۱۴۰۱ شهریور ۱۱, جمعه

سپیدجامگان حزب توده بهانه سقوط دولت مشروطه



علی محمد اسکندری جو

حال که از مرداد، ماه مشروطه، ماه "مصدق" چند روزیست عبور کردیم پس شایسته نیست تنها به نامی و یادی از این دو در آن ماه اکتفا کرده باشیم و مگر نه اینکه پیر ایران (به بیان اخوان ثالث) در شهریور بازداشت پادگانی شده زیر بازجویی ست اما به کدام جرم؟ دیریست هرگاه تاریخ می خوانم دو "اگر" بزرگ برای دو روایت همواره در ضمیرم بازتاب می شوند؛ بارها کوشیدم پاسخی برای این دو قید شرطی بیابم که اگر چنان می شد (که نشد!) آنگاه تاریخ چگونه ورق می خورد.

یک اگر بزرگ و سرنوشت ساز (لااقل برای جهان اسلام) اینکه چنانچه "تیمور لنگ" هفتاد ساله در آستانه عبور از دیوار چین و حمله به خاندان سلطنتی "مینگ" و استیلای اسلام بر فرهنگ و تمدن کنفوسیوسی و برافراشتن بیرق "لا اله الا الله" بر فراز دیوار چین، ناگهان این فرمانده مسلمان متعصب به "ذات الریه" مبتلا نمی گشت (که دو ماه بعد درگذشت) چه می شد و امروز که این آرزو با تیمور لنگ به گور رفته است، آنگاه نقش و نقشه "ژئوپولتیک" چین در نگرش به اسلام و مسلمانان چگونه می بود.

اگر دوم هم معطوف تاریخ معاصر ایران و آن کودتای ننگین است، اینکه اشرف پهلوی پس از مشورت با سازمان سیا و (ام. آی. سیکس) انگلیس مخفیانه از تبعید به ایران بازگشت تا برادرش را به انجام کودتا راضی کند، چه می شد (اگر) خبر ورود او زودتر به وزیر امور خارجه "دکتر حسین فاطمی" می رسید تا با هشیاری مانع ورود نابهنگام وی به تهران و دیدار با برادرش در دربار شود.

برخی هم اصرار دارند "ثریا اسفندیاری" دو رگه ایرانی آلمانی و زیباترین ملکه جهان و دومین همسر محمدرضا پهلوی (از بخت بلند شاه نخستین همسر او نیز بنام فوزیه فاروق، دورگه مصری فرانسوی به اعتراف نشریات آن زمان زیباترین ملکه زمان بود) را عامل اصلی رضایت شاه به انجام کودتا می دانند. بی گمان نمی توان این ادعا را تایید کرد چرا که طراحان کودتا بخوبی از نفوذ اشرف پهلوی در دربار و نزدیکی او با شاه اطلاع داشتند که ناچار وی را مخفیانه و بدون اجازه دولت به تهران فرستادند.

در پیشنویس طرح کودتا که توسط "دونالد ویلبر" معروف به معمار کودتا (او در واقع آرشیتکت بناهای بساتانی و فارغ التحصیل از دانشگاه پرینستون امریکا بود) در مورد نقش سفیر وقت امریکا در ایران "لوی هندرسون" و ارتباط او با اشرف پهلوی اندکی اشاره شده است. کودتایی که بند بند آن با هماهنگی مثلث تهران، نیکوزیا (قبرس) واشینگتن تنظیم شده بود و تعلل و عدم موافقت محمدرضا شاه ظاهراً باعث گشت که انجام آن چند هفته به تاخیر بیافتد.

به نظر می رسد علت اینکه سازمان سیا برخلاف روال معمول سی ساله افشای اسناد محرمانه، حتی تا سال دو هزار میلادی که دونالد ویلبر درگذشت نام بسیاری از ایرانیانی که در این کودتا نقش داشته را همچنان مخفی نگهداشت، این باشد که حیثیت "بازماندگان" این اشخاص آسیب نبیند. شاید هم به لحاظ اخلاقی (و نه سیاسی) ایرانیان کودتای بیست و هشت مرداد 1332 در آغاز چندان تمایلی به شرکت در سرنگونی این دولت "مشروطه" نداشتند.

دونالد ویلبر احتمالا توانسته بود مقامات سازمان سیا و نیز وزارت امورخارجه (به خاطر نقش لوی هندرسون سفیر در تهران) را قانع سازد که تا نسل سوم و شاید هم تا نسل چهارم از افشای نام ایرانی ها خوداری کنند. برای نمونه، حتی سفیر وقت امریکا که از بازیگران اصلی طرح کودتا بود و در طول ماموریت در ایران به تخمین خویش حدودا شصت بار با محمدرضا شاه و به همین تعداد نیز با دکتر مصدق جداگانه دیدار داشته است حتی در کتاب خاطراتش نقش خود را افشا نمی کند و نمی نویسد که چرا و چگونه با هواپیمای اهدایی نیروی دریایی امریکا که پس از پایان جنگ جهانی دوم و ترک ایران، در اختیار سفارت قرار داده شده بود، جناب سفیر بارها از ایران خارج شد تا در کوران "جنگ سرد" مبادا جاسوسان روسی به مقصد و نیت او از علت این سفرها آگاه شوند. اندرسون فقط در یک جا اشاره به تعطیلات تابستانی در سواحل دریای مدیترانه و کوه های آلپ می کند آنهم به مدت سه ماه؛ همان سه ماه سرنوشت ساز منتهی به کودتا!

علاوه بر آن دو "اگر" نکته دیگر اینکه یک ایده یا یک بهانه سخیف به عنوان دلیل اصلی انجام کودتا انتخاب شد که ربطی به ملی شدن صنعت نفت نداشت. هنگامی که "آورل هریمن" فرستاده ویژه "ترومن" رئیس جمهور امریکا به منظور پیدا کردن راه حلی وارد ایران شد، هر دو بار هم هواداران "حزب توده" تظاهرات عظیمی علیه امریکا به راه انداختند و حتی توانستند کارگران پالایشگاه آبادان را همزمان به اعتصاب بکشانند و در تهران و اصفهان مقابل

سفارت و کنسولگری امریکا هزاران تظاهر کننده حزبی را به رخ بکشند. اندکی دقت و ظرافت در پژوهش تاریخ معاصر این حزب "سفید جامگان" را افشا می کند که چگونه ناخواسته و شاید هم ندانسته آب به آسیاب کودتا ریختند و روس هراسی را در ایران ترویج دادند. شعار مرگ بر شاه و زنده باد "استالین" آنهم مقایل سفارت امریکا و دفاتر کنسولگری این کشور در تهران و اهواز و اصفهان آیا بهترین بهانه روس هراسی نیست؟ از سوی دیگر، در آغاز دهه 1950 میلادی جوانان سوسیالیست اروپا برای جلوگیری از یک جنگ هسته ای هولناک، ایده مشهور به "سپید جامگان" را با تظاهرات خیابانی به اجرا گذاشتند اما جالب است که در ایران و از طریق رسانه های چپ (شوروی) تظاهراتی برپا می شود آنهم علیه امریکای هسته ای و نه علیه شوروی اتمی!

برپایی این تظاهرات بخشنامه ای به سفارش رایزنی سیاسی سفارت شوروی با پوشیدن پیراهن سفید توسط هواداران حزب توده (که در بسیاری از تصاویر آن زمان مشهود است) بهانه بسیار به موقع "روسوفوبیا" را به هندرسون سفیر امریکا بخشید. بی سبب نیست که سفیر پس از شکست کودتای اول (در بیست و پنج مرداد) و پیش از کودتای دوم که عجولانه با همان هواپیمای معروف وارد تهران می شود، دکتر مصدق حتی پسرش را برای استقبال از وی به فرودگاه می فرستد تا شاید سفیر لب بگشاید اما هندرسون چندین ساعت با نخست وزیر دیدار می کند بدون آنکه اشاره ای کند.

سفیر در این دیدار اعتراض دارد که چرا توده ای ها تظاهرات ده هزار نفری از سفیدپوشان را در برابر کنسولگری به راه انداخته اند و هشدار می دهد اگر نخست وزیر اقدامی نکند اهتمال سقوط دولت او توسط ایادی شوروی بسیار جدی خواهد شد! طنز یا طُرفه (irony) تاریخی اینکه جناب سفیر چراغ به چپ می زند اما به راست می پیچد! پیچیدنی نابخشودنی که آرمان های والای انقلاب مشروطه و یک دولت منتخب و دموکرات و ملی را در ضمیر هر ایرانی آزاده شکست.

باری، این نوع تظاهرات "نابهنگام" سپیدجامگان حزب توده که بی گمان تعداد بسیار زیادی از آنان از زنان و مردان دلسوز و عدالت خواه این مرز و بوم بودند، آنقدر بهانه محکمه پسندی برای سرویس های جاسوسی انگلیسی و امریکایی فراهم آورد که حتی "هندرسون" را یک روز پیش از کودتای دوم، در یک "برزخ" یا دو راهی اخلاقی گرفتار کرده بود که به تنها نخست وزیر پاک نهاد مشروطه ایران می خواسته غیر مستقیم هشدار دهد که این آخرین

دیدار آنهاست و دولت او، فردا شبی در خاک و خون خواهد نشست؛ خانه و کاشانه وی نیز ویران خواهد شد و خود او هم به زندان خواهد افتاد و سرانجام وزیر جوانش (دکتر حسین فاطمی) هم به کینه شخصی شاه و اشرف، تیرباران خواهد شد. من اما همچنان "درنگ" آن دو اگرم(!) و در حیرتم برخی از فرزندان آن "سفیدپوشان" توده ای در پیوند با روسوفیل ها، حال که چندیست چراغ به "شرق" می زنند مبادا ناگهان به غرب بپیچند! شاید این "کنایه" قلیایی من، تلنگری باشد بر رفقا که روزی "جبران مافات" آن کودتا کنند و اندکی مشروطه خواه و ایران دوست شوند و بجای "استالین" شعار زنده باد مصدق سر دهند گرچه نرود میخ آهنین در سنگ!

دیریست هنگام درنگی بی درنگ بر این اگرها و افسوس ها و افسون های تاریخ، به یاد "سهراب" کاشانم:

“کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناورباشیم” 

۱۴۰۱ مرداد ۲۲, شنبه

ضمیر مرگ در ضمیر صادق هدایت

 


علی محمد اسکندری جو

به باورم، صادق بیش از آنکه نویسنده باشد منتقد "فرهنگ" ایران است گرچه نقد ویرانگر او از سنت و تجدد ایرانی هیچگاه برجسته نشد و مجالی نیافت تا از سایه سنگین "بوف کور" درآید. این یادداشت کوتاه هم که به نام و به یاد صادق نگاشته شده بجای حیات وی اما به "انتحار" کایروتیک (Kairotic) و سوبلیمه (Sublime) او اشاره دارد. مرگی معطوف به آفت و محنت فرهنگی؛ شاید هم درد و رنجی که آنرا جز مرگ دوا نباشد.

تنهاترین نویسنده این سرزمین در تهران چشم به "ایران" گشود و در پاریس نیز چشم از ایران بست. به راستی ایرانی تر از صادق کیست؟ هدایت دیر زمانی در "پرلاشز" آرمیده است؛ آرامگاهی که روزی سنگر ستیز جنگاوران اهریمن و اهورای فرانسه بود. پرلاشز که صادق ایران را در سینه دارد، هزاران جان باخته حماسه کمون پاریس در خاکش خفته اند تا همه نسل ها و همه ملت های آرزومند یک "دولت رفاه" بدانند که همه از دولت آن "هفته خون" پاریس است که بیست هزار کمونار در آن جان باختند. دیریست آفریننده "بوف کور" هم کنار آن حماسه سازان جنبش سکولار سوسیال در خاک است.

مردن و چشم از ایران (جهان!) بستن گرچه عمومی ست اما برای هدایت منحصر به فرد می شود چرا که به زعم صادق، مرگ به سراغ هدایت نمی آید و حتی گاهی نیز او را پس می زند. فرشته هولناک قبض روح به سراغ بسیاری در پشت درهای بسته می رود اما برای هدایت این درگاه همواره باز است. اگر نخواهیم مرگ تدریجی این منتقد فرهنگی را همانند مرگ شوکرانی حکیم یونان "سقراط" دراماتیزه کنیم، پس نباید که این "انتحار" تلخ صادق را نیز بی اهمیت و سطحی ببینیم. به این سیاق، چرا نباید تصویر صادق را در صبوی شوکران سقراط دیدن؟ مگر نه اینکه صادق و سقراط می میرند تا شاید مرگشان مرهمی باشد بر زخم دو فرهنگ شکسته. به عبارتی، در یک فرهنگ منحط این زندگی ست که "بیمار" می شود و مرگ است مرهم و درمان آن درد زیستن.

فرهنگی که بیمار می شود متولیانش برای درمان، سقراط می کشند تا خدایان آرام گیرند. آیا تنها "صادق" ایران نیز نباید جان دهد تا متولیان فرهنگ بیمار و منحط آرام شوند؟ افزون بر این، نباید مرگ این دو منتقد فرهنگی را تنها در بوف کور و صبوی شوکران جست بلکه باید نیز در ضمیر ناآگاه جمعی آن

فرهنگ "وُلگار" و زبان ویرانی جست که با "لوگوس" همان اندازه بیگانه است که با اروس. در ایران صادق، ولگاریزه شدن فرهنگ باعث شد هدایت (در سه قطره خون و حاجی آقا) نشان دهد که سیاسی ساختن فرهنگ مانند "دین" و پیوند آن با اهرم ایدئولوژی (اقتدار) نتیجه شومی در پی دارد که هم "قدرت" نظام را غیر عقلانی و هم فرهنگ را ویران و هم سیاست را بی اعتبار می کند.

صادق هدایت، به باورم، نیک می داند که تعریف و تفسیر مکانیکی از فرهنگ آوردن، بیشتر به کار "هنر" می آید تا فرهنگ. بی سبب نیست که این نویسنده بویژه در "حاجی آقا" با قلمی قلیایی به ستیز با فرهنگ فرومایگان برخاسته؛ او می داند در شوره زار زبان است که فرهنگ رجاله ها و لکاته ها بارور می شود؛ او می داند زیستن در این فرهنگ منحط آنقدر دشوار است و توانفرساست که وی ناچار به پاریس می گریزد تا سرانجام در "پرلاشز" خاموش شود.

دکترین صادق هدایت به مثابه یک روشنگر (intelligentsia و نه یک روشنفکر یا انتلکتوئل) بر این بُردار است که حافظه تاریخی این ملت سرشار از "دین" شده به گونه ای که در این سرزمین سنتی و دین محور دیگر فضای لازم برای رشد و بالندگی و آگاهی تاریخی و گذار آرام از دین به "فرهنگ" یا به عبارتی از سنت به مدرن، لااقل در حیات و زمانه او چندان آسان نیست. با این حال، رسالت او به مثابه یک روشنگر (نویسنده، منتقد، پژوهشگر) آن است که به سوی تاریخ و بویژه فراسوی اسلام برود و با نقب به اشکان و هخامنش از دوران باشکوه باستان بنویسد تا به زعم خویش این فرهنگ فربه از "حافظه" تاریخی را فربه از "آگاهی" تاریخی کند.

مرگ در کمین نویسنده خانه بدوش

در اندیشه و آثار صادق هدایت مرگ اغلب حضور سنگین دارد؛ اشارات او به مرگ کم نیستند. برای نمونه "زنده به گور" که همین نزدیکی اوست و به حیات وی خیره شده، همان مرگ نشسته بر بام "بوف کور" است، بوفی که گویی سوغات سفر هند اوست. آیا صادق در هند هدایت می شود؟ حکمت هندو چنان نفوذی دارد که حس مرگ در طبیعت را بر ضمیر او بازتاب می دهد. هزاران ایرانی به هند رفتند و شاید هیچ نیاوردند اما هدایت در بازگشت، حس درونی یا یا به بیانی، ضمیر مرگ را پیچیده در حکمت هندو سوغات می آورد.

صادق در "زنده به گور" همواره مرگ را قلم فرساست:

"بی اختیار رفتم در قبرستان…اسم برخی از مرده ها را می خوانم. با خود فکر می کردم اینها چقدر خوشبختند. به نظرم می آمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند…مثل این بود که مردگان به من نزدیکتر از زندگان هستند…چقدر هولناک است وقتی مرگ انسان را نمی خواهد و پس می زند!...نه کسی تصمیم به خودکشی نمی گیرد، خودکشی با بعضی هاست، در خمیره و سرشت آنهاست و نمی توانند از آن بگریزند…"

آیا هیچ نویسنده ایرانی به اندازه صادق هدایت درباره ضمیر رمزآمیز و هولناک مرگ چنین جذاب و سیال نوشته است؟ در این وانفسای فرهنگی شاید صادق از مرگ آن سان می نویسد تا تلنگری باشد بر ذهن خواننده که چرا در زمینه و زمانه او متولیان فرهنگ، قربانی می طلبیدند تا خدای ایران آرام شود. پنداری صادق می میرد تا پس از خاموشی او مرگ یک "استعاره" شود؛ مرگی که در لایه زیرین ذهن ما لانه کرده است و در تلاطم فرهنگی از دهلیز ضمیر جمعی ایرانیان بیرون می زند تا فرجام تراژیک این فرهنگ منحط را "صادقانه" هشدار دهد.

