۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

The Hedgehog's Dilemma; Perplexed Identity, Religion and Culture

The Hedgehog's Dilemma; Perplexed Identity, Religion and Culture

A. M. Eskandari Joo  

در برزخ خارپشت: هویت، حیران دین و فرهنگ

در غرب دوران گذار از دین به فرهنگ یا از آسمان به زمین، به عبارتی از سنت به مدرنیته یا از خدا به انسان، دوران تغییر گشتاور هویت جمعی از فاز متافیزیکی (ملکوت) به فاز فیزیکی (ناسوت) دورانی بسیار سهمگین و خونین و پر هزینه گشته است. این گذار هولناک دیر یا زود به خاورمیانه (که همواره خاور خون می شناسم) نیز خواهد رسید تا هویتی که اینک به باور فیلسوف آلمانی "آرتور شوپنهاور" پنداری در برزخ خارپشت گرفتار آمده است رزوی رها شود. هویتی که چنان در برزخ دین و فرهنگ افتاده که نه می تواند از این دل بکند و نه از آن و نه از هر دو.



آنگاه که دین و فرهنگ در انسان به هم می رسند پس دو پاره از هویت او می شوند.به بیانی، دین و فرهنگ برای آنکه در انسان جمع شوند باید از پل هویت او عبور کنند. اصولا تعریف "هویت" آسان نیست اما عموما آن را به همسانی یا این همانی برداشت می کنند. به این سیاق، من دیروز همان "من" امروزم که به لحاظ فرهنگی یا دینی دیگران تغییر محسوسی در من نمی بینند. معادله دین و فرهنگ یک پیوند دو سویه است که مرز بین این دو هیچگاه ثابت نیست بلکه سیال است. این مرزبندی البته شکل کیفی دارد و نه کمی. حال که انتظار ما از فرهنگ ایرانی آن است که زندگی را برای ما شایسته زیستن کند پس پرسش این است که چرا از دین یا از ایدیولوژی همچنین انتظاری نداشته باشیم که زندگی ما را ارزش زیستن ببخشد؟


تعین هویت من و تو یا معطوف به فرهنگ است یا اینکه (خواهی نخواهی) معطوف به دین خواهد شد. برخی ادعا می کنند که صرفا هویت آنها بار فرهنگی دارد و از بار دینی رها گشته است که البته این ادعای آنان نیازمند چالش است. کسی که هویت دینی دارد لزوما به این معنا نیست که او مذهبی و ملزم به انجام فرایض دینی ست بلکه این تعین هویتی می تواند به معنای عضو آماری از یک فرقه مذهبی باشد که از این فرقه ها در این سیاره فراوان یافت می شوند و همه نیز می پندارند "حق" تنها نزد آنان است و بس! هویت گرچه یک ویژگی فردی "من" در برابر یک جوهر فردی "تو" دارد اما همزمان این هویت یک مولفه یا یک بُردار جمعی نیز دارد.


دین (ایدیولوژی) و فرهنگ به زندگی انسان ارزش، هدف و معنا می دهند؛ خارج از این سه معیار، زیستن نه معنا دارد و نه ارزش دارد و و نه هدف خواهد داشت. آداب و سنن برآمده از دین و فرهنگ است که انسان را به فراسوی غریزه (زیست جمعی جانوری) سوق می دهد. انسانی که عاری از اینها باشد پس همواره در مرداب غریزه گرفتار است. نگرانی سارتی، هایدگری "angst" انسان مدرن این است که حیات او در این گودال غریزه چگونه می تواند دارای ارزش و معنا و هدف نیز باشد. من و تو که در این مرداب گرفتاریم پس چگونه می توانیم ادعای یک زیستن فرهنگی یا یک زندگی دینی داشته باشیم؟ برخی فرهنگ را گنجینه ارزش، هداف و آرمان می دانند، برخی نیز دین را سرچشمه اخلاق، معنا و هدف زندگی می شناسند. آنگاه من گودنشین که نه این را دارم و نه آن را پس چگونه می توانم به آن زیستنی تظاهر کنم که و مدعی شوم که (یا) این را دارم و یا آن را. 


فرهنگ می تواند هم "شارح" دین باشد و هم آن را تفسیر کند؛ آژند مذهب اما به گونه ای ست که ما نمی توانیم به کرامت یا به دعایی آن را بدست آوریم یا اینکه با شعبده بازی و طرفه العینی از جلد دین بیرون جهیم و به زعم خویش رها شویم. فرآیند شکل گیری هویت من و تو به شکلیست که در انتخاب آن آزاد نیستیم بلکه باید بپذیریم که بازیگرانی هستند که قبای این هویت دینی را به قامت ما می دوزند.

ملت های گوناگون هر سال شاهد جلوه ها، مراسم و اعیاد فطر و فطیر یا کریسمس و پاک هستند. باور ندارم فردی با شرکت در جشن دینی یا سوگواری مذهبی نشان دهد که "من" دینی ندارد بلکه فقط من فرهنگی دارد. پنداری اینجا دین و فرهنگ همانند ظروف مرتبطه می شوند که هویت انسان در آن شناور است و او چیستی و کیستی خویش را در تعادل این ظروف می یابد. به عبارتی در یک کلانشهر مدرن (و نه در کلان روستای تهران!) نگاه من به خویش منطبق بر نگاهی ست که تو بر من داری و برعکس؛ بدین شکل من و تو به عنوان دو شهروند یک هویت "متقارن" داریم که بر پیشانی این هویت یک مای مشروع حک شده است. 

حال چنانچه دین نتواند پاره مهمی از هویت ما باشد آیا فرهنگ می تواند بخشی مهمی از آن باشد؟ پاسخ به این پرسش آسان نیست و بستگی دارد که درک و برداشت ما از مفهوم فرهنگ چیست و اینکه از فرهنگ چه انتظاری داریم. ما میدانیم دین چیست و آنچه از آن دین (خواه ایرانی و خواه بیگانه) می خواهیم و آنچه  از آن نباید بخواهیم. گرچه ما با دین سکولار شده (ایدیولوژی) نیز تکلیف خویش را روشن ساختیم و از مزایا و مضرات ایدیولوژی آگاه شدیم اما هنوز درباره "فرهنگ" به یک اجماع ایرانی نرسیدیم و راه و دور و درازی در پیش است. از فرهنگ تعاریف بیشمار داده شده که می توان تعاریف و تفاسیر گوناگون را بر دو محور شرقی و غربی چرخاند.


گشتاور فرهنگ در غرب لزوما دین نیست بلکه غرب "طبیعت" محور است؛ من به عادت دیرینه این فرهنگ غربی را "وجدان گرا" می نویسم. در شرق و روسیه اما گشتاور فرهنگ، دین و بویژه مذهب ارتدوکسی ست که معطوف به "شرف" یا به عبارتی شرف اندوز است. برای درک این تفاوت فرهنگی (قیاس شرف و وجدان) لازم است اینجا به یک نمونه تاریخی از شرف اندوزی روسی اشاره کنم: در دوران اتحاد جماهیر شوروی آنها در لهستان، چک، آلمان شرقی و مجارستان بر روی دگراندیشان اسلحه گشودند و توپ و تانک سرازیر شهرها کردند اما در دوران "گورباچف" و کودتای علیه دولت او همان سربازان شوروی به تظاهر کنندگان روسی شلیک نکردند حتی به بهای سقوط کرملین.


به سبب این انتخاب طبیعی ست که که در شرق، فرهنگ غربی را نیهیلیستی می دانند. جوهر این نیهیلیسم هر چه باشد هم به حیات انسان نظر دارد و هم به مرگ او. به بیانی، هم فرهنگ مردگان است و هم فرهنگ زندگان. آنجا مردگان چنان سهمی دارند که گویی زنده اند. در آغاز دوران مدرن و ،آیند دولت ملت سازی، آلمانی ها خلا دین را با سرنوشت مردگان یا همان "تاریخ" پر کردند. این باستان گرایی آلمانی در دوره رضاشاه به ایران رسید تا شاید کفه هویت ملی و میهنی ما سنگین تر از کفه عشیرتی، ایلیاتی، قومی ما شود.

بیسمارک صدراعظم آهنین آلمان با تکیه بر حافظه جمعی چنان فرایند دولت ملت سازی را با شتاب آغاز کرد که در یک دوره بیست ساله، آلمان به قدرتمندترین کشور در اروپا تبدیل شد؛ پنداری شنل "تاریخ" بر قامت ناسیونالیسم آلمان چه نیک جلوه کرده است. تاریخ باستان در آغاز دوره پهلوی بگونه بسیار آمرانه و از بالا (دربار شاهنشاهی) وارد فرآیند دولت ملت سازی می شود سپس با احتیاط فراوان (مبادا موجب تحریک دین داران شود) به عنوان "کاتالیزور" در این فرآیند نقش بازی می کند. 

در سرزمین ما ولگاریزه شدن مفهوم فرهنگ و کاربرد بی هنگام آن، باعث گشته که نتوان رابطه این مفهوم را با دین، هنر و زبان آشکار ساخت. رایج است که فرهنگ را به اشتباه در کنار هنر بکار می بریم تا نشان دهیم که ایرانی با فرهنگ لزوما انسانی با هنر نیز هست. خطای دیگر اینکه فرهنگ را مترادف مفهوم "تمدن" می شناسیم؛ در حالی که تمدن به لایه های مادی و سطحی شهر و شهروندان دلالت دارد اما فرهنگ معطوف باطن و روح یک ملت است. نمادها و مظاهر سرد و سیمانی شهرسازی از سنگ و پولاد و بتُن، معمولا نشان تمدن یک ملت است. چرا و چگونه زیستن یک ملت (خواهی شرف اندوز یا خواهی وجدان محور) را یا فرهنگ و یا دین و به تعبیر آلمانی روح "Geist" همان ملت تعیین می کند. به این سبب است که به باور "آسوالد اشپنگلر" اندیشمند محافظه کار آلمانی، تمدن سرد و مادی و  سطحی می شود و فرهنگ هم گرم و معنوی و عمیق.

در غرب دوران گذار از دین به فرهنگ یا از آسمان به زمین، به عبارتی از سنت به مدرنیته یا از خدا به انسان، دوران تغییر گشتاور هویت جمعی از فاز متافیزیکی (ملکوت) به فاز فیزیکی (ناسوت) دورانی بسیار سهمگین و خونین و پر هزینه گشته است. این گذار هولناک دیر یا زود به خاورمیانه (که همواره خاور خون می شناسم) نیز خواهد رسید تا هویتی که اینک به باور فیلسوف آلمانی "آرتور شوپنهاور" پنداری در برزخ خارپشت گرفتار آمده است رزوی رها شود. هویتی که چنان در برزخ دین و فرهنگ افتاده که نه می تواند از این دل بکند و نه از آن و نه از هر دو.

دویست سال پیش آرتور شوپنهاور سرنوشت آلمان را به برزخ خارپشت تشبیه کرد که ملت باید یا دین را بپذیرد یا فرهنگ را. بی دلیل نیست آنجا که شرف روسی هست، از وجدان آلمانی خبری نیست و آنجا که وجدان آلمانی هست از شرف روسی خبری نیست. به راستی روسیه در اوکراین چه می کند/ ایا از شرف روسی دفاع می کند یا به وجدان آلمانی می تازد؟

استکهلم، تابستان 2026

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر