۱۴۰۳ فروردین ۳, جمعه

به یاد اسطوره اسفند ایران


 

علی محمد اسکندری جو


 تاریخ عمومی ایران آکنده از نظام های استبدادی و بعضا "مطلق است، همزمان این کشور یک تاریخ گرایش شهروندی نیز دارد که اسفند مصدق، آغاز آن است. به پیروی از جنبش مشروطه، دکتر مصدق نخستین رویکردپراتیکشهروندی و خیزش فرا قومی و فراایلی را در خاورمیانه آغاز کرد. در این سالها بازگشت خزنده این منطقه به همان ذهنیت عشیرتی و اماراتی و الیگارشیک و تعیین وسعت وطن که شعاع آن (به تعبیر کافکا) به همان چند کیلومتری خانه­ و کاشانه می رسد آیا به میهن ­دوستی و فضیلت شهروندی در خاورمیانه هیچ یاری کرده است؟ این سرگشتگی بین میهن و وطن و برداشت زشت کافکایی از آن داشتن آیا ریشخند به استقلال نیست؟

 
حماسه نفت در بیست و نهم اسفند 1329 خورشیدی و نقش سنگین آن در سرنوشت ایران، به راستی که پاره ای از تاریخ معاصر پرافتخار ایران است. اگر چنین نیست آیا مصدق چپاول ثروت ملی توسط بیگانه را بیهوده به چالش کشیده است؟ آن زمان آیا شرم آور نبود که دولت های کوچک خلیج فارس سود نفت را پنجاه پنجاه با امریکا و انگلیس تقسیم کنند اما سهم ناچیز ایران همچنان شانزده درصد (به اصطلاح رویالتی) از سود فروش نفت باشد؟

 

بی­ گمان دکتر مصدق هیچ گونه "مصونیت" تاریخی ندارد و پندار و کردار سیاسی او باید نقد شوند. بااین حال کوشش در کاهش جایگاه ملی او و بیان تعبیرهای سطحی و بعضا سخیف از گذشته­ ی آن زنده یاد به زعم این که تابو شکنی کنیم و از او اسطوره­ زدایی شود هیچ از مقام و منزلت او نمی کاهد. بنابراین، چرا در آستانه سالگشت ملی شدن نفت برخی چنان نیش گلایه را به تیغ کنایه می آمیزند تا این اشراف زاده قاجاری پاک نهاد را فردی فرصت طلب ترسیم کنند؟

 

 شایسته نیست که به بهانه نقد سازنده از نخست وزیر پاکدست ایران در دام سفسطه، لفاظی و رتوریسم وُلگاری (عامیانه) گرفتار شویم و "ترهات" ببافیم و اسطوره اسفند را بشکنیم و در تور تفرقه اندازیم. حماسه اسفند را نباید "ولگاریزه" کنیم چرا که پاره ای درخشان از تاریخ  است و نماد اراده ملی شهروندان (سیتی زن و نه رزیدنت) برای حفظ منافع ملی به حساب می آید.

تصور تاراج نفت ایران به ازای هر بشکه نفت فقط به ازای یک قرص نان آیا شرم آور و حیرت آور نیست؟ آیا ایرانیان نباید بدانند که وینستون چرچیل زمانی که وزیر دریاداری بریتانیا بود قرادادی مخفی با شرکت نفت امضا کرد که کشتی های جنگی نیروی دریایی بریتانیا همان یک قرص نان چهار شلینگی به ازای هر بشکه نفت پرداخت کنند؟

بعد از جنگ دوم بین الملل که شرکت های امریکایی به خاورمیانه سرازیر شدند و در عراق، عربستان، قطر، کویت و جزایر لیلی پوتی خلیج فارس برپایه سهم پنجاه پنجاه نفت را استخراج کردند هرگز سخنی از قرارداد نود ساله و شصت ساله به میان نیاوردند. به یقین نخست وزیر ایران هم از این نوع قراردادهای نفتی در منطقه آگاهی داشت. حال باید پرسید در همان زمان به چه دلیل دولت انگلیس بگونه مخفیانه عمده سهام شرکت را به نام ایران به رسمیت نشناخت؟ از سوی دیگر با توجه به اینکه دفتر مرکزی شرکت در لندن قرار داشت چرا چرچیل ایران را فریب داده و از سی درصد مالیات بر سود شرکت حتی یک شلینگ هم به ایران نمی پرداخت؟
برپایه اسناد موجود در آرشیو شرکت بریتیش پترولیوم، این شرکت غول پیکر در سال
۱۳۱۲ خورشیدی همان قرارداد یک قرص نان چهار شلینگی به ازای هر بشکه نفت را به شرطی به رضا شاه داد که او دیگر پرونده نفت را به اجاق نیاندازد. رضا شاه به همین دلیل کاهش سهم ایران از سود نفت بود که پرونده را به آتش انداخت.

 قانون ملی شدن صنعت نفت که با اکثریت قاطع آرای وکلای مجلس شورای ملی به تصویب رسید و سپس به تصویب مجلس سنای ایران و فردای آن روز هم توسط محمدرضا شاه به امضا رسید را دکتر مصدق به دفتر نمایندگی شرکت نفت در تهران فرستاد. حال باید از بهانه جویان پرسید آیا مصدق هم این قرارداد را باید به درون اجاق می انداخت؟ چنانچه پاسخ منفی است پس این همه کنایه به او و گلایه از او برای چه؟

 مصدق نخستین سیاست مدار خاورمیانه است که با ملی کردن صنعت نفت به اهالی منطقه آموخت که یک کشور باید با یک رویکرد ملی و میهنی اداره شود و نه با ذهنیت قبیله­ ای و گرایش ایلی و روش امیرنشینی. بنابراین چندان گزاف هم نمی نویسم چنانچه – بلحاظ تاریخی – بخواهم او را در در کنار نام­ آوران جهان از شمار بیسمارک قرار دهم؛ صدراعظمی که به جهانیان آموخت چگونه یک کشور مدرن را بر پایه مدل دولت-ملت می سازند و اداره می کنند. میراث ملی بیسمارک هنوز در آلمان رنگ نباخته است، حال آنکه برخی کینه توزان با میراث ملی مصدق و حماسه اسفند او چه می کنند.

این یاداشت کوچک هشداری است به هم ­میهنان که نسیان (بی ­اعتنایی) تاریخی می تواند به هویت جمعی ما آسیب زند و حتی آن را بی­ ارزش کند. شگفتا! برخی قلم بر چهره مصدق می کشند و او را "پوپولیست" و فرصت طلب می خوانند. من هرگز در مطالعه تاریخ معاصر به دنبال این نیستم کهستارایران و آزاده آذربایجان در جوانی چه شغلی داشت بلکه همواره او را در محاصره تیربارهایی می بینم که تبریز را گلوله باران می کنند تا با نابودی استقلال ایران، حاکمیت این کشور را به مدار بیگانه منحرف سازند.

 به این سیاق، در پی آن هم نیستم که مصدق در جمع یاران جبهه ملی، محمدرضاشاه را (به اشاره و کنایه) چگونه خطاب می کرد بلکه همواره او را پرچمدار جنبشی می بینم که منافع ملی را برتر از علایق قومی و ایلی و عشیرتی می دانست تا برخی به بهانه فقر و محرومیت، اینجا و آنجا به زیر بیرق جدایی طلبی فریفته نشوند. بنابراین، کیست مهرمیهنداشته باشد آنگاه که وطن مرده است؟ مگر نه اینکه از وطن تا میهن فاصله ازنیچهتا کافکاست؟ حال که بیسمارک، مصدق آلمان می شود پس چرا مصدق، بیسمارک ایران نشود؟ پرچم استقلال آلمان و ایران را این دو برافراشتند و این دو پایه ریز رویکرد فراقومی و فراایلی شدند. به راستی آنگونه که بیسمارک در مدارس آلمان تدریس می شود آیا مصدق در مدارس ایران خوانده می شود؟ در پایان هر سال و به پاس جنبش نفت باید وطن کافکایی را رها کرد و میهن مصدقی را ستود؛ میهنی که دامنه آن بسیار فراتر از شعاع کوچک کافکاست

 

  نیچه و زرتشت: Political Irrationality from Nietzsche to Gröfaz (pouranblog.blogspot.com)

 

 


۱۴۰۲ آبان ۱۲, جمعه

دکترین دایان و اعلان وضعیت اضطراری

 


علی محمد اسکندری جو

سالهاست که خاورمیانه را "خاور خون" می دانم، می خوانم و می نویسم. فجایع تراژیکی نیز که در این پاره از پیکر زمین شاهدیم، به درستی بیانگر این باور است که تابلوی نشانی خاورمیانه را نمی توان به آسانی تعویض کرد و در آینده نیز همچنان تابلو خاورخون بر پیشانی منطقه خواهد درخشید. در شرق اورشلیم خیابانی هست به نام "راه رنج" که به عربی طریق الآلام و به لاتین "via doloros" نامیده می شود؛ همان راهی که عیسای مریم صلیب بر دوش طی می کند تا سپس در انتهای راه بر بالای تپه مصلوب شود. در این راه فرقه های گوناگون مسیحی کلیساهایی منطبق بر سنت بومی خویش ساختند و علی رغم اختلاف بسیار در ایمان و احکام و عبادات اما تنها بر همین نام خیابان "راه رنج" همه فرقه ها به توافق رسیدند! اینک نوبت این شرق سودایی رسیده است که همه فرقه های برآمده از ابراهیم خلیل علی رغم هزاران اختلاف حداقل بر روی نام تابلوی خاور و خون به توافق برسند. در این منطقه تراژیک، خون و خاور چنان پیوند ناگسستنی دارند که پنداری هم خون مقدس شده است و هم خاور! بنابراین "دیالوگ" افلاطون و عقل سقراط و منطق ارسطو در آنجا چندان تقدسی ندارند.

بی سبب نیست که جهان عرب همچنان دیالوگ را "محاوره" ترجمه می کند آنهم نه انسان با انسان بلکه محاوره انسان با خدا آنهم در بلندای طور سینا! بی دلیل نیست که در خاور خون، تجلی و مصداق سیاسی "ساورین Sovereign" همانا خداست و نه انسان. ساورین در این منطقه بحرانی همان اندازه مقدس است که دیالوگ در یونان باستان. در برهوت سیاست، دیالوگ قطب نمایی ست که جهت درست را نشان می دهد اما در شرق میانه چه؟

به بهانه اکتبر "حماس" و پیامدهای آن به یاد "موشه دایان" وزیر دفاع اسبق اسرائیل افتادم. مردی که از دوره کودکی در کوچه به زشتی از او یاد می کردم و از وی نفرت داشتم بدون اینکه از رادیو شنیده یا در تلویزیون او را دیده باشم. به خاطر دارم بیش از نیم قرن پیش، محله ما در حوالی میدان راه آهن تهران روضه خوان میانسالی داشت که یک روحانی خوش سیمای آذری با چشمانی سبز و صورتی گرد و قدی بلند و قامتی متناسب و محاسنی گندمگون داشت که در ایام محرم برای ما نوحه و مصیبت می خواند. چهره متقارن او چنان جذاب و کاریزماتیک بود که ما کودکان می پنداشتیم امام حسین هم به زیبایی اوست! این روحانی عیالوار تبریزی در انتهای کوچه و در خانه ای کوچک با چندین کودک قد و نیم قد و عیالی اردبیلی ساکن شده بود. چندین بار او از ما می خواست که در کوچه و خیابان این بیت را دسته جمعی فریاد بزنیم؛ بیتی که مصرعی از آن هنوز در خاطرم باقیست:

"با ارّه بریدند سر موشه دایان را!"

اینجا به یاد آن روضه خوان خوش سیمای آذری که نخستین باز بذر خشم و نفرت از اسرائیل را در دل کوکانه ما کاشت، لازم است بگونه بسیار موجز به دکترین موشه دایان یکی از سه شخصیت مشهور تاریخ معاصر اسراییل اشاره کنم که پیوند مستقیم دارد با اکتبر حماس. موشه دایان سالها پیش از جنگ شش روزه اعراب و اسراییل هشدار می دهد:

"ما برای جلوگیری از قتل عام کارگر و کشاورز اسرائیلی که در کیبوتص (مزرعه) کار می کنند و یا خانواده ای که شب در رختخواب با آرامش خوابیده است، به اندازه کافی منابع دفاعی از جان آنها در برابر حمله برق آسای اعراب را نداریم. آنچه اما می توانیم در برابر این حملات غافلگیرانه چریکی انجام دهیم این است که خون بهای بسیار بسیار گرانی را به ازای قتل نفس هر اسراییلی از اعراب مطالبه کنیم؛ خون بهایی چنان سنگین که هیچ سازمان عربی یا ارتش عربی و یا دولت عرب نتواند از عهده پرداخت آن خون بها برآید."

موشه دایان بیست سال پس از طرح این دکترین، در زمستان سال 1357 خورشیدی بازنشسته شد. این افسر تک چشم را مغز متفکر پیروزی اسرائیل در جنگ شش روزه 1967 با چند کشور عربی می شناسند که اعراب آن شکست نکبت بار را اصطلاحا "یوم النکبه" می نامند. حمله غافلگیرانه و کشتار و اسارت شهروندان کیبوتص نشین اسراییل توسط شاخه نظامی حماس در ماه اکتبر هم به مناسبت پنجاهمین سالگشت آن شش روز نکبت بار بود.

به نظر می رسد امروز حماس این دکترین هفتادساله موشه دایان را به "چالش" کشیده است افزون بر این که در حافظه جمعی اعضای سازمان حماس تبادل بیش از هزار زندانی فلسطینی در برابر تنها یک سرباز اسیر اسراییلی (گیلعاد شلیط) در سال 2011 میلادی چنان رسوب کرده است که می پندارند این بار نیز حداقل در برابر آزادی هر یک اسیر اسرائیلی آنها می توانند تقاضای آزادی حداقل صد زندانی فلسطینی را داشته باشند، چرا که امروزه در سراسر زندانهای اسرائیل (به مقیاس یک در برابر هزار اسیر) اصولا چنین تعدادی از زندانیان فلسطینی وجود ندارند که بخواهند معاوضه شوند.

بنیامین نتانیاهو و تشکیل کابینه جنگی

فراریان فاشیست جنگ جهانی دوم که بجای بازخواست و محاکمه و زندانی اما به خاور همیشه خون گریختند و تا مقام مشاور عالی روسای جمهوری نیز پیشرفت کردند، زخم های عمیقی بر پیکر نحیف منطقه برجا گذاشتند. از همان سالهای نخستین پس از پایان جنگ جهانی دوم با پیدایش و نفوذ خزنده این مشاوران فراری آلمانی، ایده معروف روم باستان که اعلان وضعیت استثنایی یا همان ایجاد دیکتاتوری موقت شش ماه بود را در خاور میانه رواج دادند. پیداست این مستشاران فراری از آلمان کتاب "الهیات سیاسی" نگارش تئوریسین مشهور آلمانی "کارل اشمیت" را که به بسط ایده وضعیت اضطراری پرداخته است را خوانده بودند.

آدولف هیتلر در 1934 فرمان اعلان "وضعیت ویژه" در کشور را صادر کرده و ناگهان پارلمان را به نهادی فرمایشی، تزیینی و فرمانبر تبدیل ساخت تا اقتدار رهبر رایش سوم این گونه تثبیت شود: "آلمان یعنی هیتلر و هیتلر یعنی آلمان." چنین جهشی را اصطلاحا گذار از سیاست به فراسیاست (metapolitics) می شناسند که در جستارهای پیشین به تفاوت سیاست و ماورای سیاست اشاراتی داشتم.

آن زمان جهان عرب یا نظام قبیله ای و امیر نشینی داشت که همچنان نیز در خلیج فارس چنین نظامی دارند و نام دولت و کشور نیز برگرفته از نام همان قبیله و عشیره است و یا دنباله رو سیستم آلمانی مورد نظر مستشاران آلمانی شدند. دولت های مصر، لیبی، سوریه و عراق به مدت چهل سال با انجام کودتاهای خونین و اعلان ناگهانی وضعیت اضطراری در کشور، عملا مجلس شورای ملی و قوه قضاییه را به دو نهاد فرمایشی و فرمانبر تبدیل ساختند. این رؤسای جمهور مادام العمر (مگر آنکه ترور شوند) با سانسور شدید رسانه ها و سرکوب تظاهرات و زندانی و تبعید دگراندیشان به بهانه اقدام علیه امنیت ملی، هرگونه تعامل و هم اندیشی زیر چتر "دیالوگ" و دموکراسی و عقل و منطق را به ریشخند و نیشخند گرفتند.

می گویند اسراییل در میان بیست و هفت کشور خاورمیانه تنها کشور دارای نظام نسبتا دموکرات و آزادی رسانه و آزادی احزاب و آزادی جامعه مدنی ست. اگر چنین است که می گویند هم که چنین است(!) پس هفتم اکتبر حماس چنان خطر و تهدیدی برای موجودیت اسراییل شده که بنیامین نتانیاهو عبری زبان، عبری اندیش به ناچار به باشگاه وضعیت فوق العاده کشورهای عرب زبان و عرب اندیش پیوسته است.

زنده نام دکتر محمد مصدق نخست وزیر پاک نهاد و پاک دست ایران نیز با توجه به محاصره دریایی ایران توسط ناوگانهای انگلیس خواهان اعلان وضعیت فوق العاده در ایران شد که با مخالفت مجلس شورای ملی روبرو گشت. درود بر روان او که حتی به ضرورت اعلان وضعیت غیردموکراتیک در کشور (کنترل و سانسور اخبار در روزنامه ورادیو و نیز انحلال یا محدود ساختن فعالیت احزاب

سیاسی و هییت های مذهبی و سرکوب تظاهرات) را می خواست به روش دموکراتیک (اجازه و موافقت پارلمان) انجام دهد.

البته پیش از دکتر مصدق، نخست وزیر دیگر ایرانی "قوام السلطنه" و پیش از او نیز نخست وزیر قاجاری (سید ضیاءالدین طباطبایی) درخواست اعلان وضعیت فوق العاده و برقراری اصطلاحا شرایط دیکتاتوری شدند که با مخالفت مجلس شورا روبرو گشتند. گویی سیدضیاء که روزنامه فرانسوی در تهران می خواند و از شرایط جهان نیز اندکی آگاهی داشت، چنان شیفته "موسولینی" شده بود که که آدرس را اشتباهی رفته و بجای مجلس شورای ملی به دربار قاجار رفت و از احمدشاه تقاضای موافقت با اعلان وضعیت اضطراری در کشور و لقب "دیکتاتور" برای نخست وزیر در فرمان شاه جوان شده بود!

بنیامین نتانیاهو که متخصص مقابله با جنگ های نرم و سخت چریکی و مقابله با میلیشیای خیابانی ست حداقل تا زمان نگارش ابن مقاله نشان داده که به هیچ شکلی راضی به عقب نشینی از دکترین موشه دایان نیست. بی بی (لقب نتانیاهو) در نخستین گام پاسخ به حمله چریکی حماس توانست رأی مثبت کنِست (پارلمان) را در اعلان وضعیت فوق العاده در اسراییل بدست آورد. از آن پس او بجای کشمکش بی پایان با احزاب چپ اسراییلی، بر روی تاکتیک و استراتژی مقابله با حماس تمرکز کرده است. به این علت نیز او از اصطلاح کابینه جنگی (به تقلید از وینستون چرچیل) بجای اعلان اصطلاح "شرایط فوق العاده" استفاده می کند تا شهروندان خاور خون ندانند که این کابینه جنگی عبری ادامه همان کابینه جنگی عربی ست که چهل سال خاورمیانه را از میراث سقراط و افلاطون و ارسطو دور ساخت و همواره سر به آستان هیتلر و موسولینی می سایید.

سخن پایانی اینکه سازمان حماس این بار نیز می کوشد کرونوس را با "کایروس" آشتی دهد تا با ازدواج این دو با یکدیگر به خلق فلسطین هم سودی برسد. پنداری اما حمله به کیبوتص باعث رنجش کایروس شده است. تاریخ نشان می دهد اصولا سنگ و ستون ساخت اسراییل همین نظام شورایی یا کمونی بوده که به عبری "کیبوتص" تفسیر می شود؛ موشه دایان و گلدا مایر و "آبا ابان" که بنیانگذار اسراییل هستند در همین جنبش کبیوتصی (زیست شورایی کمونی کارگری دهقانی) که در آن کشور بسیار رایج بود، رشد کردند و آبدیده شدند. به همین دلیل هم "استالین" دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی نخستین رهبری در جهان بود که موجودیت سیاسی دولت اسراییل را به رسمیت شناخت تا به زعم خویش با یک تیر دو نشان بزند: هم مشت محکمی بر دهان امپریالیسم منحوس به "زعامت" امریکای جهانخوار بکوبد و هم از نظام سوسیالیستی کیبوتصی اسراییل پشتیبانی کند.

جالب است نتانیاهو هم خواهان ازدواج کرونوس و کایروس است تا رجزخوانی او رعشه بر اندام حماس بیاندازد؛ پنداری اما او نیز باعث رنجش "کایروس" شده است. بنابراین تا زمانی که جهان عرب "دیالوگ" و دیالکتیک را به مثابه ابزار منطقی اندیشیدن و مذاکره و مصالحه را نه می شناسد و نه می خواهد که بشناسد و همچنان دیالوگ را محاوره ترجمه می کند آنهم با خدا و در طور سینا، پس سازمان چریکی حماس چگونه می تواند دریابد که کایروس کیست و به چه کار آید؟

بی بی هم که این روزها در دام کایروس گرفتار است و دوازده سال پیش، هزار زندانی فلسطینی را فقط با یک سرباز اسراییلی مبادله کرده بود، پس او نیز چگونه می تواند پاسخگوی ناله ها و مطالبات خانواده های بیش از دویست اسیر اسراییلی باشد بویژه این روزها که به تقلید از دولت های اسبق سوریه و مصر و عراق و لیبی، در کشور اعلان وضعیت فوق العاده کرده است؟

آن روز که مستشاران ارشد آلمانی به خاورمیانه گریختند و در سایه امن "اخوان المسلمین" به زعامت "حاج امین الحسینی" فلسطینی دوباره بازسازی شدند آیا اعراب و اسراییل روز خوش داشته اند؟

در وانفسای جنگ در خاور خون دریغ است که از شاخه یا شعبه شیعی اخوان المسلمین در ایران هم یادی نکنم که چگونه رهبر جوان ایرانی به تقلید از اخوان المسلمین مصری، با کپی برداری و ترجمه قطعنامه عربی در پیامی که به دفتر دکتر مصدق می فرستد هشدار می دهد که بند بند مطالبات ده

گانه او که پنداری "ده فرمان" موسی کلیم الله است را باید بند بند اجرا کند. جوانی که شاید دوست همان روحانی خوش سیمای تبریزی کوچه ما بود؛ همان که تخم خشم و نفرت از موشه دایان و انزجار از اسراییل را در دل کوچک ما کودکان می کاشت؛ همان که می پنداشتیم امام حسین هم به زیبایی اوست!

۱۴۰۲ شهریور ۱, چهارشنبه

کودتای مرداد را از چپ نخوانیم

 


علی محمد اسکندری جو

این یادداشت به مناسبت هفتادمین سالگشت یک "فاجعه" است که مخاطب آن، جوان ایرانی ست؛ جوانی که دیپلم گرفت بدون آنکه (چندان) بداند مصدق که بود و "کاشانی" چه شد؛ جوانی که لیسانسیه شد بدون اینکه بداند سهراب کاشان کیست و آن دو صادق (چوبک و هدایت) چه نوشتند. در آلمان به جوانی که "گوته" نخوانده و انشایی در شرح و نقد او ننوشته باشد دیپلم نمی دهند. به این سیاق، مرسوم نیست به جوانان آلمانی که ندانند "نیچه" کیست و به چه می اندیشد یا اینکه "بیسمارک" برای اقتدار و اتحاد آلمان چه کرد "تصدیق" نمی دهند تا بی تاریخ جذب بازار کار شوند.

پیداست جوان ایرانی را باید با تاریخ آشنا و آشتی داد، اما چگونه؟ این نوشتار بلند که "درنگی بی درنگ" است بر یک فاجعه را می توان تراوش "رسنتمان" نگارنده پنداشت درباره نوعی کم نظیر از "نسیان" تاریخی که حال به هردلیلی سالهاست به آن گرفتاریم. درنگی که گرچه مخاطب آن جوان ایرانی ست اما میان سال و کهن سال میهن را "تلنگر" می زند که جوان را حداقل در این مرداد مصدق دریابیم که روایت راستین "کودتا" را مبادا یک "قیام ملی" و غرورآمیز تصور کند. این نوشتار ابتدا در چند پاراگراف اشاره دارد به ستیز و چالش بی امان حافظه جمعی با آگاهی تاریخی و سپس به "تک و پاتک" نافرجام دولت و دربار ایران؛ امید که در جدال روایت های گوناگون و بعضا

ناسازگار، آن حکایت که راستین است آشکار و برجسته شود.

تاریخ شکل ماهرانه ای از حافظه است که معمولا با روایت از یک "فاجعه" آغاز می شود. به بیانی ساده، تاریخ آن حافظه جمعی ست که استادانه طراحی و تئوریزه می شود تا اندک اندک در ضمیر جمعی ما پرورش یافته و به یک "حکایت" ماندگار از یک فاجعه تبدیل شود. به این سبب، درحافظه هر نسل جدید، شاخ و برگی به این حکایت تراژیک افزوده می شود تا سرانجام به یک "کلان روایت" دگرگون شده و هر سال در قالب مرثیه، مناسک، مراسم یا سالگشت در اینجا و آنجا انجام شود. حال، تنها راه و تنها رمز پایندگی تاریخ یا ماندگاری یک فاجعه تراژیک در حافظه یک ملت همانا تداوم سالانه "ذکر" به معنای تلویحی به یادآور یا بخاطر بسپار است؛ واژه ای عربی که ریشه در "ذاخر" عبری دارد تا مبادا پیروان "ابراهیم" خلیل فراموش کنند آنچه گذشته را.

در دکترین ایدئولوژیک و جهانبینی دینی از شمار "کمون پاریس" در پرلاشز و یا روایت مصیبت بار اسارت بنی اسرائیل در مصر و یا حکایت خونبار تصلیب عیسای مریم در حاشیه اورشلیم را می توان سه نمونه از سه حادثه قدسی و ایدئولوژیک دانست که بر "مدار" تراژدی می چرخند. این فجایع تراژیک اصولا معطوف به زمان تقویمی (کرونوس) نیستند و شب و روز آنها بر محور زمین و خورشید نیست و به همین سبب است که توانسته اند در ضمیر جمعی پیروان رسوب کنند. در هفته خونین کمون پاریس بیش از یازده هزار "کمونار" جان باختند و باقی ماندگان نیز در تپه های پرلاشز (آنجا که صادق هدایت و غلامحسین ساعدی نویسنده عزاداران بَیَل مدفون هستند) تیرباران شدند. بنابراین برخی حوادث فجیع و جانسوز به دلایلی لعاب قدسی و گوهر "کایروتیک" یافته و دیگر اعتنایی به گذر زمان ندارند.

برای نمونه، موسای عِمران که از کوه "طور" به سوی قوم سرازیر می شود. حال، این موسی در واقع به عنوان رسول "یهوه" آفریننده زمین و آسمانها بر قوم بنی اسرائیل ظاهر نمی شود بلکه به مثابه فرستاده خدای تاریخ و خدای پدران این قوم است که بشارت می دهد: "ای موسی! برو و بزرگان قوم را گردهم آورده و به آنها بگو: یهوه، خدای پدران شما، خدای ابراهیم و [خدای] اسحاق و [خدای] یعقوب…" اکنون این موسی، اسطوره حافظه جمعی بنی اسرائیل است و نه موسای آگاهی تاریخ. به این سیاق، کلیمیان نیز قومی حافظی می شوند گرچه سه هزار سال تاریخ دارند.

توضیح اینکه زمان تقویمی در واقع "گشتاور" آگاهی تاریخی ست اما بخاطر بسپاریم که "کایروس" معطوف به حافظه تاریخی ست گرچه کایروس و کرونوس متمم یکدیگرند. حافظه میانه ای با گذر زمان نداشته و تابع "تقویم" نیست. آگاهی تاریخی اما تابعی از متغیر "کرونوس" است که برای شرح و آنالیز یک فاجعه نیازمند زمان (تقویم) می شود. شاید روزی "نخبگان" سیاسی و فرهنگی در درون و خارج از ایران نیز به پیروی از ارسطوی یونان تفاوت کرونوس و کایروس را دریابند تا فهم کایروتیک از یک روایت تاریخی (خواهی ایدئولوژیک باشد یا خواهی دینی) برای آنها آسان شود. جدال بی امان حافظه جمعی با آگاهی تاریخی آیا روزی به "دیالوگ" بین این دو منجر خواهد شد؟

تراوش این پرسش ها، پیداست نشانه "رسنتمان" نگارنده است از وقوع یک فاجعه در تاریخ معاصر که گرچه او (خود) قربانی آن حادثه نبوده اما آثار زخم های آن روز شوم را لااقل هر مرداد بر ضمیر و حافظه خویش حس می کند. در ستیز آگاهی تاریخی با حافظه مشترک همین بس، زمانی که یک فاجعه از مدار حافظه ما خارج شود دیگر از اعتبار ساقط شده و در "دام" آگاهی می افتد تا معلم و استاد به شاگردان "تاریخ" بیاموزند تا از این راه کسب معاش کنند؛ شاگردان هم درس تاریخ می خوانند تا در پایان ترم با کسب نمره قبولی از شر تاریخ رها شوند!

بارها در مقالات به کنایه مشهور "هگل" فیلسوف آلمانی اشاره داشتم که "تاریخ می خوانیم اما [از آن هیچ] نمی آموزیم." مگر آن قوم به زعم خویش "برگزیده" اصلا تاریخ دارد؟ کلیمیان در تاریخ سه هزار ساله خویش، هزاران جلد "تورات" بر پاپیروس و کاغذ نوشتند اما هیچ کتابی در موضوع "تاریخ" ننوشتند تا حافظه جمعی به عنوان معیار هویت یابی قومی را همواره پاس دارند. بی سبب نیست که نخبگان این قوم نسبت به آگاهی تاریخی بیگانه و بی اعتنا بوده و هستند؟

بی گمان هر حادثه آنگاه که ناگوار شود پس "فاجعه" است؛ یک رخداد تراژیک چنان هولناک است که بیان آن آسان نیست زیرا که در قالب "واژگان" نمی گنجد و در نتیجه، یک حادثه فجیع اصلا امری زبانی نیست، چه رسد آنکه بخواهد بر زبان هم جاری شود. فاجعه جان دادن کودک آنهم در آغوش مادر مگر امری زبانی و قابل توصیف است؟ همه حوادث و فجایع تاریخ اصطلاحا کلام گریزند و با زبان چندان میانه ای ندارند؛ برای درک بهتر یک فاجعه ناچار باید به سراغ سه هنر موسیقی و شعر و نمایش رفت. ارسطو "رمز عبور" فهم یک فاجعه را در یونان باستان یافته سپس به بهانه توصیف اینکه "تراژدی" چیست، نسخه هم برای شهروندان آتن می پیچد.

ارسطو اشاره دارد که منظور از شاکله سه بُعدی "صحنه، شعر و موسیقی" در بیان تصویری یک فاجعه همانا تخلیه روانی و پالایش یا تزکیه نفسانی (کاتارسیس) تماشاگران نمایش است. به این سیاق، آیا "کمون" فرانسه یا ترکمنچای ایران و یا "گولاگ" روسیه را می توان دوباره به مدار حافظه ایرانی و روسی و فرانسوی بازگرداند تا شاید این سه ملت روزی پالایش نفس و تخلیه روانی شوند؟ بابت فاجعه کودتا و محاکمه دکتر مصدق نخست وزیر مشروطه ایران چطور؟ مگر نه اینکه حوادث اصولا زبان گریزند. حال، چاره چیست؟ آیا بر زبان و قلم راندن یک فاجعه مانع از فراموشی آن می شود؟ اگر چنین است پس آیا فرانسوی کوچه و بازار با "کمون پاریس" و آرمان و آلام آن آشناست؟

اینک نوبت یادآوری بیست و هشت مرداد 1332 است؛ درنگی که در آغاز چنان مرا حیران و به حیرت انداخته که چرا اصلا این فاجعه شوم به زعم برخی از ایرانیان "قیام ملی" خوانده شده است! بعضی چرا از پاسخ به این پرسش می گریزند که چگونه و به چه علت این قیام به اصطلاح ملی آنها به تصمیم دو بیگانه (چرچیل و آیزنهاور) رخ داده است؟ هر خیزشی که معطوف به اراده دولت های بیگانه باشد را آیا باید قیام ملی تصور کنیم؟

پیداست نه این پرسش ها "رتوریک" هستند و نه "تاریخ" ملعبه این قلم است و نه مرداد صادق (شکافنده) این زخم های کهنه است. آمه این قلم هم برای "مرثیه" بر زمان سوخته نیست که امروز

بخواهد بر حافظه جمعی و شکننده ایرانیان سنگینی کند. بااین حال، اردوکشی و "جولان" لکاته ها و رجاله ها در تهران و تخریب منزل نخست وزیر توسط لُمپن ها و اوباش، نشان از کدام قیام دارد که حال "ملی" نیز خوانده شود؟ افزون اینکه، سکوت سازمانی و حیرت بار حزب توده ایران که هفتاد سال پیش تنها تشکیلات منسجم نظامی، سیاسی کشور در شهر و روستا و مدارس و ادارات بود آیا قابل توجیه است؟ حزبی که عمدی یا سهوی در سال پیش از کودتا، انگیزه سرکوب و قتل عام سی تیر را به شهربانی داده بود آنهم به بهانه اعتراض و اعتصاب علیه ورود "آورل هریمن" نماینده امریکای جهانخوار به تهران!

شاخه ایرانی کمونیسم بلشویکی شب ها بجای "پرلاشز" به سوی کرملین می خوابد و روزها نیز ترهات و طامات علیه این و آن می بافد تا به خیال خویش از برلین به تهران "گرا" دهد. به درستی نمی دانم چرا جناحی از حزب توده مرا به یاد "زرتشت" شاهکار نیچه می اندازد که به بیان "توماس مان" نویسنده آلمانی، چرا او همچو بوزینه ای شب ها از ترس بهایم به غارها و شاخه درختان پناه می برد و روزها نیز به جنگل و دشت سرازیر شده بشارت می دهد که باید از گاوان بیاموزیم و اینکه شدیدا هشدار می دهد تا "گاو" نشویم و همچو گاوان "نشخوار" نکنیم پس به ملکوت اعلی نمی رویم!

حال حکایت سردبیر رسانه این حزب روسوفیل است که با دریافت هفتگی "جیره خشکه" که هر بار از کرملین به برلین می رسد، پنداری در قامت "زرتشت" نیچه است که با بیان مشتی اوهام به عنوان "تحلیل هفته" می خواهد ما با پذیرش این ترّهات که به ایرانی هم ترجمه شده، پس همگی آگاه و روسوفیل شویم. آیا رفقا می دانند که "حقیقت" در کرملین زنده است؟ امید که نخبگان این شاخه از چپ ایرانی دوباره اندکی هگل و مارکس و نیچه بخوانند تا بدانند حداقل "واقعیت" در سیر تاریخ به لطف دیالکتیک هگلی از بودن به شدن می رسد و بهشت بلشویسم استالین هرگز بازنخواهد گشت. شاید هم رفقای برلینی که ظاهرا از مرداد و محرّم هیچ نیاموختند، روزی به ذوق "سهراب کاشان" قطاری ببینند که از کرملین به برلین "سیاست" می برد اما چه خالی می رود این قطار!

پس از درنگ سطحی به نقش بی فرجام حزب در مرداد، اینک به آیت الله کاشانی می رسیم که تاریخ معاصر نشان می دهد شهرت برون مرزی این روحانی با نفوذ که در جوانی پس از کسب درجه اجتهاد در نجف (به درخواست انگلیس از نجف به ایران بازگردانده شد) هیچ کمتر از داخل ایران نبود؛ آن زمان آوازه حیرت آور او حتی تا مرز هندوچین گسترده بود. آیت الله کاشانی از این شهرت بی نظیر جهت امور مسلمین بهره می برد؛ نامه به "جواهر لعل نهرو" نخست وزیر هندوستان و نیز نامه به نخست وزیر پاکستان "خواجه ناظم الدین" همچنین نامه به مفتی اعظم مدرسه علمیه الازهر مصر و حتی به مفتی کبرای فلسطین، حاج امین الحسینی (شیخ الاسلامی که پس از سخنان تحریک آمیز و جنجالی اش در کودتای عراق به همراه نخست وزیر این کشور به ایران گریخت و رضاشاه را به دردسر شدید انداخت اما سپس از طریق ترکیه و ایتالیا به دیدار آدولف هیتلر شتافت البته با راهنمایی و نظارت تیمسار فضل الله زاهدی که عضو تیپ برون مرزی ارتش آلمان بود و بعدها نخست وزیر کودتا شد) نامه می نویسد و پاسخ های فوری و در شأن یک رهبر ملی مذهبی هم دریافت می کند.

آیت الله کاشانی از چنان جایگاهی برخوردار است که به عنوان رئیس پارلمان پا به "خانه ملت" نمی گذارد و مدیریت امور جاری مجلس شورای ملی را به معاون اول می سپارد. فرستادگان رئیس جمهور امریکا و نخست وزیر انگلیس برای دیدار آیت الله کاشانی به منزل شخصی وی در جنوب تهران "شرفیاب" می شوند - البته بنا به سفارش دکتر مصدق به آنها بابت اثبات موضع محکم و انعطاف ناپذیر آیت الله. حال، چنین شخصیت با نفوذ و با چنان شهرت و آوازه در درون و برون مرز ایران اگر بابت خرید "اوراق قرضه ملی" که دولت مصدق انتشار داده بود، به بازار و بازاریان سفارش می داد که علیه دولت انگلیس و در طرح خرید اوراق قرضه شرکت کنند پس آیا در عرض

یک شبانه روز همه اوراق ملی خریداری نمی شد تا فشار تورمی حاصل از تحریم انگلیس بر دوش دولت و ملت ایران سبک تر شود؟

یک سال پیش از کودتا که نخست وزیر استعفا داد و خانه نشین شد اما به کوشش آیت الله کاشانی دوباره به خانه دولت بازگشت، به باورم دکتر مصدق نباید باز می گشت چرا که طرح انتشار اوراق ملی بر اثر عدم همکاری بازار و بازاریان شکست خورده بود. جنجال گاه و بیگاه حزب توده در برابر کنسولگری امریکا در اهواز و اصفهان و نیز سفارت این کشور در تهران و همچنین روس هراسی فزاینده کاخ سفید (فتنه مکارتیسم) و از سوی دیگر، انتقال سریع فرمانده میدانی کودتا (کِرمیت روزولت) از کره جنوبی به ایران آنهم فقط چند روز پس از اعلان آتش بس بین دو کره، مرگ استالین در فروردین 1332 و بی تکلیف ماندن چندین تن طلای ایران در شوروی و نیز سرگشتگی و بی برنامگی حزب توده، ورود مخفیانه اشرف پهلوی به ایران برای رضایت محمدرضا شاه در عزل نخست وزیر قانونی و تماس های مخفیانه پرنسس ایرانی در سوئیس و فرانسه با سفیر امریکا "لِوی هندرسن" در طول دو ماه تعطیلات تابستانی او، گرچه دستاوردی برای "دربار" پهلوی داشت اما ملت ایران حدودا دو برابر هزینه کل طرح ملی شدن پالایشگاه آبادان را در طول بیست سال به انگلیس پرداخت تا سرانجام محمدرضا شاه در سال 1352 خورشیدی اعلام کرد ایران (آنهم پس از کشور کوچک کویت) از آن تاریخ کاملا تولید و فروش نفت را در اختیار گرفته است!

اگر اراده معطوف به "ایران" می شد، شاید سالها شاهد ستیز تلخ حافظه جمعی با آگاهی تاریخی نمی شدیم و از شوق "کایروس" نیز در دام کرونوس گرفتار نمی گشتیم. اگر اراده معطوف به ایران باشد و نه معطوف به ثروت و قدرت و شهرت، پس دیگر ضرورتی ندارد که تاریخ را و مصدق را و حتی "صادق" را از چپ بخوانیم.

برخی را در داخل و خارج از ایران شاهدیم که همچنان "کرملین" و کودتا را از چپ می خوانند. امید که به لطف میراث گرانقدر حضرت سقراط که به باورم بزرگترین قربانی یا فدایی "دیالوگ و دیالکتیک" در تاریخ بشر است، آن برخی ایرانی نیز شاید روزی بخواهند کرملین و کودتا را از راست بخوانند حتی اگر "پوتین" نخواهد!

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

در این سراب فنا، چشمه حیات منم!

پی نویس:

دوستی محترم از طیف چپ، ضمن پیش خوانی این نوشتار سفارش کرد این نکته را یادآور جوانان شوم که پس از کودتا، با این حال زنده نام دکتر حسین فاطمی "وزیر امور خارجه" چندین ماه تا زمان بازداشت و اعدام در منزل یکی از رفقای شرافتمند "حزب توده ایران" پنهان شده بود تا اینکه توسط زن کارگر همسایه لو رفت.

به عنوان شهروند ساده و دور از میهن، نقد تند من از دکتر مصدق درباره همین وزیر جوان و جنجالی و پرشور دولت اوست. دکتر فاطمی در شب شکست کودتای اول به نخست وزیر یادآور می شود که به پیروی از دولت مصر آنها هم در "پاتک" به اقدام "دربار" و اصرار اشرف و سکوت ثریا، پس باید اکنون نظام سلطنتی را در ایران "مختومه" اعلام کنند بویژه اینکه محمدرضا شاه به همان کشور و همان شهری گریخته است که سال پیش تر "فاروق" و فوزیه (همسر مصری اما سابقمحمدرضاشاه) به آنجا تبعید شده بودند. به همین علت بنا به فرمان دکتر حسین فاطمی تمام املاک و قصرهای شاهنشاهی مهر و موم شدند و روز بعد هم طرح یا پیشنهاد اعلان نظام جمهوری در روزنامه باختر امروز منتشر شد. این پیشنهاد البته با مخالفت دکتر مصدق روبرو گشت به این سبب که او به رعایت اصول قانون اساسی مشروطه سوگند خورده و باید به قانون اساسی و "دربار" وفادار باشد حتی در زمانی که شاه و ملکه از ایران گریخته اند!

در نتیجه آمد آنچه آمد بر سر وزیر پر شور ایرانی.