هدایت هنگام بازگشت از هند در نخستین گام می کوشد تکلیف خویش با دین، فرهنگ و طبیعت را روشن سازد. به عبارتی، او افشاگر یک جابجایی یا خطای برداشت نسبت به این سه مفهوم (دین، طبیعت، فرهنگ) است. زمانی گستره فرهنگ چنان "فراخ" می شود که دین را به سایه می کشد، گاهی نیز اشتهای دین چنان تیز می شود که فرهنگ و "طبیعت" را در خویش می بلعد. صادق هدایت به مثابه منتقد فرهنگ ایرانی کوشیده است این خلط مفهومی و دامنه نفوذ و تداخل این سه مفهوم (دین، طبیعت، فرهنگ) با یکدیگر را نشان دهد.

مرگ میراث هدایت است؛ با هنر صادق و قلم اوست که می توان پرسشی پرسید یا احساسی را بیان کرد؛ با مرگ اوست که استعاره مرگ در ادبیات معاصر نقاب از روی می گشاید. بنابراین، در نقد و آسیب شناسی فرهنگ ایران، ناآشنایی با آثار روشنگران اربعه (هدایت، نیچه، کامو و کافکا) یعنی به سوی تعریف و تفسیر سنتی و ساسانی از "فرهنگ" شتافتن که در آن صورت هرگز وارد "گفتمان" فرهنگی نخواهیم شد، چه رسد آنکه بخواهیم فرهنگ سرزمین زنده یاد "مسکوب" را روزی زنده نام "زرین کوب" کنیم.

در پایان اینکه صادق هدایت نه تنها با مرگ هم آغوش می شود بلکه از هیبت سنگین و سترگ آن در حیرت است؛ من هم این لحظه بهت آور و استتیک و

"کایروتیک" رویارویی او با مَلک مرگ را اصطلاحا سوبلیم (Sublime) نامیدم تا انتحار وی را برجسته سازم تا باز تاکید کنم مرگ صادق صرفا یک انتحار کرونیک (تقویمی) نیست. چاره چیست جز اینکه برای فهم درست انتحار سوبلیمه صادق علاوه بر "زنده به گور" می توان به سراغ بوف کور او هم رفت؛ بوفی که دانا و خردمند است اما تا بر بام ایران می نشیند ناگهان منحوس و منفور می شود! پیداست عظمت کمون پاریس و قتل عام "پرلاشز" در 1871 میلادی چنان تراژیک است که این قلم می پرسد: هر آنکه در این گورستان خفته است بدون اینکه از حماسه کمونارها خبر داشته باشد پس آیا بیهوده نمرده است حتی اگر "صادق" ایران باشد؟

استکهلم، تابستان 2022

۱۴۰۱ مرداد ۶, پنجشنبه

دولت های اسطرلابی و اختراع دوباره تلسکوپ




نگاهی به سرگشتگی در سیاست و فراسیاست

علی محمد اسکندری جو

درک و کندوکاو یک "بحران" یا یک فاجعه در تاریخ معاصر می تواند فاکتور مهمی باشد که با آنالیز یا حلاجی آن حادثه لااقل بتوان در کنش سینوسی (زاویه دار) ساحت سیاست و فراسیاست کمتر زیگزاگ زد. در اینجا ضمن اشاره به مفهوم ماورای سیاست یا همان "فراسیاست metapolitics" لازم است تاکید کنم تا باز دچار خلط مفهومی نشویم و این دو را نه در طول هم که در "عرض" یکدیگر بدانیم. از سوی دیگر، اصطلاح شِبه سیاسی (pseudo political) شاید نزدیک ترین معنی به فراسیاست باشد که دلالت دارد به نوعی هویت عشیرتی، ایلیاتی، فرقه ای و یا الیگارشیک؛ فراسیاست هیچ پیوندی یا میانه ای با یک حزب راستین و متعارف و منتظم سیاسی ندارد.

گرچه فراسیاست ابزاری متمم فعالیت حزبی ست اما لزوما جانشین یک حزب یا تشکیلات مدنی و سیاسی نیست بلکه یک نوع "عارضه" یا بیماری است که مدتهاست همچو "بختک" بر سینه خاورمیانه خیمه زده. در نظام دموکراتیک مخاطب رئیس دولت و رئیس نظام و یا دبیرکل یک حزب سیاسی، همه آحاد ملت از طبقه فرادستان و فرودستان است، در خاور میانه که آن را خاور خون می شناسم اما مخاطب شیخ و زعیم یک فرقه یا رهبر یک حلقه فراسیاسی فقط توده فرودستان است. علت عمده این سرگشتگی هم "خلط" یا جابجا پنداشتن دو ساحت سیاست و ماورای سیاست نسبت به یکدیگر است؛ پنداری بخواهیم دنیای فیزیک (طبیعت) را همان جهان متافیزیک (ماوراءالطبیعه) تصور کنیم و از ابزار و مفاهیم و قوانین حاکم بر یکی بجای دیگری استفاده کنیم تا به هدف مطلوب و آرمانی برسیم.

فراسیاست در واقع "سیاست" به معنای متعارف نیست که در یک نظام دموکراتیک ورزیده می شود. حال چنانچه این مفهوم فراسیاست یا همان "متاپولیتیک" را ترجمه آزاد کنیم، معنای آن "سیاستِ سیاست" می شود. به عبارت دیگر، ماورای سیاست یعنی چگونگی پیکار برای انتشار و نهادینه کردن یک ایده، یک روایت (narrative)، یک جهانبینی و یا یک نظام عقیدتی ارزشی از راه نامتعارف (غیر از تشکیلات حزبی) در کشوری مانند روسیه و یا بسیاری از جوامع خاورمیانه و افریقا و امریکای لاتین.

به یک نمونه روسی اشاره کنم: در فراسیاست اِعمال قدرت و حاکمیت "ولادیمیر پوتین" شکل استتیک و مقدس داشته و دارد پس لازم الاجراست. ظاهرا عالیجناب حظ و اراده معطوف به قدرت (تز نیچه) یا به بیانی نوعی سلطه تزاری "Animus Dominandi" دارد که فرامین و اوامر او ظاهرا باید از یک مجرای قانونی سیاسی (مجلسین دوما و شورای فدرال) عبور کرده و اجرا شوند؛ حال آنکه به واقع روسیه چنین مکانیسم سیاسی و دموکراتیک ندارد بلکه کرملین بر ستون های ستبر الیگارشیک بنا شده است.

در آن نظام فراسیاسی، اقتدار پوتین هرگز معطوف به مجلس دوما و یا پاسخگو به مجلس سنا (شورای فدرال روسیه) نیست و نخواهد شد چرا که قدرت در روسیه از جنس دیگر است و در آنجا سیاستِ سیاست جاریست و نه سیاست دموکرات متعارف. سرچشمه مشروعیت کرملین هم "اراده ملت" روس نیست. به همین علت است که کرملین به بهانه تجاوز آشکار به اوکراین می کوشد جای "علت و معلول" را تغییر داده و در توجیه این تصمیم خشن فراسیاسی (که از مجلس دوما و سنای روسیه سرچشمه نگرفته) طامات و ترّهات می بافد.

فرقه شیعیان کرملین (اعضا و هواداران حزب توده بویژه کادر مرکزی) هم همواره بر طبل خشی و خضی در برابر عظمت و قداست عالیجناب پوتین می کوبند و پشتیبانی بی امان از سیاست مسکو را مصداق "اوجب واجبات" می دانند. شیعیان کرملینی از ما انتظار دارند که خاشع و خاضع باشیم که روسیه فریادرس ماست! چرا؟ به این علت که شیعیان توده ای همه شب بجای کعبه اما به سوی کرملین سر به بالین می شوند پس خیرخواه ایرانند. چرا این حزب شیعی همچنان در خلسه اروسیایی (جهان دو قطبی) غوطه ور است؟

این نگرش فراسیاسی کرملین که در عمل شاخه ای از گرایش روسی "ایزبورسکی" به شمار می رود، اصولا هیچ ارتباطی با ساختار حزبی و امکان اتخاذ یک تصمیم کلان سیاسی (تجاوز به اوکراین حتی بدون اعلان جنگ) از مجرای مشورت با دوما و یا مجلس سنای روسیه ندارد. از آن گذشته، روس ها همانند ما ایرانیان با "دیالوگ" ناسازگارند و سازوکار آن را یا نمی دانند و یا نمی خواهند هم بدانند، چه رسد آنکه بخواهند به "مناظره" هم روی آورند.

شیعیان توده ای مقیم برلین هم مسکو را نماد "حق" و غرب بویژه امریکا را نماد "باطل" می شناسند. برخلاف اصول اعتقادی موجود در کلان روایت (matanarrative) یا اساسنامه حزب توده آنها نیز خواهی نخواهی اعمال قدرت از مجرای متعارف سیاسی را زیبنده کرملین نمی بینند. بدرستی روشن نیست که این نفرت معطوف به انتقام (resentment) که شعله شیعیان کرملین را چنین

مشتعل ساخته از کجا سرچشمه گرفته است؟ به راستی کیست به پوتین عشق ورزد آنگاه که "استالین" مرده است؟!

به راستی چرا آنها چنین در گرداب ماورای سیاست گرفتارند و می کوشند سیاست را با ابزار فراسیاسی پیش برند. آیا در عصر تلسکوپ سزاست با "اسطرلاب" ستارگان را رصد کنیم؟ به بیانی دیگر، با بی اعتنایی به هویت جمعی، حافظه تاریخی و دیالوگ آیا می توان به میدان سیاست پا گذاشت؟ بدون تعریف و تعیّن هویت، حافظه، دیالوگ و ارزش نهادن به این سه پیش فرض آنگاه چگونه تشخیص دهیم که به ساحت سیاست وارده شده و آرمان عالی می طلبیم یا اینکه در بادیه فراسیاست همچنان سرگردانیم و هر لحظه ممکن است در "برهوت" گرفتار شویم؟

در این میان برای یافتن راه، نمی توان به روس و کرملین امید داشت؛ آنها از تزار تا پوتین همواره فراسیاسی می روند. روس را با دیالوگ و حزب و پارلمان چه کار؟ به زعم کرملین این سه نهاد از غرب آمده اند و گرچه پلید و ناپاکند اما برای حفظ ظاهر می توان دو مجلس دوما و سنای جعلی و نمایشی تشکیل داد تا به امریکای جهانخوار نشان دهند که میزان رأی ملت است! بنابراین، در سرزمین پهناور روسیه که پای هر درختی یک بطری خالی "وُدکا" افتاده است آیا از کرملین انتظاری از عقلانیت جمعی می رود؟ به باورم "دیالوگ" بزرگترین خصم و افشاگر بازیگران حوزه "فراسیاست" است؛ بازیگرانی متوهم و که پندانی شارلاتان های ماورای سیاست اند و فراسوی قانون چنین جولان خونین می دهند.

در پایان، نسخه سیاسی یا فرهنگی نمی پیچم اما پیشنهادم برای رهایی از گرداب و سرگشتگی فراسیاسی عبور از "پل" دیالوگ است تا شاید در این مسیر کمتر "زیگزاگ" بزنیم. با دیالوگ دیالکتیکی (سقراطی) شاید به گوهر سیاست و سیاست ورزی برسیم و شاید هم نرسیم چرا که خلط برداشت از مفاهیم فرهنگی این روزها بیداد می کند. علت این بیراهه هم آن است که مفاهیم بسیار یونیزه (باردار) شده اند و رسیدن به اجماع از طریق دیالوگ، در عمل چندان هم آسان نیست. در این میان، نیازمند "تاریخ" و آگاهی تاریخی نیز هستیم و به آن باید اعتنا کنیم که فعلا نمی کنیم.

تاریخ همان حافظه بسیار ماهرانه و استادانه ساخته شده است که گذشته را در نقطه "حال" به آینده پیوند می دهد. هیچ ملتی بدون تاریخ، دارای هویت نیست خواه فردی باشد خواه جمعی. چگونه می توان بدون یاری از حافظه و آگاهی تاریخی، دولت یا ملت ساخت؟ همانطور که تفاوت فیزیک و متافیزیک و سازوکار و قوانین این دو حوزه را می دانیم پس لازم است بدانیم خاورمیانه سالهاست غرق در فراسیاست یا به عبارتی اسطرلابی شده است. بنابراین، برای عبور از فراسیاست به سیاست آیا لازم است ما هم "تلسکوپ" را از نو اختراع کنیم یا نه؟