۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

فیلولوژی


بنظرم اگر فردید هیچ نگفته باشد (که بسیار گفته و بسیار اندک نوشته) این نکته را براستی یاد آور شده است که فیلولوژی کلاسیک، کلید رمزگشایی حیات و باور باستان است؛ بویژه مفاهیم بغرنج کهن که در دوره رمانتیسم 1  وارد ادب و اندیشه آلمان شد. به گمانم باید در عرصه دین،هنر،فلسفه و علم ـ جهت جلوگیری از خبط تفسیری ـ مفاهیم بنیادی از جمله سوبلیم، ماتریس، ترانسندانت، لوگوس، شیزوئیسم، فارقلیط (Paraclete)، مزوئیسم، میتوز، سوبتیل، عصر جدید (New age) ، خائوس Chaos)) ، اروس (Eros) ،اوراکل، آیکان (Icon) ، سنتز و دیالتیک را مانند غربی ها همچنان از ریشه لاتین و یونانی گرفت. از این پس برای نمونه (New age) را عصر جدید ترجمه نکرد که آدمی را بیاد اثر جاودان آن دلقک خندان بیاندازد و یا مفهوم متعالی ترانسندانت را «فراترازنده» نوشت که مهجور است و چندان منظور حاصل نمی شود، اگرچه کوشش متـرجم آن بسیارهم ستودنی ست. مگر فیلسوفان2  آلمانی از جمله کانت، شوپنهاور، شیلر،هگل، شلینگ و نیچه این واژه ها را مستقیماٌ از لاتین و یونانی وام نگرفته اند؟ آنها فقط مفاهیم بیگانه را به تلفظ آلمانی درآورده اند و یا همچنان اصطلاحات جدید را از ریشه لاتینی و یونانی می سازند. در آثار آلمانی این متفکران، بسیاری از واژه ها، مفاهیم، اصطلاحات و حتی عبارات به زبان لاتین عیناٌ در بین متن و در میان خطوط آورده شده است؛ این گزینش هم نشان از تبحر اندیشمندان آلمانی در زبان بیگانه داشته و هم بابت جلوگیری از خلط برداشت معاصران قید گشته است.

به گفته  احمد فردید رنج زبانی باید کشید، از همان رنجی که گوته و لویناس Levinas) ( و نیچه و فوگه لین (Voegelin) و هوسرل و شوپنهاور کشیدند ؛ آنها ـ داخل و خارج از حوزه آکادمیک ـ آگاه به علم فیلولوژی کلاسیک بودند ولی، مفاهیم عالیه فلسفه و جهانبینی غرب را به آلمانی ترجمه نکردند.3  ترجمه اصطلاحات از این طریق، چون رادیکال آزاد واکنش زنجیره ای ایجاد خواهد کرد که عوارض ساده بینی و ساده فهمی4 (Reductionism) شناخت آن در نهایت آفت شناخت، نقد و تفسیر آثار معاصر و کلاسیک را در بر خواهد داشت. فضیلت ارسطویی (die Tugend) و بصیرت ( Einsicht) آلمانی با غور در عرصه مجازی (Cybernic,Virtual) بعید است که حاصل شود.

نیچه در خزان1844 در خانه ای روحانی بدنیا آمد؛ پدر و پدربزرگش هر دو کشیش لوتری بود . در کودکی پدر را از دست داد و با خواهر و دو خاله و مادر بزرگ با کمک هزینه مستمندی دولت پروس در فضایی زنانه رشد کرد. بسیار با استعداد و توانمند بود. علیرغم پرورش دینی شدید در هجده سالگی از کیش عیسوی فاصله گرفت و در سی و هفت سالگی تابعیت آلمان را پس داد و بی وطن شد (اینکه او گذرنامه اش را در سفارت آلمان در ایتالیا تمدید یا بازپس گرفته از بی وطنی و نفرت او از ملیت و هویت آلمانی اش نمی کاهد. او جهت سفر به ناچار از گذرنامه آلمانی استفاده میکرد). بسیار مستقل و تک اندیش بود و در طول حیات بیمار خویش از شوپنهاور، هگل، داستایوسکی، امرسون، گوته و واگنر بیشترین الهام را گرفت و انک دوستانی در طول عمر بیشتر نداشت.

گرچه نیچه معاصر داروین بود و با افکارش آشنا، ولی در دوره جوانی و شیدایی، از اندیشمندان لیبرال بریتانیا ـ بخصوص جان استوارت میل و جرمی بنتهام ـ بیزار بود و آنها را حلقه گمشده خلقت (بین بوزینه و انسان) دانسته و لیبرالیسم اخلاقی این دو متفکر را به سخره گرفته و آن را شایسته اروپائی خوب ندانسته بلکه لایق طبقه چاندلای5  هند می دانست. در نوزده سالگی به دانشگاه بن رفت که الهیات و فیلولوژی کلاسیک بخواند و در همین مدت تحصیل در دانشگاه بود که بر روی کاغذ پاره ای این جمله هگل را که شصت سال قبل از او نوشته شده بود را دید" «خدا خودش مرده است»." اما سکه این اعلامیه به نام نیچه زده شد و از او تا کنون همچنان بر زبان ها جاریست. در شب عید پاک به خانه نیامد و در نامه ای به مادرش نوشت که به دانشگاه لایپزیگ می رود تا با مسیح مصلوب کاری نداشته باشد و فقط فیلولوژی بخواند. در پروس سده نوزدهم، دو رشته الهیات و فیلولوژی کلاسیک را معمولاٌ با هم می خواندند.

روزی در کتاب فروشی چشمش به کتاب جهان چون اراده وایده (تصور Die Welt als Wille und Vorstellung ( اثر آرتور شوپنهاور6  افتاد که بسیار بر اندیشه های دوره جوانی او تاثیر گذاشت ولی بعدها در آثارش از افکار شوپنهاور بسیار فاصله گرفت. در مورد کتاب شوپنهاور در نامه ای به دوستش می نویسد: انگار صدایی در گوشم زمزمه کرد که کتاب را بخرم. میدانی که از کتاب خریدن بیزارم . اما خریدم و خواندم. گویا گنجینه ای است و رمز کیمیا و جام جهان نمایی است که تن و روح و جان خویش را در آن دیدم. هم بیماری و هم سلامتم، هم خانه و هم تبعیدم، هم آسمان و هم زمینم را دیدم.

طبیعی است در این ایام جوانی که ریسمان مسیحی را رها کرده افکار نیمه بودایی و نیمه مستقل شوپنهاور به کار او آید . به نظر آرتور جهان تصوری(ایده ای) محض است که در قفس اراده ای منحوس اسیر است. گیتـی پر از رنج و «اراده» نیز کور است . این جهان بهایی برای انسان قائل نیست و کلاٌ غم انسان ندارد و زیست او را رنج آور و محنت بار ساخته است . تنها راه عقلانی برون رفتن از قفس آن است که انسان در اسارت رنج این دنیا اراده اش را در باطن خویش محدود کند و در حالت شوریدگی و بی خویشی و نفی خود زندگی کند . اساساٌ مفهوم اراده در فلسفه هگل و شوپنهاور تعلقی به جهان پدیده ها (Phänomen Welt) ندارد . البته هدف شوپنهاور به زعم خودش بسط و اصلاح ایده آلیسم ترانسندانتال ایمانوئل کانت بود که تشبیه جالبی می آورد که مضمون آن چنین است: آنها که رسالات کانت را می خوانند آب مروارید دارند و درک روشنی از آراء او ندارند. من به کمک «ایـده» خویش عینکی ساخته ام که پس از عمل جراحی باید به چشم مخاطب زد تا مطالب کانت را واضح و روشن ببیند. او خود را پزشک فرهنگ غرب میدانست.

نیچه در تاریک خانه فلسفه بدبینی شوپنهاور روزنه ای باریک (اراده Der Wille ) را دید که اساس و پایه مفهوم «اراده معطوف به قدرت Der wille zum makt» شده است. در بیست و سه سالگی به خدمت تک ساله نظام فرا خوانده شد و گرچه چشمانی ضعیف و تنی بیماری داشت اما به گفته خواهرش الیزابت ، سبیل های قاجار شاهی نیچه ـ که آن زمان محبوب بود! ـ نظامیان پروس را فریب داد. پس از دوره آموزشی روزی بر اثر حادثه ای دسته زین اسب بر سینه اش فرو رفت و دو دنده اش را شکست شگفتا! که غرور پروسی اش اجازه نداد که افسران متوجه جراحت او شوند، تا اینکه عصر در پادگان به درمانگاه رفت و یکماه بستری گشت. سپس با یک درجه ترفیع او را مرخص کردند.

ریچارد واگنر آهنگساز مشهور پس از بیست سال تبعید به وطن بازگشته بود و استاد نیچه او را به دیدن واگنر برد. آنطور که از نامه های بین واگنر و نیچه به نظر می آید آن دو بشدت علاقمند افکار شوپنهاور بودند و نیچه حتی یکی دو آهنگ برای پیانو هم تنظیم کرده بود که واگنر نپسندیده است و رابطه اشان در آغاز صمیمی می نمود. در بیست و چهار سالگی استاد دانشگاه بازل (Basel) در سوئیس شد و با شور و حرارت دروس فلسفه هنر و زبانهای کلاسیک را هفته ای چهارده ساعت در موسسه وابسته به دانشگاه بازل تدریس کرد. نیچه جوان پیوسته به دنبال این بود که نقاط کور فرهنگ غرب را یافته و تجزیه و تحلیل کند.

1  رمانتیسم دوره نیست بلکه اپک (Epoc) است و آنرا باید به دوره کوتاه چند ساله ترجمه کرد. اگر بر بشود نامی بر اپک رمانتیسم نهاد، همانا نابغه فلسفه و الهیات فریدریش شلینگ و یا یوهان شیلرو یا حتی ولفگانگ گوته ـ حافظ آلمان ـ زیبنده است.

2 .  در ایران اما عده ای از نسل ویکی ـ بوم بر این باورند که غرب اصلاٌ فلسفه ندارد! و آنچه هم که آنان فلسفه می نامند از خاور به آن دیار رفته است.

3 .  در روزگار ویکی بوم (Wiki-Boom) این اصطلاح را در برابر «بی بی بوم Baby-Boom » که از آن دوره هستم! پسندیده ام که هر کس به آسانی در دنیای مجازی میخواهد هر چیز را بداند و با ابزار (Blogger) در عرصه سایبرنیک (Cybernic) هویت مجازی را نیز به اجبار یدک بکشد. نیچه اولین متفکری بود که « هویت مجازی» را کشف نموده و به فروید بخشید.
4  Reductionism یکی از مهلک ترین آفات بویژه در شناخت دینی وعرفانی است. ترجمه معمول و تحت الفظی آن به معنی «کاهش گرائی یا تقلیل گرائی) را که اندکی تحت الفظی است، نپسندیده ام، بلکه آن را به اصطلاح ملموس و آشناتر ساده انگاری و ساده بینی ترجمه کرده ام. مفاهیم عالیه فلسفه متعالی نوابغ اپک رمانتیسم ـ فریدریش شیلر، یوهان فیخته ، و ویلهلم شلینگ در ایران دچار آسیب ساده انگاری گشته اند.
5 Chandela چاندلا در هند به طبقه توده ای و بدون هویت ملی در زمان نیچه گفته می شد که البته امروز آن نگرش تا حدودی از بین رفته است .
6 نیچه سپس رساله ای دیگر از شوپنهاور به نام دو پرسش (مشکل) اساسی در اخلاق را یافته است که مبنای رساله دجال و نیز کتاب پدیدار شناسی اخلاق، وی قرار میگیرد. beiden Grundprobleme der Ethik, Arthur Schopenhauer Dieا

۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

نیچه زرتشت


پس از دو جنگ عالم سوز گوئی او بیش از همه متفکران بار گناه بر دوش می کشد. هنوز در باختر، برخی اندیشه او را بی تاثیر در تلفات دو جنگ نمیدانند و« اراده معطوف به قدرت» او اکنون در هزاره سوم همچون ققنوسی از خاکستر خاور زمین سر بر افراشته و عصاره آثار او این بار در کام و ذهن خاوران رسوب کرده است. او که فریاد براورد «خدا مرده است» پنداری که هنوز خویش زنده است و در سفر است، سفری بی پایان،« گویید به نیچه که نیچه بیاید ».

این فیلسوف ـ آن چنانکه خود نوشته است ـ پس از مرگ زاده شده و طیلسان بر دوش درـ سودای ساغر جاودان ـ همچون پارسیفال ( Parsifal)1 بر دامنه اویان (Evian)2 همدل و همراز زرتشت گشته است . پیامبری که همانقدر با ما بیگانه است که با او آشناست. فارقلیط رمانتیسم و گریخته از واگنر که دیر زمانی است او را فیلسوف شاعران و شاعر فیلسوفان می نامند، در واپسین اثرش بر علیه بیسمارک اعلان جنگ می دهد. نیچه می پندارد که جهان دچار مالیخولیاست و جهان مدرن نیز براین باوراست که شاعر شوریده به عارضه مالیخولیا مبتلا گشته است. براندس دانمارکی اولین منتقد راستین آراء و نظرات نیچه او را به جهان «فیلسوف دیوانه» معرفی می کند.

نیچه خود را حکیمی می داند که وظیفه دارد فرهنگ غرب را از فرسودگی و تباهی نجات دهد. او اکنون در شرق و غرب یک فنومن نیست بلکه یک نماد « Symbol » است که به جایگاه اسطوره و آرشه تیپ عروج کرده. از نیچه و افکارش نمی توان یک تعریف هموژن داد. همانطور که پست مدرنیست های سده گذشته هم از شوریدگی حال او درک هموژنیک نداشتند. رنجش تن، بشر بینی و نثر او چنان شاهکاری «چنین گفت زرتشت» آفریدند که او را آوانگارد ادبیات مدرن آلمان و بلکه اروپا ساخت. به گمان من اپک رمانتیسم آنتی تز دوران روشنگری است که مدرنیسم ( سنتز) را به دنبال آورد و به نوبه خود در درون خویش این فیلسوف سرکش را پرورده است. یکی از عناصر اساسی اپک رما نتیسم، کشش شدید اروپا به گذشته های دور و دست نیافتنی ( پارسیفال و زیگفرید) خویش بود؛ البته نه آنقدرهم دور و مهجور که به تصور نیاید، بلکه با توجه به رشد صنعتی آن دوره، همان اسپانیا و یا ایران وهند هم دور و دیدنی بودند.

پس ازظهوربناپارت وفجایعی که او آفرید، گرایش نوستالژیک به حیات وهنرهلنیستی تا اندازه ای فروکش کرد. انقلاب صنعتی و شکل گیری آحاد جدید اجتماعی و رشد فزاینده بورژوازی وفرهنگ ویکتوریانی باعث گشت سیستم کلنیالیسم بسرعت رشد کند. بنظر انگلیسی ها مستعمرات آسیایی و آفریقایی، مردانی تن پرور و خموش دارد که از اداره خویش عاجزند و جنس دوم آنها بسیار بارور و صبورتر از مادینه باختری است. البته ترجمه متون و رمانها و آثار ادبی در اروپای این اپک اوج گرفت. برای نمونه فاوست « Faust» اثر گوته که از آسمان آغاز و به آسمان ختم می شود، خدا و شیطان دو شخصیت اصلی، فرشتگان و اهریمنان بعنوان بازیگران عصر طلائی و باورهای مسیحی به منزله عناصر داستان بکار آمده اند. اما با این حال فاوست یک نمایشنامه مسیحی نیست.

عصر روشنگری به اندازه ای پایه دین را ضعیف کرده بود که گوته نیازی به تظاهر به دین داری نمی دید؛ از طرفی نیز مانند ولتر تیغ را بر چهره مسیحیت نمی کشید. او دین را در این اثر به بازی گرفته است. به نظر کارل پوپر جنبش های هنری و اجتماعی مانند پاندول نیستند که به عقب و جلو بروند، بلکه بصورت امواجی هستند که در نزدیکی ساحل هنوز آرام نگرفته، موجی دیگر اما پر شتاب بر روی آن می افتد وعناصر دو موج با هم ترکیب می شوند. فرآیند هنری ــ اجتماعی اپک رمانتیسم که بر روی موج ضعیف شده روشنگری فرود آمد، نوعی همزیستی با پدیده های روشنگری را بوجود آورد . نیچه و اندیشه اش درپایان چنین دوره کوتاهی ظهور می کنند و تلاطم دو موج رمانتیسم و مدرنیسم پاره ای را نگران و ترسان و برخی را نیز آشفته اندیش ساخت. گوئی ارتفاعات دلنشین تورینو خوش آیند نیچه بود که در نقطه ماتریس3، شب و روز خلوت گزیده و رنج تن و روان خویش را در قلم سوبلیم4 کرد .

خلاف نظر متفکران غربی سده نوزدهم، هندیان هم فلسفه دارند و هم جهانبینی. امروزه سوبلیم را در سه گرایش هنری و عرفانی و فلسفی بکار می برند که اولی مراد من است و آنقدر صورت سوبلیم زیباست که چهره آن را نباید مکدر سازم؛ نه آنکه به ترجمه در نیاید بلکه سوبلیم فقط واژه نیست بلکه مفهوم هم است. فیلسوفان مزوئید (Mesoids) سوبلیم را نمی گویند و نمی نویسند و مانند فرد شیزوئید (Schizoid)5 آنرا در موسیقی و شعر کانالیزه نمی کنند بلکه انسان شیزوئیدی همیشه خاموش فروزنده است، چنانکه نیچه در پایان چنین بود.

1 Parsifal و یا (Parzifal با تلفظ آلمانی) نام آخرین اپرای ریچارد واگنر، شاعر و آهنگساز آلمانی که دوست دوران جوانی نیچه بود. پارسی فال نام شخصیت حماسی اوست که به دنبال ساغر مسیح است. رساله غربت غرب شیخ یحیی سهروردی از نظر سیر و سلوک عرفانی (اشراقی) تا اندازهای شبیه پارسی فال است. در انگلستان پارسیفال دیگری است. نام این شخصیت را با توجه به اپرای واگنر، سالک ابله انتخاب کرده ام.
2. اوی یان منطقه ای ییلاقی وکوهستانی در نزدیکی مرز سوئیس وفرانسه که در قرن نوزدهم،
بسیاری از جوانان عاشق ومبتلا به عارضه ورتر ( Werther شخصیت مالیخولیائی رمان مشهور گوته )را هنگام خودکشی به آغوش کشید. در لهستان و روسیه خواندن رمان «ورتر جوان و رنجهایش» شاهکار گوته تا مدت ها ممنوع بود!
3 ماتریس Matrice یا Matrix از ریشه هندی ماتریکا Matrika گرفته شده است که به معنی نقطه تماس یا مرز بین گیتی و جهان مینوی است. ماتریس امروزه در غرب به معانی مختلف تفسیر میشود که به نظرم هیچ کدام از آن معانی شباهتی به مفهوم ماتریکای هندی ندارد؛ مانند اروس یونانی که امروز مفهوم کیفی و اصیل یونانی آن به صورت کمی (Quantitative) استفاده میشود.
42 سوبلیم Sublime هم مانند ماتریس اصطلاح متعالی در عرفان هندی است که فرید ریش اشلگل در قرن نوزدهم به حوزه فلسفی غرب وارد کرده است ودر این کتاب به تناوب این دو مفهوم با تلفظ لاتین آورده شده اند.

5 . شیزوئیسم از شایع ترین آفات روانی انسان مدرن است که در دو قرن اخیر دامنگیر پاره ای از هنرمندان، نویسندگان، و نوابغ شده است، مدتی است برخی از اندشمندان و نام آوران فلسفه، ادبیات، و موسیقی را بر اساس روش متن و زمینه (Text and Context) مورد پژوهش قرار می دهند. تا ضمن نقد آثارشان، شاید نابسامانی روان آنها را شناسایی کنند!

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

نیچه، فیلسوف خطرناک

         نیچه، فیلسوف خطرناک

پاسخی به مقاله‌ی "مصادره نيچه و تقصیر جمعی ما"

علی محمد اسکندری جو


نخست از  مهدی استعدادی شاد، نویسنده مقاله، سپاس‌‌مندم که به هر روي پیرامون کتاب "نیچه‌ی زرتشت" از فلاخن ذهن، قلمی ‌انداخته‌اند.آن نیچه که پنداشت فرهنگ اروپا مالیخولیا گرفته است، آیا در «بازگشت جاودان» شاهد نقد مالیخولیایی

(به برداشت ایرانی) خواهد شد؟ از آقای شاد باید پرسید که در کدام جایگاه نشسته‌اند که کارشان « از نصیحت و گوشزد گذشته است»! اقدام بعدی‌ چیست، فراخوان به دادگاه، شکستن قلم؟ محو کتاب؟ کیفر خواستی در دادگاه غیابی، بدون حضور متهم و وکیل!‌ ادعای سخیفی همچون «متهمانی در ردیفهای مختلف خلاف حقوقی»،‌« پروندۀ »، «سوء استفاده و اهمال کاری»، «خواننده هم متهم محسوب میشود»، «آری، سردبیر هم مقصر است»... این ادبیات فیلیسطینی را از کدام دخمه آورده‌اند؟
گویا شما ماه‌ها پیش از چاپ نشریه ادبی فرهنگی "باران" ايشان این کتاب را دريافت کرده و مطالعه نموده‌اید. وی هم‌چنین ماه گذشته (به‌لحاظ تقدّم زمانی) در همان فصل نامه باران ( شماره 27-26 چاپ استکهلم) نقدي برآن کتاب با عنوان "نيچه، فیلسوف دیوانه!" را خوانده‌اید.
پيش از پاسخ به انتقاد نمکين شما‌، شایسته است به نکته‌ای به یاد ماندنی اشاره شود که در نگرش نگارنده‌ي این سطور

 (که در کتابش نیز تصریح شده):
نه فریدریش نیچه از مصونيت "فلسفی" برخوردار است و نه مترجم زبردست ايران (داريوش آشوری) مصونيت "فرهنگی" دارد که فراتر از هرگونه نقد و تحليلي باشند؛ به‌ویژه آن مترجم برجسته را نشاید (که ناخواسته و شاید هم ندانسته در دیباچه‌ی کتاب چنين گفت زرتشت) آسوده خیال، شعور ايرانی (زرتشتی) را به سُخره گیرد.
باید یاد آور شوم که روش و شیوه‌ی بحث در کتاب «نیچه‌ زرتشت»، شیوه‌ای‌ است که هم در نوشتار و هم در گفتار، در طرح و بیان مباحث فکری و چالش‌های فلسفی، چه در میان نویسندگان ایرانی و چه غیرایرانی، سابقه‌‌ای تاریخی داشته و حتی در زمان حاضر نیز به کار گرفته می‌شود. این روش کار در نگارش کتاب، آگاهانه برگزیده‌ شده و در این باره، بارها با یکی از دوستان که آن شیوه را کارآمد و مؤثر نمی‌دانست و روش آکادمیک را پیشنهاد می‌داد، بحث کرده و بر آن پافشاری داشته‌ام. از سوی دیگر، بارها پیرامون نثر فنی و مناسب برای طرح مسائل پیچیده‌ی علمی و فلسفی در زبان فارسی و کوشش ارزنده‌ای که در چند دهه‌ی اخیر برای پاگیری و تقویت آن شده است، با یک‌دیگر گفتگو داشته‌ایم.
در پی همین بحث‌ها بود که از سر وسواس، در پیش‌گفتار کتاب، به خواننده‌ هشدار داده شده است که شاید در آغاز کتاب مطلب و پرسشی طرح و یا اصطلاحی به کار گرفته شده اما در میانه و یا بخش‌های پایانی کتاب به آن پرداخته و پاسخ داده شده است. حتی به خواننده یادآوری شده است که موضوع‌های بحث شده در کتاب با توجه به تقدم و تأخر تاریخ تقویمی‌شان مطرح نشده‌اند و تنظیم و چیدمان بحث، به صورت متداول کتاب‌های علمی و دانشگاهی نیست و نویسنده برای طرح و بیان نظر خویش از روشی که آن را «عرفی» نامیده‌، استفاده کرده است و برای این انتخاب نیز دلایل خاص خود را دارد. این که روش به‌کار گرفته شده، درست یا نابجا بوده، موضوعی دیگر است. از این‌ها گذشته، اندیشه و آثار نیچه نیز نه سیستماتیک است[ ] و نه آکادمیک، بنابراین باید نیچه و ورثه‌‌ی نداشته او را سبب هرج ومرج فرهنگی دانسته و در محکمه‌ی آقای شاد، متهم ردیف یک در کنار نویسنده‌‌ی نیچه‌ زرتشت، ناشر، سردبیر فصل‌‌نامه‌های باران و آرش و خوانندگان و... همگی را به محاکمه کشانید.

پیداست که از شمار نقدهای «اربعه»، یکی هم نقد روان‌شناختی یا همان نقد سوبژکتیو است که اگر با احساسات و عواطف و عصبانیت و کینه و خشم آغشته شود دیگر از صورت نقد علمی و منصفانه خارج شده و نویسنده را به جای اثرش، نشانه‌ و به باد حمله می‌گیرد (Argument ad hominem). متاسفانه گونه‌ی چهارم نقد، شیوه‌ای است که آقای شاد برگزیده‌ است.
در آغاز به‌نظر می‌رسد که استعدادی شاد، پنداری فراموش کرده‌اند که در پاراگراف نخست نوشته اشان، تقدّم و تأخّر زمانی را نسنجيده‌اند و ظاهراً شتابان، قلم به پرتاب و پرخاش گرفته‌اند. در کیفرخواست ایشان اتهامی سنگین آمده که گویی انتشار کتاب اسکندری جو، سبب هرج و مرج فرهنگي مي‌شود.
نویسنده از کمبود و کاستی کتاب خود، آگاهی دارد؛ به عنوان نمونه، واژه‌ «پارادوکس» در روی جلد که می‌بایستی به صورت پارادوکسال می‌آمد و همانگونه که در صفحه‌ی نخست کتاب آورده شده است، ‌اصلاح می‌شد. در پشت جلد نیز مشروعیت بایستی به مشروطیت تبدیل می‌شد و نکات دیگری از این دست... به باورم، آغاز و پایان کتاب دوکاستی آشکار چاپی داشته که ندیده‌‌اید، شاید هم نخوانده‌اید!
پیام فشرده‌ی کتاب در زیر عنوان بر روی جلد کاملاً‌ آشکاراست، به‌ بیانی دیگر این کتاب آغازگر گفتمانی فرهنگی است که بدون هگل و مارکس و نیچه (که فلسفه‌اشان در ایران و روسیه بعضاً به زبان ایدئولوژیک نیز باژگون شده) ره به جایی نمی‌برد و عملی نیست. در نخستین گام با چاپ این کتاب،‌ تلاش شده صورت مسئله طرح شود و نه ارائه‌ی راه حل فرهنگی. پیداست که در تاریخ معاصر، ‌به سراغ شخصیت‌های کاریزماتیک (به زعم برخی) رفتن و به نقد کشیدن آنها کاری‌است بس دشوار و حتی خطرناک. از نیچه نوشتن، و نقد اندیشه او از این جمله است،‌ اما کاری خطا و بیهوده نیست،‌ بلکه سترگ و سنگین است.

ایشان در نخستين گام با منّت گذاشتن بر ناشر و سردبير و نويسنده به زبان بولواری "کيفر خواستی" تعدیل شده ( آن هم به رهنمود و لطف مشورت با سه «دوست نازنین»‌) صادر نموده و نشان می‌دهند تا شاید (به زعم خویش) از این هرج و مرج فرهنگی جلوگیری کنند و يا لااقل به خوانندگان کتاب هشداری دهند!


جناب استعدادی شاد، در چند پاراگراف به سرعت تیغ اتهام از نیام فرهنگ این سرزمین برکشیده‌اند و با ردیف کردن «ادبیاتی» بولواری اتهاماتی همانندِ‌ لغزخواني، کلی گوئی، رجز خوانی، دخیل بستن، لاپوشانی، نابلدي...) نویسنده را مجرم شناخته و حتی خواستار سازمان دهي اعتراض می‌شوند.

ایشان که به یقین عنوان پارادُکسال "نیچه‌ی زرتشت" را ندیده و نیاندیشیده است و با حاشيه رفتن و صغری کبری چیدن، سخن از پس و پیش زمانی می‌‌راند و به زبان "اشارت" مرا نهاد و گزاره، گوشزد می کند، چگونه است که حضرتش همين تقدم و تأخر زمانی را در مطالعه ي اثر «قطور» (!) "نیچه‌ی زرتشت" گم کرده است!؟

ایشان که سال گذشته از آشنایی با کتاب ابراز شادی کرده است، ولي در آغاز مقاله‌ا‌ی که چند روز پیش، نوشته‌اند، ادعا مي‌کنند که پس از مشاهده و مطالعه نقد کتاب "نيچه‌ی زرتشت" در فصل نامه "باران"، خواندن این کتاب را آغاز کرده‌اند!
حضرتش آنگاه به عنوان وکیل خود‌خوانده‌، قلم به اتهام کشيده و مدعی العموم فرهنگي شده‌اند که اسکندری جو با نوشتن کتاب "نیچه‌ی زرتشت" با خطاهای بسیار، به شعور خواننده اهانت مي‌کند.

براي نمونه آقای استعدادی شاد در نوشته‌ خود آورده‌اند که نگارنده اصطلاح "فیلیسیتيزم" را با املاء "فیلسطينی"نوشته است.
درپاسخ باید نوشت همان‌سان که در چند سطر بالا اشاره شد، سبک نوشتاری ايشان بطور کلّی همان سبک بولواری‌ست؛ اما اگر آقای شاد مي‌خواهند اخلاق و انصاف (هرچند بولواري) داشته باشند، دوباره کتاب قطور "نيچه‌ی زرتشت" را بگشایند و در سطر ششم از صفحه 42 ملاحظه کنند که نویسنده اين کلمه را بدین گونه "فیلیسطیني" نگاشته‌ است و نه به آن شکل استهزاء آميز "فیلسطینی" که ايشان نوشته‌اند. این گونه املاء به باورم اهانت به خلق فلسطین است (حتی اگر آن خطا سهوي باشد)، به آن سبب که این نام برای فلسطینی‌ها مقدس است؛ آنگاه چنانچه ایشان دوباره در همان "ویکی پديای" معروف یا حتی سایت گوگل جستجو کنند، در تلفظ و شرح تاريخ این واژه‌ی شرم‌آور (فیلیسطیني) خواهند خواند که در سده‌ی نوزدهم یاوه‌‌سرایان فرهنگ اشرافی و بورژوایي برای اهانت به ‌توده‌ی عامی و بيسوادی که درک فرهنگی و ذوق هنری و آشنائي با علم و آداب و معاشرت اشرافی نداشته‌اند برای‌‌خوارشماری‌اشان، از صفت تحقیرآمیز فيلیسطینی استفاده می‌کردند.

اسکندری جو ضمن احترام به مبارزه آزادی بخش اين خلق، در پانويس کتابش، صادقانه به مخاطب ایرانی زنهار مي‌دهد که مبادا اين واژه‌ی چاندلایی را با نام و خلق فلسطین اشتباه بگیرند، ولي آقاي شاد (که در توجیه غير ادبي خویش، عذر بدتر از گناه نیز مي‌آورند) در ادامه همان ادعاي کاذب پنداشته‌اند که نویسنده، این کلمه‌ی (به زعم ایشان متعارف و جاافتاده!) "فیلیسيتيزم" را به خطا "فيلسطیني" نگاشته است.

از ایشان باید پرسید که این کلمه من درآوردي "فيلیسیتیزم" را از کدام نیچه‌شناس برجسته‌ي ایرانی (!) وام گرفته و يا آنکه در کدام کلاس نوآموزی فلسفه تاريخ (که نگارنده را به شرکت در آن توصيه می‌کنند!) اين صفت کذائي را آموخته‌اند؟!
اینک چنانچه فرض کنيم چنین واژه ساختگي (و من درآوردی!) جناب آقای شاد وجود داشته باشد، خوب که چه؟ این واژه‌ی دورآشنا به چه کار من می‌آيد؟! نگارنده که (در صفحه 42 همان کتاب پر از خطایش!)، موافق با نيچه این واژه‌ی زشت را شایسته همان بورژوازی ناقاص‌الخلقه‌ی آلمان سده‌ی نوزدهم دانسته است که آلوده به الکل، موسیقی و دولت اتاتیسم است. همان اتاتیسم "هگلي" که اسکندري جو (در همان کتاب) آن را سرانجام فرآیند انقلاب کبیر فرانسه دانسته که متأسفانه در آن زمان در چنگ ناپلئون بناپارت افتاده و ملت آزاد فرانسه را سال‌ها به گروگان گرفته بود تا هم هگل بَه بَه کند و هم ایران ( به سبب دیپلماسی خائنانه‌ی دولت فرانسه‌) پاره پاره شود.

روشن است همان‌گونه‌ که آقای استعدادی شاد به‌درستی اشاره نموده‌اند، هرگز این سرعت مرجع يابی «ويکي بومی»، مانع از آن نخواهد شد که اسکندری جو به عنوان نویسنده کتاب عمداً و یا سهواً خطاهای موجود در "نيچه ی زرتشت" را نادیده انگارد. البته لیستی فراهم شده که در نسخه‌‌های باقی مانده در اختیار خوانند‌گان گذاشته می‌شود.
اما در مورد مصونیت "فرهنگی" استاد ترجمه‌ی ایران، آقاي داریوش آشوري که داراي چنین مصونیتی نیستند. در صفحات 112و113 کتاب به‌این مترجم مشهور و نيز بزرگان پارسي زرتشتی که از هندوستان به دست بوسی الیزابت نیچه نازیست (خواهر نیچه) رفته‌اند، انتقاد داشته که چرا در برهه‌ی سرخ ایران (دهه 1340) با این مقدمه‌ی تحقیرآميز در کتاب "چنین گفت زرتشت" بی‌راهه فرهنگي را سرعت بخشيده‌اند.
نگارنده این سطور از زنده یاد دکتر مجید شریف مترجم صدیق نخستین کتاب فریدریش نیچه "فلسفه در عصر تراژیک يونانيان"به نیکی یاد کرده‌ام ولی به حلقه‌ی نیچه شناسان ايرانی (که برخي از سوي همکاران نيچه شناس برجسته نیز نامیده می‌شوند) انتقاد کرده، بدین شرح که در صفحه 14 کتاب (نیچه‌ی زرتشت) آورده است:

" در این سرزمین کدام شارح و عارفی، برقامت نیچه خرقه انداخته و بر ميان او زنّار محمود بسته است؟ چرا نيچه شناسان برجسته(!) ایرانی، او را سایه نشین طوبی و همنشین شيخ سرخ و شيخ شبستر خوانده‌اند؟"
سپس در صفحه 117 کتاب یکی از دلائل باژخواني نيچه در ایران و یا اینکه چرا کلاً فلسفه در ايران به زبان ایدئولوژیک نیز خوانده شده افزوده‌ام:

«ورود دیر هنگام نیچه به ایران - مانند عصر مشروطیت - از راه روسيه ممکن شده است. شاهراه تجدد و مدرنیته به ایران روسیه است. دلیجان منزجر از مدرنيته‌ی نيچه هم هنگام عبور از روسیه و پیش از رسيدن به مرز پرگهر، آميخته به روحيه‌ی شرف و شهادت ارتدکسي می‌شود و عدالت و وجدان را در جنوا جا مي‌گذارد. اینک شرف اندوزی و شهادت طلبی روسی، همانند عصر مشروطیت، هنگام گذر از ذهن تاریخي ایرانی - روسي به آثار نیچه افزوده شده است."

من که در کتاب 480 صفحه‌ای خویش از جمله خواسته‌ام که به ذهن برخی از نیچه دوستان و نیز تعدادی از مترجمان نیچه در ایران فقط تلنگری زنم و به جمع آنان زنهار دهم که به خویش آیند و در ديباچه ترجمه هایشان نیچه را زنّار محمود نبخشند و در سرای عطار ننشانند و (با اشارات پنهان و آشکار) او را در رديف شيخ ابوالحسن خرقانی و محمود شبستری نبينند؛ آيا همین تلنگر و زنهار، براي کتاب نیچه زرتشت کافي نیست؟ اسکندری‌جو که از سوی ديگر (صادقانه) در کتابش به نیچه‌ترسان نيز به عبارت و به اشارت هشدار می‌دهد از این شاعر شوریده و فيلسوف اسطوره‌ای نگریزند و کتاب پشت کتاب ننویسند و بی جهت او را لعن و نفرین نکنند و وی را ببر کاغذی نپندارند که همچو شیر ایراني بر او هجوم آورند!
من اصولاً‌ عصاره‌ی فلسفه‌ی نیچه را به ویژه عبارات و اصطلاحات (خدا مرده است، بازگشت جاودان،‌ ابرمرد، اراده معطوف به قدرت ...) را برای فرهنگ‌هائی کیشی (جمعی) که چندان پرسش‌‌‌پذیر نبوده، بلکه طاعت‌پذیرند، هولناک دیده و به همین سبب، این فیلسوف را خطرناک خوانده‌ام. مگر نیچه بدون فلسفه‌اش خطری هم دارد!؟ فلسفه‌ی او که از سیاره‌ای دیگر بر اندیشه‌ی وی ننشسته است. عصاره‌‌ی چنین عبارت‌ها و اصطلاحاتی به باورم، همان شوکرانی است که در کام نیچه ریخته شد تا نه تنها فیلسوف را به جنون ‌کشاند، بلکه فلسفه را نیز در سده‌ی نوزدهم به خطر ‌افکند. اگر با خویش صادق باشیم، آیا مناقشه پیرامون نیچه و فلسفه‌ی وی در جهان وجود ندارد؟ در ایران به لطف مترجمان، او صوفی و شوریده‌ی رواقی یا کلبی مسلک می‌شود و در غرب، شماری او را فیلسوف نازیان خوانده‌اند.

از آقاي شاد بايد پرسید که ‌آیا نویسنده‌ی "نیچه‌ي زرتشت" در همان کتاب دوباره به نیچه ترسان ايرانی هشدار نمی‌دهد که به سوی نيچه آیند و او را بخوانند به‌آن سبب که (خواهي نخواهی) این فیلسوف شاعران و شاعر فيلسوفان به عنوان «پارادايم فرهنگ» غرب شناخته شده است؟ همان فیلولوگ شوريده‌ای که زرتشت را «پست‌تر از گاو» خوانده و به باور نیچه ترسان که اين فیلسوف "طامات" بافته است:

"ملکوت آسمان نزد گاوان است[!]."
در فراز ديگري نیچه "شطح" بافته که:

"تا باز نگردیم و گاو نشويم به ملکوت آسمان راه نخواهيم یافت. و بدين خاطر بايد یک چیز را از اينان بياموزيم" نشخوار کردن را."
«تو ای پاپ پیر! چگونه رضا دادی که این سان این‌جا خری را در مقام خدا بپرستی»؟
« تو رذل ای زرتشت!‌»

اینک آیا اين مکتب نرفته (اسکندری جو که به کلاس درس فلسفه و منطق درنیامده) با صغري و کبري چيدن، چنین نتیجه گرفته است که زرتشت (سمبوليک!) هم گاو است و هم به ملکوت آسمان رفته است !؟ و یا آنکه او عذر بدتر از گناه را پذيرفته و با مراجعه به حاشیه‌های ترجمه کتاب (چنین گفت زرتشت صفحه 378) به پارسيان زرتشتي، به عنوان ورثه و وکیل حقوقی حضرت زرتشت، که به دست بوسي اليزابت نیچه رفته‌اند، تاخته و آنان را سرزنش کرده است که زرتشتيان را با انجيل متّا چکار!؟ و پلیدتر آنکه بپندارد، اگر هر کودکي براساس اين انجیل برابر گاو است و به ملکوت اعلا مي‌رود، زرتشت که پيامبر است و پیر است و خردمند است. پس بشارت انجیل (تحریف شده) ارزاني همان نصرانیان؛ به زرتشتیان چه که براي اين اهانت (سمبولیک!) به دست بوسي نيچه شتابند، آنهم از هندوستان!
آیا اسکندری جو در کتابش ننوشته است که در بررسي شواهد و مدارک بيرون آمده از آرشيو نیچه در وايمار، این فيلسوف شوريده، کتاب زرتشت را با خطی مثل "خوک" (به اعتراف خود فيلسوف) نوشته است و يا در جای ديگر از نوشتن کتاب "چنین گفت زرتشت " پشیمان و سرافکنده است؟ همان کتابي که از آن جزوه‌اي تهيه شده و درکنار انجیل مقدس مسيحيان درون کوله پشتي هزاران سرباز آلمانی در جنگ اول بین المللی نهاده شده بود تا حافظ دنیا و آخرت‌اشان باشد؟
آقای شاد بگویند که رد کتاب چنین گفت زرتشت، که از شاهکارهای ادبی آلمان است،‌ اگر «بازگشت جاودان»، و «خون خدا» را از آن جدا کنیم، چه چیز دندان‌گیری به جز حظّ ادبی از این کتاب باقی می ‌ماند؟

آيا آقاي شاد براستی پنداشته‌اند که نگارنده‌ی این سطور، آن چنان ساده‌انگار است که آن عبارات شاعرانه را که نيچه نگاشته است، استنتاج منطقي کند؟! پس چرا ايشان اصرار دارند که نویسنده‌ی "نیچه‌ی‌ زرتشت" حداقل به آثار فارسي در مورد این فيلسوف مراجعه کند تا مبادا یک شبه ره صد ساله به پیماید و نيز بزرگان پارسي زرتشتی که از هندوستان به دست بوسی الیزابت نیچه نازیست (خواهر نیچه) رفته‌اند؟
بر همین سیاق منطق من درآوردی، کنون که آن نگار مکتب نرفته (فریدریش نیچه که در کلاس نوآموزی فلسفه و منطق ننشسته) به میراث تاریخی و پیام‌آور «گفتار نیک، ...» اهانت کرده و وی را در ردیف «خر» و «گاو» به شمار آورده و رذل و پست خوانده است، در نتیجه کتاب «چنین گفت زرتشت»، هرج و مرج فرهنگی به‌پا خواهد کرد.

آيا آقاي شاد براستی پنداشته‌اند که نگارنده‌ی این سطور، آن چنان ساده‌انگار است که گزاره‌هاي فوق را که نیچه آورده است، جدی و آکادمیک انگاشته و استنتاج منطقي کرده که نیچه دیوانه است؟! آیا نگارنده واقعاْ شاهکار ادبیات آلمان (چنین گفت زرتشت) را کاری سخیف و یاوه‌سرائی پنداشته که شایسته همان بورژوازی آلوده به الکل و دولت رایش است و نویسنده و خواننده و ناشر و مترجم را همگی در این ابتذال فرهنگی شریک دانسته است!؟ پس چرا ايشان اصرار دارند که نویسنده‌ی "نیچه‌ي زرتشت" حداقل به ترجمه‌های فارسي در مورد این فيلسوف[ ] مراجعه کند و مبادا یک‌شبه ره صدساله به پیماید؟ (گویی نگرانی ایشان پیمودن ره صد‌ساله در یک شب است)، ناگفته پیداست که معرفی چند جلد کتاب از سوي آقاي استعدادي شاد، قابل تقدیر و ستایش برانگیز است، اما نکته آنجاست که چرا نظري به لیست کتاب‌های فارسي و لاتين پایان کتاب نیانداخته‌اند که نویسنده را متهم به "پا در هوا" نویسی مي‌کنند. ایشان که در پانویس مقاله‌ی خویش، آن نوشته را نقدي بر کتاب "نيچه‌ي زرتشت" به حساب آورده است و سردبیر فصل نامه "باران" را در ردیف مقصران آورده؛ آیا در سرزمینی که زندگی می‌کند کاربرد این نوع اصطلاحات سخيف (که در بالا اشاره شد) کمکي به رشد و بالندگي فرهنگ کرده است؟ آیا ایشان تا اينجاي اين پاسخ که با من همراهند، متوجه نشده‌اند که نگارنده از به‌کار بردن واژه "نقد" براي نوشته‌ی ای‌شان خودداری می‌کند؟

آیا نگارنده‌ی این سطور، تا اينجا از واژه‌هاي، مقاله یا نوشته استفاده نکرده است تا به ايشان زنهار دهد که در پاسخ احتمالي به اين پاسخ، نقد بنویسند، نقدی نوشتنی و خواندنی!
نگارنده به این نکته در ديباچه کتاب نیز اشاره کرده است (کتاب در اصل بیش از هزار صفحه و قرار بود در چهار جلد منتشر شود) که کتاب "نیچه ی زرتشت" فقط درآمدی است بر آغاز گفتمانی پارادوکسال و نيز بررسي شکست متوالي فرآیند تخمیر فرهنگی در ایران (و روسيه) است که بخش روسی را به ميزان بسیار حذف کرده است. این حذف نابه‌هنگام بخش روسي کتاب، پنداری بگونه‌ای آقای شاد را به این فکر انداخته که چرا نگارنده نوشته است که مارکس فلسفه را از "چپ" خوانده و به ديالکتيک هگل جدي و شوخی تاخته است. در پاسخ باید نوشت که اگر مارکس نیز مانند هگل و هیدگر "فلسفه" را از راست خوانده بود آنگاه ادعا نمي‌کرد که وظیفه‌ی فلسفه، دیگر نه تنها برای "تبیین" جهان بلکه فراتر ازهمه برای "تغییر" آن است. آیا آنان که در اندیشه‌ی تغییر جهانند، فلسفه را از راست مي‌خوانند؟ اگر مارکس از راست خوانده و راست نوشته است، پس کدام فلسفه و فيلسوفی در تلاش تغییر جهان است که به گفته‌ی اسکندری جو، باید فلسفه را از چپ بخواند. در ضمن نگارنده بخوبی می‌داند که فلسفه انديشدني نیز هست و تنها خواندنی نيست، او می‌داند که مارکس هم مي‌دانسته که فلسفه را نيز مي‌اندیشند، به همین سبب نگارنده در کتابش فقط اشاره کرده است که مارکس همان فلسفه‌ی انديشيدني را از چپ خوانده است. نگارنده آنگاه در کتابش به بحث در مورد زبان فلسفه و زبان ایدئولوژی و تفاوت آن با زبان دین پرداخته است.
راستی مگر تغییر دادن جهان وظیفه‌ی فیلسوفان است؟
در مورد ورثه‌ی فروید و نیچه و یونگ و لو سالومه و ریلکه و الیزابت و سابینا اشپیلراین و دیگران، که آقای استعدادی شاد (به طعنه) اظهار داشته‌اند (که شانس آورده‌ای که این وراث زنده نیستند تا اعلام جرم کنند) باید پاسخ داد:
نخست آنکه پارسیان زرتشتی هند به عنوان ورثه ی زرتشت پاک، بیهوده سپاسگزار نیچه شدند که پیامبرشان را رذل و گاو خوانده بود (البته در شعر و داستان مجاز است!) دیگر آنکه ایرانیان هر چه "چنين گفت زرتشت" را خواندند، هیچ پیامبر ایراني در آن نيافتند. همانطور که در کتاب "نیچه ی زرتشت" آمده است، اصولاً این فیلسوفان و بویژه کانت و هگل ومارکس و نیچه نبودند که تیغ بر روی آخرین مفهوم مقدس در غرب "مسیح خدا" کشیدند، بلکه این روان‌کاوان و روان شناسان به رهبری زیگموند فروید و کارل گوستاو یونگ بودند که با کارد نیچه خون خدا را ریختند. آیا نابجاست که نيچه پيکر مسیح بر صلیب را آخرین مسیحی تاریخ خوانده است؟
آيا آن خدایی که يک بار بر صلیب و در خون خويش جان داده است، خدای غیر مسیحی‌ست؟ مگر شرط اول «خدائی»، آن نيست که ازلي و ابدي باشد و همه بمیرند جز«خدا»؟
نیچه شیزوئید که سرانجام مزوئید و فروزنده خاموش گشت و لو سالومه که پس از طرد نیچه، در مناژی (فمینیستی!) با فروید و یونگ سال‌ها مناقشه داشت و فرصت ورثه‌ی سازی نداشت که روزی گریبان اسکندري جو را بگيرند!
سالومه این تارانتل فمینیسم، به فروید میراث نیچه را هدیه داد تا او ضمیر ناآگاه (ناخودآگاهی) را سرانجام کشف کند و یونگ را نیز سال‌ها در کوه‌های سوئیس برهنه و آواره و ديوانه ساخت!
نامبردگان نیز از شوق مناژ سالومه چندان پايبند ورثه سازی نبودند.
آقای شاد در مقاله‌اشان به نکته غریبی اشاره کرده‌اند که نگارنده ترتیب زماني فيلسوفان را به هم ريخته و با انتخاب عنوان "نیچه‌ی زرتشت"یکي را بر ديگری بلحاظ زمانی پیشتر آورده است و نام کتاب را جعلی پنداشته‌اند. ‌شگفتا چه کشف عظیمی! باز هم بی انصافی و بازهم کم لطفی ایشان که به دیباچه‌ی کتاب اشاره نمی‌کنند که نگارنده به این پارادکس "ادبی" و فلسفی پرداخته‌ است، دقیقاً مانند آنکه نیچه را متهم کنیم که با ياوه سرائی و دروغ پردازی 130 سال پيش کتابي نوشته است به نام "چنین گفت زرتشت" حال آنکه ما مثلاً می‌دانیم که زرتشت پاک هرگز چنین شعری را نسروده و بهتر است که نیچه نام کتاب را بنویسد، چنین گفت نیچه!
آیا در دیار آقای شاد، نویسنده برای گزینش عنوان کتاب (حتی جعلی) از کدام ممیزی باید جواز بگیرد تا ایشان را خوش‌ آید؟
آیا باید اکنون در فضای مجازی به جنجال و آشوب برخیزیم که نيچه باعث هرج و مرج فرهنگی ایران و آلمان شده است و در "نثر منظوم" و "نظم منثور" خویش، پیامبر پیشین ایران را پست تر از گاو و حتي رذل خطاب کرده است؟! چگونه است که درمورد زرتشت بین باستان شناسان "مناقشه" است اما در مورد نیچه و آژند تعابير متهورانه و خطرناک او که من در مورد آنها بحث کرده‌ام، بین منتقدان و نيچه دوستان و نيچه ترسان مناقشه نباید باشد به آن دلیل که آقای شاد نمی پسندند؟
در مورد اشاره آقای شاد به احمد فردید، باید افزود که هیچ بیان وادعایی که نشانه‌ی طرفداری من از نگرش فردید باشد، نیافته‌اند، اگر جز این است آقای شاد در نوشته بعدی خویش، بایستی با مراجعه به متن به آن استناد کنند. شاه شعار احمد فردید، «صدر تاریخ ما،‌ ذیل تاریخ غرب است»[ ] که من به اینگونه به چالش کشیده و به‌صورت «صدر تاریخ ما،‌ ذیل تاریخ روس است» آورده‌ام. راستی شما در کنار فردید، سید حسن نصر (منتورفرح پهلوی) که با پیروی از رودلف اشتاینر و الیزابت نیچه گه گاه به دیدار علیاحضرت می‌شتابند، چرا در کتاب نادیده گرفته‌اید؟
در مورد صادق هدایت که مرگ را اروتیزه کرد و نیچه که حیات را اروتیزه و ریلکه که هردو را، آیا استعدادی شاد در سراسر کتاب به‌زبان عبارت و اشارت این ادعای نگارنده را نخوانده‌اند؟
اکنون که مجالی برای نویسنده پس از نیچه‌ی زرتشت به دست‌آمده، در همان روند آسیب شناسی شکست فرایند فرهنگی، اثری دیگر با نام «از ماوراء تاریخ تا ماوراء سیاست» با زیر عنوان «جستارهایی در فرهنگ تاریخ معاصر» توسط همان انتشارات آلفابت ماکزیما به «زیور طبع» آراسته می‌شود! باشد که این بار آقای شاد شکیبا باشند و پس از دریافت کتاب از طریق دوستانش، این بار نقد همه‌جانبه‌ همانگونه که سزاوار است در باره‌ی ماوراء تاریخ تا ماوراء‌ سیاست بنویسند. درهمین راستا، من نیز نقدی و مروری برای چاپ در شماره آینده فصل‌نامه باران در مورد کتابی از استاد ایرانی فلسفه نگاشته‌ام که به عنوان نمونه جهت مطالعه بیشتر به آقای شاد در آینده معرفی می‌شود.
در ص ۴۱۸ کتاب نیچه‌ی زرتشت، در بخش «مفاهیم و اصطلاحات»‌ آیا تبار شناسی را در پرانتز ندیده‌اید؟ پس نگاهی‌ به ویکی پدیای مشهور بیافکنید و بخوانید تا دریابید که گستره‌ی مناقشه در باره‌ی این مفهوم از کجا تا به‌‌کجاست؟ به هر‌روی من تبار شناسی را آورده‌ام و شما بر طبل تبار شناسی بکوبید.
در مورد عارضه‌ی اپاتییسم (apatism) که ایشان به اشتباه «بیزاری» نوشته‌اند، بهتر آنکه به کتاب مراجعه نموده و از معنای بی‌تفاوتی، استفاده کنند، چرا که بیزاری در کنار تنفر و انزجار می‌‌نشیند. از این دست معانی من‌در آوردی در نوشته‌ی آقای شاد کم دیده نمی‌شود. لغزش‌ها و کاستی‌های جدی در نوشته‌شما حتی با یاری گرفتن از دوستان‌اتان، این همه است، ‌در کتابی به اعتراف خودتان به‌آن قطوری آیا طبیعی نیست که دارای کاستی و لغزش باشد؟
باید به واژه تبار شناسی و پدیدار شناسی، باید اشاره کرد که ایشان به صفحه ۴۱۸ کتاب نیچه‌ی زرتشت، مراجعه کنند و تبار شناسی را بیابند تا نویسنده را به سهل‌انگاری در انتخاب واژه متهم نکنند. در ویکی پدیای معروف نیز سر زنند تا هردو را بیابند.
در پایان با قطعه‌ای از سهراب کاشان که در کتاب آمده به ایشان پیشنهاد می‌شود که در حوزه ادب و شعر (که به آن بسی علاقمندند) بیشتر سهراب بخوانند تا شاید روزی کاشانی شوند!

«کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم»


استکهلم، سپتامبر ۲۰۱۰
علی محمد اسکندری‌جو
Nicheye_zartosht@yahoo.com
sep 2010/07