نیست که با مفاهیم پیچیده لوگوس و کایروس (kairos) چه کار؟


اینک در غیاب آرامش، برای فهم بهتر «پارادوکس» و ماهیت پرسش و پاسخ مدل دوستدار بجاست که از کانت و هگل یاد کنم. ایمانوئل کانت هم علاقه "تز و ضد تز" دارد با این تفاوت که هگل به سنتز می رسد و "رستاخیز" می شود تا کارل مارکس می رسد و با منیفست او پنداری "کن فیکون" می شود. کانت در رساله «نقد عقل مطلق» آگاهانه به درک مفهوم پارادوکس بدین استدلا می فهمد: چه او تز می نامد این «فرض» هزاران ساله است که آیا زمان و یا مکان آغاز و پایانی دارند؟ در برابر این تز او اما فرض دوم یا آنتی تزی دارد که آیا زمان و مکان، بی آغاز و بی پایان (ازلی و ابدی) هستند؟ پیداست اینجا برای رسیدن به پاسخی که معطوف به پرسش باشد (همان فکر فکری آرامش دوستدار) آن است که این تز و مخالف تز کانتی با توجه به نگرش عقلانی و تجربی او در نهایت به نقطه پارادوکسال می رسند و کانت را معطوف به مفهوم "apriori" می کنند.


بی علت نیست که در آثار دوستدار از این نوع پرسش و پاسخ های پارادوکسال بسیار پیدا می شود که نشان از هشیاری و اشرف او به طرح موضوع دارد. این مدل کانتی را صرفا برای فهم جوهر اندیشه در آثار "آرامش" در اینجا آوردم. بنابراین در این مغاک هولناک که نمی دانم آیا کتاب خوانیم یا کتاب خوابیم(!) دوستدار را دوباره دوست دارم با "آرامش" بخوانیم پس باید بدانیم که درنگ های بی درنگ او ( پرسش ها و پاسخ ها) فقط ماهیت پارادوکسال دارند که باید دوباره در آنها "غور" شود.

ما همه در توافق با آرامش دوستداریم که در دین و عرفان و ایدئولوژی، تمام پرسش ها از قبل پاسخ داده شده اند، مگر در شرعیات که آنهم نیازمند «توضیح المسائل» است و ماهیت آن استخباری است. پیش از خیام، زکریا، ابن سینا، ابوریحان، سقراط و ارسطو هم به این نتیجه رسیدند، پس این توافق همگانی درباره «انسداد» یا انقباض اندیشیدن است که در تاریخ شاهدیم که سقراط «شوکران» نوشید و جان در این باره باخت. ابوریحان «تقیه» کرد و زکریا «ملعون» شد و خیام هم تکفیر شد و ابن سینا منفور شد و دوستدار هم تبعید.


یک نگاه سطحی به حکومت سلطان «محمود» همان داعشی عصر غزنوی و هر بار بریدن گوش طلایی «بودا» به نشانه فتح الفتوح باعث شد که امروز در بهار بیداری هندوها (برخلاف بهار عربی) بیشترین حمله و اسائه ادبی به ساحت اسلام و مسلمین کشور هندوها انجام شود. در حیرتم که چرا برخی از این بهار هندوها غافل اند. با این حال اکنون آیا باید همچنان موافق نظر آرامش دوستدار باشید که در عصر هولناک محمود افغان و یا محمود غزنین اصولا تز او درباره ماهیت پرسش و پاسخ چه محلی از اِعراب یا چه موضوعی دارد؟ 


برای چالش این دکترین آرامش دوستدار همه با هم به سراغ "باروخ اسپینوزا" برویم. فیلسوف جسور و زیرک کلیمی که آرام آرام از حوالی «سدره المنتهی» دست خدا را گرفت و او را دنیا دنیا از عرش و لاهوت به عالم «جبروت» و سپس به برزخ ملکوت و سرانجام به جهان خاکی ما (ناسوت) پایین آورد تا نشان دهد که فرهنگ دینی از تبشیر و تکفیر و تبعیت از فرهیختگان زیرک. اسپینوزا شاید به وسیله تز «امتناع تفکر» در فرهنگ دینی رابطه دوستدار را به چالش کشیده باشد. این فیلسوف کلیمی تبعیدی که با ایده مشهور پانته ایسم (خدا همان جهان است) آفریننده زمین و آسمان را گام به گام به پایین آورد، همان شاگرد وفادارش رساله اخلاق او را منتشر نمی کرد چه بسا در تبعید و گمنامی مرده باشد و چه بسا «یهوه» او هم در عرش باقی مانده باشد. اسپینوزا با گذشت سه قرن از برخی اربابان کنیسا منفور و تکفیر می شود. 


به پاس آرامش دوستدار این شارح برجسته «نیچه» که ارادتی به وی داشت، به یاد آوریم شبی که نیچه جوان هم نشین هگل پیر بود. شبی که هگل به نصیحت کوشید وی را از قتل هولناک زیباترین آیت هستی بر حذرسازد. مگر نه اینکه به زعم او، خدای مسیح مریم گام به گام به سوی"انتحار" خویش می رود تا سرانجام مصلوب شود، پس وی را رها کنیم تا در تاریخ، اندک اندک خاموش شود. نیچه اما سراسیمه و بی قرار است. اصلا نیچه و آرامش؟ به باور هگل در سراسر تاریخ، بزرگترین "دغدغه" انسان همیشه مفهوم "خدا" بوده است. همان خدایی که به زعم آرامش دوستدار مانع تفکر انسان دین خوست.


اینک نوبت این آلمانی شوریده سر است که در «سپیده دمان» آنگاه که از فلق تا فلق، ساقه شعاع شفق شمس بر استیغ برهه «ایده آلیسم» می تابد، این عصیانگر به آن زنگی مست، تیغ آخته را چنان به چهره آیت و بهانه هستی می کشد که کران تا کران گلگون می شود. چه باید کرد؟ آنگاه که نیچه آلمان پس از مرگ خدا به «آرامش» رسیده است، پس نوبت دوستدار ایران است که برای رهایی از «رسنتمان» این فرهنگ دین خوی بی بضاعت به پا خیزید است. اما چه دیر؛ خدای مرده که کشتن ندارد. 

یادش گرامی، روانش شاد، نامش جاودان


پی نوشت

یکم- پدر آرامش دوستدار افسر ژاندارمری به فرماندهی یک سرهنگ سوئدی بود. درباره اینکه چرا ژاندارم ها بجای قزاق ها "کودتا" نکردند، قبلا مطلبی نوشته و به علل آن پرداخته ام. عنوان استعاری من به «فیلسوفی که نخواست شاه شود» معطوف به ادعای افلاطون است. آرامشی که قزاق زاده نیست، آنگاه پدرش به یاری فرمانده سوئدی کمیسری (کلانتری) در تهران کودتا کرده بود پس این فیلسوف اندارم زاده هم می شد شاه ایران شود تا لااقل افلاطون دیگر خشنود شود و ما کتاب خوابان(!) ایرانی نیز معضل روشنگری و پارادوکس روشنفکری نباشد.

دوم- کتاب «سپیده دمان» نگارش فریدریش نیچه، مترجم رضا ولی یاری.

  


استکهلم، پاییز 2026

نیچه و زرتشت: 2012 (pouranblog.blogspot.com) جمهوری خوبان یا جمهوری خوابان







هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر